2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهمان داشتیم و نگرانِ لاغریِ من بودن(!) مامان گفت اربعین که بره باز سرِ حال میشه، اینقدر که اونجا بهش خوش میگذره...
مامان چراغ شد و قلبم و روشن کرد... آفرین که اینقدر خوب من و شناخته...
بیخوابی و آشفتگی و اندوه رو تحمل میکنم تا اربعین...
تا اولین موکبِ مشّایه...
که روی ابریهای باریک، زیرِ بادِ کولر گازی، تو همهمهی عِراقیها بخوابم و یه دلِ سییییییییییییییر خستگی در کنم...
آقا امام حسین❣
وَ لاَ تَقْطَعْنِی عَنْکَ
وَلَا تُبْعِدْنِى مِنْک...
@sarbehrah
اگه به دلم بود، فقططططط به آقای زاکانیِ عزیز رأی میدادم❤️
هممممممممهی حرفایی که هشت سال تو گلوم مونده بود و یا گفتم و شنیده نشد، یا نگفتم چون صاحباشون نبودن رو دیشب روی آنتنِ زنده، علنی و شفاف فرمودن🙏
آقای #زاکانی !
خدا عاقبت بخیرت کنه... زیارتِ اربعین، ۱۲۸ عمودم رو فقط به نیابت از شما میرم با ذکر صلوات هدیه به آقا امام زمان ارواحنا فداه.
بس که ندیدم کسی با شجاعت از حق دفاع کنه... از حق حرف بزنه... حق رو به رخ بکشه... باطل رو نشون بده... از عواقبش نترسه...
اگه به دلم بود، رأی من شما بودین، اما باید با عقلم پیش برم و با معیارهای امام خامنهای بسنجم، وَ امتیازِ آقای #جلیلی از شما بیشتر میشه.
اما در دولتِ آقای جلیلی بمونید و قوتِ قلبمون باشید🌿
@sarbehrah
معتقدم ممبرِ زیاد و کانالهای شناختهشده، تقوای زیادی میطلبه که من ندارم،
از طرفی چون روزمرهنویسی و صرفا تلاشی برای نگه داشتنِ خودم روی ریلِ نوشتن دارم که به واسطهی شلوغیم، استعدادِ نویسندگیم نمیره، دور از تقوا میدونم افرادِ زیادی درگیر شن، بالاخره به تعدادِ هر عضو در کانالم باید قیامت پاسخ بدم...
نه گردنم برای پاسخ دادن به خدا کلفته، نه عملِ خیری دارم که معاوضه کنم و گیر نکنم...
برای همین خلوتی رو ترجیح میدم.
اما اعتراف میکنم وقتی از ظریف لعنت الله علیه مینویسم دوست داشتم کانالم شُهره بود و حتما به گوش و چشمش میرسید...
اینقدر این بحث برام جدیه که با رفقا اتمام حجت کردم اگه ظریف مشهد اومد، یا نذارید باخبر شم، یا نذارید برم، چون قطعا بعدش میشم زندانی سیاسی... چون قطعا ظریف و از نزدیک ببینم با پشت دست میکوبم دهنش، تف میندازم صورتش... من قطعا این کار رو میکنم.
این روزا وقتی کلیپاش و میبینم اینقدر به هم میریزم که...
چقدر مردم بیغیرتن... لقمه چی بوده که ذات و فطرت رو کُشته و رگها رو از بین بُرده؟!
نمیدونم امروز دیدین یا نه؟ ظریف سرِ مردم فریاد میزد...
سرِ مردم...
تو سگِ کی باشی که سرِ مردم داد بزنی؟! جایگاهِ تو، جایگاهِ نوکریِ مردمه... جایگاهِ خدمت...
یک نفر نونِ حلال نخورده بود بکوبه دهنش...
#الغارات بخونین... آقا امیرالمؤمنینه ها! محبوبِ خدا! محبوبِ حبیبِ خدا! اونوقت با مردم چطور حرف میزنه... مردم چه بلاهایی سرش میارن...
آقای رئیسی رو مرور کنین...
لقمه چی خوردین که کسی بلند نمیشه یادش بیاره نوکر مردمه، نه ارباب؟!
@sarbehrah
من نمیدونم یه عده و آقای پزشکیان نابینایی دارن یا چی؟
به راهپیماییها نگاه کنین، به تشییعها، به مراسم مذهبی، به اربعین، تعدادِ محجبهها معلوم میشه.
