سربهراه
امروز پدرِ هفتمه اومده بود؛ یه شارلاتانِ بیشعورِ بهتماممعنا! جوری جوابش و دادم که مدیریت و معاونت
۱. آقای شارلاتان دوست نداشته دخترش فرم مدرسه بپوشه... مدیر و معاون تسلیم شدن... حالا همهی مدرسه فرم دارن جز دخترِ آقای شارلاتان که با مانتوی چینچینیِ خودش میاد مدرسه!
۲. آقای شارلاتان اعلام کردن خودشون دین ندارن و دخترشون هم در انتخاب آزاده، پس زنگِ دینی، مدرسه حق نداره فکرش و شستشو بده یا در امورِ مذهبی اجبارش کنه... مدیر و معاون و دبیرِ دینی تسلیم شدن...
۳. آقای شارلاتان گفته دبیرِ مطالعات، همون زنیه که پهلو داره؟! (چقدر شاکرِ خدام که عقلی کردم و روز جلسه با اولیا چادر پوشیدم... فکرِ مریض... چشمِ مریض... همهجا هست...) وَ تونسته حرفش رو اونجا هم به کرسی بنشونه...
حالا یه دخترک (آقای شارلاتان به من گفته) پیدا شده که نمرهی املا و انشا و فارسیِ دخترش رو غیرِ بیست داده... مهر اومد اعتراض و دخترک با دلیل و مدرک ثابت کرده (چقدر خدا رو شاکرم که از همهچیز یادداشتبرداری میکنم و هر کاری در کلاس انجام میدم ثبت میکنم) این نمرات دسترنجِ دخترِ خودته... مهر نتونست نمرهی دخترش رو بیست کنه... تهدید کرد و شاخوشونه کشید برای آبان... دخترک آبان رو هم بیست نداده چون دخترِ آقای شارلاتان بیست نگرفته... آقای شارلاتان دخترک و تسلیم نکرده! دخترک تسلیم نشده! آقای شارلاتان رفته اداره و شکایت کرده... تخصص و سواد رو زیر سؤال برده... حرفهای عجیبغریبی زده...
مدیر و معاون که دلشون از آقای شارلاتان خونه، فعلا روبروش ایستادن و در حالِ مقاومتن... مدیر امروز سؤالاتی پرسید که دستش برای درست پاسخ دادن باز باشه. حتی اومد سرِ کلاسِ دخترک و خواست در حضورش روالِ نمرهدهی رو برای بچهها توضیح بده. دخترک همون چیزهایی که اولِ مهر گفته بود و کسی جدی نگرفته بود :) رو یک بار دیگه توضیح داد:
«نمرهی کارنامهی شما، نمرهی برگهی شما نیست! بلکه نمرهی استمرارِ تلاشِ شما طیِ ماه هست.
نمرهی برگهی شما جمع میشه با پرسشهای کلاسی، با مشارکتها و فعالیتها، با انضباطِ سرِ کلاس، تکالیف، ارائهها و از حاصلشون منفیهای کلاسی کم میشه و در آخر تقسیم بر این تعداد میشه. شبِ امتحان که همه بلدن درس بخونن و بیست بگیرن! پس چه فرقی بینِ تلاشگر و بیتلاشه؟!»
دخترک موقعِ گفتنِ «تلاشگر و بیتلاش» زل زده بود تو چشمهای مدیر... با قاطعیت ادامه داده بود:
«در کلاسِ من حتی ۰/۲۵ بدونِ تلاش به کسی داده نخواهد شد.»
مدیر تقدیر و تشکر کرده... عزت و احترام گذاشته... به فهم و ادراک رسیده... بیان کرده کامل به دخترک اعتماد داره و پشتشه...
بابتِ این عزت هزار الحمدلله، اما...
اون دخترک نیازی به پشتِ کسی نداره...
حسبنا الله
و نعم الوکیل
و نعم المولی
و نعم النّصیر!
خستهام... از مبارزه پشتِ مبارزه خستهام... از سنگرهایی که با اولین تشر خالی میشن خستهام... از درستی که به جایی نمیرسه خستهام... از ایستادگیم که منجر به طردشدنم میشه خستهام...
اما ادامه میدم.
ماجرا فقط ۰/۲۵ نیست!
ماجرا به گستردگیِ هفتاد و اندی سال ظلم و غارتِ اسرائیله!
با همهی باورم مینویسم که ریشهی نادیده گرفتنِ مظلومیتِ غزه، برمیگرده به همین نادیدهگرفتنِ تلاشگرهای دوران مدرسه...
خستهام... آسیبدیدهام... اما به یاریِ خدا و به پشتوانهی صاحبالزمان، ایستادم.
اگر تمامِ رسالتم از معلمی تو این مدرسه همین باشه که فقط «پای تلاش و تلاشگر موندن» رو نشونِ بچههای نسلِ مفتخوری و طلبکاری بدم، با همهی رنجی که قلبم رو فشرده، تا تهش ایستادم.
