eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از قبل از کربلایش خیلی خبری نیست... گرچه قبل و بعد ِ خبرها را همیشه می‌توان از انتخاب‌ها فهمید... و زنی که همسری این چنین را انتخاب می‌کند می‌شود فهمید قبل و بعدش چه بوده و چه می‌شود... زنی که پسری این چنین تربیت کرده.... اما در کربلا گُل می‌کند غنچۀ ولایت‌پذیری اش.... گُل می‌کند سربازی و سربازپروری‌اش... بار می‌دهد درخت ِ حبِّ ولایتش... شاخه می‌دواند تا بهشت... تا هم‌جواریِ رسول الله و آل‌ش.... خودش بوده و همسرش و پسرش. خبر می‌رسد اباعبدالله قصد قیام دارد... می‌رسانند خودشان را به مکه... از مکه تا قیامت هم دوش به دوش حسین ِ علی گام برمی‌دارند... به کربلا که می‌رسند... هنگامۀ آزمون که شروع می‌شود... زمان که تا قیامت دو نیمه می‌شود و یا حسینی و یا یزیدی.... تعارف‌ها که کنار می‌رود و کسی نمی‌تواند یکی به نعل و یکی به میخ بزند... تعارف‌ها که کنار می‌رود و کسی نمی‌تواند هم در روضۀ حسین برای حسین اشک بریزد و هم حسین ِ زمان‌ش را نشناسد... تعارف‌ها که کنار می‌رود و دیگر کسی نمی‌تواند هم نماز بخواند و هم پشت ِ سید علی ِ خامنه‌ای را خالی بگذارد... تعارف‌ها که کنار می‌رود و آدم‌ها مجبور می‌شوند روی حقیقی ِ خودشان را نشان بدهند و از پشت ِ آن همه قربان‌صدقۀ امام رفتن، حالا باید مال و جان و زبان و توان‌شان را فداییِ ولایت کنند.... آن‌گاه که عشّاقِ حقیقی را برمی‌گزینند و فاطمه سلام الله علیها تک‌تک‌شان را می‌خرد... آن‌گاه که حتی گریه‌نکن‌هایی چون حُرّ به یک انتخاب ِ مردانه... بی سینه زدن‌های بی قرار ِ بی عمل ِ قبلش... بی قربان‌صدقه‌های بی پشتوانۀ قبلش... بی حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن‌های بی عمل ِ قبلش... تنها به یک انتخاب ِ به‌جا و درست... سکۀ سرنوشتشان را زیر و رو می‌کنند... در آن معرکۀ سختِ غیرِ قابل پیش‌بینی که ریش‌دارهای تسبیح به دست، جاسوس می‌شوند و سلیمانی‌ها لو می‌دهند و آن عَجَق وَجَق‌پوشان ِ خوش‌تیپ ِ دخترکُش، بابک نوری‌ها می‌شوند و منتخبِ عمۀ سادات.... در آن دقیقۀ حساسی که رسول ترک‌ها از دلش سر برون می‌آورند و شاهرخ‌های ضرغام؛ حُرّ خمینی می‌شوند... آنجا که حاجی‌ها شمر می‌شوند و قاری‌ها عمر بن سعد.... آنجا که حساب کتاب‌های ما به هم می‌ریزد و همه چیز عجیب زیر و رو می‌شود... آنجا وقت ِ نمایش ِ جانانۀ این زن با تمام ِ خانواده‌اش می‌رسد که عبا بر سر بکشد و به هر تعظیم ِ مژگانش برابر ِ حسین‌ش ندا سر دهد؛ بِأبی أنت و امّی و نفسی و مالی و اهلی.... کسی بیاید و زیرصدای این روضه آهنگی حماسی بنوازد... طبل بکوبد و من پا به پای بحریه رجز بخوانم! بوم. پدر و مادرم به فدایت اباعبدالله! بوم بوم. خود ِ ناقابلم به فدایت اباعبدالله! بوبوم بوم بوم. تمام دارایی‌ام به فدایت اباعبدالله! بوبوم بوم بوم بوم. تمام ِ خانواده‌ام به فدایت اباعبدالله! آخ بَحریه بحریه بحریه! چه عشقی کرده‌ای تو بانو! چه عشقی کرده‌ای به پیشکش ِ هرچه داشته‌ای به پای حسین‌ت... یک میلیاردم ِ حالت را