چرا خواستگار راه نمیدی؟
به هر کسی نمیتونم دلیلش و بگم.
چرا؟
چون درکی ازش ندارن.
تو میخوای عاشق شی؟!
[سکوت]
نه از... این عشقهایی که... عشق نیستن... هوم؟!
[سکوت]
آدما عشق رو دوست دارن اما هیچکس سراغش نمیره... به غیرعشقها تن میدن و اینقدر بهش میگن عشق که باورشون شه و خودشون و فریب بدن... عشق خیلی پیچیده و سخته... عاشق آزار میبینه ولی رهاش نمیکنه... عشق خیلی فنا شدن میخواد... خیلی ازخودگذشتگی میخواد... خیلی صبر میخواد...
[سکوت]
فقط آدمای شجاع منتظرِ عشق میمونن... تو خیلی شجاعی...
[سکوت... لبخند... بغض]
@sarbehrah
روزایی که مراقب نبودم و برای تصحیحِ اوراق میرفتم، با روسری بودم. همین دخترای کلهلختم چنان با ذوق میریختن دورم و هرکدوم ابراز احساس داشتن که انگار نه انگار به یکی مثلِ من تو خیابون میپرن اگه بهشون تذکر بده😂
منم وسطِ ذوقاشون تیکه میپروندم که باحجابندیدهاین؟ وَ طفلیا صادقانه میگفتن آره😢
این روزا که بیشتر سیاسی_عقیدتی حرف میزنم و بیشتر میشنوم خیلی روم فشاره، خصوصا که خونه هم برای امثالِ من باز میدانِ نبرده، نه محلِ آرامش... با این تفاوت که تو خونه از یهجایی به بعد ترجیح میدم سکوت کنم که احترام خانوادهم و نشکنم...
جسمم خسته نمیشه اما روحم از پا درمیاد و جسمم هم خالی میکنه...
ولی مدرسه، خصوصا با نهم دوییها، جسمم له میشه اما روحم اونقدددددددددر قوّت میگیره که جسمم قشنگ فناناپذیر میشه...
اونشب همکارِ شبکارم بهم گفت هیچوقت ندیدم تو استراحتا بخوابی، چطوری صبح میری مدرسه؟
گفتم از اینجا میرم احساس میکنم دارم میمیرم، اما به محضِ اینکه پام و گذاشتم مدرسه و اولین «خانوم» رو شنیدم، زنده و شارژ میشم😍
تصور کنید:
صندلیم وسطِ کلاسه. ۳۸ دختر دورم نشسته. یکی لبهی نیمکت. یکی روی زمین پایینِ پای من. اونیکی روی زانو. یکی دیگه ایستاده کنارم. حلقه زدن دورم...
یکیشون داره ازم سؤالِ درسی میپرسه، همزمان اون یکی داره روی ساعدم نقاشی میکشه، همزمان یکی دیگه داره از خواهرکوچیکش با من حرف میزنه، همزمان سه تا دارن شیطنت میکنن و دوست دارن من ببینم، همزمان یکی فقط ایستاده و داره نگام میکنه، همزمان رئیسِ شورشگرها از پشتِ سر، سرم و گرفته بغلش و پیشونیم و رگباری میبوسه...
من همزمان همهی تلاشم و میکنم به همهشون متوجه باشم.
طی سالِ تحصیلی جا انداختم بچهی زیاد خوبه و شوخیهای ازدواجیشون رو میکشوندم سمتِ شیرینیِ بچه. مثلا به عنایتِ خدا و امام زمان ارواحنا فداه اینقدر خوب کار کردم براشون جا افتاده من ازدواج رو فقط سرِ اینکه بتونم چهارده تا بچه بیارم دوست دارم. اینایی که قبلا از بچه بیزار بودن و تو انشاهاشون از سگ و گربههاشون برای من مینوشتن، حالا سااااااعتها میشینن از خواهر و برادرای کوچیکترشون حرف میزنن و همیشه شیرینیِ خواهر و برادرِ تازهشون و اول برای من میارن😊
یادمه یهبار تو همچین شرایطی بودم و همین رئیسِ شورشگرهای نهم دو خودش سرِ بچهها داد زد و گفت دیوانه کردین خانوم و😂
بعد جدی و خشن بچهها رو خودش منظم کرد.