@sarbehrah
سرمای شبانگاهِ پاییزی نه آنقدر جان دارد که استخوان بسوزاند و نه آنقدر بیجان است که بیگزند بگذرد؛ خودش را به صورتم میکوباند و اَدای سیلیِ سردِ زمستان را درمیآورد! میکِشد تا دهلیزهای قلبم... بی برف و بوران لرز گرفتهام؛ مثلِ حوالیِ نیمهشبی در اردوجهادی وقتی روستا را سیل گرفته بود... مثلِ صبحگاهِ دوکوهه در بهمنماه، وقتی دنبالِ ردِّ نفسهای همّت روی دیوارِ حسینیه میگشتم... مثلِ حیاطِ پشتیِ جمکران میانهی آذر وقتی نامهام را به دستِ باد سپردم... مثلِ نزدیکِ اذانِ صبحِ مشّایه وقتی چشم دوختهای به عمودِ قرار...
موکبی باید با صوتِ عِراقی؛ یونس بخواند و مرا پای انّ اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون به گریه اندازد... که اگر ترسی هست و اندوهی، یعنی میانهی دوستی با خدا شکرآب است!
@sarbehrah
سربهراه
سرمای شبانگاهِ پاییزی نه آنقدر جان دارد که استخوان بسوزاند و نه آنقدر بیجان است که بیگزند بگذرد
به گریههای بلند اعتراف میگویند...
@sarbehrah
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣
هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ
وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما
وَأَنَا فِيهِ ضَيْفُكُما فَأَضِيفانِى وَأَحْسِنا ضِيَافَتِى
فَنِعْمَ مَنِ اسْتُضِيفَ بِهِ أَنْتُمَا
وَأَنَا فِيهِ مِنْ جِوارِكُما فَأَجِيرانِى فَإِنَّكُمَا مَأمُورانِ بِالضِّيافَةِ وَالْإِجارَةِ
فَصَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكُمَا وَآلِكُمَا الطَّيِّبِينَ❤️
بخشی از زیارت امام حسین علیه السلام در روز دوشنبه
@sarbehrah
سربهراه
پردهی اول: ساعتِ سوم بود که بخشنامه اومد بهجای ورزش کردن به مناسبت هفتهی تربیت بدنی، مدارس باید م
وقتی من هی میگم وقتتون اینجا هدر میره و نمیرید، یعنی روزانهنویسی دوست دارید! لذا جونم براتون بگه هرچه دیروز بَر ما بود، امروز با ما بود :)
دیروز و امروز رو هزار الحمدلله؛
نِقها و ناشکریهای دیروز و امروز رو هزار استغفرالله.
این رو هم بگم که دوشنبهها کلللللا شِفاست... تو دعای صبح خوندیم دیگه؛ ما مهمانِ امام حسینیم❣
زنگ دوم یه بازرس از اداره اومد، من خودم رو آماده کرده بودم که هر لحظه صدام کنن برم بازجویی، اما خبری نشد.
زنگ سوم آقای شارلاتان اومده بود که تا زنگ تفریح خورد، مدیرم اومد کلاسم و گفت بیرون نیام تا اون بره :)
وقتی بهم چراغ سبز نشون دادن، دیدم مدرسه نامهی رسمی برای اداره تنظیم کرده که اون دختر و پدر از مدرسه اخراج شن. امروز فهمیدم ماجرا فراتر از منه، خیلی آتیشا سوزونده اما من سوزوندمش :)
از اینکه فهمیدم مادرِ دختره از آقای شارلاتان طلاق گرفته و این طفلی بچهی طلاقه و تحتِ تربیتِ این مرد، ناراحت شدم ولی پدرش دستمون رو برای هر عملی بسته و هر روز مدرسه است که طبقِ خواستهی اون همهچیز پیش بره...
امروزم نشسته بوده ببینه نمرهی املای دخترش چرا پایینه :)
اما من بابتِ اینا شنگول نیستم!
نهما رو یادتونه؟ سِرتِقای بلای مدرسه؟
امروز برای درس فارسی ارائه داشتن.
