eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
موسیقی پخش می‌کنم. مانتویی که دخترا دوست دارن از کمد بیرون میاد. اتو روی مقنعه‌ای که بیشتر بهم میاد در رفت‌وآمده. ساعتی که خودشون برام هدیه گرفتن، مچِ دستِ چپم رو بغل می‌کنه. شیشه‌ی عطری رو برمی‌دارم که هی سرشون و می‌ذارن روی شونه‌م و می‌گن بوی بهشت می‌دین خانوم... رژِ لبی رو برمی‌دارم که هی رد می‌شن و بهم می‌گن جوووووون. این دو تا مخصوصِ داخلِ مدرسه است، می‌ذارم‌شون تو کوله‌م. تو جیبِ مانتوم چند دونه شکلات می‌ذارم. من و به همیشه خوراکی داشتن می‌شناسن و حتی اگه گرسنه نباشن، دوست دارن از من شکلات بگیرن. صفحه‌ی موبایلم رو برق می‌ندازم و کمی به کیفِ موبایلم عطر می‌زنم. ممکنه بخوان با موبایلم عکس بگیرن. اصلا ممکنه فقط موبایلم و بگیرن چون خوشبویه... موهام و طوری می‌بندم و سمتی شونه می‌کنم که عاشقشن. کفشای روشنی رو می‌پوشم که دوست دارن. با امام زمان روحی له الفداه صحبت می‌کنم و خودم و دخترام و می‌سپارم بهشون و راه می‌افتم. توی اتوبوس، به دستام مرطوب‌کننده می‌زنم. حتما پیش میاد صورتِ یکی‌شون رو نوازش کنم یا دستِ یکی رو بگیرم. کوثرِ هشتم عادت داره تا من زیرِ چونه‌ش و نگیرم اضطرابِ امتحانش نمی‌ره... دستبندِ موردِ علاقه‌شون روی مچِ دستِ راستمه. همه‌ی غصه‌های عالَم رو شبِ گذشته ساعتِ ۹ تو یه کیسه‌زباله‌ی مشکی گذاشتم دمِ درِ قلبم. صبح زودتر بلند شدم. قلبم رو آب و جارو کردم. برای حوصله‌م چای و دارچین دم کردم که امروز بیشتر کِش بیاد. به لبخندم گلاب زدم که امروز بیشتر برق بزنه. روزِ آخر همون‌قدر مهمه که روزِ اول. هفتم و هشتم نمی‌دونم بازم تقدیرم باشن یا نه... اما نهمام و امروز به خدا می‌سپارم... امروز توی دستام می‌گیرم‌شون... می‌برم لبه‌ی پنجره... کنارِ گوششون وَ اِن یَکاد می‌خونم و پروازشون می‌دم... روزهای رنگیِ من با نهمام به پایان رسید و من به خاطرِ هر ثانیه‌م باهاشون، ممنونِ خدا و مدیونِ امام زمانم... اگه معلمِ روسیاهِ آلوده‌ی خطاکارشون حقی در دعا کردن براشون داره، دعای مادرِ حضرت مریم سلام الله علیها رو در حقِ دخترام می‌کنم؛ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَک ما فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّک أَنْتَ السَّمِیعُ العَلِیم وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ. گریه می‌آید مرا اندکی بنشین که باران بگذرد... @sarbehrah
