مشّایه
یه پادگانِ سربازیه
با یه برنامهی فشردهی تربیتی
که صد تا همایش و نشست و دوره و هیئت هم بری، نمیتونه کاری باهات بکنه که مشّایه میکنه!
تو فلان دوره با فلان استاد خفن یاد گرفتی فلان حدیث و فلان خطبه دعوت به بزرگمنشی میکنه؟
باشه!
مردی بیا مشّایه، تو صفِ حمامی که آبش سرده... صفش شلوغه... زمانت کمه... پشتِ در یه زائرِ اهل ترکیه است... اعتقادی به صبر و احترام نداره... جات و میگیره... وَ تا بیرون بیاد کاروان صدات میزنه باید برین!
بیا و اونجا بزرگمنشیای که خوب خوندیش... خوب یادش گرفتی... خوب ازش حرف میزنی... خوب استوری و پروفایلش میکنی...
اونجا بیا در عمل نشونش بده😊
میری هیئت و سخنرانی، تواضع به خرج میدی و بهجای بالای اتاق، دمِ در میشینی و فروتنی میکنی؟😊
باشه!
بیا مشّایه، صد عمود زیرِ خورشیدِ وحشیِ عِراق حرکت کن، خسته و تاولزده برس به موکب، جلوی بادِ کولر پر از جمعیت... داخلِ موکب مملو از زائر... هیییییییچ جایی برای تو نیست.
فروتنی کن برو دمِ در، کنارِ کوهِ کفشا، روی زمینِ لخت و خالی، تو اوجِ گرمای عراق بشین و نفس تازه کن😊
میگیری چی میگم؟
مشّایه تهِ شعارا و آرزوها و دعاهای من و تو رو درمیاره و رو میکنه و محکم میکوبه به صورتمون!
آمارِ اللهم عجل لولیک الفرجای من و تو رو درمیاره و میکوبه تو صورتمون!
مشّایه من و توی واقعی رو به رخ میکشه!
من و توی واقعی رو چنان جلوی صورتمون میاره که اولش از خودت وحشت میکنی... بعد بهت برمیخوره... بعد از حقیقت دردت میاد... از دست خودت اشک میریزی... وَ بخوای نخوای مجبوری بزرگ شی!
مشّایه بزرگت میکنه!
قدّ دعاهات و آرزوهات بزرگت میکنه!
ببین آرزوت در چه حدیه؟!
میری روضه
همه میبیننت
جلو چشمی
غذا کم میاد
غذات و با لبخند و فروتنی میبخشی به بغلیت
واووووو😍
باشه!
حالا پاشو بیا مشّایه
خسته و له میرسی موکب
هیچکسم نمیشناست
تو اون قیامت نمیبینت
غذا هم کمه
ساعتِ ناهارم تمومه و موکبای بعدی هم ناهار ندارن
غذات و میدی بغلی؟😁
دوستت اینجا دیر کنی، یک ساعت هم منتظرت میمونه؟ چه بامرام😊
ببرش مشّایه، تلفن آنتن نمیده، خط عراقی بگیر_نگیر داره، سرِ گشتای بینِ جادهای که شلوغ میشه گم میکنین هم و، ببین اونجام سرِ عمودِ قرار منتظرت میمونه یا نه؟😉
اونجایی که جفتتون خسته و پر تاولید، ببین برات ناهار میگیره یا نه😁 ببین جای خواب بهت میده یا نه😁 ببین صبر میکنه با تویی که میلنگی و دیر به حرم میرسی، یه بار بره حرم یا ولت میکنه و خودش که سالمه و سرِ پا، ده بار میره حرم😊
دوستِ خوشاخلاقت و ببر مشّایه
ببین اونجا هم خوشاخلاقه یا نه😊
در حالتِ عادی همه خوبیم! همه قهرمان و صبور و مهربونیم!
همه!
من و این چهار تا دوستم تا حالا کلی اربعین با هم رفتیم. کلی هم تو اربعینها با هم دعوامون شده.
اگه رفتین و دعواتون نشه با هم تعارف داشتید، بعد از سفر از خجالت هم درومدید و کلی غیبتِ هم و کردید!
گفتم که جلوی من ادای گل و بلبلا رو درنیارید😁
آدما ظرفیتای مختلفی دارن، سفر اربعین سفر سختیه. قطعا به اختلاف سلیقه و بهانهجویی میرسید.
اما من با همین چهار تایی که دعواهای خونین با هم داشتیم فقط میرم سفر و دوستی میکنم.
چرا؟
چون تو کربلا با هم قهر کردیم. هر کدوم رفتیم یه ور. به یکیمون پیامک فرستادن حرکت جلو افتاده باید ساعت دو فلان میدان باشیم.
اینا شروع کردن به پیامک دادن به منی که هیچوقت خط عراقی نمیگیرم تا پیدام کنن.
همین رفیقم یه شبِ جمعهی حرم رو از دست داد... کربلا بود و چند قدمیِ حرم... اما نرفت که نرفت!
موند از منی که گرمازده شده بودم و زیرِ سرم پرستاری کرد...
امام زمانیها رو میبینین؟!
شعارایی که در عمل محک خورده میبینین؟!
نجف بودیم. نجف اینقدر گرمه که شیرِ آبِ سرد رو باز میکردیم، آبِ داغی که بخار داشت ازش بیرون میومد.
تو موکبی که گرم بود از حال رفته بودم. قرار بود آمادهی پیادهروی بشیم. هی بلند میشدم میدیدم نمیتونم از گرما سر پا باشم. دوباره دراز میکشیدم. باید میرفتم برای صندلم که پاره شده بود یه کاری میکردم که بتونم باهاش پیادهروی کنم.