اربعین به اربعین چشیده‌ام وقتی دار و ندارم را خرج می‌کنم که پای پیاده خودم را به حرم‌ش برسانم... کاش می‌شد حالت را بچشم... آن آن ِ بی بدیل ِ زندگی‌ات را داشته باشم... همان نیمه‌روزی که در همان حملۀ اول... در همان بای بسم الله ِ نبرد... همسرت را به میدان فرستادی و با چه عشقی فدا شدن‌ش به پای حسین‌ت را نظاره کردی و کیف کردی.... شوهرت... شوهرت... همان انتخاب ِ آگاهانۀ عاشقانه‌ات که تمام ِ زندگی‌ات را وقف ِ امام زمان‌ت کرد و تو را از دین و مذهبت عقب نکشید که هیچ... بلکه بال و پرت داد و آسمان ِ ایمانت را وسعت بخشید.... همان انتخاب ِ راست‌راستکی‌ای که واقعا دین تو را کامل کرد.... آخ بحریه بیا و به این مذهبی‌نماهایی که دم از تکامل ِ دین می‌زنند برای ازدواج‌شان و آن وقت بعد از ازدواج حتی یک راهپیماییِ ساده را هم شرکت نمی‌کنند، ثابت کن ازدواجی که دین را کامل می‌کند یعنی چه! یعنی چطور! شوهرت... شوهرت... این انتخاب ِ شاهکارت... این رزق و پاداش ِ ایمان ِ استوارت.... صحابیِ پیغمبر.... شیعۀ خالص ِ علی.... سرباز ِ علی.... هم‌رکاب ِ علی در صفین.... صفین... همان انتخابات ِ پرغوغای پرنیرنگ... همان که از دلش مذهبی‌نماها را بیرون کشید و خوارج را متولد کرد... اما تو و شوهرت... انتخاب ِ آگاهانه‌ات.... شما را پیروز ِ انتخابات کرد و رأیِ درست‌تان روسفیدتان نمود.... بحریه! بیا و بینشِ انتخاباتی را به مذهبی‌نماهای عصرِ ما آموزش بده که سیاست را جدا از دیانت می‌دانند و جز نان ِ شب و روزشان که به موقع برسد، همّ و غمّی ندارند..... حملۀ اول و پیشکش ِ همسرت.... و سلام بر همسر ِ شجاع‌ت؛ جناده بن کعب انصاری @sarbehrah
حالا رفته‌ای که دارایی ِ بعدی‌ات را به پای حسین بریزی... جگرگوشه‌ات را... میوۀ زندگی‌ات را.... ثمرۀ شیرین و نورسیدۀ انتخابِ عاشقانۀ عاقلانه‌ات را.... که تو را به نامش صدا می‌زنند... ؛ اُمّ عَمْرْوْ جناده پسرت.... گل‌پسرت.... نورسیده پسرت.... عمرو بن جناده.... که نوشته‌اند به احتمال قوی ۹ تا ۱۱ سالش بوده.... که نوشته‌اند از شهدای نوجوان ِ کربلاست.... که حتما وقتی راهی ِ میدان‌ش می‌کردی؛ می‌گفتی قربان ِ قد و بالایت شوم مادر که قد و بالایت فدای قاسم ِ مجتبای علی... که هی نگاه به پسرت می‌کردی و نگاه به یتیم ِ امام حسن علیه السلام و هی پسرت را دور ِ سر ِ قاسم می‌چرخاندی و به بانو رَمْله؛ مادرش، لبخند ِ وفاداری می‌زدی که بانو! پسرم به فدای یتیمت... پسرم به فدای قاسمت... پسرم به قربان ِ نوجوانت... خوانده‌ام پسرت را خوب تربیت کرده بودی.... خوب! مخصوصِ روزهای سخت... لحظه‌های سخت... انتخاب‌های سخت... تصمیم‌های سخت... خوانده‌ام پسرت را از کودکی بزرگ بار آورده‌ای... برای خواست‌های بزرگ... اهداف ِ بزرگ... باید کلاس ِ تربیتی بگذاری برای مادرها بحریه! فکر کنم وقتی رزم‌جامه بر تن ِ پسرت می‌کردی و مُهیّای میدان رفتنش، زیر ِ گوش‌ش زمزمه کرده باشی فرزندم! میوۀ دلم! می‌دانی که دوستت دارم... اما عاقبت‌بخیری‌ات را بیشتر... می‌دانی که درس خواندت.. موفقیتت.... برایم مهم