از اونطرف خودشون و شرحهشرحه کردن، هی فراخوان فراخوان، یه کوچه نتونستن آدم جمع کنن!
با انصاف و وجدان و چشمِ خودتون جواب بدید:
محجبهها بیشترن یا سلطیههای خدازده؟
(مینویسم خدازده چون خدا حضرت آدم و حوا سلام الله علیهما رو چطور تنبیه کرد؟ لختشون کرد... زدنِ خدا چه شکلی بود؟ برهنه کردن...)
تو دانشگاه محجبهها بیشترن یا سلیطهها؟
تو بازار و پاساژها محجبهها بیشترن یا سلیطهها؟
اینبار رفتید دقت کنید!
ما محجبهها خیلی خیلی خیلی بیشتریم!
چرا سلطیهها به چشم میان؟
عزیزم کلا لخت کرده که به چشم بیاد دیگه!
چرا وِلن تو پارکا و اینجور جاها؟
چون محجبهها کار و زندگی دارن! ما عرفه نتونستیم بریم چون تاریخ و تقویم چرخید رو کارامون... خواب و خوراکمون و وقت نداریم... اونا ولن چون زندگیشون و ول بودن میچرخونه...
اونوقت پزشکیان یه جوری حرف میزنه که فقط سلیطهها آدمن...
خب البته بله! در دنیای پزشکیان و ظریف؛ عصر جاهلیت برقراره...
اسب
شمشیر
زن...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
پراکنده از جزئیاتِ یک خودکُشیِ شکستخورده
بامدادی که آسمانش سر به شانهی زمین گِریسته بود، از رختخوابی که معجزهاش بیداریست گُریخت.
آرام و بیصدا پلهها را هبوط کرد. روی چهارمین پله، جای خالیِ گلدانی را دید که سه روزِ پیش از فِراقِ زمستان، در آغوشِ خستهی خردادی روبهموت، پیشِ پای گرما جان داد و مادر امروز عصر، تا سطلِ زباله تشییعش کرد.
با خودش فکر میکند اگر آسمان سه روز زودتر با زمین درد و دل میکرد، شاید این گلدان زنده میماند...
گرچه آسمان، خودش را زود جمعوجور کرد و حرفش را نگفته، دستی به چشمهایش کشید و گریههای عصرش را انکار کرد...
به آشپزخانه میرسد. چراغ را روشن میکند. مِیلش به چیزی کشیده که دو سالِ پیش از آن منع شده، اما چه باک وقتی آسمان هم دیر میجُنبد!
قهوهجوش را از لبِ پنجره، قوطیِ قهوه را از داخلِ کمد، فنجان را از بینِ ظروف، شیر را از یخچال وَ ترس از اُفتِ فشار و درمانگاه و سِرُم را از دلش برمیدارد.
آشپزِ نابلدیست اما هرکه قهوههایش را خورده، از کافههای دنیا فراریست...
تلخی را خوب دَم میکند.
در ترکیب با موادی دیگر، تلخی را کامپذیرتر استخراج میکند... مِنوهای کافه را نخوانده خوب اِعجاز میکند... بابا یک بار تحسینش کرده بود که: در تلخی، تبحّرِ خاصی داری...
وَ دورهمیهای رفیقانه همیشه ذوقِ تلخیهایش را دارد که تنها او از پَسَش برمیآید...
حتی وقتی دو سال است که علمِ پزشکی او را منعِ تلخی کرده و دیگر قلبش، توانِ تلخی ندارد؛
هرچقدر خوشدَم... خوشطعم... خوشعطر... وَ همهپسند!
تلخی برای قلبش خودکشیست... اما چه باک وقتی حتی آسمان دیر جُنبیده... پس شعله را روشن میکند و همهی دیرجُنبیدنها را به آتش میکِشد!
بوی قهوه که به دیوارها میپاشد، دلِ فنجان پُر میشود.
قبل از سر کشیدنِ فنجان زیرِ لب ذکر میخواند:
شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورش
مگر یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
وَ لاجرعه سر میکِشد.
صدای گوشی به پیامک بلند میشود. ایرانسل هم بامداد خفته است، آنکه در خواب نشد چشمِ من و پروین است!
دوستِ بیستسالهاش پیام داده:
دوقلوها دلشان برایت تنگ شده... فردا به ما سر بزن.
بوی قهوهی بامدادان، آسمان را بیدار کرده... زود جُنبیده و دستبهکار شده...
