eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا امام حسین❣ بزن به تیغ و بسوزان و دستِ بادم دِه بیا که این دلِ عاشق سرِ بلا دارد
تو هم‌چو من سرِ کویَت هزاااااااااااااااارها داری
ولی بدان که گدایت فقط تو را دارد
سربه‌راه
اول تردید داشتم که تصویرِ غذا رو هم بذارم یا نه، تصویر غذا گذاشتن تبعات داره که بابتش حدیث هم داریم،
امروز ناهار مهمانِ باکلاس‌ترین، گرون‌ترین، بِرَندترین و خفن‌ترین رستورانِ مشهد که نه، بلکه کللللللللللل کشور بودم. خودِ صاحبِ رستوران دعوتم کردن. با من تماس گرفتن و گفتن امروز ناهار دعوتم. وظیفه‌ی من بود امروز خدمت‌شون برسم و تو این روزِ خاص، عرضِ ارادتی داشته باشم، اما ایشون عنایت فرمودن... مثلِ همیشه که تحتِ عنایتِ ایشون تنفس و زیست دارم... دلتون بخواد! ان‌شاءالله دلتون بخواد و روزی‌تون شه و به عالَم فخرش و بفروشین❣ لینک @sarbehrah
مذهبی و انقلابی و ولایی و بسیجی و از این القاب نه، بگردید «مؤمن»ها رو پیدا کنید و ببینیدشون. مؤمن‌ها از فقر نمی‌ترسن؛ مؤمن‌ها از حرفِ مردم نمی‌ترسن؛ مؤمن‌ها از نشدن نمی‌ترسن؛ مؤمن‌ها از مسخره شدن نمی‌ترسن؛ مؤمن‌ها از بی‌یاور و تنها بودن نمی‌ترسن؛ مؤمن‌ها از تلاش کردن و شکست خوردن نمی‌ترسن؛ مؤمن‌ها از ناامیدی نمی‌ترسن؛ چون از خدا می‌ترسن! با خواستگارِ انقلابی و مذهبی و بسیجی و از این القاب ازدواج نکنید! با خواستگار مؤمن ازدواج کنید! دنبالِ دخترِ انقلابی و مذهبی و بسیجی و از این القاب نباشید! همسری مؤمن بگیرید که مادرِ بچه‌تون مؤمن باشه و نسلِ مؤمن بیاره! کارمند و نیروی انقلابی و مذهبی و بسیجی و از این القاب نگیرید! کارمندِ مؤمن به رزقِ آدم برکت می‌ده! دنبالِ همسایه‌ی انقلابی و مذهبی و بسیجی و از این القاب نباشید! همسایه‌ی مؤمن خیرش به آدم می‌رسه! رفیقِ انقلابی و مذهبی و بسیجی و از این القاب بادتون می‌کنه! طبلِ توخالی صدای بلندی داره اما دقیقا چون خالیه! رفیقِ مؤمن عاقبت‌بخیرتون می‌کنه! فیلمِ انقلابی و مذهبی و بسیجی و از این القاب نبینین! دسته‌ی دخترها خیلی عمیق‌تر از فیلم‌های مبتذل، ارزش‌ها رو تخریب کرد! پای فیلمِ مؤمنانه بشینید! رئیس‌جمهورِ انقلابی و مذهبی و بسیجی و از این القاب می‌شه احمدی‌نژاد! بگردید رئیس‌جمهوری که به ایمان نزدیک‌تره پیدا کنید! تا این‌لحظه و از بینِ اینا که ثبت‌نام کردن، تابلو و مشخصه که رأی من کیه. اما در سکوت هم‌چنان رصد می‌کنم. تا این‌ لحظه رصدم بهم می‌گه دشمن اونقد آتو نداره ازش که به لباسش گیر میده! شخصی قاطع و کاریه. همین سه مورد خیلی‌ها رو می‌ترسونه... تو این چند سال، باندی نداشته و نخواسته به زور چیزی رو تغییر بده... دو_سه نفر هستن که ازش حمایت می‌کنن ولی باند به معنای آنچنانی نداره. اخلاق رو رعایت میکنه. روبروی رهبر وانستاده و همسو باهاشونه. نه کله‌خره، نه حزب‌بازیِ بی‌شرفانه داره. نگفتم حزب‌باز نیست‌، چون به هر حال میشه توی گروهی جاش داد ولی خب اینا کِی متحد بودن که بشه بهشون گفت گروه یا حزب؟ اگه واژه‌ها هرز نمیشدن، می‌شد تو دسته‌ی اصولگرای اصلاح‌طلب قرارش داد. به اصول پایبنده و دنبال اصلاحه. به این شخص می‌شه امیدوار بود که برنامه‌های بلندمدتی که آقای رئیسی کلید زدن رو ادامه بده و مثل ایشون به فکرِ دولت خودش نباشه و جرئتِ کارای خطرناک رو داشته باشه؛ مثل از بین بردن ارز جهانگیری که هر کسی جرئتشو نداشت. دشمناش آدمای خوبی نیستن... همراهاش هم بد معلوم نمیشن... تا این لحظه من ازش قدرت‌طلبی ندیدم. ببینید! به آدمِ مؤمن رأی بدید. مؤمن از خدا می‌ترسه... نه از آدما... نه از مافیا... نه از قدرتمندا... مؤمنا آتو ندارن که به خاطرش محتاط عمل کنن... مؤمن خدا براش مهمه... پس سعی می‌کنه بهترین کارا رو انجام بده... مؤمن می‌دونه درگیرِ تنش و دشمنی با حزب‌ها شدن، وقت مردم و تلف می‌کنه و اون دنیا باید جواب بده... خدا به مؤمنا برکت می‌ده... تا این لحظه. @sarbehrah
به نامِ خدای عظیمِ روح‌الله سرِکلاسِ نهم یکی‌ها وقتی از اشعارِ امام خمینیِ نازنینم می‌خوندم و دخترام با چشم‌های گرد، متحیّر ازم می‌پرسیدن مگه خمینی شعر می‌گفته؟! بعد از کلی صحبت باهاشون و اثباتِ این‌که شما از کسی بدتون میاد که نمی‌شناسیدش، ازم پرسیدن چطوری بشناسیمش؟ گفتم جواب رو می‌گم اما بهش عمل نمی‌کنید! وَ باز هم نمی‌شناسیدش! من این جواب رو چندین سالِ پیش به بسیجی‌های دانشگاهِ فردوسی دادم و بهش عمل نکردن... چون دنبالِ حقیقت نبودن و نیستن... همین‌قدر که بتونن چند جمله کلیشه درباره‌ی خمینی در همایش‌ها و جلساتِ بسیج صحبت کنن و دیده شن کافیه... حدودِ چهار سالِ پیش به هیئتی‌ها گفتم و بهش عمل نکردن... بهانه آوردن سخته و فرصت ندارن(!) حدودِ دو سالِ پیش به مسؤولِ راهیان نور گفتم و بهش عمل نکردن... برای اون‌ها هم چند جمله‌ای برای اظهارِ فضل بینِ جماعتی گریانِ بی‌عمل در خاک‌های گلگونِ جنوب کافی بود... وَ حدودِ دو سالِ پیش، تو بیتِ امام، تو نجف، به مردی که داشت خمینی رو برای مردم اشتباه تعریف می‌کرد... عامدانه و به غَرَض اشتباه تعریف می‌کرد... عمامه‌به‌سر بود و عامدانه و به غَرَض اشتباه تعریف می‌کرد هم گفتم و بهش عمل نکرد چون خمینیِ حقیقی کار و کاسبیِ اون رو کِساد می‌کنه... خودم چقدر از امامِ نازنینم می‌دونم؟ بدونِ تعارف... بدونِ تواضع... بدونِ اِغراق... هیچی! هنوز راه دارم تا بدونم روح‌الله الموسویِ الخمینی کی بود و چه کرد... پس این عشق از کجا میاد و به نهمِ یکی‌ها و بقیه‌ای که نوشتم و انجام ندادن چی گفتم؟ @sarbehrah
گفتم کتاب‌ها و فیلم‌ها و کلیپ‌ها و صوت‌ها و سخنرانی‌ها و محتواهای مختلفی درباره‌ی امام خمینی وجود داره، اما مستقیم و سریع نیست، کامل و جامع نیست، شناخت و معرفت نمی‌ده، محبت هم نمیاره! پس چی؟ چی کار کنیم؟ گفتم خمینی رو با خمینی بشناسید! ۱. وصیت‌نامه‌ش و یک بار بخونید؛ ۲. صحیفه‌ی ۲۲ جلدیش و به‌مرور بخونید. من همه‌ی کتاب‌های درباره‌ی خمینی رو قبل از صحیفه خونده بودم. حتی چهل حدیث رو. حتی وصیت‌نامه رو. اما بعد از صحیفه، خمینی برای من یه شکل دیگه شد... صحیفه اصلا کتابِ جالب و جذابی نیست! نامه‌های امامه. پُر از اسامی‌ای که نمی‌شناسی، پُر از تاریخ‌هایی که باید کلی توی گوگل جستجو کنی تا بفهمی چی به چیه! صحیفه خیلی طولانیه! کتابی نیست که یک ماهه تموم شه! من یک و نیم سال درگیرش بودم. تازه من تندخوانم و به مباحثِ تاریخی علاقه‌مند. اگر این شروط نباشه فوق‌العاده کتابِ سخت‌خوانیه! اما بعد از صحیفه خمینی برای من امامی متفاوت از قبل شد... از بینِ نامه‌های یه آدم می‌تونی لحنِ اون آدم نسبت به دختراش و در مقایسه با پسراش استخراج کنی... می‌تونی در مواجهه با عشق و محبت، ببینی چطور می‌شه... وقتِ قاطعیت و خشم چی... با همسرش چطور حرف می‌زنه... چقدر روی حلال و حرامِ حتی معنوی حساسه... چقدر از اخبارِ روز مطلعه... چه ادبیات و سوادی داره... اون‌موقع که همه می‌دادن دبیرانِ دربار براشون دو‌ جمله بنویسه، یه پیرمردِ حوزه‌ایِ یتیم‌بزرگ‌شده‌ی در تبعید به کجا وصل بوده که چنین جمله‌بندی و کلماتی داشته... به نهم یکی‌ها و بقیه گفتم شما اگه واقعا طالبِ شناختید، علیکم به خواندنِ «صحیفه‌ی امام». @sarbehrah
سربه‌راه
#ارسالی_شما گاهی پیام‌هاتون، شعرهایی که برام می‌فرستید، عکس‌هایی که برام می‌فرستید، کلیپ‌هایی که بر
فکر می‌کنم شمایی که این کلیپ‌های اِحیاکننده رو برام می‌فرستی و شارژِ روحی می‌کنی، یک نفری. اما این مهم نیست. مهم اینه خوش‌سلیقه‌ای و منی که از هرچی خوشم نیاد حذفش می‌کنم، هنوز اینها رو در گالریم نگه داشتم و هر از گاهی نگاه‌شون می‌کنم. خصوصا کلیپ دانشجوهای آمریکا رو چون رفیق گفت دختری که کوفیه سرش کرده و با دستِ چپ و ساعتِ مشکیش علامتِ پیروزی نشون داده، شبیهِ منه. @sarbehrah
از حدیثی مُرسل نوید می‌آید که دحوالأرض؛ روزِ ظهور است... اگر بیایی بیش از همه دخترانِ غزّه و رفح ذوق می‌کنند...❣ @sarbehrah
حاج‌آقا عزیزی یه حاجاقای دهه هفتادیه؛ این و وقتی فهمیدیم که شناسنامه‌هاشون و آورده بودن کوپه‌ی ما برای انتخابات :) ولی اون مثلِ بقیه فکر می‌کرد ما چهارتامون دهه هشتادی هستیم و با فعلِ مفرد با ما صحبت می‌کرد! نظر و منظورِ بدی نداشت و اون‌قدر کارِ فرهنگی کردیم که می‌شناسیم مدل‌های جذب رو، اونم به هوای جذبِ دهه هشتادی‌ها سعی می‌کرد با ما صمیمی و باحوصله برخورد کنه که اگه غیرِ این بود، بابتِ اولین فعلِ مفردش پاسخِ دندان‌شکنی می‌گرفت! ما هم تا پایانِ سفر به هیییییییییچ‌کس لو ندادیم سن‌وسالمون چقدره و تا تونستیم از تو چشم بودن پرهیز کردیم که البته ماشاءالله بنا به دلایلی مُهره‌ماری همییییییییییییییشه تو چشمیم و آدما رومون زوم(!) کربلا برنامه آزادتر بود و می‌تونستیم پیلگان و فضولان و سریع‌دخترخاله‌شوندگان رو بپیچونیم و خودمون می‌رفتیم گشت‌وگذار، اما از نجف به بعد برنامه یه‌طوری بود که دیگه نتونستیم بپیچونیم و خصووووووصا خانمِ رئیس‌کاروان حتی تو اتوبوسم اومده بود آخر، ورِدلِ ما(!) بنابراین چاره‌ای نبود جز با گروه، زیارت رفتن. نوبتِ زیارتِ وادی‌السلام که رسید، فهمیدیم کاروان برنامه‌ی خونه‌ی امام نداره. تنها کسی که از بینِ کاروان می‌شد بهش رو زد و مطمئن بودیم که بعد آویزون‌مون نمی‌شه، همین