مامان دوست داشت با هم میرفتیم آرایشگاه... وقتی سوارِ ماشین میشدیم من نگرانِ گرمای هوا میبودم و خراب شدنِ آرایشم... به تالار که میرسیدیم دوتایی دمِ در میایستادیم و خوشآمد میگفتیم... من به سبکِ خواهرشوهرا، عصاقورتداده، سیخ میایستادم و با فخر دست دراز میکردم برای سلام و احوالپرسی و برای اینکه آرایشم خراب نشه، موقعِ روبوسی هوا رو میبوسیدم...
مامان دوست داشت با من میرفت وسط میرقصید... دیجِی برامون آهنگِ مادر_دختری میخوند و من براش وقتِ رقصیدن سنگِ تموم میذاشتم...
بابا دوست داشت من بهجای دانشگاه رفتن، ازدواج میکردم و امشب هر از گاهی زنگ میزدم بهش و ازش میپرسیدم بابا شوهرم جواب نمیده، دستش بندِ کجاست؟ بگو بیاد دمِ زنونه بچه رو ازم بگیره، هی تو دست و پامه و نمیذاره دو دقه برقصم... بعد خودش میومد دمِ زنونه و نوهش و میبُرد پیشِ خودش...
داداش دوست داشت وقتی همه ریختن دورش برای رقصیدن و خواهرزنش هم بود، منم باشم و حسابی چشمِ حسود و بخیلا رو دربیارم...
داداش کوچیکه دوست داشت وقتی میومد تو زنونه، موقعِ رقصیدن شاباش بریزه روی سرم...
فامیل منتظر بودن وقتِ اعلامِ هدایا برم روی سِن و با فخر بایستم و عصاقورتداده هر کادویی که اعلام میشه، سریع بگیرم و بذارم تو کیفِ دستیم...
زنداداش صادقانه دوست داشت تو لباسِ عروس و با آرایش از نزدیک ببینمش، نه از روی عکس و فیلم...
من به دوست داشتنای اونا فکر میکنم و با فکر بهشون تن نمیدم...
اما اونا اصلا به دوست داشتنای من فکر میکنن؟!
مامان شده فکر کنه من دوست داشتم باهاش میرفتم آرایشگاه و همهی نگرانیم این بود که جای سجدهم و کِرِم نزنه... تا اذانِ مغرب زیاد آب نخورم نیاز باشه برم سرویس و وضو داستان شه...
بابا شده فکر کنه دوست داشتم حتما بیاد دمِ درِ آرایشگاه سوارم کنه و دمِ درِ تالار پیادهم کنه که سریع چادر بکشم تو صورتم و برم زنونه...
داداش شده فکر کنه دوست داشتم وقتی واردِ تالار میشم، تلاوتِ سورهی نور به گوشم بخوره... مولودی... صلوات... نه حتی دف و صدای زنانهای که خودش صد تا شبهه داره...
دوست داشتم بینِ مهمونا که میرفتم بهجای تفاخر به لباس و طلا و آرایش، محبت و خیرخواهی موج میزد... مینشستم سرِ هر میزی، به بهانهی مقدسترین پیوند، صلهی رحم میکردیم و از حال و روزِ هم باخبر میشدیم و هرکی هرچی از دستش برمیومد برای حلِ مشکلِ دیگری میکرد...
دوست داشتم بهجای غیبت و حرفکِشی بعد از مجلس، از اینکه فلانی مستأجره و حسابی دستش تنگه صحبت میکردیم و راهی پیدا میکردیم بدونِ اینکه عزتش بشکنه، کمی سختیش آسون شه...
دوست داشتم داماد رو هیچکس تو زنانه نمیدید چون تقوا میگه داماد نباید زنونه بیاد... اونوقت زنداداش که میرسید، خودم میرفتم کنارش و دستش و میگرفتم و برای خوشآمدگویی میچرخوندمش...
موقعِ فرستادنشون به خونه، بهجای شِنِلِ مسخرهی بهبادی که حجاب نیست و خودش زینتی شده، چادر مینداختم سرش... دستش و میگرفتم و میبردمش پایِ ماشین و دستش و میذاشتم تو دستِ داداش...
دوست داشتم بهجای اینکه مامان با ذوق بگه فلانی که از بچگیش محجبه و هیئتی بود ماشاءالله(!) الآن کشفِ حجاب کرده و اینقدر ناز شده، بگه الحمدلله مجلسی گرفتیم که متبرک به امر به معروف و نهی از منکر بود و گناه نداشت و دلِ امام زمان نشکست...