نهم دویی‌ها بعد از امتحان اومدن تو دفتر و بغلم کردن... یکی‌یکی رفتن بیرون و دوباره برگشتن و بغلم کردن... با همکارای دیگه کاری نداشتن. یکی‌یکی رفتن بیرون و دوباره برگشتن و بغلم کردن... ذره ذره‌ی وجودم اشکه اما لبخندبه‌لب، مقتدر و صبور و با محبت هر بار بغل‌شون کردم و هر بار متناسب با هر کدوم، چیزی کنارِ گوشش گفتم... دوست نداشتم همکارام اذیت شن، گفتم بذارید بیام بیرون، تو سالن دیده‌بوسی کنیم، اما ریخته بودن تو دفتر و تا یکی می‌رفت بیرون، اون یکی میومد تو دفتر و چندباره بغلم می‌کرد... نازنین آبله‌مرغون گرفته... می‌دونن من نگرفتم و برای این‌که نگیرم دور ایستاده بود و فقط نگاهم می‌کرد... همایش و دوره‌ی تربیت مربی و ضمن خدمت چیه؟! کدوم‌شون یه دونه از چالش‌های حقیقیِ نهم دو رو می‌دونه که بر اساسش مربی و معلم تربیت کنه؟! من این کلاس و نذرِ امام زمان ارواحنا له الفداه کردم... همون جلسه‌ی اول که دیدم کجا وارد شدم و مخاطبام کیان... سپردم‌شون به آقا... گفتم من معلمِ شمام و اینام بچه‌های شما... خودتون بین ما رو اصلاح کنین و کمک کنین کنارِ هم رشد کنیم... بچه‌هام و بعید می‌دونم با من رشد کرده باشن... اما من با نهم دو رشد کردم... چله‌ی صبر؟ سلوکِ کظم غیظ؟ آداب محبت؟ تعلیم با تربیت؟ چگونه با سرکش‌ها تعامل کنیم؟ روانشناسیِ نوجوان؟ شنیدنِ آرای مخالف؟ زندگیِ دوستانه با عقایدِ متفاوت؟ آموزشِ گفتمان؟ کشکه! اگه امام زمان عهده‌دارمون نمی‌شدن، امروز قلب‌هامون نرفته، دلتنگِ هم نمی‌شد... بهشون گفتم تا جایی که خدا توانم بده و رزقم، می‌تونین روی من حساب کنین. شماره‌م و دارین، هرجا... هر وقت... هر لحظه... به‌دردبخور بودم فقط بهم خبر بدید... بدجنسی کردم و با این جمله اشک‌شون و درآوردم... گریه‌های خودم باشه شب‌... خلوت... اتاقم... وقتی بی‌شمار عکس و فیلماشون رو تو موبایلم مرور می‌کنم...❣
دبیرِ ریاضی پرسید اینا درس‌خونم هستن یا فقط ابلیسن؟! گفتم اگه بخونن خوبن، این‌قدر زندگی‌شون پر از بیهوده‌جات شده، نمی‌خونن و نمی‌تونن بخونن. گفت من برای همین متوسطه دوم نمی‌رم و نهم برنمی‌دارم، چون باید به دانش‌آموزام مسلط باشم. مدیرم تیکه‌ی خوبی انداختن و من و بردن بالا و گفتن: هنر ولی تسلط داشتن به یاغی‌هاست! گفت نه! دانش‌آموز باید تحتِ سلطه‌ی دبیر باشه وگرنه تدریس نمی‌شه کرد! منم کلمه‌ای رو گفتم که خودش و مدلش می‌فهمن چی شنیدن از من! گفتم چقدر «دیکتاتور»ی! 😂😁😉😎 تیکه‌م و گرفت و به لکنت افتاد و بحث و عوض کرد😄 اما... قبلِ شروعِ آزمون رفتم کنارش بهش بگم چطوری برای بچه‌ها املا رو تکرار کنه که بهم گفت مدیونی اگه دبیرِ ریاضی‌ای که سالِ بعد جای من میاد و بیشتر دوست داشته باشی... من؟😶😐 قرار نیست سال بعد کار کنه و داریم یه دبیرِ ریاضیِ دیگه میاریم. با تعجب نگاهش کردم. خیلی جدی تکرار کرد: بیشتر از من دوستش نداشته باش... بعدم بغلم کرد و گفت دعا می‌کنم ازدواج کنی و چهارده تا بچه‌ای که دوست داری بیاری... من؟ 😳😶 لعنتی من و تو سنگین‌ترین تیکه‌های عالم و خنده‌خنده بارِ هم کردیم، این لوس‌بازیا ینی چی؟!😩