تقریبا شرترین گروه بودن که کل دبیرها از دستشون عاصیان و به لطفِ خدا و امام زمان با من در صلحن :)
با یه گریمِ عالی، یه تیاتر عالی داشتن و درس رو به لهجهی تربت حیدریه تدریس کردن :) اینقدر کارشون خوب بود که از معاونت اومدن گفتن ازشون فیلم بگیرم برای پوشهی مدرسه :)
(معاونت از کجا فهمید؟ گفتم که! اینا شرهای مدرسهان... کلاسشون رو چسبوندن به دفتر بلکه بتونن کنترلشون کنن :) )
آخرش گفتم بیاین با گریمتون یه عکسِ یادگاری بگیریم که ریختن دورم به سلفی گرفتن با هم:)
گوشیم رو دادم بهشون و حالا گالریم پر از عکسای شیطنتشونه و من هم بینشون :)
از دیگر کارهای فرهنگی که به مرور و با صبر به نتیجه رسید؛
اینکه تو منوی صفحه دوربینِ گوشیم دنبال اسنپچت بودن که گفتم ندارم! پرسیدن فیلترِ اینستا؟ گفتم ندارم! گفتن خاااااانوووووم! با این قیافهها عکس بگیریم؟! گفتم چمونه مگه؟ (نگفتم چتونه، گفتم چمونه که همه تو یه تیم بمونیم) ماهیم، ماه! من همه عکسام و همینطور ساده میگیرم. همه ریختن دورم و با چهرههای واقعیِ خودشون یه قابِ محشر از بلاترین کلاسِ مدرسه اومد تو گالریِ قلب و گوشیم... 😍
اگر بیچادر نبودم تا الآن روی پروفایلِ همهی پیامرسانام فرستاده بودم :)
برای این پرانرژیهای بلای بااستعداد، نقشه دارم... الهی که روزیمون بشه :)
میشه برای عاقبتبخیری دخترام سه صلوات به امام زمان هدیه کنید؟ ؛)
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
خانه خالی از اهالیست. شب موعدِ اجتماعمان است. لباسهایم را عوض میکنم. با چادر و جانمازِ مامان نماز مغرب و عشا میخوانم. با تسبیحِ مامان تسبیحات میگویم. دوست دارم دمپاییهای مامان را بهپا کنم، پاهایم اما از اسارتِ کفشها به تنگ آمدهاند. میگذارم نرمیِ فرش و سُریِ روفرشی را پاهایم لمس کند.
به آشپزخانه میروم. چاووشی را از موبایلم پخش میکنم روی اُپِن، روی گاز، روی سینک، روی ظرفها. نه برای اینکه چاووشیست، که این تنها چاووشیِ لیستِ موسیقیِ من است، نه! برای خاطرِ شعر... شعرِ این موسیقی که من میدانم شاعرش را هزار بار جان به لب کرده...
شعر پاشیده به خانه... من خانه مرتب میکنم. اسپند دود میکنم. ظرفها را حمام میکنم. شکمِ بطریهای خالی را سیراب میکنم. گلدانهایم را به آبِ وضو مسلمان میکنم. ظرفهای خشکشدهی آواره را مستأجرِ کابینتها میکنم. پیشنهادِ کلاسِ فارسیِ تکمیلیِ پایهی ششم را برای پنجشنبهها قبول میکنم. به دانشآموزانِ باهوشی که تکمیلی خواستهاند فکر میکنم. از کلاس داشتن با باهوشها کِیف میکنم. هوای رفیق میکنم. زنگ میزنم و حالواحوال میکنم. پیامهای پژوهشی را ارسال میکنم. برای بابا که انار دوست دارد، اما حوصله ندارد، از حیاط انار میآورم و دانهدانه رازِ دلشان را برملا میکنم. تلویزیون روشن میکنم. اخبار گوش میکنم. آن رژیمِ حرامزاده را لعن میکنم. صدایش را از رسانهها خاموش میکنم. هوای چای با عطرِ هِل میکنم. شعرِ موسیقیِ چاووشی را برای بارِ چهارم تکرار میکنم؛
از دستِ تو تو سینهی من هلهله برپاست...
کلمات از لبهی کتری به قُلقُل افتاده؛
انگار درختی رو پُر از سار کشیدن...
تا یوسف دیدن کنارِ اهالیِ خانه یک ساعتی راه است... شعرِ داغ با عطرِ هِل سر میکشم، دلم میسوزد...
دستِ من و به موی تو محتاج کشیدن...
میروم که تا انار خوردنِ بابا کار کنم...
چشمات و شبیهِ شبِ معراج کشیدن...
@sarbehrah
بهجای جمکرانی که نطلبید، نیمهشبی گوهرشاد، پایینپای جایگاهِ سخنرانیشون برای روزی که میان و من مسؤول خواهرانشونم...
بهجای سهله که الآن باید اونجا از سرما میلرزیدم...
@sarbehrah
سربهراه
بهجای جمکرانی که نطلبید، نیمهشبی گوهرشاد، پایینپای جایگاهِ سخنرانیشون برای روزی که میان و من مسؤ
خودم حتی تهِ دلم به خودم میخندم وقتی به مسؤول خواهرانِ امام زمان بودن فکر میکنم... ولی ایمان دارم امام زمان تنها کسی هستن که برای آرزوی من جدی و عمیق دعا میکنن که سربهراه شم... که سربهراه شم...
که وقتِ سخنرانیشون تو سهله، من بیسیمبهدست دنبالِ کارها باشم و حواسم به رسوندنِ طرحِ افتتاحِ حرمِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها باشه...
فقط ایشونن که منِ شوخی رو، جدی دعا میکنن...
@sarbehrah
هفتمام ارائهی درس دارن؛ درس بخشی از سخنرانیِ حضرتِ آقاست. چندرسانهای مثلا کار کردن و کلیپ و نمایش با هم دارن.
الآن آخرِ کلاس نشستم و روبروم دختریه که کوتاهقدترین فردِ کلاسه، با پنبه کلللللللی ریش برای خودش گذاشته، چادر عبایی روی دوشش انداخته، یه عینکِ درشتِ مربعی به چشمش زده و از روی درس روخوانی میکنه و یعنی که حضرتِ آقاست؛
امام خامنهای😍
@sarbehrah