است... اما عاقبت‌بخیری‌ات بیشتر... فکر کنم زیر گوش پسرت زمزمه کرده‌ای قبولی ِ کنکور خوب است... اما نهایت نیست! تازه یک راه است برای سربازتر شدن... برای فدایی‌تر شدن ... برای چریک‌تر شدن ... کنکوری که عاقبت، تو را سرباز ِ امام ِ زمانت نکند آخرش که چه؟! فکر کنم زیر گوش ِ پسرت خوانده‌ای معلوم است که دلم می‌خواهد طبیب شوی... معمار شوی... مهندس شوی... دبیر شوی.... برای خودت به جایی برسی... اما نهایت که این نیست! اینها برای آدم‌های کوچک است... برای آدم‌هایی که زود تمام می‌شوند... زود به تَه می‌رسند... تو که پسر ِ چیزهای دم دستی و زود تمام شدن نیستی... من که تو را برای زود به ته رسیدن نمی‌خواهم! بهترین‌ها! من برایت بهترین‌ها را می‌خواهم! بهترین‌ها همیشه بلندترین‌اند! همیشه دورترین‌اند! دستِ آدم‌های کوتاه به‌شان نمی‌رسد! دستِ آنها که با کنکور تمام می‌شوند و با شغلی مناسب به آخر می‌رسند و گوشۀ آسایش می‌گزینند به این قله‌های دور و تک نمی‌رسند... این قله‌ها برای آدم‌های بزرگ است... برای دل‌های بزرگ... جگرهای شیر... من تو را برای این لحظه‌ها خواسته‌ام... برای معنا و مفهوم ِ نهایی... برای غرق ِ کیف شدن... برای لذتی بی انتها... برای خوشی‌ای بی پایان... برای خنده‌هایی که تمام نمی‌شود.. که زخم‌چشمِ هیچ شورچشمی به بلندای خوشی‌ات نمی‌رسد... برو و پیش چشمان ِ امام ِ زمانت رَجَز بخوان! بر اسب، میانۀ میدان، پیشِ نگاهِ امامِ زمانت برقص و با هر لبخندش کیف کن! برایش شمشیر بزن و در آن اوجِ لذت بردنت وقتی به پای نگاهش از پا افتادی؛ مادرت را هم یاد کن... مرا هم در خوشی ِ بی انتهایت سهیم کن... رسول الله را که دیدی... پر ِ چادر ِ دختر پیغمبر که به صورتت وزید... مادرت را هم یاد کن... برای من هم این خوشیِ تمام‌نشدنی ِ غبطه‌آفرین را بخواه..... آه بحریه چه حماسه‌ای آفریدی زن! پسرت را چه شیر روانۀ میدان کردی! چه سربلند و با غرور ایستاده‌ای به نظاره که چطور از امام ِ زمانت اذن ِ میدان بگیرد.... صدای اباعبدالله می‌آید که می‌فرمایند: این پسر پدرش شهید شده... شاید مادرش راضی نباشد به میدان رود... وَ صدای پسرت که سینه سپر کرده و پرغرور و با عشق به امام ِ زمانش می‌گوید: مادرم دستور داده مولایم! مادرم دستور داده به جنگ بروم! خودش لباسِ جنگ را بر تنم کرده! من این نگاه ِ عاشقانۀ پرغرورت را که از آن بِنَفسی أنت و اهلی می‌بارد به بهای تمام ِ جوانی‌ام خریدارم بحریه! لبخد ِ رضایت ِ حسین‌مان را از تربیتی چنین به بهای تمامِ نفس‌هایم خریدارم از تو بحریه.... عبا بر سر کِش و از خیمه بیرون آ و نظاره کن طنینِ رجز ِ نوجوان ِ شیرجگرت کلِّ تاریخ را برداشته.... این صدای پسرِ توست که میدان را پُر کرده و دلِ لشکر لشکر حرامی را به لرزه انداخته... بر طبلِ جانانه بکوب که پسرت ندا سر داده: اَمیری حُسَینٌ وَ نِعْمَ الأمیر...... سرور فؤاد البشیر النذیر علی و فاطمه والداه فهل تعلمون له من نظیر؟! له طلعهٌ مثل شمس الضحّی له غرّهٌ مثل بدر المنیر... کدام آموزش و پرورش... کدام مدرسه... کدام کلاسِ کنکور... کدام واحدِ درسیِ دانشگاه یارای تربیتِ نوجوانی این چنین را دارد که تو آموخته‌ای؟! بحریه! رجزی که گل‌پسرِ تو خوانده؛ ماندگارِ تاریخ شده.... حرفِ دل ِ تمام ِ عشّاقِ اباعبدالله... شعارِ تمامِ نوکرها... قابِ خطاطیِ اتاق و خلوتگاه ِ تمام ِ آرزومندان ِ خیمۀ حسین... @sarbehrah
اَمیری حُسَینٌ وَ نِعْمَ الأمیر...... جنگِ جانانه‌ای کرده و چند حرامی را به درک فرستاده و حالا.... وقت ِ بی کران شدنش رسیده... وقت ِ جاودان شدنش..... حرامی‌ها کشته‌اند و سر از تنش جدا کرده‌اند.... دیده‌اند ایستاده‌ای و پرغرور عشق‌بازی و رجزخوانی‌اش را نظاره می‌کنی، آتش گرفته‌اند... به خیال ِ خام‌شان می‌توانند پشیمانت کنند... سرِ بریدۀ پسرت را می‌اندازند پیش دامانت.... سرِ جگرگوشه‌ات را بلند می‌کنی و می‌گویی: چه نیکوجهادی کردی پسرم! و سر پسرت را با چنان ضربتی به سمتِ حرامی‌ها پرتاب می‌کنی که از برخوردش با یکی از آنها، درجا هلاکش می‌کنی! هنوز حرامی‌ها از شوکِّ این ضربت بیرون نیامده‌اند که به طُرفه العِینی از جا بلند می‌شوی و چوبۀ عمودِ خیمه‌ای را برمی‌داری و به دفاع از غربت ِ امام ِ زمان‌ت که دلت را به تنگ آورده به دشمن می‌تازی.... چشم‌های حرامی‌ها از حدقه بیرون زده و تازه دارند مردانگی را پوشیده در عبایی، هجوم‌آورنده بر خودشان می‌بینند که دو حرامی را هم به درک می‌فرستی و آن‌چنان مردانه رجز می‌خوانی و می‌تازی که بیشتر فدایی ِ امام ِ زمان‌ت باشی؛ أنا عجوزٌ فی النّساء الضّعیفه بالیهٌ خاویهٌ نحیفه اضربکم بضربهٍ عنیفه دونَ بنی فاطمهِ الشّریفه... مولای‌مان خودش را می‌رساند و مانع‌ت می‌شوند که بر زنان جهاد واجب نیست.... لبریز ِ از غصّه‌ای... از غربت ِ مولایی این اندازه غیور و رئوف... دلت آتش گرفته که نمی‌توانی خودت هم به جهاد بروی و فدا کردنِ دارایی‌هایت را به اکمال برسانی که امام ِ زمان‌ت در حقت دعا می‌کند و تو را به خیمه‌ها و سربازی ِ زینب سلام الله علیها بر می‌گرداند.... بحریه! به قیمت ِ تمام ِ جوانی‌ام... تمام ِ نفس‌هایم... تمام ِ دارایی‌ام.... دعای امام ِ زمانت را در حقت از تو می‌خرم...... یا بفروش... یا بیا از من هم بحریه بساز... بیا و برایم کلاس تربیتی برپا کن... گِل بگیرد آموزش و پرورشی را که بحریه و عمرو تربیت نکند... گِل بگیرد دانشگاهی که بحریه و عمرو خروجی‌اش نباشد... گِل بگیرد علمی را که به دعای امام ِ زمانت ختم نشود.... گِل بگیرد هر خانه‌ای را که مؤمن ِ بی سواد و بی تخصص بار می‌دهد و هر مکتبی که باسواد ِ بی دین! بحریه؛ بنت مسعود خزرجی... امّ عمرو جناده.... عاشق ِ عاقل ِ عامل ِ اهل بیت؛ سلام ِ خدا بر تو باد. آن چنان که امام ِ زمان هم همسر و پسرت را در زیارت ناحیه سلام فرستاده و به نام اسم برده: السلام علی جناده بن کعب الانصاری الخزرجی و ابنه عمرو بن جناده. @sarbehrah