مدیر ازم خواستن بعد از امتحانا جلسه‌ی کادر رو شرکت کنم و برای سالِ جدید ایده بدم یه برنامه‌ریزیِ جدی برای پرورش و آموزش‌شون با هم داشته باشیم. این جلسه اصلا ربطی به دبیرا نداره و من خوشحالم تا سطحِ ایده دادن جلو رفتم😍 فکرهای بلند بلندی دارم که باید هرطور شده از این رزق استفاده کنم و به عمل نزدیک‌شون کنم... اگه از اول من و می‌خوندین و به مدرسه و فضاش و دخترا و دبیرا آشنایین و نکته‌ای دارید، حتما بهم بگید.🪴
763.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کانالا پر شده از خبر هنوز قطعی‌نشده‌ی مریم رجوی و غرامت هواپیمای اوکراینی. از هیچ‌کدومش خوشحال نیستم! مریم رجوی باید دستگیر می‌شد... باید همین‌جا و روی خاکی که پوستِ جوون‌هاش و زنده زنده کَند اعدام می‌شد... این‌که بدخواهای جمهوری اسلامی یکی یکی آرزوی براندازی‌شون و به گور می‌برن مطلب تازه‌ای نیست! این پرچم می‌رسه دست آقا امام زمان. هرکی با دل مطمئن زیرِ سایه‌ی این پرچم موند بُرده، هر کی هم نه باخته. در مورد هواپیمای اوکراینی، صدا و سیما و خبرگزاری‌های دولت باید قشششششششنگ به گوش همه برسوننش. هیچ احمقی که این مسأله دست‌آویزِ لگدزدنش به نظام بود، عذرخواهی نمی‌کنه... اگه باور کردین اشکا و شمعا و اعتراضشون برای پرپرشده‌های هواپیماست، خیلی ساده‌لوحید! نه رسانه‌ی ما، رسانه‌ی یک‌دل و همراهیه... نه اون آدما، آدمای آدمی! ولی من برای کوبوندن تو صورتِ معاندا و منافقا حتما از هر دو خبر استفاده می‌کنم. مجالِ نفس کشیدن به مخالفِ جمهوری اسلامی ایران نمی‌دم و شمام ندید.
سربه‌راه
وَ اما انتخابِ آخر! بذارید اول اعتراف کنم. قرار بر صداقت، صراحت و شفافیته دیگه. من سالِ ۸۸ خییییییییییییییلی با ذوق رأی دادم، درسته احمدی‌نژاد خیلی خیانت کرد، اما اون موقع ما نمی‌دونستیم. خیلی ویژگی‌های مثبت داشت. اون زمان گفتمانِ غالب انرژی هسته‌ای بود و اونم چهار سالِ اول خیلی برای آمریکا شاخ‌بازی درآورد و به دردِ محرومین رسید. واقعا باعثِ افتخار بود... خییییییییلی دوست داشتم اون رئیس‌جمهور بشه و واقعا از جون و دل براش مایه گذاشتم. بی‌لیاقت عکسشم زده بودم اتاقم و اون‌موقع جوان‌تر و بی‌کله‌تر بودم و یه‌سره هم با خانواده سرش جرّ و بحث داشتم. ولی... نمی‌دونم... خدا کنه سرِ عقل بیاد و توبه کنه و عاقبت‌بخیر بشه... سال ۹۲ خودم و کشتم که قالیباف رأی بیاره. ایشونم اون موقع‌ها یه قالیبافِ دیگه بود و روحیه‌ی عملیاتی و جهادیش جون می‌داد برای ریاست‌جمهوری... سه سالِ پیش هم که کلیپش و گذاشتم و برای آقای رئیسی مایه گذاشتیم و فقط ایشون ما رو سربلند کردن... من همه‌ی دوره‌های قبلیِ ریاست‌جمهوری که می‌تونستم رأی بدم رو با ذوق و شوق رأی دادم. منتخبم در زمانِ خودش اصلح بود و بهترین گزینه. اما الآن... اعتراف می‌کنم نه دلم با آقای قاضی‌زاده است، نه با آقای جلیلی. اینا هیچ‌کدوم اصلحِ من نیستن... آقای قاضی‌زاده جوان هستن، محترم و متین و باسوادن، مناظرات دور قبلی فوق‌العاده اخلاق‌مدار، باشخصیت و با پرستیژ پیش اومدن، اما هنوز به پختگی و عملیاتی بودنِ جایگاه ریاست‌جمهوری نرسیدن. آقای جلیلی برای من یه تئوریسین هستن تا یه فردِ در میدان و عملیاتی و جهادی. ایشون فکرِ محشری دارن و طرح دادن‌شون خیلی خفنه. در اصطلاحِ جهادی ما بهش می‌گیم اتاقِ فکر. اما اتاقِ فکرِ خوب، مُجریِ خوب هم می‌خواد. یادتونه نوشته بودم کار اجرایی کردن خیلی در درکِ مسائلِ کلان مهمه؟ من راستش کاندیدِ اجرایی این وسط نمی‌بینم... ریاست‌جمهوری یعنی ریاستِ قوه‌ی مجریه... اجرایی... یعنی دقیقا یه آدمِ همیشه در بدوبدو و برف و بوران و مه و سیل و زلزله و باد و باران می‌خوایم... قوه‌ی مجریه یعنی فراتر از جلسات و نشست و همایش و انجمن... تو این شش نفر اصلا چنین چیزی می‌بینین؟! خب دارن یه سری عملکردها از آقای جلیلی می‌گن، اما باید کلان نگاه کرد و چندبُعدی. نمی‌شه فقط شَستِ پا رو نشون داد که ببین چه بزرگه(!) پس چه کنم؟ به همون مقدار از شرایطِ اصلح که در یکی بیشتر از دیگرانه اکتفا می‌کنم. یعنی نمره‌ی بیست پیدا نکردم، پس به بالاترین نمره رأی می‌دم حتی اگه بالاترین نمره ده باشه... انتخابم آقای جلیلی هستن اما ابدا اعتقاد ندارم ایشون شهیدِ زنده‌ان یا هم‌کفوِ آقای رئیسی... ابدا! انتخاباتِ با ذوق و شوق یچی دیگه‌ست... اما این‌بار فقط به انجام وظیفه پیش می‌رم... بدونِ کوچک‌ترین لذتی... تا روز انتخابات هرچه لازم بدونم می‌نویسم و می‌گم و به تبیین ادامه می‌دم تا بهترین انتخاب با بالاترین مشارکت اتفاق بیفته. اما تأکید می‌کنم که ما در این دور، شهید رئیسی نداریم. عاقبت‌بخیر باشیم. @sarbehrah
حال و روزم شبیهِ چوپانی‌ست، که سر از ناکجا درآورده گله‌اش روی ریل جا ماند و، چشم راننده‌ی قطار ندید @sarbehrah
فلانی گفته اگه خواستیم اسم‌مون و رد کنه برای پای صندوق و بعدم استانداری برای شمارش رأی. بنویسم؟ خودت دوست داری؟ من نه. ولی تو بری منم میام. منم نه. 😊چرا؟ ترجیح می‌دم بازم بچه‌ها رو برداریم هر کدوم بریم جاهایی که خلوته و فیسِّ رأی ندادن دارن، رأی بدیم تو دلِ دشمن بلرزه. 😊✌️ ✌️😊
مامان دوست داشت با هم می‌رفتیم آرایشگاه... وقتی سوارِ ماشین می‌شدیم من نگرانِ گرمای هوا می‌بودم و خراب شدنِ آرایشم... به تالار که می‌رسیدیم دوتایی دمِ در می‌ایستادیم و خوش‌آمد می‌گفتیم... من به سبکِ خواهرشوهرا، عصاقورت‌داده، سیخ می‌ایستادم و با فخر دست دراز می‌کردم برای سلام و احوال‌پرسی و برای این‌که آرایشم خراب نشه، موقعِ روبوسی هوا رو می‌بوسیدم... مامان دوست داشت با من می‌رفت وسط می‌رقصید... دی‌جِی برامون آهنگِ مادر_دختری می‌خوند و من براش وقتِ رقصیدن سنگِ تموم می‌ذاشتم... بابا دوست داشت من به‌جای دانشگاه رفتن، ازدواج می‌کردم و امشب هر از گاهی زنگ می‌زدم بهش و ازش می‌پرسیدم بابا شوهرم جواب نمی‌ده، دستش بندِ کجاست؟ بگو بیاد دمِ زنونه بچه رو ازم بگیره، هی تو دست و پامه و نمی‌ذاره دو دقه برقصم... بعد خودش میومد دمِ زنونه و نوه‌ش و می‌بُرد پیشِ خودش... داداش دوست داشت وقتی همه ریختن دورش برای رقصیدن و خواهرزنش هم بود، منم باشم و حسابی چشمِ حسود و بخیلا رو دربیارم... داداش کوچیکه دوست داشت وقتی میومد تو زنونه، موقعِ رقصیدن شاباش بریزه روی سرم... فامیل منتظر بودن وقتِ اعلامِ هدایا برم روی سِن و با فخر بایستم و عصاقورت‌داده هر کادویی که اعلام می‌شه، سریع بگیرم و بذارم تو کیفِ دستی‌م... زن‌داداش صادقانه دوست داشت تو لباسِ عروس و با آرایش از نزدیک ببینمش، نه از روی عکس و فیلم... من به دوست داشتنای اونا فکر می‌کنم و با فکر بهشون تن نمی‌دم... اما اونا اصلا به دوست داشتنای من فکر می‌کنن؟! مامان شده فکر کنه من دوست داشتم باهاش می‌رفتم آرایشگاه و همه‌ی نگرانیم این بود که جای سجده‌م و کِرِم نزنه... تا اذانِ مغرب زیاد آب نخورم نیاز باشه برم سرویس و وضو داستان شه... بابا شده فکر کنه دوست داشتم حتما بیاد دمِ درِ آرایشگاه سوارم کنه و دمِ درِ تالار پیاده‌م کنه که سریع چادر بکشم تو صورتم و برم زنونه... داداش شده فکر کنه دوست داشتم وقتی واردِ تالار می‌شم، تلاوتِ سوره‌ی نور به گوشم بخوره... مولودی... صلوات... نه حتی دف و صدای زنانه‌ای که خودش صد تا شبهه داره... دوست داشتم بینِ مهمونا که می‌رفتم به‌جای تفاخر به لباس و طلا و آرایش، محبت و خیرخواهی موج می‌زد... می‌نشستم سرِ هر میزی، به بهانه‌ی مقدس‌ترین پیوند، صله‌ی رحم می‌کردیم و از حال و روزِ هم باخبر می‌شدیم و هرکی هرچی از دستش برمیومد برای حلِ مشکلِ دیگری می‌کرد... دوست داشتم به‌جای غیبت و حرف‌کِشی بعد از مجلس، از این‌که فلانی مستأجره و حسابی دستش تنگه صحبت می‌کردیم و راهی پیدا می‌کردیم بدونِ این‌که عزتش بشکنه، کمی سختیش آسون شه... دوست داشتم داماد رو هیچ‌کس تو زنانه نمی‌دید چون تقوا می‌گه داماد نباید زنونه بیاد... اون‌وقت زن‌داداش که می‌رسید، خودم می‌رفتم کنارش و دستش و می‌گرفتم و برای خوش‌آمدگویی می‌چرخوندمش... موقعِ فرستادن‌شون به خونه، به‌جای شِنِلِ مسخره‌ی به‌بادی که حجاب نیست و خودش زینتی شده، چادر می‌نداختم سرش... دستش و می‌گرفتم و می‌بردمش پایِ ماشین و دستش و می‌ذاشتم تو دستِ داداش... دوست داشتم به‌جای این‌که مامان با ذوق بگه فلانی که از بچگیش محجبه و هیئتی بود ماشاءالله(!) الآن کشفِ حجاب کرده و این‌قدر ناز شده، بگه الحمدلله مجلسی گرفتیم که متبرک به امر به معروف و نهی از منکر بود و گناه نداشت و دلِ امام زمان نشکست... دوست داشتم عروس‌کِشون راه می‌افتادیم دنبالِ ماشین چون می‌ره که از زیرگذرِ حرم رد شه و با دعای خیرِ امام رضا جان برن سرِ خونه‌زندگی‌شون و ما هم یه سلامی بدیم... اما دلم شکست وقتی از داداش کوچیکه پرسیدم حرم رفتین؟ وَ جواب داد نه... خسته بودن... بعد از عروس‌کشون رفتیم خونه‌شون... یک روی متفاوت زندگی کردن، چیزهاییه که همه به ذهن‌شون می‌رسه؛ آمیخته از تحسین و تحقیر... اما رویی که به چشم نمیاد، محروم شدن از طبیعی‌ترین حقوقِ یه آدمه... مثلِ ذوق‌های خواهرانه به وقتِ عروسیِ برادر... مثلِ ذوق‌های دخترانه به وقتِ هم‌پای پدر و مادر بودن... مثلِ... کاش می‌شد فهموند که طبیعی ماییم و غیرِ طبیعی شما... کاش می‌شد فهموند که ما جدایی‌طلب نیستیم، شمایید که جداکننده‌این... @sarbehrah
خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه جهیدن بود وَ ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگِ من، دلِ مغرورم پرید و پنجه به خالی زد که عشقِ ماهِ بلندِ من وَرای دستِ رسیدن بود چه سرنوشتِ غم‌انگیزی که کِرم ِ کوچکِ ابریشم تمامِ عمر قفس می‌بافت اما به فکرِ پریدن بود @sarbehrah
شاد رو باز می‌کنم که روی گروه‌های درسیم خدا قوت به دخترا بگم و ازشون خداحافظی کنم و گروه‌ها رو ترک کنم. می‌بینم کلللللللی پیام دارم... یکی‌یکی باز می‌کنم و قطره‌قطره اشک پشتِ پلک‌هام جمع می‌شه... ازم تشکر کردن... ابراز احساسات کردن... ابراز دلتنگی... نقطه‌عطف‌هایی که با من داشتن رو مرور کردن... تیکه‌کلام‌ها رو نوشتن... شاد رو می‌بندم و می‌رم گالری. از هر کلاس عکسی رو گلچین می‌کنم... حتی ششم‌های مدرسه‌ی دیگه‌م و... می‌برم‌شون روی برنامه و تو یه قابِ شلوغ می‌چینم‌شون... روی عکسِ وسط که دستای رنگیِ نهم دو هست، یه بیت شعرِ قیصر امین‌پور رو می‌نویسم: هر یک از بچه‌ها به سویی رفت وَ معلم دوباره تنها شد... عکس رو می‌ذارم پروفایلِ شاد و می‌رم روی گروه‌های درسی. براشون شعر می‌نویسم و دعای عاقبت‌بخیری. می‌نویسم دوست‌تون دارم. جمله‌ی همیشگی‌م رو آخرش می‌ذارم: پرتلاش باشید و امیدوار🌱 با یه تصویرِ انیمه‌ایِ زیبا که یه خانم‌معلمِ محجبه است با دخترای محجبه و شادش، با یه موسیقیِ بی‌کلام می‌ذارم و گروه‌ها رو ترک می‌کنم... تمام شد... رزقی که از انجامِ وظیفه داشتم، تو این مرحله تمام شد...