سربهراه
#پیام_مخاطبان 🔹خرید رای میلیونی توسط پزشکیان‼️ تو تلگرام تو کانال تبلیغاتی پزشکیان ادشدم که فهم
همه نامه زدند به حسین علیه السلام
که از رعیتِ گرگها بودن خستهایم
بیا و نجاتمان بده...
حسین علیه السلام حج نیمه گذاشت؛
با زن و فرزند
راهیِ کوفه شد...
کوفهی مستضعفِ رنجکشیدهی تشنهی امام؛
رنگ عوض کرد!
«هرکه حسین را رها کند او را از طلا سیراب کنیم...»
بلا ستاندند و طلا (حسین) رها کردند...
همهی تزویر
برابرِ
همهی تقوا...
کلّ یوم عاشورا..............
هَل مِن ناصر؟
@sarbehrah
سربهراه
#پیام_مخاطبان 🔹خرید رای میلیونی توسط پزشکیان‼️ تو تلگرام تو کانال تبلیغاتی پزشکیان ادشدم که فهم
اَبَرقهرمانِ سیاست و دیانت:
وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي
به خدا قسم معاويه زيركتر از من نيست
وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ
ولى او خيانت مىورزد و گناه مىكند
وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ
و اگر غدر و مكر نكوهيده نبود
لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ
من از زيركترين مردمان بودم
وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ
ولى هر نيرنگى معصيت است
وَ كُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ
و هر معصيتى نوعى كفر است
وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ
و هر نيرنگبازى را در قيامت نشانهاى است كه به آن شناخته مىشود
وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ
سوگند به خدا كه من با مكر و حيله غافلگير نمىشوم
وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِيدَةِ
و با شدّت و سختى ناتوان نمىگردم.
شبها نهجالبلاغهتراپی دارم.
در میانهی تلاطمها، صدای امیر سکینهی جانمه.
امیر؛
مظلومِ مقتدر❣
@sarbehrah
تراتک.pdf
حجم:
580.3K
نامه همسایه😍
_______
#جلیلی_امتداد_رئیسی
انواع محتوای تبلیغاتی «جلیلی»👇🏼
@said_jalili 🇮🇷 @said_jalili
@said_jalili 🇮🇷 @said_jalili
سربهراه
پدر و مادرای شاگردام تو این یازده سال معلمی هر وقت اومدن دربارهی دخترشون با من حرف بزنن، مدام میپرسیدن چه کتابی براش بخریم کمکدرسی باشه؟ چه آزمونی ثبتنامش کنیم؟ کدوم مؤسسه بفرستیم؟ کلاس خصوصی بذاریم؟ نهایی موفقه؟ دوازدهم رتبهبرتره؟ کنکور قبول میشه؟ از درسش راضیاین؟ برای درسش چه کار کنیم؟
تو یک دهه معلمی بررسی کردم دیدم حجمِ اضافهکاریها زیاد شده؛
کتاب، فیلم، خصوصی، مؤسسه، تقویتی، ... .
اما کیفیتِ درسیِ دانشآموزام سال به سال و به شکلِ مشهودی پایین اومده!
تحلیلِ من خلأ و فقدانِ مهمترین مسألهی بنیانی، ریشهای و مبدئی رو نتیجه گرفت.
نزدیکِ چهار ساله به والدین در جوابِ سؤالاشون یه جواب میدم و اونام یا تعجب میکنن، یا بهشون برمیخوره، یا خیال میکنن من تازهمعلمم، یا تصورشون اینه که معلمِ کارکُشتهای نیستم و سرشون کلاه رفته! چون به جای هزینههای نجومی، کتاب و سیدی، مؤسسه و تقویتی و خصوصی، میگم هیچکدوم!
کتابِ خودش و بخونه؛ کلاسِ مدرسهش و بره؛
وَ شما در حقّش دعا کنید!
دعا!
خاصیتِ آخرالزمان و جنگِ رسانه است که به ما القا کرده همهکاره ماییم(!)