دوست داشتم عروسکِشون راه میافتادیم دنبالِ ماشین چون میره که از زیرگذرِ حرم رد شه و با دعای خیرِ امام رضا جان برن سرِ خونهزندگیشون و ما هم یه سلامی بدیم... اما دلم شکست وقتی از داداش کوچیکه پرسیدم حرم رفتین؟ وَ جواب داد نه... خسته بودن... بعد از عروسکشون رفتیم خونهشون...
یک روی متفاوت زندگی کردن، چیزهاییه که همه به ذهنشون میرسه؛ آمیخته از تحسین و تحقیر...
اما رویی که به چشم نمیاد، محروم شدن از طبیعیترین حقوقِ یه آدمه... مثلِ ذوقهای خواهرانه به وقتِ عروسیِ برادر... مثلِ ذوقهای دخترانه به وقتِ همپای پدر و مادر بودن...
مثلِ...
کاش میشد فهموند که طبیعی ماییم و غیرِ طبیعی شما...
کاش میشد فهموند که ما جداییطلب نیستیم، شمایید که جداکنندهاین...
@sarbehrah
خیالِ خامِ پلنگِ من
به سوی ماه جهیدن بود
وَ ماه را ز بلندایش
به روی خاک کشیدن بود
پلنگِ من، دلِ مغرورم
پرید و پنجه به خالی زد
که عشقِ ماهِ بلندِ من
وَرای دستِ رسیدن بود
چه سرنوشتِ غمانگیزی
که کِرم ِ کوچکِ ابریشم
تمامِ عمر قفس میبافت
اما به فکرِ پریدن بود
@sarbehrah
شاد رو باز میکنم که روی گروههای درسیم خدا قوت به دخترا بگم و ازشون خداحافظی کنم و گروهها رو ترک کنم. میبینم کلللللللی پیام دارم...
یکییکی باز میکنم و قطرهقطره اشک پشتِ پلکهام جمع میشه...
ازم تشکر کردن... ابراز احساسات کردن... ابراز دلتنگی... نقطهعطفهایی که با من داشتن رو مرور کردن... تیکهکلامها رو نوشتن...
شاد رو میبندم و میرم گالری. از هر کلاس عکسی رو گلچین میکنم... حتی ششمهای مدرسهی دیگهم و...
میبرمشون روی برنامه و تو یه قابِ شلوغ میچینمشون...
روی عکسِ وسط که دستای رنگیِ نهم دو هست، یه بیت شعرِ قیصر امینپور رو مینویسم:
هر یک از بچهها به سویی رفت
وَ معلم دوباره تنها شد...
عکس رو میذارم پروفایلِ شاد و میرم روی گروههای درسی.
براشون شعر مینویسم و دعای عاقبتبخیری.
مینویسم دوستتون دارم.
جملهی همیشگیم رو آخرش میذارم:
پرتلاش باشید و امیدوار🌱
با یه تصویرِ انیمهایِ زیبا که یه خانممعلمِ محجبه است با دخترای محجبه و شادش، با یه موسیقیِ بیکلام میذارم و گروهها رو ترک میکنم...
تمام شد...
رزقی که از انجامِ وظیفه داشتم، تو این مرحله تمام شد...
خدایا!
هرچی بلد بودم گذاشتم وسط...
کرده و نکردهی من رو اگه خطا بوده، بذار به حسابِ نادونیم... ناتوانیم... بیبصیرتیم...
اگه صواب و ثواب بوده هدیه میکنم به آقا امام زمان ارواحنا فداه، نذرِ عاقبتبخیریِ دخترام به ظهورِ ایشون...
خدایا!
اگه معلمِ بد و خطایی بودم، اثرش و از دخترام محو کن...
اگه معلمِ درست و بهجایی بودم، اثرم و روی دخترام شما موندگار و ابدی کن...
خدایا!
اگه معلمی بودم که شما ازم ناراضیای
استغفار میکنم...
توبه میکنم...
من نفهمی کردم... شما بزرگی کن و ببخش...
خدایا!
اگه معلمی بودم که شما ازم راضیای
من و از غرور و خودپسندی و خودرضایتی و توقفِ رشد در امان بدار...
من از خودم به شما پناه میارم...
خدایا!
به من لیاقتِ شکرِ نعمات و عنایاتت رو عطا کن...
به من لیاقتِ استغفار از ناسپاسیهام رو عنایت بفرما...
من از همهی خستگیها و کمطاقتیهام معذرت میخوام...
میثم تمار6-Munajat-Shakereen.mp3
زمان:
حجم:
5M
و قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُور...
@sarbehrah