أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
هراسان و لرزان به خانه رسید. واردِ حیاط شد و شروع کرد گریه کردن...
در کوچههای مسخشدهی شام، شیعه حقِ تنفس ندارد، چه رسد به گریه بر عظیمترین ماتمِ شیعه!
هنگامهی تشکیکِ شیعههای سست و پربهانهی علی، نوچگانِ معاویه کارِ فرهنگی میکردند... کارِ فرهنگیِ مستمر... با رسانههای بهروز و قوی!
صبح به صبح گوسفندانِ مردم را غارت میکردند و آفتاب طلوع نکرده جار میزدند:
علی دزدیده! علی غارتتان کرده! علی پولتان را به جیب زده! کارِ خودشان است! علی پزشکیان را انتخاب کرده! علی برجام را تأیید کرده! علی... علی... علی...!
مظلومِ مقتدر را که در محرابِ کوفه، فرق شکافتند، مسخشدههای شام متحیّر میپرسیدند:
علی مگر نماز میخواند؟!
گلّه گلّه به تشییع روان شدند. هر کدام پلاکاردی به دست گرفته و رویش نوشته:
پشیمانم! برای عذرخواهی آمدهام!
وَ البته بعد از علی، دوباره به آیینِ پدرانشان بازگشتند و کابینهای ضعیف و «ظریف» را بر منبر نشاندند...
شیعه در اینچنین کوچهها مجالِ نفس کشیدن نداشت، چه رسد به گریه بر ماتمی ابدی! حالا اما در حیاطِ خانهاش با صدای بلند زار میزد و شانههایش میلرزید.
دخترش؛
دُرّةالصّدف
هراسان از اندرونی بیرون آمد و پدر را گریان دید.
بابا چه شده؟!
از میانهی هقهقهای عبدالله بن عمر انصاری فهمید که اقیانوس را سر بریدند و عالَم را تا ظهورِ منتقمش کویرِ عطش برداشته...
اینک اقیانوس به نیزه... «آفتابِ در حجاب» را غُل و زنجیرکرده... به اسارت... از حوالیِ حلب میبرند تا کاخِ حامیِ حقوقِ حیوانات... آنکه چون آدمیان را مطیعِ خود نمیبیند و عقدهی فرمانروایی دارد، میمون و سگِ بیزبان را که به او معترض نمیشوند به همدمی برگزیده...
عُلیامُخَدّرهی بنیهاشم را که پدر و برادرانِ غیورش، او را در قُرُقِ مسجدالنّبی به زیارت میبردند، میبرند تا کاخِ حامیِ حقوقِ زنان... آنکه به رقّاصهها و برهنگانِ غیرشیعه، ده امتیاز برای وزارت میدهد و کابینهاش را به گیسوانشان میآراید که مُلکِ شیعه را حکمفرمانی کند(!)
دُرّةالصّدف پس از شنیدنِ اخبار، پایینِ پای بابا زانو میزند:
بابا! مَردها مگر مُردهاند؟!
وَ شانههای بابا دوباره میلرزد...
دُرّةالصّدف درس و مشقِ بهوقتِ تکلیفِ اوجب را رها میکند؛
از سیلی خوردنها و فحش شنیدنها دلش خالی نمیشود؛
دانشگاه و شغل، فریبش نمیدهد؛
حرفِ مردم را پشتِ سرش وامینهد؛
رزمجامه میپوشد؛
رجز میخواند:
«زندگی پس از کشته شدنِ اهلِ هدایت سودی ندارد. به خدا برای رهاییِ سرِ امام و اُسرای کربلا تمامِ تلاشم را میکنم.»
وَ از خانه بیرون میشتابد.
@sarbehrah
کوی به کوی ظلمِ رواشده را فریاد میزند و برای قیام علیه باطل، یار میطلبد.
مردها میشنوند اما هایوهوی قیمتِ گوشت و مرغِ یزید، علیلشان کرده! پس زنها به یاری میشتابند... آنچنانکه بعد از عاشورا نیز، اولین قیام علیه ابلیس، زنانه بود؛
زنانِ بنیاسد.
وَ این دومین قیامِ بعد از عاشورا هم زنانه... دخترانه؛
دُرّةالصّدف.
مردهای تاریخنویس با سرافکندگی نوشتهاند دُرّةالصّدف را هفتاد زن لبیک گفتند.
طیبه ساداتِ زمانی، بعد از سه اخراج از دبیرستان به خاطرِ حجاب، با رتبهی ممتاز، دانشگاهِ فردوسیِ مشهد قبول شده بود. آن موقعی که دخترها جز برای ازدواج و زاییدن، زاییده نمیشدند! نان داده نمیشدند! اصلا آدم حساب نمیشدند!
طبس را زلزله آمده بود. با خاک یکسان شده بود. فَرَح در آخرین بازدیدش از طبس، قبل از زلزله، اجازهی بازسازی نداده بود... گفته بود باید بافتِ باستانی و تاریخیِ باشکوهِ طبس حفظ شود...
طبس به زلزلهای آوار شده بود روی مردمش... محمدرضای چُلمنِ پهلوی، کارگزارِ یزید بود در ایران. وامانده بود از مدیریتِ ویرانی...
وامانده، ابنِ وامانده!
روح الله الموسوی الخمینی، آخوندِ حوزههای سکولار نبود... فلسفه میخواند و به همین جُرم، آخوندهای اهلِ خودسازی و عزلت، تا کاسهی آبش را نجس میدانستند...
آخوندها که مشغولِ خودسازی بودند چون ابدیت در پیش دارند(!) و به طبس و زلزله و یزید و پهلوی و مردم کار ندارند، روحاللهِ فلسفهخوان، اعلام کرد مردم به کمکِ مردم بشتابند... طیبه سادات نیز آن زمان که دخترها در حسرتِ زنِ برترِ مجلاتِ زنِ روز بودند، به طبس شتافت...
آنموقع که پروفایلِ دخترچادری با دوربینِ عکاسی مُد نبود، طیبه سادات دوربین بهدست، «تبیین»ِ ظلمِ پهلوی میکرد...
ساواک دنبالِ عکسهایش از زلزلهی طبس بود... شنیده بود آن موقع که کارِ فرهنگی کردن کلاس نداشت، طیبه سادات اعلامیه رد و بدل میکرد...
گرفتند و مجبور شدند آزادش کنند... طیبه سادات اما دلش از یزید خون بود... آن موقع که اردوهای جهادی هنوز چلوکباب و مخلّفات نمیدادند، به مناطقِ محروم سر زده بود که پیکِ دُرّةالصّدف خبرش رساند کجایی که اقیانوس به نیزه شده و آفتاب به اسارت رفته؟!
طیبه سادات مدرکِ دانشگاه و رزومهی بسیج و حکمِ فرماندهیِ اردوهای جهادی را وانهاد و خودش را به قیامِ حق رساند.
@sarbehrah
فائزه، مقالهی «حسرتِ شهادت»ش را نوشته بود و خودش را رسانده بود سیستان و بلوچستان. هنوز ترمهای دانشجومعلمیاش مانده بود، دلش اما طاقت نمیآورد بیفکرِ مردم زندگی کند.
پیکِ دُرّةالصّدف، فائزه را سخت پیدا کرده بود. اول او را از راهیانِ نور میجُست، دوستانش گفتند رفته هیئت به خادمی. هیئتیها گفتند پیشِ پای شما رفته کلاسِ روایت. وَ صندلیهای خالیِ کلاس هم گواهی دادند آرام و قرارِ نداشتهاش را در پهنهی خاک و خورشید یافته؛ سیستان و بلوچستان.
انگشتانِ کشیده و بالطافتش، مشغولِ نوازشِ گونههای آفتابسوختهی دختربچهای تسنّنمذهب بود و خیالش در حسرتِ اربعینی که مادر اجازه نداد و نرفت... که پیکِ دُرّةالصّدف او را یافت.
فائزه تویی؟ فائزه رحیمی تویی؟
وَ فائزه، بیتاب از خبرِ اقیانوس و آفتاب، همراهش شد...
@sarbehrah
هفتاد زن برابرِ لشکر لشکر نامرد!
نابرابر... آنچنانکه در عاشورا...
خولی، کفتارهایش را به شکارِ آهوان فرستاد...
طوفان اوج گرفته بود...
طیبهسادات به اقیانوسِ روی نیزه زُل زده بود و با صدای بلند میخواند:
در این کشتی درآ، پا در رکابِ ماست دریاها
مترس از موج!
بسم الله
مُجراها وَ مُرساها!
فائزه میانهی معرکه رجزخوانی میکرد:
با ولایت تا شهادت!
دُرّةالصّدف بیوقفه شمشیر میزد.
شمشیرِ غیرتش محمد بن اشعث را که سرِ حسین علیه السلام به نیزهاش بود، زخمی کرد.
سلاحِ طیبه سادات، دوربینش بود که برای فرشچیان، عصرِ حلب را به یادگار بگذارد.
مردها مُرده بودند و زنها پیشِ چشمِ خواهرِ حسین علیه السلام، مردانگی میکردند.
خون اوج گرفته بود... آهوان یکی پس از دیگری به چنگ و دندانِ کفتارها دریده میشدند...
دوربینِ طیبهسادات شکسته بود و با خودش زیرِ دستوپای کفتارها میغلتید...
از گردنِ فائزه خون میبارید و دُرّةالصّدف پای نیزهها از نفس افتاده بود...
از آهوان دیگر نوایی بلند نبود... حلب را زوزهی کفتارها برداشته بود...
آخرین صدایی که به گوش میرسید؛ صدای لطیف اما مقاومی بود که پیغامی به عالَم میرساند:
«من اِسراء البُحَیصی هستم،
خبرنگارِ شبکهی العالم. اینجا کربلاست... اینجا شام است... فلسطین است. خبرنگاری مهاجرت نکرده، کودکان مهاجرت نمیکنند، پزشکان مهاجرت نخواهند کرد، اینجا همه مقاوم هستیم. هر لحظه ممکن است من شهید شوم. شاید صدای مرا بعد از شهادتم بشنوید.
بدانید که اینجا همه مقاوم هستیم. چون...
خدا با ماست.»
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
سلام و احترام
امشب ساعت ۹ سر کار هستم. الآن روضه رو بهراه میکنم که دیر نشه🪴
التماس دعای ظهور
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
به ازدواجش سَرَک میکشی؛ میرسی به حبّ علی... به شوهری که انتخاب کرده نگاه میکنی؛ میرسی به حبّ علی... به پسری که تربیت کرده نگاه میکنی؛ میرسی به حبّ علی... به خودش که یک زن است نگاه میکنی؛ میرسی به حبّ علی...
دوباره ورق میزنی... سایت به سایت دنبالش میگردی... باز صفحه به صفحه... لینک به لینک میرسی به حبّ علی...
اصلا بوی سیب و کوثری که به هم آمیخته در زندگیِ این زن مست میکند تو را... بعد ِ این روضه چشمهایت خمار و مست نبود به خودت شک کن! بعد ِ این روضه روی ابرها نبودی به دلت شک کن! بعد ِ این روضه از حسادت و غبطه و عشق و علاقه نفس کم نیاورده بودی به چشمهایت.... به قلبت شک کن...
قرار است با هم از یک زن بخوانیم! یک زن! زن! باور میکنی یک زن این چنین زندگیاش مدهوشت کند؟! زنی که این روزها معنی و اوج ِ افتخارش برهنگی شده(!)
قرار است از شجاعت زنی بدانیم که این روزها مذهبینماها فقط در خانه بودن و شوهرداری کردنش را یاد من و تو دادهاند! فقط زادن و زیاد زادن و بی خیال ِ تربیت شدن! فقط نماز و روزههای بهجا و بهوقت و بی خیال ِ معنا و مفهوم شدن!
قرار است زنی را به رُخَت بکشم که هرچه با زنان ِ مذهبینمای امروزی مقایسه کنی از حیرت دهانت وا بماند که چرا پس زنان ِ زمانۀ ما ولایت فقیه را نمیشناسند؟! چرا سهمی در تمدّن ِ عظیم ِ اسلامی ندارند؟! چرا امامشناس نیستند و جز از این خانه به آن خانه رفتن و در روضهها زار زدن و دعای فرج خواندن، کاری برای امام زمانشان نمیکنند؟! چرا شوهرانشان امام زمانی نیستند؟! چرا برای فرزندانشان امام زمان میخواهند که کنکور قبولشان کند و ازدواجِ خوب روزیشان کند و شغل و رفاه و آسایش، اما فرزندانشان را برای امام زمان نمیخواهند؟!
