گفتم کتابها و فیلمها و کلیپها و صوتها و سخنرانیها و محتواهای مختلفی دربارهی امام خمینی وجود داره، اما مستقیم و سریع نیست، کامل و جامع نیست، شناخت و معرفت نمیده، محبت هم نمیاره!
پس چی؟ چی کار کنیم؟
گفتم خمینی رو با خمینی بشناسید!
۱. وصیتنامهش و یک بار بخونید؛
۲. صحیفهی ۲۲ جلدیش و بهمرور بخونید.
من همهی کتابهای دربارهی خمینی رو قبل از صحیفه خونده بودم. حتی چهل حدیث رو. حتی وصیتنامه رو.
اما بعد از صحیفه، خمینی برای من یه شکل دیگه شد...
صحیفه اصلا کتابِ جالب و جذابی نیست! نامههای امامه. پُر از اسامیای که نمیشناسی، پُر از تاریخهایی که باید کلی توی گوگل جستجو کنی تا بفهمی چی به چیه!
صحیفه خیلی طولانیه! کتابی نیست که یک ماهه تموم شه! من یک و نیم سال درگیرش بودم. تازه من تندخوانم و به مباحثِ تاریخی علاقهمند. اگر این شروط نباشه فوقالعاده کتابِ سختخوانیه!
اما
بعد از صحیفه
خمینی برای من امامی متفاوت از قبل شد...
از بینِ نامههای یه آدم میتونی لحنِ اون آدم نسبت به دختراش و در مقایسه با پسراش استخراج کنی... میتونی در مواجهه با عشق و محبت، ببینی چطور میشه... وقتِ قاطعیت و خشم چی... با همسرش چطور حرف میزنه... چقدر روی حلال و حرامِ حتی معنوی حساسه... چقدر از اخبارِ روز مطلعه... چه ادبیات و سوادی داره... اونموقع که همه میدادن دبیرانِ دربار براشون دو جمله بنویسه، یه پیرمردِ حوزهایِ یتیمبزرگشدهی در تبعید به کجا وصل بوده که چنین جملهبندی و کلماتی داشته...
به نهم یکیها و بقیه گفتم شما اگه واقعا طالبِ شناختید، علیکم به خواندنِ «صحیفهی امام».
@sarbehrah
سربهراه
#ارسالی_شما گاهی پیامهاتون، شعرهایی که برام میفرستید، عکسهایی که برام میفرستید، کلیپهایی که بر
فکر میکنم شمایی که این کلیپهای اِحیاکننده رو برام میفرستی و شارژِ روحی میکنی، یک نفری. اما این مهم نیست. مهم اینه خوشسلیقهای و منی که از هرچی خوشم نیاد حذفش میکنم، هنوز اینها رو در گالریم نگه داشتم و هر از گاهی نگاهشون میکنم. خصوصا کلیپ دانشجوهای آمریکا رو چون رفیق گفت دختری که کوفیه سرش کرده و با دستِ چپ و ساعتِ مشکیش علامتِ پیروزی نشون داده، شبیهِ منه.
@sarbehrah
از حدیثی مُرسل نوید میآید که دحوالأرض؛ روزِ ظهور است...
اگر بیایی بیش از همه
دخترانِ غزّه و رفح ذوق میکنند...❣
@sarbehrah
حاجآقا عزیزی یه حاجاقای دهه هفتادیه؛ این و وقتی فهمیدیم که شناسنامههاشون و آورده بودن کوپهی ما برای انتخابات :) ولی اون مثلِ بقیه فکر میکرد ما چهارتامون دهه هشتادی هستیم و با فعلِ مفرد با ما صحبت میکرد! نظر و منظورِ بدی نداشت و اونقدر کارِ فرهنگی کردیم که میشناسیم مدلهای جذب رو، اونم به هوای جذبِ دهه هشتادیها سعی میکرد با ما صمیمی و باحوصله برخورد کنه که اگه غیرِ این بود، بابتِ اولین فعلِ مفردش پاسخِ دندانشکنی میگرفت! ما هم تا پایانِ سفر به هیییییییییچکس لو ندادیم سنوسالمون چقدره و تا تونستیم از تو چشم بودن پرهیز کردیم که البته ماشاءالله بنا به دلایلی مُهرهماری همییییییییییییییشه تو چشمیم و آدما رومون زوم(!)
کربلا برنامه آزادتر بود و میتونستیم پیلگان و فضولان و سریعدخترخالهشوندگان رو بپیچونیم و خودمون میرفتیم گشتوگذار، اما از نجف به بعد برنامه یهطوری بود که دیگه نتونستیم بپیچونیم و خصووووووصا خانمِ رئیسکاروان حتی تو اتوبوسم اومده بود آخر، ورِدلِ ما(!)
بنابراین چارهای نبود جز با گروه، زیارت رفتن.
نوبتِ زیارتِ وادیالسلام که رسید، فهمیدیم کاروان برنامهی خونهی امام نداره. تنها کسی که از بینِ کاروان میشد بهش رو زد و مطمئن بودیم که بعد آویزونمون نمیشه، همین حاجآقا عزیزی بود.
من عَلَمدار بودم و جلوی کاروان. میتونستم راحت و بیسروصدا با حاجآقا صحبت کنم. رفقا رو صدا زدم و یواشکی دورهش کردیم و گفتیم ما رو خونه امام و بحرالنجف هم ببرید.
خیلی پایه بود! خیلی دمش گرم! گفت بحرالنجف نمیام چون سگ داره و از سگ میترسم :) ولی خونه امام بریم.
خودشم عالِمدوست بود و حاجآقای رکعتشماری نبود.