تهش برگشت گفت خانم! همیشه فکر میکردم چطور چهارده تا رو میخواین جمع کنین، الآن دیدم که میتونین😍😂
حالا هم از مدرسه برمیگردم در حالی که چشمام از بدخوابی و بیخوابی چروک و کوچیک شده و تنم زار و نزار، اما اینقدر دخترام شارژم کردن که میتونم تا شب یه اردو جهادی طراحی کنم، یه راهیان نور ببندم، سه تا مهمونی برم، وَ ساعتها روی ابرها کلهملق بزنم😂
خدایا شکرت❣
خدایا شکرت❣
خدایا خیلی شکرت❣
سربهراه
@sarbehrah
تا برسم یکم انتخاباتی بحرفم؛
سه تا گزینه برام مونده که میخوام یکی دیگهشون و حذف کنم.
قبل از توضیحات دربارهی ایشون، باید دربارهی یه «مسألهی تاریخی» بگم.
احتمالا اعدامهای سال ۶۷ یا هیئت مرگ به گوشتون خورده.
توی دو دورهی قبلیِ ریاستجمهوری وقتی میخواستیم به آقای رئیسی رأی بدیم هم این بحثا داغ بود.
قشنگ یادمه رفتم دانشگاه و استادم سرِ کلاس پرسید کی به رئیسی رأی داده؟ وَ فقط من دست بلند کردم. یکی از همکلاسیهای اپوزیسیونم که پروفایلش در جوابِ رهبرِ روی پروفایلِ من، محمدرضای چلمنِ پهلوی بود، برداشت گفت به یه قاتل رأی دادی! جوونای ما رو اعدام کرد!
خب؛ دقت کنین!
اونجا که حزباللهی فقط خودم بودم و جواب دادم، اما دیدم جاهای دیگه و تو موقعیتهای دیگه، حزباللهیا از درِ توجیه وَ یعنی ضعف وارد میشن و توضیح میدن(!) انگار که تهِ دلِ خودشون راضی نباشه و براشون سؤاله(!)
من با افتخار جواب دادم دقیقا به افتخارِ اینکه قاتلهای ایرانیها رو به مجازاتِ شایسته رسونده و دلِ ۱۷ هزار خانوادهی داغدار رو تسلی داده به آقای رئیسی رأی دادم و انتظار دارم با همهی داعشیهای وطنی همینقدر قاطع و بازدارنده برخورد بشه.
از موضعِ قدرت بهشون جواب دادم و خفه شدن.
از موضعِ قدرت!
شما اگه حزباللهی و ولایی و مؤمن و مذهبی هستی، اعدامهای سال ۶۷ باید از افتخاراتت باشه، نه ابهاماتت!
دشمن، منافقین و معاندین دارن آقای مصطفی پورمحمدی رو میکوبن چون یکی از اعضای تیمِ این افتخار بودن.
من به این دلیل ایشون رو از صحنهی رأیم حذف نمیکنم که اتفاقا «تنها دلیل خوشبینی»م به ایشون همین سابقهشونه. بنابراین خواستم اول از این افتخار صحبت کنم که تصور نشه حذفم بابتِ اینه.
فعلا روی این مسأله تحلیل و تفکر داشته باشید، تا برسیم سرِ بقیهش.
نکته: من آقای راجی رو در مباحثِ مهم پیگیری میکنم و هرجا از تشخیص وا موندم، از روی دستِ ایشون تقلب میرم.
هم از نزدیک میشناسمشون و پیشنماز نمازهای مغرب و سخنران مسجد امام رضای دانشگاه فردوسی هستن، هم اندیشکدهی سعداء رو مدیریت میکنن و هم صاحبِ کتابی هستن که امام خامنهای بعد از خوندنش فرمودن قلبِ من رو شاد کرد❣
مثلِ استاد پناهیان شجاع و صریح و زمانشناس و مؤمن و باتقوا و پرکار هستن.