میدانی! آنقدر از این مدل به ما نشان دادهاند که باور کردهایم مذهب و دین همین است! که همینها عالیاند و درست و دقیق! آنقدر به ما نشان دادهاند زنان ِ مذهبی نباید در این جامعۀ فاسد باشند و بِچِپَند توی خانه و هی با آیه و حدیث ِ باب ِ میل ِ خودشان مانع ِ رشد شوند که باور کردهایم زن همین است و وقتی به این بانو میرسیم همینقدر تعجب میکنیم! همین قدر شاخ در میآوریم! همینقدر از حسِّ غرور و حسرت و غبطه و حسادت پر از تناقض میشویم!
میدانی! هرچه گشتم مثلش را میان ِ زنان ِ عصر ِ خودمان پیدا کنم فقط رسیدم به مادران و همسران ِ شهید... خصوصا مادران و همسران ِ شهدای دفاع ِ حرم... شیرزنان ِ مدافعین ِ حرم...
دفاع ِ حرم...
دفاع ِ حریم...
اصلا باز هم آخرش میرسیم به همین خیمه! خیمۀ اباعبدالله!
اصلا میدانی! من یکی به نتیجه رسیدم اهلِ این خیمه شدن آخر و عاقبتش همین است! زن و مرد هم ندارد! سر خَم کنی و پا به خیمۀ اباعبدالله بگذاری؛ مورد حیرت و حسرت ِ تمام ِ عالم و آدم و کائنات قرار میگیری....
خدایا! به حق اباعبدالله ما را هم اذن ِ ورود به خیمۀ اباعبدالله بده.... ما را هم اباعبداللّهی کن....
از میانۀ میدانی آن چنین عاشقانه و آن ۷۲ پروانه که عقبتر بیاییم و پر ِ خیمۀ بانوان ِ عاشورایی را کمی کنار بزنیم و سَرَک بکشیم، دور و بر شمعِ نیمهجانِ به دلواپسینشستهی عمه، بانویی را میبینیم که تاریخ برایش دو صفتِ پررنگ نوشته: فداکار. شجاع.
@sarbehrah
از قبل از کربلایش خیلی خبری نیست... گرچه قبل و بعد ِ خبرها را همیشه میتوان از انتخابها فهمید... و زنی که همسری این چنین را انتخاب میکند میشود فهمید قبل و بعدش چه بوده و چه میشود... زنی که پسری این چنین تربیت کرده....
اما در کربلا گُل میکند غنچۀ ولایتپذیری اش.... گُل میکند سربازی و سربازپروریاش... بار میدهد درخت ِ حبِّ ولایتش... شاخه میدواند تا بهشت... تا همجواریِ رسول الله و آلش....
خودش بوده و
همسرش و
پسرش.
خبر میرسد اباعبدالله قصد قیام دارد... میرسانند خودشان را به مکه... از مکه تا قیامت هم دوش به دوش حسین ِ علی گام برمیدارند...
به کربلا که میرسند... هنگامۀ آزمون که شروع میشود... زمان که تا قیامت دو نیمه میشود و یا حسینی و یا یزیدی.... تعارفها که کنار میرود و کسی نمیتواند یکی به نعل و یکی به میخ بزند... تعارفها که کنار میرود و کسی نمیتواند هم در روضۀ حسین برای حسین اشک بریزد و هم حسین ِ زمانش را نشناسد... تعارفها که کنار میرود و دیگر کسی نمیتواند هم نماز بخواند و هم پشت ِ سید علی ِ خامنهای را خالی بگذارد... تعارفها که کنار میرود و آدمها مجبور میشوند روی حقیقی ِ خودشان را نشان بدهند و از پشت ِ آن همه قربانصدقۀ امام رفتن، حالا باید مال و جان و زبان و توانشان را فداییِ ولایت کنند.... آنگاه که عشّاقِ حقیقی را برمیگزینند و فاطمه سلام الله علیها تکتکشان را میخرد... آنگاه که حتی گریهنکنهایی چون حُرّ به یک انتخاب ِ مردانه... بی سینه زدنهای بی قرار ِ بی عمل ِ قبلش... بی قربانصدقههای بی پشتوانۀ قبلش... بی حرف زدن و حرف زدن و حرف زدنهای بی عمل ِ قبلش... تنها به یک انتخاب ِ بهجا و درست... سکۀ سرنوشتشان را زیر و رو میکنند...
در آن معرکۀ سختِ غیرِ قابل پیشبینی که ریشدارهای تسبیح به دست، جاسوس میشوند و سلیمانیها لو میدهند و آن عَجَق وَجَقپوشان ِ خوشتیپ ِ دخترکُش، بابک نوریها میشوند و منتخبِ عمۀ سادات.... در آن دقیقۀ حساسی که رسول ترکها از دلش سر برون میآورند و شاهرخهای ضرغام؛ حُرّ خمینی میشوند... آنجا که حاجیها شمر میشوند و قاریها عمر بن سعد.... آنجا که حساب کتابهای ما به هم میریزد و همه چیز عجیب زیر و رو میشود...
آنجا وقت ِ نمایش ِ جانانۀ این زن با تمام ِ خانوادهاش میرسد که عبا بر سر بکشد و به هر تعظیم ِ مژگانش برابر ِ حسینش ندا سر دهد؛ بِأبی أنت و امّی و نفسی و مالی و اهلی....
کسی بیاید و زیرصدای این روضه آهنگی حماسی بنوازد... طبل بکوبد و من پا به پای بحریه رجز بخوانم!
بوم.
پدر و مادرم به فدایت اباعبدالله!
بوم بوم.
خود ِ ناقابلم به فدایت اباعبدالله!
بوبوم بوم بوم.
تمام داراییام به فدایت اباعبدالله!
بوبوم بوم بوم بوم.
تمام ِ خانوادهام به فدایت اباعبدالله!
آخ بَحریه بحریه بحریه! چه عشقی کردهای تو بانو! چه عشقی کردهای به پیشکش ِ هرچه داشتهای به پای حسینت...
یک میلیاردم ِ حالت را اربعین به اربعین چشیدهام وقتی دار و ندارم را خرج میکنم که پای پیاده خودم را به حرمش برسانم... کاش میشد حالت را بچشم... آن آن ِ بی بدیل ِ زندگیات را داشته باشم... همان نیمهروزی که در همان حملۀ اول... در همان بای بسم الله ِ نبرد... همسرت را به میدان فرستادی و با چه عشقی فدا شدنش به پای حسینت را نظاره کردی و کیف کردی....
شوهرت...
شوهرت...
همان انتخاب ِ آگاهانۀ عاشقانهات که تمام ِ زندگیات را وقف ِ امام زمانت کرد و تو را از دین و مذهبت عقب نکشید که هیچ... بلکه بال و پرت داد و آسمان ِ ایمانت را وسعت بخشید....
همان انتخاب ِ راستراستکیای که واقعا دین تو را کامل کرد.... آخ بحریه بیا و به این مذهبینماهایی که دم از تکامل ِ دین میزنند برای ازدواجشان و آن وقت بعد از ازدواج حتی یک راهپیماییِ ساده را هم شرکت نمیکنند، ثابت کن ازدواجی که دین را کامل میکند یعنی چه! یعنی چطور!
شوهرت...
شوهرت...
این انتخاب ِ شاهکارت... این رزق و پاداش ِ ایمان ِ استوارت....
صحابیِ پیغمبر.... شیعۀ خالص ِ علی.... سرباز ِ علی.... همرکاب ِ علی در صفین.... صفین... همان انتخابات ِ پرغوغای پرنیرنگ... همان که از دلش مذهبینماها را بیرون کشید و خوارج را متولد کرد... اما تو و شوهرت... انتخاب ِ آگاهانهات.... شما را پیروز ِ انتخابات کرد و رأیِ درستتان روسفیدتان نمود.... بحریه! بیا و بینشِ انتخاباتی را به مذهبینماهای عصرِ ما آموزش بده که سیاست را جدا از دیانت میدانند و جز نان ِ شب و روزشان که به موقع برسد، همّ و غمّی ندارند.....
حملۀ اول و
پیشکش ِ همسرت....
و سلام بر همسر ِ شجاعت؛
جناده بن کعب انصاری
@sarbehrah