چرا مطمئن میگم قصدش از صمیمیتش با ما چهارتا، رو حسابِ جذبِ دهه هشتادیها بود؟ چون دیده بودم با هرکس قدِّ فهم و عقلش صحبت میکنه؛
تو شلوغیها شونه به شونهی یه کاروانِ افغانستانی میرفتیم که یه پیرمردِ افغان به حاجاقا سلام کرد و ایشون هم دستش و به گرمی گرفت و احوالپرسی کرد. بعد پرسید از سنایی چه خبر؟ پیرمرده عجیب نگاهش کرد و ایشون گفت:سنایی شاعر بزرگ کشورِ من و شماست. اونوقتی که افغانستان مالِ ایران بود، یا ایران مالِ افغانستان، اینجا به دنیا اومد و حالا سمتِ شما دفنه. این یعنی ما یکی هستیم و انشاءالله بازم با هم یکی میشیم.
اشتراکِ سخن پیدا کردنش عالی بود! جملهبندیش محشر بود! قابلِ تحسین بود سوادی که به خرج داد.
تو کربلا یه شب یه استادِ فیزیکِ جهادی اومد برای کاروانِ ما صحبت کنه. صحبتِ جذابی برای ما چهارتا دانشگاهی و دو_سه مردِ اقتصادیِ خفنِ کاروان بود، اما برای بقیهی کاروان که عموما مردمِ عادی بودن و اومده بودن حاجاتشون و بگیرن و زیارتی بکنن و دو قطره اشکی بریزن، نه(!)
خب من مباحثه دوست دارم و مطالعه هم دارم. هم به سخنرانی ایراد میگرفتم و هم سؤالاتِ استاد رو جواب میدادم. حاجاقا از اونشب فهمیده بود ما کمی اهلِ مطالعهایم و سطحِ صحبتش با ما رو خیلی برده بود بالا و واقعا هم تونست جذبمون کنه و بلد بود چیزایی هم بگه که ما چون حوزوی نیستیم بلد نبودیم. حتی سیاسی هم صحبت کرد و آدمِ واقعا باسوادی بود! قیافهش فوقالعاده ساده است و اصلا نشون نمیده اینقدر بارشه اما واقعا جوانِ دستِ پُری بود و بینِ اینهمه لبودهنِ خنگ، خصوصا در اون لباس، جواهر!
یادتونه یه دستهبیل در لباسِ روحانیت هم داشتیم؟ هرچقد اون پرادعای بیخاصیت بود، ایشون بیادعای پربار بود!
گفت هرکی میاد بریم خونه امام بیاد!
خب البته ما مشکلی با کاروان نداریم، اما میدونستیم کاروان با امام کار نداره(!) و همسرِ رئیسکاروان اگه بفهمه به ما میچسبه که فهمید و چسبید :/
کاروان رفتن حرم و ما چهارتا و حاجاقا و این خانم و دو خانمِ دیگه راه افتادیم.
حاجاقا پایه و اهلِ دل بود و سرِ مزارهایی از وادیالسلام که ما میگفتیم و خودشم میگفت ما رو بُرد.
مزارِ رئیسعلی دلواری رو ما گفتیم و اون اومد، مقامِ امام زمان ارواحنا فداه رو ایشون گفتن و ما رفتیم. حینِ راه هم کلی مباحثهی مفید و عالی و سیاسی و علمی کردیم و هم ما چهارتا از همصحبتی با ایشون یاد میگرفتیم، هم ایشون مشتاقِ همصحبتی با ما بودن. از وادیالسلام که گذشتیم و واردِ کوچهپسکوچههای نجف شدیم تا بریم بیت امام، اون دو تا خانومه خسته شدن و رفتن حرم. ما و حاجی موندیم و خانمِ رئیسکاروان :/
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
حاجاقا با سرخوشی میرفتن و همهچیزم بهمون نشون میدادن. نزدیکِ اذانِ مغرب بود و دوست داشت نماز برسه حرم وگرنه همممممهجا ما رو میبُرد. مدرسهای که امام خمینی اونجا تدریس میکردن رو نشونمون دادن، ولی داخل نرفتن که به نمازِ حرم برسن. کتابخونهی امام علی علیهالسلام رو نشون دادن. مزارِ بستهی شیخ طوسی رو ایستادن و به روشِ سؤال و جواب که فوقالعاده جذابه، برای ما از ایشون و اهمیتِ کتابهاشون گفتن. به مزارِ علامه امینی که رسیدیم نتونستن خودشون و کنترل کنن و رفتن داخل و ما هم از خداخواسته دنبالشون :) چند دقیقهای کنارِ نویسندهی الغدیر نشستن و مختصری مفید از ایشون برای ما گفتن و اعتبار و آبرویی که پیشِ امیرالمؤمنین علیهالسلام دارن و من کلی ایده گرفتم برای دعاهای مهمم ایشون رو واسطه کنم.
وَ بالاخره خونهی امام... خونهی ساده و کوچیکِ امام در ایامِ تبعید که بزرگترین انقلابِ تاریخ بعد از اسلام و قبل از ظهور رو رقم زد...
نجفنشینیِ علامهها به من فهماند
خداشناس نشد مگر کنارِ علی...
قشنگ ما رو در هوای امام بُردن و خداحافظی کردن و رفتن که برسن به نمازِ حرم.
برای عاقبتبخیریِ حاجاقا عزیزی یه صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه.
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
مقام امام علی علیهالسلام و محل نمازشون؛
مرقد صافی صفا یمانی؛
موزهی این مرقد
در نجف.
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
مزارِ رئیسعلی دِلواری؛
مقامِ امام زمان ارواحنا فداه
در وادیالسلامِ نجف.
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah