سکینه بزرگ شد و ریچل فراموش. نتانیاهو به گندمِ ری نرسید ولی به حکومتِ ایمانها چرا!
سکینه از قتلگاهِ رفح به سقیفهی عربستان رسیده بود.
از تنهایی و غربت نترسیده بود و عمر به عمر «روایتِ فتح» کرده بود. مرتضی آوینی رو «تبیین» یاد داده بود و روحاللهِ خمینی رو انقلاب. به یمن جزوهی «مقاومت» فرستاده بود و به دانشجوهای آمریکا ایمیلِ «بصیرت».
شنیده بود جمعهها خالد بن عبدالملک به منبر میره و بدگوییِ پدربزرگِ خیبرشکنش رو میکنه...
از تحریم نترسید. از گرونیِ گوشت و مرغ نترسید. از اخراج شدن از دانشگاه نترسید. از بیکار شدن نترسید. از قوم و خویش و فامیل خجالت نکشید. از پچپچههای همسایهها وحشت نکرد. تهمتها و بدگمانیها سستش نکرد. رفت و جلوی خالد ایستاد و لعنش کرد.
تو مجلسی که مروان پدربزرگِ اُحُدشناسش رو سبّ میکرد، باشجاعت مروان رو لعن کرد.
دخترِ عثمان طعنه زد که من دخترِ شهیدم(!) صدای اذان از مأذنه بلند شد و وقتی مؤذن صدا زد:
اشهد انّ محمّدا رسول الله
سکینه جوابِ طعنه رو داد:
محمّد پدرِ منه یا پدرِ تو؟!
سکینه
سلام الله علیها
آخرین تصویرِ بابا رو از چهارده سالگی هرگز فراموش نکرد؛
بلندبالاتر از همه، بالای نیزه...
هنوز هم در خیالش، به نازِ دخترونه گردن کج میکنه و برای بابای به نیزه روضه میخونه:
تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتادهست
دلِ سودازده از غصّه دونیم افتادهست
همچو گَرد این تنِ خاکی نتواند برخاست
از سرِ کوی تو زانرو که عظیم افتادهست
سایهی قدِّ تو بر قالبم ای عیسیٖدم
عکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادهست...
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
هراسان و لرزان به خانه رسید. واردِ حیاط شد و شروع کرد گریه کردن...
در کوچههای مسخشدهی شام، شیعه حقِ تنفس ندارد، چه رسد به گریه بر عظیمترین ماتمِ شیعه!
هنگامهی تشکیکِ شیعههای سست و پربهانهی علی، نوچگانِ معاویه کارِ فرهنگی میکردند... کارِ فرهنگیِ مستمر... با رسانههای بهروز و قوی!
صبح به صبح گوسفندانِ مردم را غارت میکردند و آفتاب طلوع نکرده جار میزدند:
علی دزدیده! علی غارتتان کرده! علی پولتان را به جیب زده! کارِ خودشان است! علی پزشکیان را انتخاب کرده! علی برجام را تأیید کرده! علی... علی... علی...!
مظلومِ مقتدر را که در محرابِ کوفه، فرق شکافتند، مسخشدههای شام متحیّر میپرسیدند:
علی مگر نماز میخواند؟!
گلّه گلّه به تشییع روان شدند. هر کدام پلاکاردی به دست گرفته و رویش نوشته:
پشیمانم! برای عذرخواهی آمدهام!
وَ البته بعد از علی، دوباره به آیینِ پدرانشان بازگشتند و کابینهای ضعیف و «ظریف» را بر منبر نشاندند...
شیعه در اینچنین کوچهها مجالِ نفس کشیدن نداشت، چه رسد به گریه بر ماتمی ابدی! حالا اما در حیاطِ خانهاش با صدای بلند زار میزد و شانههایش میلرزید.
دخترش؛
دُرّةالصّدف
هراسان از اندرونی بیرون آمد و پدر را گریان دید.
بابا چه شده؟!
از میانهی هقهقهای عبدالله بن عمر انصاری فهمید که اقیانوس را سر بریدند و عالَم را تا ظهورِ منتقمش کویرِ عطش برداشته...