حاج‌آقا عزیزی بود. من عَلَم‌دار بودم و جلوی کاروان. می‌تونستم راحت و بی‌سروصدا با حاج‌آقا صحبت کنم. رفقا رو صدا زدم و یواشکی دوره‌ش کردیم و گفتیم ما رو خونه امام و بحرالنجف هم ببرید. خیلی پایه بود! خیلی دمش گرم! گفت بحرالنجف نمیام چون سگ داره و از سگ می‌ترسم :) ولی خونه امام بریم. خودشم عالِم‌دوست بود و حاج‌آقای رکعت‌شماری نبود. چرا مطمئن می‌گم قصدش از صمیمیتش با ما چهارتا، رو حسابِ جذبِ دهه هشتادی‌ها بود؟ چون دیده بودم با هرکس قدِّ فهم و عقلش صحبت می‌کنه؛ تو شلوغی‌ها شونه به شونه‌ی یه کاروانِ افغانستانی می‌رفتیم که یه پیرمردِ افغان به حاجاقا سلام کرد و ایشون هم دستش و به گرمی گرفت و احوالپرسی کرد. بعد پرسید از سنایی چه خبر؟ پیرمرده عجیب نگاهش کرد و ایشون گفت:سنایی شاعر بزرگ کشورِ من و شماست. اون‌وقتی که افغانستان مالِ ایران بود، یا ایران مالِ افغانستان، اینجا به دنیا اومد و حالا سمتِ شما دفنه. این یعنی ما یکی هستیم و ان‌شاء‌الله بازم با هم یکی می‌شیم. اشتراکِ سخن پیدا کردنش عالی بود! جمله‌بندیش محشر بود! قابلِ تحسین بود سوادی که به خرج داد. تو کربلا یه شب یه استادِ فیزیکِ جهادی اومد برای کاروانِ ما صحبت کنه. صحبتِ جذابی برای ما چهارتا دانشگاهی و دو_سه مردِ اقتصادیِ خفنِ کاروان بود، اما برای بقیه‌ی کاروان که عموما مردمِ عادی بودن و اومده بودن حاجات‌شون و بگیرن و زیارتی بکنن و دو قطره اشکی بریزن، نه(!) خب من مباحثه دوست دارم و مطالعه هم دارم. هم به سخنرانی ایراد می‌گرفتم و هم سؤالاتِ استاد رو جواب می‌دادم. حاجاقا از اون‌شب فهمیده بود ما کمی اهلِ مطالعه‌ایم و سطحِ صحبتش با ما رو خیلی برده بود بالا و واقعا هم تونست جذب‌مون کنه و بلد بود چیزایی هم بگه که ما چون حوزوی نیستیم بلد نبودیم. حتی سیاسی هم صحبت کرد و آدمِ واقعا باسوادی بود! قیافه‌ش فوق‌العاده ساده است و اصلا نشون نمی‌ده این‌قدر بارشه اما واقعا جوانِ دستِ پُری بود و بینِ این‌همه لب‌ودهنِ خنگ، خصوصا در اون لباس، جواهر! یادتونه یه دسته‌بیل در لباسِ روحانیت هم داشتیم؟ هرچقد اون پرادعای بی‌خاصیت بود، ایشون بی‌ادعای پربار بود! گفت هرکی میاد بریم خونه امام بیاد! خب البته ما مشکلی با کاروان نداریم، اما می‌دونستیم کاروان با امام کار نداره(!) و همسرِ رئیس‌کاروان اگه بفهمه به ما می‌چسبه که فهمید و چسبید :/ کاروان رفتن حرم و ما چهارتا و حاجاقا و این خانم و دو خانمِ دیگه راه افتادیم. حاجاقا پایه و اهلِ دل بود و سرِ مزارهایی از وادی‌السلام که ما می‌گفتیم و خودشم می‌گفت ما رو بُرد. مزارِ رئیسعلی دلواری رو ما گفتیم و اون اومد، مقامِ امام زمان ارواحنا فداه رو ایشون گفتن و ما رفتیم. حینِ راه هم کلی مباحثه‌ی مفید و عالی و سیاسی و علمی کردیم و هم ما چهارتا از هم‌صحبتی با ایشون یاد می‌گرفتیم، هم ایشون مشتاقِ هم‌صحبتی با ما بودن. از وادی‌السلام که گذشتیم و واردِ کوچه‌پس‌کوچه‌های نجف شدیم تا بریم بیت امام، اون دو تا خانومه خسته شدن و رفتن حرم. ما و حاجی موندیم و خانمِ رئیس‌کاروان :/ @sarbehrah