@sarbehrah
سربهراه
آقای مصطفی پورمحمدی دبیر کل جامعه روحانیت مبارز هستن. اهداف این جامعه رو که خوندم و گشتم دنبالِ عملکرد، چیزی جز چند بیانیه و نشست و اینطور جلساتِ گفتمانی پیدا نکردم!
گشتم ببینم در بزنگاهها چه عکسالعملی داشتن؛ کوی دانشگاهِ دهه هفتاد، واگراییهای اون موقع، سال ۸۸، آبان ۹۸، فتنهی دختره مهسا امینی، حجاب.
روابطش رو جستجو کردم: در تعامل با آقا، در تعامل با سرانِ فتنه (خاتمی، موسوی، روحانی لعنتالله علیهم اجمعین)، احمدینژاد، آقای رئیسی.
گفتگوهاش تا این لحظه رو بررسی کردم.
اینکه دشمن چقدر تخریب یا تحسینش کرده رو بررسی کردم.
اینکه کیا دارن ازش طرفداری میکنن رو بررسی کردم.
نامزدِ خلوتیه و خیلی اِقبالِ عمومی نداره که احتمالا چون نمیشناسنش هست.
دشمن هم خیلی براش وقتی نذاشته و جز همین که هی بگه یکی از اعضای هیئت مرگ اومد، چیزی پیدا نکردم.
پس تمومِ تمرکزم رفت روی خودشون.
برداشتِ من (که ممکنه اشتباه باشه) اینه که ایشون خیلی «دوپهلوگو» هستن.
جدا از اینکه همون وجههی اولی که نوشتم و عملگرایی در ایشون ندیدم، برای من مهمتر این مورده.
اصولا آدمای اهل سیاست دوپهلو هستن. نامههای معاویه به امام علی علیهالسلام رو بخونین، یا صحبتای عمروعاص. ابوبکر هم خیلی دوپهلوگویی داشت.
دوپهلوگویی آدما رو خیلی به اشتباه میندازه، هیچکس منظورت و متوجه نمیشه، پس خراب کنی میتونی راحت بگی تو نفهمیدی، درست کنی میتونی راحت بگی من که از اول گفتم!
طرفت و گیج میکنی که هر کار دلت خواست بکنی.
این هم برای سیاستِ داخلی بده، هم برای سیاستِ خارجی.
مردانِ سیاست زبانباز و دوپهلو هستن، اما من دنبالِ مردانِ باتقوا هستم!
امام علی علیهالسلام در عین تقوا، صریح و آشکار و شفاف صحبت میکردن.
صحبتای امام حسین علیهالسلام ظهرِ عاشورا رو ببینید.
تقوا، صداقت و صراحت میاره. تقوا، شفافیت میاره. تبیین میاره.
صحبتِ آقای رئیسی تو غربِ تهران رو یادتونه اینجا نوشتم؟ ایشون با صداقت صحبت میکردن. مشکلاتِ موجود و توانِ دولت رو تبیین میکردن و شدن یا نشدن رو به صراحت به مردم خبر میدادن.
البته که مردم نمیپسندن! من الآن با شما تند و بیپرده صحبت کنم و عیبی که تو کانال عمومی مینوشتم رو خصوصا و مشخصا به یکیتون بگم، به تریج قباتون برمیخوره و دین و اسلام و زیر سؤال میبرین که چرا یکی بهت گفته تو یه مذهبی سطحی یا بیفکر و بیادبی! همه دوست دارن دروغ بشنون و باد بشن! عین صاد میخونین و با جملاتش ملت رو خفه میکنین، اما تحملِ اینکه مخاطبش خودتون باشید رو ندارید!
امام علی علیهالسلام رک به مردم گفتن شماها ترسویید، اهمالکارید، سستید، بهش گفتن تو تندرویی و رهاش کردن!
کی الآن صداقت دوست داره؟😂کسی کشش نداره حتی یکی بگه این چه لباسِ بدیه پوشیدی؟ بهت نمیاد! باید از همه تعریف و تمجید کنی😂
ولی با دروغ و دوپهلوگویی نه سفرهمون و بزرگ کردن، نه تو دنیا عزتمون دادن، نه دین و ایمانمون و کامل کردن... فقط خرمون کردن!