اینک اقیانوس به نیزه... «آفتابِ در حجاب» را غُل و زنجیرکرده... به اسارت... از حوالیِ حلب میبرند تا کاخِ حامیِ حقوقِ حیوانات... آنکه چون آدمیان را مطیعِ خود نمیبیند و عقدهی فرمانروایی دارد، میمون و سگِ بیزبان را که به او معترض نمیشوند به همدمی برگزیده...
عُلیامُخَدّرهی بنیهاشم را که پدر و برادرانِ غیورش، او را در قُرُقِ مسجدالنّبی به زیارت میبردند، میبرند تا کاخِ حامیِ حقوقِ زنان... آنکه به رقّاصهها و برهنگانِ غیرشیعه، ده امتیاز برای وزارت میدهد و کابینهاش را به گیسوانشان میآراید که مُلکِ شیعه را حکمفرمانی کند(!)
دُرّةالصّدف پس از شنیدنِ اخبار، پایینِ پای بابا زانو میزند:
بابا! مَردها مگر مُردهاند؟!
وَ شانههای بابا دوباره میلرزد...
دُرّةالصّدف درس و مشقِ بهوقتِ تکلیفِ اوجب را رها میکند؛
از سیلی خوردنها و فحش شنیدنها دلش خالی نمیشود؛
دانشگاه و شغل، فریبش نمیدهد؛
حرفِ مردم را پشتِ سرش وامینهد؛
رزمجامه میپوشد؛
رجز میخواند:
«زندگی پس از کشته شدنِ اهلِ هدایت سودی ندارد. به خدا برای رهاییِ سرِ امام و اُسرای کربلا تمامِ تلاشم را میکنم.»
وَ از خانه بیرون میشتابد.
@sarbehrah
کوی به کوی ظلمِ رواشده را فریاد میزند و برای قیام علیه باطل، یار میطلبد.
مردها میشنوند اما هایوهوی قیمتِ گوشت و مرغِ یزید، علیلشان کرده! پس زنها به یاری میشتابند... آنچنانکه بعد از عاشورا نیز، اولین قیام علیه ابلیس، زنانه بود؛
زنانِ بنیاسد.
وَ این دومین قیامِ بعد از عاشورا هم زنانه... دخترانه؛
دُرّةالصّدف.
مردهای تاریخنویس با سرافکندگی نوشتهاند دُرّةالصّدف را هفتاد زن لبیک گفتند.
طیبه ساداتِ زمانی، بعد از سه اخراج از دبیرستان به خاطرِ حجاب، با رتبهی ممتاز، دانشگاهِ فردوسیِ مشهد قبول شده بود. آن موقعی که دخترها جز برای ازدواج و زاییدن، زاییده نمیشدند! نان داده نمیشدند! اصلا آدم حساب نمیشدند!
طبس را زلزله آمده بود. با خاک یکسان شده بود. فَرَح در آخرین بازدیدش از طبس، قبل از زلزله، اجازهی بازسازی نداده بود... گفته بود باید بافتِ باستانی و تاریخیِ باشکوهِ طبس حفظ شود...
طبس به زلزلهای آوار شده بود روی مردمش... محمدرضای چُلمنِ پهلوی، کارگزارِ یزید بود در ایران. وامانده بود از مدیریتِ ویرانی...
وامانده، ابنِ وامانده!
روح الله الموسوی الخمینی، آخوندِ حوزههای سکولار نبود... فلسفه میخواند و به همین جُرم، آخوندهای اهلِ خودسازی و عزلت، تا کاسهی آبش را نجس میدانستند...
آخوندها که مشغولِ خودسازی بودند چون ابدیت در پیش دارند(!) و به طبس و زلزله و یزید و پهلوی و مردم کار ندارند، روحاللهِ فلسفهخوان، اعلام کرد مردم به کمکِ مردم بشتابند... طیبه سادات نیز آن زمان که دخترها در حسرتِ زنِ برترِ مجلاتِ زنِ روز بودند، به طبس شتافت...
آنموقع که پروفایلِ دخترچادری با دوربینِ عکاسی مُد نبود، طیبه سادات دوربین بهدست، «تبیین»ِ ظلمِ پهلوی میکرد...
ساواک دنبالِ عکسهایش از زلزلهی طبس بود... شنیده بود آن موقع که کارِ فرهنگی کردن کلاس نداشت، طیبه سادات اعلامیه رد و بدل میکرد...