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات روی سرپنجه‌‌ی پا قدبلندی می‌کنم و با نفس‌نفس دورها را می‌جویم. دستم را سایه‌ی چشم‌هایم گرفته‌ام و چشم‌هایم را ریز کرده‌ام و با دقت می‌پایم. انگار زمان توقف کرده. صدایی به گوش نمی‌رسد. ذراتِ غبار در هوا چنان پراکنده است که دیدن دشوار می‌نماید. سرپنجه‌ی پایم را می‌خوابانم و سربرمی‌گردانم که اوضاعِ خیمه را بدانم. دیگر صدای گریه‌ی علی‌اصغر بلند نیست.. زنان از شیون افتاده‌اند.. نفس‌ها در سینه حبس شده.. سکینه دخیل بسته به پرِ خیمه‌ی عمودکشیده‌ی عموعباس... عمه‌زینب بالای تل از نفس افتاده... بچه‌ها پشتِ علیِ بیمارِ کربلا، بی‌صدا پنهان شدند.. زنان مضطر و بی‌پناه هی چشم می‌کشند به میانه... میانه‌ی میدان..‌. آنجا که دیگر صدای لا حول و لا قوّة الا باللهِ آقا نمی‌آید... رمزِ آقا با ما... با اهلِ خیمه... که یعنی هنوز زنده است و ما سایه‌ی سر داریم... سرپناه داریم... امن و امان داریم... اما خیلی وقت گذشته از آخرین لا حول و لا قوّة الا باللهی که شنیدیم... خیلی وقت گذشته که آقا را بر ذوالجناح، میانه‌ی میدان ندیدیم... خیلی وقت گذشته که اصلا ذوالجناح را ندیدیم... خانم رباب دیگر گهواره‌ی خالی را تکان نمی‌دهد و با صدای بلند گریه نمی‌کند... خانم رقیّه ترسیده... خانم سکینه چادرِ خیمه‌ی عموعباس را به سرکشیده و دیگر صدایی از او به گوش نمی‌رسد... قدبلندی می‌کنم روی تل را ببینم... عمه از وقتی به زانو روی زمین افتاد، دیگر بلند نشد... رویش را از معرکه به ما نکرد... همه چشم به‌راه مانده‌ایم که از میانه‌ی این طوفانِ پرغبار، آقا را بر ذوالجناح ببینیم... گوش‌به‌راه مانده‌ایم و حتی بلند نفس نمی‌کشیم که صدای لا حول و لا قوّة الا باللهِ آقا را بشنویم... دلم شور می‌زند... گنجشکی توی قلبم هی خودش را به در و دیوار می‌کوبد... شده‌ام مثلِ وقتی که پیکی از راه رسید و یواشکی به آقا چیزی گفت و بعد از آن آقا مرا صدا زد و به زانو نشاند و آسمانِ دستش را بر سرم کشید... گفتم آقا! مثلِ یتیم‌ها با من برخورد می‌کنید... پدرم شهید شده؟! آقا گریه کرد... آقای مهربانم خیلی گریه کرد... آقا به من گفت من پدرت هستم... دخترانم خواهرت هستند... من آن‌موقع خوشبخت‌ترین یتیمِ دنیا بودم... آقا پدرم شده بود... خانم سکینه و خانم رقیه خواهرم شده بود... حالا دلم مثلِ آن‌موقع می‌تپد... مثلِ آن‌موقع که یتیم شدم... نکند باز هم بابایم را... آقایم را... دوباره به میدان زل می‌زنم... ذوالجناح کجایی؟! آقا یادتان رفته لا حول و لا قوّة الا بالله بگویید؟ مگر قرار نبود این ندا قطع نشود... ما بی این ندا با صدای شما می‌ترسیم... آقا دارد شب می‌شود... ما دخترها از شب‌های بدونِ عموعباس می‌ترسیم... عمو حتی پیکرش از علقمه برنگشت... حتی پیکرش دل‌قرصیِ ما بود... دارد شب می‌شود و بیابان تاریک... علی‌اکبر در خیمه‌ی شهدا، در عبای شما آقا، پخش‌وپلا شده... ما چادرهایمان را رویش کشیدیم دشمن نبیند برادرِ بلندبالای غیرتی‌مان پاره‌پاره بر زمین افتاده... آقا! نه... بابا! بابای آقا... کجایی؟! من بعد از شهادتِ بابامسلم نترسیدم... اما حالا می‌ترسم... ما می‌ترسیم... برگرد... بیابان چراغ ندارد... ما قاسم نداریم... بابا نداریم... شب نزدیک است... تاریکی نزدیک است... دلمان دارد از ترس می‌ترکد..‌. می‌دوم سمتِ معرکه... دلم طاقت ندارد... از خیمه که دیده‌اند دارم به سمتِ معرکه می‌روم، هی صدایم می‌زنند: حمیده! برگرد حمیده! خودم را به معرکه نزدیک می‌کنم... از دور نامحرم‌ها را می‌بینم... چقدر زیادند! همه‌شان حلقه زده‌اند دورِ جایی... یا شاید هم کسی... از میانه‌ی حلقه‌شان طوفانِ غبار به آسمان است... زمین زیرِ پایم در تلاطم است... آسمان گرفته... نامحرم‌ها دست‌هایشان پُر است... شمشیر... نیزه..‌‌. خنجر... سنگ... کمی دورتر از معرکه‌شان، فرشچیان پای تابلویی سفید از هوش رفته... چند قدم جلوتر سیدحمیدرضا برقعی در بحرِ طویلش خون بالا آورده... آهسته آهسته جلو می‌روم... حسن روح‌الأمین کنارِ نقاشی‌اش جان داده... توی نقاشی‌اش، مردی پشت به من ایستاده... نه! تکیه داده... به عصایی... چوبی... تکیه داده و هر لحظه نزدیک است از پا بیفتد... تنش لبریزِ تیر شده... زخم‌ها آن‌قدر زیادند که به شماره نمی‌رسد... خون ازش می‌رود... رود رود خون از پاره‌پاره‌تنش می‌رود... اما به سختی و «مضطر» خودش را به عصا تکیه داده و ندا سر می‌دهد: ويلكم يا شيعه ال ابي سفيان ان لم يكن لكم دين و لا تخافون المعاد فكونوا احراراً في دنياكم! می‌دوم.. به سمتِ خیمه می‌دوم که این یعنی شب در پیش است و حرامی در پس... می‌دوم و باری می‌ایستم... به پشتِ سر نگاه می‌کنم... خولی به شکارِ شیر رفته... کفتارها زوزه‌کشان سمتِ آهوان می‌شتابند... من امروز یتیم شدم... «داره شب می‌شه... می‌ترسم...» بابای آقا! برگرد... @sarbehrah
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عجب بختِ بلندی که از خیلی قبل‌تر... خیلی قبل‌تر... همراه حسین شد. وفادار بود و هوشمند... چابک بود و معرکه‌شناس... وَ مثل هفتاد و دو تن؛ عاشق ِ حقیقی حسین... فدایی ِ حسین... وابستۀ نفس‌های حسین... علیه السلام. اصلاً دنیا را بی حسین نمی‌توانست تصوّر کند... چه رسد به تحمّل! درست یک عاشق ِ حقیقی... وقتی حسین... عطشان و خسته و تنها چهار هزار حرامی را کنار زد و به شطِّ فرات رسید، با این‌که از تشنگی رمقی برایش نمانده بود امّا... چشم دوخته بود تا اوّل حسین سیراب شود... اصلاً آب را تنها به شرطِ سیراب شدنِ حسین آب می‌دانست! آقای ما را که تنها گیر می‌آورند... وقتی عطش... زخم‌ها... خونریزی... دست به دست هم آقای ما را بی‌حال می‌کند، اوست که آقای ما را از معرکه خارج می‌کند و به مَخیَّم می‌رساند... بعد از آن با حرامی‌ها می‌جنگد و چهل حرامی را وَ شاید هم بیشتر... به درک می‌فرستد... عمر بن سعدِ ملعون برای به دست آوردنش چه نعره‌ها که نمی‌کشد و چه وعده‌ها که نمی‌دهد! یادش نمانده ولی که او سالاری جز حسین را نمی‌پذیرد... جز حسین را نمی‌شناسد! عمربن سعد را که ناکام می‌کند و کارِ حرامی‌ها را یکسره، می‌شتابد به بالینِ حسین.... به بالینِ سردار... سالار... دلدار... هزااااااااار بار طواف می‌کند پیکر ِ دلبر را ... هی چرخ می‌زند دور ِ حسین... می‌بوید حسینش را... می‌بوسد حسینش را... می‌بوسد... می‌بوید... شش‌گوشه