راستش من واقعا و حقیقتا تلخیِ حقیقت رو به شیرینیِ دروغ ترجیح میدم و یه آدمِ صادق و شفاف مثلِ امام خامنهای... مثلِ امام خمینی... مثلِ شهید رجایی... مثلِ شهید رئیسی میخوام.
تشخیصِ تدبیرِ یه آدم سخته، اما تشخیصِ صداقتِ یکی آسونتر.
کسی که رسانهای بودنش به صراحتش میچربه به من حس آرامش نمیده. کلا رسانهایها برای من درجهای از عدم صداقت دارن... یعنی آدمای اهل اینستاگرام و خیلی صادق نمیدونم... آدمای بلاگر رو خیلی صادق نمیدونم... آدمای خیلی درگیرِ کانالها و رسانه رو خیلی صادق نمیدونم...
الآن هم خیلی دقت میکنم کی تبلیغاتش خاصتره... یعنی رسانهایتره... وَ درجهی صداقتش برام کم میشه...
الآن برای شناخت دادن به مردم وقتِ تبیین هست، نه تبلیغ! یعنی میگردم دنبالِ کاندیدی که بیشتر از تبلیغ، داره بیان میکنه مشکلات جامعه رو چی لیست کرده، چه برنامهای براشون داره، توانش چقدره، قراره روی کدوم موارد کار کنه و بعد از چهار سال چی تحویل بده.
آقای رئیسی صادق بود... وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْق... با صداقت اومد... برید مناظرههاشون و دوباره ببینید... وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْق... با صداقت ادامه داد و رفت... صحبتاشون تو این سه سال و ببینید... وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرا... خدا به آدمای صادق نصرت میرسونه... آقای رئیسی رو ببینید چطور نصرت داد... چطور آبرو داد... این مرد از آبروش مایه گذاشت... از تحصیلاتش... از پرکاریش... طعنهها رو یادتون میاد؟ شش کلاس سواد داره... هیچجا بند نمیشه... حبّ قدرت داره...
@sarbehrah
خدا جوابِ همه رو داد...
صدام از جای گرم درنمیاد... نه بابام پولداره، نه خودم وصلِ جایی... مدرسه تموم شه باید برم تو دیوار برای تابستون دنبالِ کار بگردم وگرنه سه ماهِ سختِ مالی دارم...
اما برکت رو فقط تو تقوا میبینم. دنبالِ رئیسجمهورِ به تقوا نزدیکترم.
@sarbehrah
سربهراه
موسیقی پخش میکنم. مانتویی که دخترا دوست دارن از کمد بیرون میاد. اتو روی مقنعهای که بیشتر بهم میاد در رفتوآمده. ساعتی که خودشون برام هدیه گرفتن، مچِ دستِ چپم رو بغل میکنه. شیشهی عطری رو برمیدارم که هی سرشون و میذارن روی شونهم و میگن بوی بهشت میدین خانوم... رژِ لبی رو برمیدارم که هی رد میشن و بهم میگن جوووووون. این دو تا مخصوصِ داخلِ مدرسه است، میذارمشون تو کولهم. تو جیبِ مانتوم چند دونه شکلات میذارم. من و به همیشه خوراکی داشتن میشناسن و حتی اگه گرسنه نباشن، دوست دارن از من شکلات بگیرن.
صفحهی موبایلم رو برق میندازم و کمی به کیفِ موبایلم عطر میزنم. ممکنه بخوان با موبایلم عکس بگیرن. اصلا ممکنه فقط موبایلم و بگیرن چون خوشبویه... موهام و طوری میبندم و سمتی شونه میکنم که عاشقشن.
کفشای روشنی رو میپوشم که دوست دارن. با امام زمان روحی له الفداه صحبت میکنم و خودم و دخترام و میسپارم بهشون و راه میافتم.
توی اتوبوس، به دستام مرطوبکننده میزنم. حتما پیش میاد صورتِ یکیشون رو نوازش کنم یا دستِ یکی رو بگیرم. کوثرِ هشتم عادت داره تا من زیرِ چونهش و نگیرم اضطرابِ امتحانش نمیره... دستبندِ موردِ علاقهشون روی مچِ دستِ راستمه.
