eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌خوام گروه‌های اسمی رو آموزش بدم. روی تخته نوشتم: هسته + وابسته. شاگرد پسرم با لهجه‌ی نابِ خودش شروع می‌کنه به خوندن: دیوانه و وابسته‌ی اقبالِ خودت باش! دیروز گفتم هر دو سال از این شاگردا دارم، امروز تصحیح می‌کنم؛ هر پنج سال از این شاگردا دارم! بچه‌های نهمِ خودم که با زن، زندگی، آزادی مدرسه رو خفه کردن، حتی سیمین دانشور رو نمی‌شناختن و سووشون رو نتونستن درست بخونن(!) @sarbehrah
سربه‌راه
بریم «هوش» و «دقت» ببینیم کِیف کنیم :) @sarbehrah
به برادرم می‌گم دو تا داداشن که یکی هوش داره، یکی قدرت. تو کدوم و انتخاب می‌کنی؟ می‌گه هوش. می‌گم هوش واقعا جذابه و منم دلم می‌خواد انتخابش کنم، اما قدرت رو انتخاب می‌کنم. می‌گه با هوش می‌تونی قدرت به‌دست بیاری. می‌گم نشدنی نیست اما غالبا احمق‌ها قدرت رو تصاحب و باهوش‌ها رو استخدامِ خودشون می‌کنن. بعد تو ذهنم همه‌ی کارهایی مرور می‌شه که با هوش پیش نرفت چون قدرتی نداشتیم؛ تحصیل... شغل... جهادی... کاروان عتبات... بسیج دانشجویی... فعالیت فرهنگی... حتی ازدواج(!) @sarbehrah
اینجا رو ببینید. @sarbehrah
من یک خواهرشوهرم! ۱. زن‌داداشم و مادرم دارن می‌گن با خرجای الآن نمی‌شه ازدواج کرد(!) طفلی جوونا(!) وامِ ازدواج پول خونه‌شونم نمی‌شه(!) تو این مملکت با این پولا نمی‌شه کاری کرد(!) من می‌پرّم وسط آه و ناله‌شون و می‌گم: اتفاقا من نشستم حساب کردم، دقیقا با همین پولِ وام، هم دختر می‌تونه جهاز کامل بگیره، هم پسر می‌تونه تیکه‌هاش و بگیره، هم می‌تونن مراسم بگیرن، یه چیزی هم می‌مونه می‌تونن بدن برای خونه. زن‌داداشم می‌گه نه نمی‌شه! می‌گم چرا عزیزم می‌شه! یه زندگی یه‌سری لوازم ضروری نیاز داره که تمامش با همین وام می‌شه. اونایی که نمی‌تونن (نگفتم شما و داداشم) اولا دنبال ضروریات نیستن؛ دنبال لوکس و تجملی‌هان، ثانیا ایرانی نمی‌خرن؛ دنبال فلان مارک خارجی‌ان، ثالثا مراسم‌شون یه ازدواج نیست، چشم‌وهم‌چشمیه! شما همین الآن برگه بیار با هم یه ازدواجِ واقعی رو قیمت بزنیم، ببین با این وام می‌شه یا نمی‌شه! یعنی حکومت قشنگ خرج شروع یه زندگی رو در اختیار جوون‌ها گذاشته. سکوت می‌کنن و یهو نگران گرمای هوا می‌شن :) ۲. دارن راجع به مراسم عروسی صحبت می‌کنن. مادر می‌گه خب اون‌ور سال عیدی، چیزی هست مراسم و باهاش بگیریم؟ من می‌پرّم وسط حرف و به شوخی و خنده می‌گم: شما که باید خارج از اعیاد بگیرید. مجلسِ پر از گناهی که توش آهنگ هست، بدحجابی هست، محرم-نامحرم هست، اسراف هست، خودنمایی و فخرفروشی هست، غیبت هست، هزار جور گناه ریزودرشت دیگه هست که پسند ائمه نیست، پس نباید مثلا شب میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها بگیرید یا عید غدیر! دلِ ائمه رو شاد نمی‌کنید هیچ، می‌شکنید! سکوت می‌کنن و یهو یادشون میاد برای شب باید چی بپزن :) ۳. مادر می‌گه همسایه گفته دخترت بچه بود که عروسیا میومد و می‌رقصید، حالا می‌خواد برای برادرش نیاد! مردم چی می‌گن؟! زن‌داداشم که راضی شده و قبول‌ کرده مراسمشون نباشم، با مظلومیت نگاهم می‌کنه و امید داره حرفِ مردم روم اثر داشته باشه(!) منم جواب می‌دم: سلامش برسون بگو بچه که بودم نادون بودم، حالا عاقل شدم می‌فهمم چی درسته، چی غلط! فکر کنم جوابم در کُنه، کمی فحش پنهان داشت! چون سکوت کردن و یهو متفرّق شدن :) @sarbehrah
گوشه‌ی اتاق دور از چشمِ تو بخاری با من گرم گرفته! @sarbehrah
سربه‌راه
گوشه‌ی اتاق دور از چشمِ تو بخاری با من گرم گرفته! @sarbehrah
آبا موزیکSariGelin-02.mp3
زمان: حجم: 2.8M
باران نمی‌بارد، امتحانی چشم‌به‌راهِ بیست نیست، چند برگه انشای بی‌رمق گوشه‌ی میز سُماق می‌مکند، آینه صورتش را شُسته، لباس‌ها اتو خوردند، ادکلن نوشیدند، عصاقورت‌داده بر شانه‌ی جالباسی‌ها خبردار ایستاده‌اند، من آزاد! آزاد از بندهای انفرادی، دراز کشیده‌ام کنار بخاری... به دو فنجانِ سفالیِ سوغاتِ سیستانم نگاه می‌کنم... به قوریِ سفالیِ سوغاتِ کلات... کویر در خاطراتم کهیر زده... جایش سرخ شده... وَرَم کرده... می‌خارد... باران نمی‌بارد! چشم‌هایم در سرابِ کویر غرق شده... @sarbehrah
زنگ زدم به ۱۶۲ و از پخش سریال «سرزمین مادری» شکایت کردم؛ چون بدحجابی و بی‌حجابی داره، چون اگر سکوت کنیم تو تلویزیون هم عادی می‌شه و فراگیر، اگر سکوت کنیم تلویزیون می‌شه سینما و شبکه خانگی، اگر سکوت کنیم چیزی به اسم ماهواره‌ی ملی و داخلی راه می‌افته، اگر سکوت کنیم چشم‌ها به دیدن گناه عادت می‌کنه، همون زن و مردِ مذهبی که تو خیابون با دیدنِ خدازده‌های بدحجاب و بی‌حجاب خودش رو می‌خورد، به مرور عادت می‌کنه و خیال می‌کنه اونه که سخت‌گیره، اگر سکوت کنیم بچه‌هامون دیگه نه از مهدکودک و مدرسه و دانشگاه، که از توی خونه اهلِ منکر می‌شن، اگه سکوت کنیم آینده‌ای برامون نیست، امنیتی نیست، آخرتی نیست... سکوت نکنید! اگر اربعینی هستید و سینه‌زنِ امام حسین علیه السلام، نه سکوت کنید، نه به خودتون اکتفا! قیام کنید و رهبری! حتی اگر ۷۲ نفر شدید و روبرو یک صحرا دشمن... @sarbehrah
عشقِ شیرینِ دروغی یا صداقتِ تلخِ حقیقی؟ قطعا دومی. @sarbehrah
هرچی مهرماه طول کشید و اجازه داد به کارها برسم، آبان بی‌خبر به نیمه رسید! مستمرهای ماهانه باز نزدیک شد و دو هفته‌ی پایانیِ آبان پرکاره... المراقبات مونده روی میز و فردا با کوهِ انشا برمی‌گردم خونه... خدا رو هزاران مرتبه شکر که شغل دارم، خدا رو شکر که شغلم با سواد و علاقه‌م یکیه، خدا رو شکر که شغلم اعتبار و عزّت اجتماعی داره، خدا رو شکر که شغلم محیط امن داره، خدا رو شکر که شغلم با نامحرم ارتباط نداره، خدا رو شکر که شغلم در سرنوشت بشریت اثرگذاره، خدا رو شکر، هزاران شکر! اما برای بزرگ شدنِ ظرفم... توانم... دقتم... عملکردِ صواب و ثوابم... حفظ عزّتم... برکتِ وقتم... برکتِ کلاسام و کارم... همکاریِ بیش از پیشِ همه‌ی شاگردام با من... به دعاتون نیازمندم... برای اَحسن و به خیرِ کثیر گذشتنِ دو هفته‌ی پیشِ روم، برام دو تا صلوات بفرستید لطفا❤️ @sarbehrah
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر دبیر زبان انگلیسی بودم، ترجمه‌ و زیرنویس این کلیپ رو برمی‌داشتم، می‌بردم کلاس و بدون این‌که به محتوا کووووچک‌ترین اشاره‌ای کنم، به‌عنوان تمرین Listening پخشش می‌کردم. وقتی بخش شنیداری خوووووب کار شد، کلیپ رو با زیرنویسِ انگلیسی پخش می‌کردم و به بچه‌ها تمرین Writing می‌دادم. بعد از نوشتار و خواندار، به‌عنوان Vocabulary بدون هیییییییچ اشاره‌ای به محتوا، فقط روی معنای واژگان کار می‌کردم و از بچه‌ها می‌پرسیدم. تأکید می‌کردم این کلیپ رو برای تمرین آوردم چون با طمأنینه حرف می‌زنه، استرسِ روی کلمات رو رعایت کرده، زبانِ بدن به فهمِ زبان کمکِ شایانی می‌کنه و کلمات، دقیق و درست اَدا شدن. به‌عنوان تمرینِ توی خونه هم می‌دادم روی ادبیّاتِ متن کار کنن و برای جلسه‌ی بعد کلماتی که مثلِ قافیه عمل کرده و بارِ موسیقایی به کلام داده رو کنکاش کنن. این‌جوری کلیپ وارد خونه و زندگی‌شون هم می‌شه و برای تقلب گرفتن به چند نفر دیگه هم نشونش می‌دن :) راستش من به این می‌گم کارِ فرهنگیِ موثر در مدرسه؛ غیرمستقیمه، یک خانم در کلیپ هست، خانم، محجبه‌ی تمیز و شیک هست، خوانش با موسیقی و غنا نیست، به زبانِ بین‌المللیه که جذب داره، به روشِ تیک‌تاکی و نسلِ جدیده که بازم جذب داره، از دلش می‌شه صد تا راه دیگه برای بازی دادن مخاطب با محتوا بدونِ کوووووچک‌ترین اشاره‌ای پیدا کرد، هر سن و سالی رو بدون دفع ابتدا می‌کشونه پای خودش، بعد هم تا بفهمن چی شده، محتوا به مغزش رسیده و دیگه مرحله‌ی پذیرش یا رد با فطرت انسانه، ما کارمون رو کردیم! حیف که دبیر انگلیسی نیستم... @sarbehrah
سربه‌راه
هرچی مهرماه طول کشید و اجازه داد به کارها برسم، آبان بی‌خبر به نیمه رسید! مستمرهای ماهانه باز نزدیک