گرفتند و مجبور شدند آزادش کنند... طیبه سادات اما دلش از یزید خون بود... آن موقع که اردوهای جهادی هنوز چلوکباب و مخلّفات نمیدادند، به مناطقِ محروم سر زده بود که پیکِ دُرّةالصّدف خبرش رساند کجایی که اقیانوس به نیزه شده و آفتاب به اسارت رفته؟!
طیبه سادات مدرکِ دانشگاه و رزومهی بسیج و حکمِ فرماندهیِ اردوهای جهادی را وانهاد و خودش را به قیامِ حق رساند.
@sarbehrah
فائزه، مقالهی «حسرتِ شهادت»ش را نوشته بود و خودش را رسانده بود سیستان و بلوچستان. هنوز ترمهای دانشجومعلمیاش مانده بود، دلش اما طاقت نمیآورد بیفکرِ مردم زندگی کند.
پیکِ دُرّةالصّدف، فائزه را سخت پیدا کرده بود. اول او را از راهیانِ نور میجُست، دوستانش گفتند رفته هیئت به خادمی. هیئتیها گفتند پیشِ پای شما رفته کلاسِ روایت. وَ صندلیهای خالیِ کلاس هم گواهی دادند آرام و قرارِ نداشتهاش را در پهنهی خاک و خورشید یافته؛ سیستان و بلوچستان.
انگشتانِ کشیده و بالطافتش، مشغولِ نوازشِ گونههای آفتابسوختهی دختربچهای تسنّنمذهب بود و خیالش در حسرتِ اربعینی که مادر اجازه نداد و نرفت... که پیکِ دُرّةالصّدف او را یافت.
فائزه تویی؟ فائزه رحیمی تویی؟
وَ فائزه، بیتاب از خبرِ اقیانوس و آفتاب، همراهش شد...
@sarbehrah
هفتاد زن برابرِ لشکر لشکر نامرد!
نابرابر... آنچنانکه در عاشورا...
خولی، کفتارهایش را به شکارِ آهوان فرستاد...
طوفان اوج گرفته بود...
طیبهسادات به اقیانوسِ روی نیزه زُل زده بود و با صدای بلند میخواند:
در این کشتی درآ، پا در رکابِ ماست دریاها
مترس از موج!
بسم الله
مُجراها وَ مُرساها!
فائزه میانهی معرکه رجزخوانی میکرد:
با ولایت تا شهادت!
دُرّةالصّدف بیوقفه شمشیر میزد.
شمشیرِ غیرتش محمد بن اشعث را که سرِ حسین علیه السلام به نیزهاش بود، زخمی کرد.
سلاحِ طیبه سادات، دوربینش بود که برای فرشچیان، عصرِ حلب را به یادگار بگذارد.
مردها مُرده بودند و زنها پیشِ چشمِ خواهرِ حسین علیه السلام، مردانگی میکردند.
خون اوج گرفته بود... آهوان یکی پس از دیگری به چنگ و دندانِ کفتارها دریده میشدند...
دوربینِ طیبهسادات شکسته بود و با خودش زیرِ دستوپای کفتارها میغلتید...
از گردنِ فائزه خون میبارید و دُرّةالصّدف پای نیزهها از نفس افتاده بود...
از آهوان دیگر نوایی بلند نبود... حلب را زوزهی کفتارها برداشته بود...
آخرین صدایی که به گوش میرسید؛ صدای لطیف اما مقاومی بود که پیغامی به عالَم میرساند:
«من اِسراء البُحَیصی هستم،
خبرنگارِ شبکهی العالم. اینجا کربلاست... اینجا شام است... فلسطین است. خبرنگاری مهاجرت نکرده، کودکان مهاجرت نمیکنند، پزشکان مهاجرت نخواهند کرد، اینجا همه مقاوم هستیم. هر لحظه ممکن است من شهید شوم. شاید صدای مرا بعد از شهادتم بشنوید.
بدانید که اینجا همه مقاوم هستیم. چون...
خدا با ماست.»
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
سلام و احترام
امشب ساعت ۹ سر کار هستم. الآن روضه رو بهراه میکنم که دیر نشه🪴
التماس دعای ظهور