همهی غصههای عالَم رو شبِ گذشته ساعتِ ۹ تو یه کیسهزبالهی مشکی گذاشتم دمِ درِ قلبم.
صبح زودتر بلند شدم. قلبم رو آب و جارو کردم. برای حوصلهم چای و دارچین دم کردم که امروز بیشتر کِش بیاد. به لبخندم گلاب زدم که امروز بیشتر برق بزنه.
روزِ آخر همونقدر مهمه که روزِ اول.
هفتم و هشتم نمیدونم بازم تقدیرم باشن یا نه... اما نهمام و امروز به خدا میسپارم... امروز توی دستام میگیرمشون... میبرم لبهی پنجره... کنارِ گوششون وَ اِن یَکاد میخونم و پروازشون میدم...
روزهای رنگیِ من با نهمام به پایان رسید و من به خاطرِ هر ثانیهم باهاشون، ممنونِ خدا و مدیونِ امام زمانم...
اگه معلمِ روسیاهِ آلودهی خطاکارشون حقی در دعا کردن براشون داره، دعای مادرِ حضرت مریم سلام الله علیها رو در حقِ دخترام میکنم؛
رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَک ما فِی بَطْنِی مُحَرَّراً
فَتَقَبَّلْ مِنِّی
إِنَّک أَنْتَ السَّمِیعُ العَلِیم
وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها
مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ.
گریه میآید مرا
اندکی بنشین که باران بگذرد...
@sarbehrah
نهم دوییها بعد از امتحان اومدن تو دفتر و بغلم کردن...
یکییکی رفتن بیرون و دوباره برگشتن و بغلم کردن...
با همکارای دیگه کاری نداشتن. یکییکی رفتن بیرون و دوباره برگشتن و بغلم کردن...
ذره ذرهی وجودم اشکه اما لبخندبهلب، مقتدر و صبور و با محبت هر بار بغلشون کردم و هر بار متناسب با هر کدوم، چیزی کنارِ گوشش گفتم...
دوست نداشتم همکارام اذیت شن، گفتم بذارید بیام بیرون، تو سالن دیدهبوسی کنیم، اما ریخته بودن تو دفتر و تا یکی میرفت بیرون، اون یکی میومد تو دفتر و چندباره بغلم میکرد...
نازنین آبلهمرغون گرفته... میدونن من نگرفتم و برای اینکه نگیرم دور ایستاده بود و فقط نگاهم میکرد...
همایش و دورهی تربیت مربی و ضمن خدمت چیه؟! کدومشون یه دونه از چالشهای حقیقیِ نهم دو رو میدونه که بر اساسش مربی و معلم تربیت کنه؟!
من این کلاس و نذرِ امام زمان ارواحنا له الفداه کردم... همون جلسهی اول که دیدم کجا وارد شدم و مخاطبام کیان... سپردمشون به آقا... گفتم من معلمِ شمام و اینام بچههای شما... خودتون بین ما رو اصلاح کنین و کمک کنین کنارِ هم رشد کنیم...
بچههام و بعید میدونم با من رشد کرده باشن... اما من با نهم دو رشد کردم...
چلهی صبر؟ سلوکِ کظم غیظ؟ آداب محبت؟ تعلیم با تربیت؟ چگونه با سرکشها تعامل کنیم؟ روانشناسیِ نوجوان؟ شنیدنِ آرای مخالف؟ زندگیِ دوستانه با عقایدِ متفاوت؟ آموزشِ گفتمان؟
کشکه!
اگه امام زمان عهدهدارمون نمیشدن، امروز قلبهامون نرفته، دلتنگِ هم نمیشد...
بهشون گفتم تا جایی که خدا توانم بده و رزقم، میتونین روی من حساب کنین. شمارهم و دارین، هرجا... هر وقت... هر لحظه... بهدردبخور بودم فقط بهم خبر بدید...
بدجنسی کردم و با این جمله اشکشون و درآوردم...
گریههای خودم باشه شب... خلوت... اتاقم... وقتی بیشمار عکس و فیلماشون رو تو موبایلم مرور میکنم...❣