یا ازونورِ بوم میفتیم و بی هیچ تلاشی میگیم خدا بزرگه...
یا از اینورِ بوم میفتیم و همهچی رو میبندیم رو برنامهی خودمون...
گفت پیغمبر به آوازِ بلند
با توکل زانوی اُشتر ببند
برای جمعه به خون بالا آوردن تلاش کنیم که اسلام در خطره...
اما دقیقا حینِ دویدن از تنها سلاحِ مؤمن یادمون نره:
دعا.
قرآن، ذکر، صلوات، استغفار، ادعیه...
روزانه بخونیم و هدیه کنیم به پیامبر... به امیر... به حضرت مادر... به صاحبانِ این پرچم... این انقلاب...
ازشون بخوایم به کمِ ما برکت بدن... به مردمِ ما بصیرت بدن... به ما انقلابیون حرکت بدن... به جبههی حزبالله عزّت و نصرت بدن...
و آنی و کمتر از آنی،
ما رو به غیرِخودشون واگذار نکنن...
دعا؛
سلاحِ گرمِ من و تو به وقتِ معرکه است.
@sarbehrah
صبح شیکترین لباسهای متناسبم رو برداشتم. با اینکه کولهپشتی برداشتم چون بعد از اداره میریم تبلیغِ خونه به خونه و ناهار و چای و خوراکی برمیداریم، اما کیفِ همرنگ با لباس و کیفِ گوشیم و برداشتم. با روسری و بدونِ فرمِ اداری. چادرِ مشکیِ نو وَ در به هیچجامترین حالتِ ممکن، راهیِ اداره شدم😁
شما ادارهی وزینِ آموزش و پرورش و ندیدید... ترمینال و ترمینالیهای محترم ازشون بافرهنگترن! «هرچه شما رو با عزتتر ببینن، بیشتر وحشی میشن.»
خب چرا وحشیشون میکنم؟
چون من جلسههام و رفتم. حرفام و زدم. مدرکام و نشون دادم. کارشناس سرِ کلاسم فرستادن. بازرس اومده تحقیق. تا خودِ رئیسِ اداره شخصا گفتن حق با توئه و مدارکت کامل. دونه دونه کلاسام و رفتن و از بچهها ازم پرسیدن و دخترام قربونشون برم همهشون یه حرف زدن😂مدیرم میگفتن خانم فارسی جان! بلااستثنا همهشون گفتن سختگیرن اما ما عاشقشونیم😍اوف که دلم براشون لک زده😍
پس این رفت و آمدا سوریه... نمره میخوان ازم! نمیدم✌️
بنابراین صبح عزّتم و سپردم به آقا امام زمان ارواحنا له الفدا، صدقه دادم و رفتم.
تو راه به آقا گفتم شما اونا رو میشناسین، منم که کنیزِ خودتونم. اونا میخوان نمره رو بدن، اما میخوان از خودم بگیرن که مراحل نمایششون قانونیتر باشه. شما جای من حرف بزنید و وکیلم شما باشید. من اشتباهی نکردم و از تلاشِ شاگردام کوتاه نمیام. هرچی شد، من با سرِ بلند از اون اتاق بیرون بیام.
رفتم مدرسه و با مدیرم به سمتِ اداره.
وقتی رسیدیم پشتِ درِ اتاقِ رئیس، گفتن نیازی نبوده شما بیاد، برگهها رو بفرستید. گفتیم برگهها مشکل نداره، تکوینی (مستمر) اعتراض داره.
یکی از آقایونی که طی جلسات اونم حرف زده بود ما رو دید. کارنامه دانشآموز و نگاه کرد و عکس گرفت. گفت این نمرهی بدِ دیگه هم داره که، کلید کرده روی خانم فارسی.