را دیده‌ای تا به حال؟! یادت می‌آید وقتی می‌رسی کنارش... یادت می‌آید چطور از خود بی خود می‌شوی؟! یادت می‌آید چطور بی اختیار می‌بویی و می‌بوسی؟! انگشت‌هایت را جوری قفل می‌کنی به پنجره‌های شش‌گوشه که گویی قرار است شُرطه‌ها تو را به زور کنار بکشند... که در ازدحام هم به زور کنار می‌کشند که بوییدن و بوسیدن و طواف ِ حسین سهم ِ همه باشد... یادت می‌آید تو به آنها حق می‌دهی و آنها به تو؟! یادم می‌آید یک بار آن‌قدر شش‌گوشه را می‌بوسیدم که شُرطه‌ای مرا بغل زد و کنار کشید و روبنده از صورت باز کرد و به تندی داد زد: ایرانی! چقدر بوس بوس بوس بوس بوس؟! یادم می‌آید فقط با اشک نگاهش کردم... وَ او چقدر دقیق معنای اشک‌های دلتنگم را فهمیده بود که از سرِ راهم کنار رفت و دوباره مرا به شش‌گوشه رساند... یادم می‌آید دوباره شروع کرده بودم به بوسیدن... بوییدن... که قحطی‌زدۀ حسین بودم و حسین را کم داشتم و حریصانه می‌خواستم برای خودم بدزدمش... غافل از این‌که تمامِ آنها که پشتِ سرم، کنارم، شوقِ رسیدن به شش‌گوشه داشتند همین حال را در حالِ تجربه بودند... او هم هی طواف می‌کرد پیکرِ دلدار را ... هی می‌بویید... هی می‌بوسید... هی دلش می‌خواست برای این تن ِ غرق ِ زخم، هزار بار بمیرد ولی دنیای بی حسین را نفس نکشد... آخر دلش طاقت نیاورد... دست‌هایش را محکم بر زمین کوبید و پیشانی‌اش را از خونِ حسین خضاب کرد و فریادکشان به سمتِ مُخیّم دوید... به خیمه‌گاه که رسید جگرِ سوخته‌اش را ریخت در گلو و فریادِ رعدآسایی کشید و سرش را به زمین کوبید... کوبید.. کوبید... کوبید... اهلِ خیمه بیرون آمدند... او را که دیدند فهمیدند خانه‌خراب شدند... آواره شدند... اسیر شدند... بی امیر شدند... زینب به سمتِ او دوید... سکینه... رقیه... رباب... ام کلثوم... یکی دست بر گردن او انداخت و بی حسینی را گریست... یکی دورِ پاهای او حلقه زد و بی امیری را گریست... یکی پیشِ پایش به زانو افتاد و غمِ بی حسینی کمرش را ... دلش را ... امیدش را شکست... ام کلثوم هم دو دست بر سر کوفت و وا محمّداه... وا جدّاهش... زمین ِ بلاخیز ِ نینوا را پر کرد... یکی هم شد فرشچیان و هزااااار بار دق کرد به کشیدن ِ این صحنه... اما او دیگر بی حسین کاری به کارِ این دنیا نداشت... عاشق یعنی همین! یعنی نفَسَت بند ِ معشوق باشد... رسالتش را به پایان برده بود... خبرِ شهادت را ... آغازِ اسارت را... ماتم ِ تا قیامت را ... رسانده بود... حالا باید پر می‌کشید تا حسین... صاحبِ دو بال نامیدنش باید همین‌جا به دردش می‌خورد... باید پر می‌زد... مثلِ کبوترها... تا بامی که جَلدَش بود... تا حسین... آن قدر سر به زمین کوبید کوبید کوبید کوبید تا همان‌جا مقابلِ خیمه‌گاه به زمین افتاد و از غُصّۀ سردارش مُرد... حَتّی نَکَسوکَ عَن "جَوادِ"کَ... تا آنکه تو را از "اسب" به زیر انداختند... وَ اَسرَعَ "فَرَسُکَ" شارِداً اِلی خِیامِکَ قاصِداً مُحَمحِماً باکِیاً... و "اسب تو" با سرعت به سوی حَرَمت می‌دوید در حالی که شیهه‌کشان و گریه‌کنان بود... (زیارت ناحیه) @sarbehrah