یهبار بلند شدم دیدم رفیق نیست. کل موکب و گشتم دنبالش نبود. اومدم برم بیرون، دیدم روی زمین... پشتِ در... کنارِ کفشا نشسته و داره صندلم و میدوزه...
کتابی دربارهی ایثار نخونده... دورههای ازخودگذشتگی در سه سطح نرفته... حدیث و خطبه هم بلد نیست... خونواده مذهبی و تربیت خاص هم نداشته... اهل ندبه و چهل صبح دعای عهدم نیست...
اما اهل عمل هست. برخلاف مذهبیا😊
مشّایه فرق حرف و عمل رو نشونت میده!
دوستِ عاقبت بخیر و عاقبت بهشر رو نشونت میده!
مشّایه رکه! رک😊
سربهراه
با این پیام خیلی کار دارم... برای این پیام خیلی جواب دارم... اگه دیدین هی روی این پیام میگیرم و جوا
ما کل مسیر و پیاده میریم.
حتی شده از کوفه راه افتادیم و مسیر بیشتر شده.
از اولین اربعینم سال ۹۲ تااااااااااااا همین نیمهشعبانِ آخری که رفتم، همیشه درگیرِ سرویس بهداشتیِ تمیزم😂
وسواس بودم، همین مشّایه شفام داد.
دیدم نمازای باطهارت و تمییییییییییزم تو خونه رشدم نداد، اما دو رکعت نمازی که به جماعت تو مشّایه میخونم که نه وضوم به دلمه، نه لباسم تمیز، ازش بوی نجات میاد...
اربعینِ پارسال دقیقا رسیدم کربلا، سلام دادم و برگشتم... نشد برم حرم... نشد برم ششگوشه... فدای سرِ امام حسین علیه السلام😊
عوضش به اندازهی یک نفر
تو دوربینای دنیا جادهی نجف تا کربلا رو شلوغتر نشون دادم.
قدر یک نفر
دورِ امام غریبم رو پر کردم...
قدر یک نفر
ایستادم کنار سپاه حضرت زینب سلام الله علیها
قدر یک نفر
نذاشتم غریب گیر بیارنش...
قدر یک نفر
منِ بیخاصیتِ بهدردنخور
سیاهلشکرِ سپاهِ امام رو شلوغ کردم...
قدرِ یک نفر
دشمن رو از زیادی سپاهِ امام ترسوندم
قدر یک نفر
دل دوستان رو از زیادیِ سپاه امام گرم کردم
قدر یک نفر!
که به اومدنِ حبیب که یک نفر بودن
تاریخ نوشته حضرت زینب سلام الله علیها
لبخند زدن...
قدر یک نفر
لبخند نشوندم روی لب حضرت زینب سلام الله علیها.
حرم نشد برم؟
فدای سر امام حسین علیه السلام!
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده!
سربهراه
با این پیام خیلی کار دارم... برای این پیام خیلی جواب دارم... اگه دیدین هی روی این پیام میگیرم و جوا
منم همینقدر از شلوغی، ازدحام، کثیفی سرویس بهداشتی، نبودن آب برای حمام، برای شستشوی لباس اعصابم بهم میریزه
اما میرم که یاد بگیرم اعصابم بهم نریزه😊
چون تهِ آرزوم مسؤول خواهرانِ امام زمان شدنه
مسؤول خواهران امام زمان نباید اعصابش بهم بریزه!
نباید از کمبود امکانات نق بزنه!
نباید از نشدن بترسه!
میرم مشّایه که مسؤول خواهران امام زمان شم😊
پادگانِ سه روزهی مشّایه آدمم میکنه.
اگه تا حالا نشدم از بیلیاقتی خودمه، اونجا کارش درسته... صاحبش بلده...
من باید صبوری و مدارا یاد بگیرم.
باید ترجیحِ دیگران به خودم رو یاد بگیرم.
باید یاد بگیرم در نبود امکانات چه کار کنم.
من بااااااااید یاد بگیرم از بحرانها فرصت بسازم.
من باید تو سختی محک بخورم.
عشقم، باورم، عقیدهم، باااااااید در چالش محک بخوره.
تو روضههایی که چای و شربت دستمه برای تشنگی امام اشک بریزم که هنر نکردم!
باید تشنگیِ یه عمودِ آفتابزدهی عراق و تحمل کنم که صدا بزنم اللهم عجل لولیک الفرج!
از شهید مطهری خونده بودم توی تنها به چه دردِ امام زمان میخوری؟ یاد بگیر با جمع بری سراغِ امام! تشکیلات! کاروان!
رفتم مشّایه، مجبوووووور شدم به خوندههام عمل کنم!
کِی؟
اونجا که با کاروان رفتم. کاروان کندپا و بیمار داشت.
من تندپا... من همین جمعهها کوه میریم تا دوستام دامنه رو بیان بالا، رسیدم قله... اونوقت باید با کندترین پای کاروان حرکت کنم که همه با هم باشیم...
همه با هم برسیم کربلا...
که ید الله مع الجماعه...
که نتونستم زیرِ بغلِ اونی که بیماره بگیرم
حداقل با تند رفتنم، خجالتش ندم... استرسش ندم...
وای خدای من!
مشّایه آزمونِ افسره!
هی خوندی با چه سرعتی بری خوبه، شب سرعتت چقدر باشه، روز کجا پارک کنی، از کی سبقت بگیری... اما فقط خوندی!
کو تا عمل!