اونا خنگن، نمیفهمن چرا. شما که ماجرا رو از اول دنبال کردین، میدونین که؟
شارلاتان هم اونجا بود. از اینکه من و در شیکترین حالت و خندون دیده، داشت زمین و گاز میزد😂
اینقدر این اتاق، اون اتاق رفته همه ازش خستهان.
داشتیم میومدیم بیرون که معاون متوسطه صدامون زد.
ما رو برد تو اتاق. اولش خیلی گوگولی و مهربون گفت بیاین حلش کنیم نه به نفعِ اون باشه، نه به نفعِ شما، وسطش و بگیریم تموم شه بره.
گفتم نفعِ من؟! من چه نفعی میتونم داشته باشم؟! اشتباه متوجه شدین گمانم! نفعِ من در بیست دادن بودن و راحت زندگی کردن، نه برای هزارمین بار با شما حرف زدن!
دید نهههههههه! نمرهبده نیستم که نیستم😁
صداش و انداخت سرش که «داری از موضعِ قدرت حرف میزنی و این خیلی بده!»
با دیپلماسیِ لبخند جواب دادم مگه اشتباهی کردم که موضعم ذلت باشه؟!
گفت اگه حل نشه باید بری کمیسیون بررسی. گفتم بفرستید. گفت دو تا کارشناس ادبیات میان مدارکت و بررسی کنن. گفتم بیان. یه خانم وارد شد و گفت پس همممممهی مدارکت و برو الآن بیار زنگ میزنم بیان. گفتم امروز فقط هشت صبح برای شما وقت گذاشتم. برای بقیهی روزم برنامه دارم. روز دیگهای بندازید😂
مرده جیغ جیغ که این اصلا ما رو قبول نداره. گفتم چه کار شاخصی کردید که قبولتون داشته باشم؟😂
گفت وظیفهی معلم تعادله. گفتم وَ ۹ ماه کجا بودی تعادلم رو ببینی؟!
گفت من نمیتونم همهی دبیرای زیردستم و ول کنم به تو برسم. گفتم منم نمیتونم همه شاگردام و ول کنم به این یکی برسم چون تو میترسی.
آقا جیییییغ زد ها😂 گفت من میخواستم از تو حمایت کنم با من اینجوری حرف زدی! گفتم خدا حامی منه، به تو بود بعد از نه ماه اینجا نبودم😂 گفت شاهد باشید من از این پشتیبانی کردم. گفتم پشتیبانم خداست، نه شما که نه ماه رفتم اومدم که ازم نمره بگیرین!
اون یکی گفت کجاها کار کردی؟ گفتم. گفت چرا یه ناحیهی ثابت نموندی؟ «گفتم هرجا حقوقم بیشتر باشه میرم😂
رفیق میگه با این حرفت آتیشش زدی»😂 اینقدر عصبی شد به مدیرم گفت اینقدر پشتشی این جای دیگه بیشتر باهاش ببندن میره اونجا. مدیرم گفتن کاش داشتیم طلا به پاشون میریختیم، هرجا رفتن حقشونه، کارشون بیسته. 😂
مرده نگام کرد گفت اینقدر معلمی دوست داری چرا آزمون شرکت نمیکنی رسمی شی؟ گفتم نمیخوام بردهی آموزش و پرورش باشم که مثلِ امروز بتونم فسادتون و به رختون بکشم😂
اون یکی مرده که داشت از فریاد خفه میشد گفت یکی در و ببنده! الآن مردک میشنوه بُل میگیره! این داره همهمون و میبره زیر سؤال!
گفتم مگه نیستین؟ تو مرد بودی با وقاحت تو چشمام نگاه نمیکردی بگی با مدرک بیا! یه کیف مدرک زدم زیر بغلم و چند ماه پیش پشتِ همین میز نشونت دادم و گفتی حق با دبیره. حالا من و از مدرک میترسونی؟!
گفت این مردک پدرِ ما رو درآورده. خانومه با دستای لرزون گفت به خدا حالم و بد کرده. گفتم دو باره باهاش سر و کله زدین ریختین به هم، ۹ ماهه هفتهای سه بار میبینمش و از تلاشِ دخترام کوتاه نیومدم، شما از تلاشِ دبیری که زحمت کشیده با دو بار کوتاه اومدین!
زنه گفت هرچی مدرک داری چهارشنبه بیار کمیسیون. گفتم بایگانی نیستم، دبیرم. برگههای دخترام و دادم و جز دفتر شاخصم هیچی نیست. «گفت اینجوری که محکومی. خندیدم گفتم پیشِ شما یا خدا؟😉
مرده فریاااااااد زد این داره از موضعِ قدرت حرف میزنه!» این مدرکم نداره! گفتم قبلا داشتم هم اتفاقی نیفتاد. نمایش کمیسیونتون و اجرا کنین که راحتتر فساد و پیش ببرید. از قربانی شدن ترسی ندارم.
مردک دیگه گفت تو الآن جای دیگه پول بیشترت بدن میری که!
خیلی این حرف روش فشار آورده بود😂 گفتم خب؟ عیبه؟
گفت نه ولی اینجوری که نمیشه!
گفتم جناب! من و همین الآن اخراج کنین میشینم پشت لپتاپم به ویراستاری، یک ساعت کار کنم حقوقِ دو ماهِ مدرسه رو میگیرم. برای همین از گفتنِ فساد و ریای شما ترسی ندارم. معلمم چون عاشقِ معلمیام. اخراجم بشم میرم مساجد رایگان کار میکنم، روستاها، بدونِ فساد😂 (به این لارجی هم نیستا ولی خدا دلِ گنده بهم داده و سلولسلولم معتقده خدا روزیرسونه و روزیم دستِ هیچ خلقی،حتی پدرم نیست.)
اومدیم بیرون برای مدیرم بندهخدا توضیح دادم فلان مدرسه بیشتر میگفت نرفتم، به اینجا و دخترا و شما تعلق خاطر دارم، صرفا برای بینیازیم به این عقبموندهها گفتم😂
زنه گفت پس همممممهی مدارکتون و چهارشنبه بیارید. گفتم عرض کردم بایگانی نیستم. با دفتر نمرهم میام شما کمیسیون سوریتون و برگزار کنین😂
مرده گفت نهههههه اصلا شاید نمرهی این دختر کمترم شد. گفتم همونطور که از من نتونستید ۰/۲۵ بگیرید، اجازه نمیدم ۰/۲۵ هم از زحمتِ دخترم بردارید.
آهنگِ گَنگِ فیلم خفن تو ذهنتون پخش کنین😂 جز مدیرم که من و میشناسن، بقیه هنگ بودن😂😂😂
اونی که خیال میکرد خوشصداست با فریاد گفت تو با من محترم حرف نزدی، گفتم تا یاد بگیری با یه خانم چطور حرف بزنی. اومد جمله دوم و بگه گفتم مراقب داد زدنت باش، چون من از دادِ مردها ترسی ندارم.
مدیرم بندهخدا در فشار روحی کُپ کرده بودن.
اومدیم بیرون و وقتی رسیدیم مدرسه، معاونمون پرسیدن چی شد؟ مدیرم گفتن وای نبودین ببینین خانم فارسی چیکار کردن😂😂😂
چهارشنبه دارم میرم که برام عیب بتراشن، محکومم کنن، صورتجلسه کنن وَ نمره رو با این عنوان که دبیر خطا کرده بدن که شرّ مرده از سرشون کم شه...
خب.
برگردین و قسمتهایی که تو گیومه گذاشتم و دوباره بخونید وَ از خودتون بپرسید چرا؟! چرا با این چیزا سوختن و مشکل دارن؟!
به خیلی از رفتارهای مردمی... حتی خودتون در سیرِ انتخابات... وَ کلانتر... تمدنی هم میرسید...
تحلیلهاتون و دوست داشتید به منم بگید😊