دوقلوها زلال میخندند... خالص به آغوش میکشند... عمیق اسمت را صدا میزنند... وَ از مدام گفتنِ «دوستت دارم» اِبا ندارند.
پس با تلخیِ سرکشیده چه کند؟
آب از یخچال به علاوهی مُشت مُشت حبّهقند. هنوز از زمین صدای خنده به آسمان میرسد؛ باید همهی فشارهای افتاده را بالا کشید! باید هنوز حبّهقند بهدست، شیرین ماند و به صورتِ آسمان، آبِ یخ پاشید.
اینبار با شعلهها نسوز،
گرم شو از مِهر و زِ کین سرد باش!
@sarbehrah
مباحثه در فضای مجازی رو که ازم میخوان، میگم مگه جا و مکان برای نشست ندارین؟ میگن چرا دفتر هست. میگم خب همونجا بذارین. میگن تمایل به مجازی هست، مردم گرفتارن نمیان.
میگم هرکی گرفتاه نیاد خب! شما بگو از این تعداد، ده نفر بیاد، همون ده نفر و بچسبین، صوتِ جلسه رو ببرید روی مجازی.
میگن خب میخوایم حالت سؤال و جواب باشه.
من حوصلهم سر میره. میرم سرِ اصلِ مطلب. میگم تا حالا چه کارای مجازیای داشتین؟ میگن. میگم نتیجه داده؟ باد به غبغب میندازن که بله و عالی بوده و اصلا تو فلان طرح اول شده و...
میبینم نتیجه دادن رو با رزومه و توهم اشتباه گرفتن.
ریزتر میپرسم. میگم از اون جمع چند نفر وارد کادرتون شدن؟ سکوت میکنن و به هم نگاهی میندازن و دارن تو ذهنشون دنبالِ آدما میگردن.
میگم چند نفر از اون جمع به شما به چشمِ مرجع نگاه میکنه و سرِ بزنگاههای زندگی دنبالِ شما میاد که از شما بپرسه؟
جوابی ندارن!
میگم چند نفر بعد از نشستِ مجازیتون ایده گرفت یه کارِ مشابه انجام بده؟
باز ساکتن.
میگم پس چرا میگین نتیجه داده؟!
حالا با خجالت سرشون پایینه...
زمانهمون مجازیه؟ حرف مفته! زمانه ماییم. میتونیم تغییرش بدیم. مجازی برای ضرورتهایی مثلِ کرونا و راهِ دور خوبه اما نه برای آدمهایی که همه تو یه شهرن، تو یه منطقهان، تو یه خونوادهان...
صلهی رحم؟ دورهمیهای مجازی(!)
مطالعه؟ پیدیافهای مجازی(!)
استادراهنما؟ ویسهای مجازی(!)
جلسه دفاع؟ ادوبیکانکت مجازی(!)
کارِ جهادی؟ مجازی... کارِ انتخاباتی؟ مجازی... از همه مسخرهتر و خندهدارتر، کارگاهِ نویسندگی؟ مجازی(!)
واقعا کسی نمیشینه فکر کنه از پسِ اینهمه مجازیه که یه رسالهی حقیقی نداریم که به دنیا چیزی اضافه کنه؟! یک نفر با خوندنِ اینهمه پیدیاف هنوز به نقطهی تحلیل نرسیده؟! تو اینهمه گروه و کانالِ مجازی چرا هنوز شبهههای بیست سال پیش وجود داره که جزوههاشم چاپ شده؟! یا چرا اییییییییینهمه کتاب شهدا داریم و جز تایپِ مذهبی، نتونسته خوانندهی خاکستری، وَ نه حتی خاص، بگیره که قلم رو دوست داشته باشن؟!
شما تا قیامت بشین چت کنن، جز اتلافِ عمر چیزی برات نمیمونه...
هر بار به کار و گروهی مجازی تن دادم، بیشتر به عمقِ این حقیقت پی بردم.
کار باید میدانی، عملیاتی و چهره به چهره باشه.
@sarbehrah
سربهراه
مباحثه در فضای مجازی رو که ازم میخوان، میگم مگه جا و مکان برای نشست ندارین؟ میگن چرا دفتر هست. می
تو ایامِ کرونا آقای علیرضا مهرداد کارگاهِ نویسندگیِ مجازی گذاشتن.
تا حالا نشده بود کارگاهِ نویسندگیِ انقلابی برم. پس رفتم که تجربه کنم. البته میدونستم چه آفاتی داره و اصلا تو ذوقم نخورد.
تو کارگاههای نویسندگیِ غیرمذهبیا و روغنفکرا، به اسمِ نقد، هر فحش و کراهتی رو به زبون میارن. کلا هرچه بیشتر طرف و بکوبی، بهتر و باکلاستره اونجا. منطقی وجود نداره.
فقط منظم هستن، رأس ساعت کلاساشون شروع میشه و همه با تکلیف میان. آموزششون اصولیه و واقعا مستعد هم دارن.
اما سمتِ انقلابیا فقط باید بهبه چهچه کنی! خدا نکنه نقد کنی... شب برات احادیثی دربارهی شکستنِ دل مؤمن میفرستن :) من تا حالا تو این گروهها نویسندهی جدی ندیدم، بیشتر توهمن. چند نفری هم که توهم نیستن و واقعا استعدادن، چون باد در بینی دارن و استمرار در تلاش و خوندن و نوشتن ندارن، بیراهه میرن. چون جاهایی مثلِ حسینیه هنر هم از این قشرِ نانویسنده برای نوشتنِ کتاب استفاده میکنه، اونقدر باد میشن که دیگه باور نمیکنن وقتی بهشون میگی تو قلم نداری، تو نویسنده نیستی، اگه کتابت و میخرن یا تقریظ میخوره، بهخاطر اهمیت موضوعیه که بهت دادن.
حسینیه هنر پژوهشش عالیه اما نویسندگیش نه! هر مذهبیای که نتونسته از عُرضهش نون دربیاره اومده اونجا داره پژوهشها رو کتاب میکنه :) نیمی از دوستای خودم به نسبت حسینیه هنر نویسندهان و کتاب نوشتن، ولی همه کتابا رو دستشون باد کرده مگه در قالبِ طرحی چیزی ببرن مدارس. تو مدرسه خودم هم آورده بودن که قشنگ نویسندهها دوستای خودم بودن ولی تهش شاگردام هیچی نخریدن و وقتی پرسیدم چرا؟ گفتن خانوم یکم خوندیم مزخرف بود... یعنی حتی موضوع پای قلم، هدر میره... بعد ما میگیم چرا حز مذهبیا کتاب شهدا و جهادگرها رو نمیخونن :)
خلاصه رفتیم کارگاه مجازی آقای مهرداد. ایشون هر جلسه تکلیف میدادن و هر جلسه داستانِ من اول میشد. نه اولِ معمولی ها! ایشون بقیه رو میگفت بخونن و گوش میداد و نکته میگفت. ولی بعد از جلسهی اول که باهامون آشنا شدن، از جلسات بعد تکالیفِ من رو پرینت میگرفت و دستش بود و وقتی میخوندم قشنگ از روی پرینتی که از داستانم گرفته بود خط میبرد و برخی جاهاش و هایلایت میکرد و با حرارت سر تکون میداد و میگفت آفرین! احسنت! طیبالله!
بعد پرینت و میگرفت جلوی دوربینِ سیستم که همه ببینن و میگفت تنها کسی که تایپکرده... پیدیاف کرده... تمامِ امورِ ویرایشی رو رعایت کرده... حتی صفحهآرایی داشته... اصولِ نوشتن میدونه... سوژهیابی داشته... تعلیق... گرهگشایی... اوج و فرود... غافلگیری...
من نمیدونم بقیه چه پلشتی براش میفرستادن که از بدیهیات شگفتزده بود... ولی در کارگاههای نویسندگی خودم با مذهبیها چشیدم که اصولا اعتقادی به کارِ تمیز ندارن...
از جلسهی چهارم بود که علنی و مستقیم ازم میخواستن باهاشون کار کنم. اونقدر که مسؤولِ اون کارگاه که یه دختر بسیجی بود، از شدت حسادت روی همون ادوبیکانکت و علنی جیغ و داد کرد که تو نوشتههاش آزادی اندیشه داره و مناسبِ کار مذهبی نیست و شرعی نیست که تو نوشتههاش از رنگِ موهاش نوشته و... :) من و میگفت :)
من سکوت میکردم و چیزی نمیگفتم چون با این فضاها آشنام و اتلاف وقته برای حسادت و نفهمی وقت بذاری، اونوقت خود استاد مهرداد بندهخدا نزدیکِ چهل دقیقه از کارگاهشون میرفت که جواب بدن و از من دفاع کنن که این ادبیاته، این نویسندگیه، ولی همین بیشتر آتیشیشون میکرد :)
آخرین جلسه به اون دختره گفتن فرم همکاری برای من بفرسته و از من خواستن باهاشون همکاری کنم که علنی و روی آنتن زنده :) گفتم هیچ تمایلی به همکاری بلندمدت با گروههای مذهبی ندارم :)
آقای مهرداد اینقدر ناراحت شدن که تا آخرین باری که بهشون پیام دادم سؤالی بپرسم، جوابم و ندادن... که به قاشقِ دهنیِ ناهارم :)
از دانششون استفاده کردم، بهشون بیاحترامی نکردم، بهترینِ کلاسشون هم بودم، اما نمیتونم با رودربایستی کنارشون بمونم.
از اون جلسهی مجازی با اونهمه بادِ بینی و جیغجیغِ دختره، هنوز یه نشریه هم بیرون نیومده، چه برسه به کتاب :)
امورِ مجازی، اسمشون روشه؛ مجازی!
غیر حقیقی!
توهم!
فیک!
باید حقیقی کار کرد که نتیجه گرفت.
@sarbehrah
سربهراه
تو ایامِ کرونا آقای علیرضا مهرداد کارگاهِ نویسندگیِ مجازی گذاشتن. تا حالا نشده بود کارگاهِ نویسندگیِ
من رنگِ موی خودم و تو داستانم نوشتم انحراف از دینه،
ولی کشفِ حجاب آوردن اردو جهادی جذبه :)
وقتی دینمداری بر مبنای «ولایتمداری» نباشه...
#توجیه_المسائل
@sarbehrah
اگه از خودم خونه داشتم، خونهتکونیِ سالانهم دمِ عیٖدِ غدیر بود... خریدِ لباسِ نوی سالانهم همینطور... اگه بچه داشتم، دمِ غدیر سر تا پاشون و نو میکردم... اگه خونهی مستقل داشتم روز غدیر و دو روز بعدش رو همسایههام و اِطعام میکردم؛ شده یه ساندویچِ پنیرِ ساده، یه بشقاب عدسپلو... خونه از خودم بود الآن درِ حیاطم یه پرچمِ غدیر بود و یه عکس از سعید جلیلی.
اما خب اختیاراتِ منزلی ندارم... پس منتظرِ حقوقم بودم و امورِ بیرونی...
سالِ قبل دستم خالی بود، چند ساندویچ سرد گرفتم و نوشابه و سس و با رفیق رفتیم جاهایی از مشهد که فقط خدا ما رو سالم برگردوند... ولی مهم بود برام برسه جایی که از موکب و مسجد و شور و این جشنها دوره...
حقوق مدرسه و مؤسسه و خصوصیها رو ریختن و واقعا مدیون و مرهونِ آقا امیرالمؤمنینم که اجازه دادن منم اِطعامِ کوچیکی براشون داشته باشم😍
فردا میرم برای برادرم هدیه بخرم. اولویتِ غدیر برای امثالِ من که خانوادهی متفاوت داریم، خانواده است. برای خونه میخوام خوراکی خوشمزه بخرم برای غدیر که زیاد نمیخورن، مثلا آیسپک یا فالودهبستنی یا چیزی این مدلی...
برای حقوقم برنامه دارم و نمیتونم برای خودم لباس نو بخرم، پس هرچی نو دارم و میذارم غدیر افتتاح کنم😊
با رفقا برنامه ریختیم، پول بذاریم روی هم و سهشنبه بریم خونه همون همیشگی و کوکوسبزی درست کنیم و بریم پخش کنیم😊
خوشحالم مثلِ پارسال دست خالی نیستم که حاضری بدم. ساندویچ سرد مرغ بود و خیلی باکلاس اما این برداشت میشه که فقط پولدارا میتونن اطعام بدن...
امسال کوکوسبزی و خونگی و ساده درست میکنیم که طرف ببینه اطعام غدیر سخت نیست...
اختیاراتِ درونی ندارم وگرنه شلوغکارم سرِ غدیر... در اختیارات بیرونی هم محدودیت فضا دارم و وقت...
اما خوش به حالِ هرکی غدیر رو شلوغ میکنه... پر سر و صدا... پر حرارت...
غدیر صندوقِ رأی علی سوت و کور بود که عاشورا سرها به نیزه رفت...
حالا که کل دنیا شده و یه ایرانِ امیرالمؤمنین... دیگه نباید سوت و کور باشه...
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام❣
@sarbehrah