امروز مدیرمون گفت شعبه‌ی متوسطه‌ی دوم برای پایه‌ی دوازدهم، به جای دبیر ادبیات الآن‌شون، شما رو می‌خوایم بفرستیم... بابتِ این عزّت هزار الحمدلله❤️ گفتم نمی‌تونم قبول‌ کنم چون دوازده تا کلاسِ اینجا واقعا روم فشار آورده و خصوصی‌هامم هست... بابتِ ظرفِ کوچیک و این حجم از ناتوانیم هزار استغفرالله😭 امروز همه‌ی دبیرها و کادرِ مدرسه از دستِ دخترا عصبانی بودن و به قدرِ یه گاراژ، امروز داد و فریاد شنیدم، اما من با بچه‌ها مشکلی ندارم و کلاسام با همکاری‌شون پیش می‌ره... هزار الحمدلله❤️ ولی نمی‌تونم همه‌شون رو دوست داشته باشم و دلسوزانه بهشون نگاه کنم، فقط برخی‌شون رو دوست دارم و اصلا به شوقِ اونا و کارِ فرهنگی پیکسل گرفتم برای هدیه‌ی روز دانش‌آموز... هزار استغفرالله😭 پارسال این موقع بیکار بودم چون نمراتِ مهر به خونواده‌ها رسید و منم نمره‌ی بی‌تلاش ندادم و اخراج شدم. کلی غصه می‌خوردم و حالم خوب نبود. امسال وقتِ سر خاروندن ندارم و این‌قدر حجمِ کارم زیاده که از شدتِ اضطراب واقعا روی قلبم فشاره و همین الآن قفسه‌ی سینه‌م می‌سوزه. از این‌که بیکار نیستم و کار و بارم به‌راهه و خدا نعمتِ عزّت بهم عطا کرده... هزار الحمدلله❤️ از این‌که زنگ می‌زنم به رفیق و شروع می‌کنم ناله کردن که سه‌شنبه اولین جلسه‌ی رابطین پژوهشی رو گذاشتن و باید برم، چهارشنبه تا ظهر مدرسه‌ام، بعدش جلسه با اولیا هستم، بعدش خصوصی دبستان رو باید برم، بعدش شاگرد پسرم، روزه هم باید بگیرم... از این همه نالیدن هزار استغفرالله😭 امروز سه زنگ در سکوت و مخلصانه پیکسلای دخترام و هدیه دادم، زنگ آخر طی یه اتفاق مجبور شدم اجازه بگیرم که به این کلاس هم بدم یا با تنبیهِ مدرسه تداخل داره؟ فهمیدن و با یال‌وکوپال اومدن که موقع هدیه دادنم عکس بگیرن... خی‌لی ناراحت شدم... به بهانه‌ی این‌که قابل نیست خواستم ردشون کنم... اما نرفتن... موندن و موقع هدیه دادنم عکس گرفتن و بعدش می‌گفتن کاش از صبح می‌گفتین میومدیم تشکر ازتون و عکس گرفتن... دارم با خودم فکر می‌کنم حتما راهی بود که نذارم عکس بگیرن... من ناتوانم و بی‌عرضه... از خودم ناراحتم... گوی قشنگِ هیئتیم کنار ایستگاه افتاد شکست... دارم زور می‌زنم گریه نکنم... بابتِ این حجم از ناتوانی در عینِ این‌همه نعمت، هزار استغفرالله😭 من کلی آدم می‌شناسم که با دو تا بچه، شش روز هفته معلمن، اما شام‌شون به‌جاست، مهمونی‌شون به‌جاست، خونه‌داری‌شون به‌جاست، بچه‌داری‌شون به‌جاست، مطالعه و تفریح‌شون به‌جاست، وَ اون‌وقت من تو چند تا کلاس موندم و نمی‌تونم خودم رو سامون بدم(!) هزار استغفرالله... بابتِ این‌که از تمامِ استعداد، توانمندی، سلامت و امکاناتی که خدا بهم عطا کرده و من ازشون استفاده نمی‌کنم یا حتی هرز استفاده می‌کنم، هزار استغفرالله😭 بابتِ ۳۳ سال هرز رفتن هزار استغفرالله😭 اللهم استعملنی لما خلقتنی له... به جبر هم که شده... به جبر هم که شده... 😭 یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah