أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
روی سرپنجهی پا قدبلندی میکنم و با نفسنفس دورها را میجویم.
دستم را سایهی چشمهایم گرفتهام و چشمهایم را ریز کردهام و با دقت میپایم.
انگار زمان توقف کرده. صدایی به گوش نمیرسد. ذراتِ غبار در هوا چنان پراکنده است که دیدن دشوار مینماید.
سرپنجهی پایم را میخوابانم و سربرمیگردانم که اوضاعِ خیمه را بدانم.
دیگر صدای گریهی علیاصغر بلند نیست.. زنان از شیون افتادهاند.. نفسها در سینه حبس شده.. سکینه دخیل بسته به پرِ خیمهی عمودکشیدهی عموعباس... عمهزینب بالای تل از نفس افتاده... بچهها پشتِ علیِ بیمارِ کربلا، بیصدا پنهان شدند.. زنان مضطر و بیپناه هی چشم میکشند به میانه... میانهی میدان... آنجا که دیگر صدای لا حول و لا قوّة الا باللهِ آقا نمیآید... رمزِ آقا با ما... با اهلِ خیمه... که یعنی هنوز زنده است و ما سایهی سر داریم... سرپناه داریم... امن و امان داریم...
اما خیلی وقت گذشته از آخرین لا حول و لا قوّة الا باللهی که شنیدیم...
خیلی وقت گذشته که آقا را بر ذوالجناح، میانهی میدان ندیدیم... خیلی وقت گذشته که اصلا ذوالجناح را ندیدیم...
خانم رباب دیگر گهوارهی خالی را تکان نمیدهد و با صدای بلند گریه نمیکند... خانم رقیّه ترسیده... خانم سکینه چادرِ خیمهی عموعباس را به سرکشیده و دیگر صدایی از او به گوش نمیرسد...
قدبلندی میکنم روی تل را ببینم... عمه از وقتی به زانو روی زمین افتاد، دیگر بلند نشد... رویش را از معرکه به ما نکرد... همه چشم بهراه ماندهایم که از میانهی این طوفانِ پرغبار، آقا را بر ذوالجناح ببینیم... گوشبهراه ماندهایم و حتی بلند نفس نمیکشیم که صدای لا حول و لا قوّة الا باللهِ آقا را بشنویم...
دلم شور میزند... گنجشکی توی قلبم هی خودش را به در و دیوار میکوبد... شدهام مثلِ وقتی که پیکی از راه رسید و یواشکی به آقا چیزی گفت و بعد از آن آقا مرا صدا زد و به زانو نشاند و آسمانِ دستش را بر سرم کشید...
گفتم آقا! مثلِ یتیمها با من برخورد میکنید... پدرم شهید شده؟!
آقا گریه کرد... آقای مهربانم خیلی گریه کرد...
آقا به من گفت من پدرت هستم... دخترانم خواهرت هستند...
من آنموقع خوشبختترین یتیمِ دنیا بودم... آقا پدرم شده بود... خانم سکینه و خانم رقیه خواهرم شده بود... حالا دلم مثلِ آنموقع میتپد... مثلِ آنموقع که یتیم شدم... نکند باز هم بابایم را... آقایم را...
دوباره به میدان زل میزنم...
ذوالجناح کجایی؟! آقا یادتان رفته لا حول و لا قوّة الا بالله بگویید؟ مگر قرار نبود این ندا قطع نشود... ما بی این ندا با صدای شما میترسیم... آقا دارد شب میشود... ما دخترها از شبهای بدونِ عموعباس میترسیم... عمو حتی پیکرش از علقمه برنگشت... حتی پیکرش دلقرصیِ ما بود... دارد شب میشود و بیابان تاریک... علیاکبر در خیمهی شهدا، در عبای شما آقا، پخشوپلا شده... ما چادرهایمان را رویش کشیدیم دشمن نبیند برادرِ بلندبالای غیرتیمان پارهپاره بر زمین افتاده...
آقا! نه... بابا! بابای آقا... کجایی؟!
من بعد از شهادتِ بابامسلم نترسیدم... اما حالا میترسم... ما میترسیم... برگرد...
بیابان چراغ ندارد... ما قاسم نداریم... بابا نداریم... شب نزدیک است... تاریکی نزدیک است... دلمان دارد از ترس میترکد...
میدوم سمتِ معرکه... دلم طاقت ندارد... از خیمه که دیدهاند دارم به سمتِ معرکه میروم، هی صدایم میزنند:
حمیده! برگرد حمیده!
خودم را به معرکه نزدیک میکنم... از دور نامحرمها را میبینم... چقدر زیادند! همهشان حلقه زدهاند دورِ جایی... یا شاید هم کسی...
از میانهی حلقهشان طوفانِ غبار به آسمان است... زمین زیرِ پایم در تلاطم است... آسمان گرفته... نامحرمها دستهایشان پُر است...
شمشیر... نیزه... خنجر... سنگ...
کمی دورتر از معرکهشان، فرشچیان پای تابلویی سفید از هوش رفته... چند قدم جلوتر سیدحمیدرضا برقعی در بحرِ طویلش خون بالا آورده...
آهسته آهسته جلو میروم... حسن روحالأمین کنارِ نقاشیاش جان داده...
توی نقاشیاش، مردی پشت به من ایستاده... نه! تکیه داده... به عصایی... چوبی... تکیه داده و هر لحظه نزدیک است از پا بیفتد...
تنش لبریزِ تیر شده... زخمها آنقدر زیادند که به شماره نمیرسد... خون ازش میرود... رود رود خون از پارهپارهتنش میرود... اما به سختی و «مضطر» خودش را به عصا تکیه داده و ندا سر میدهد:
ويلكم يا شيعه ال ابي سفيان
ان لم يكن لكم دين و لا تخافون المعاد
فكونوا احراراً في دنياكم!
میدوم.. به سمتِ خیمه میدوم که این یعنی شب در پیش است و حرامی در پس...
میدوم و باری میایستم... به پشتِ سر نگاه میکنم... خولی به شکارِ شیر رفته... کفتارها زوزهکشان سمتِ آهوان میشتابند...
من امروز یتیم شدم...
«داره شب میشه... میترسم...»
بابای آقا!
برگرد...
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
عجب بختِ بلندی که از خیلی قبلتر...
خیلی قبلتر...
همراه حسین شد.
وفادار بود و هوشمند...
چابک بود و معرکهشناس...
وَ مثل هفتاد و دو تن؛ عاشق ِ حقیقی حسین... فدایی ِ حسین... وابستۀ نفسهای حسین... علیه السلام.
اصلاً دنیا را بی حسین نمیتوانست تصوّر کند... چه رسد به تحمّل!
درست یک عاشق ِ حقیقی...
وقتی حسین...
عطشان و خسته و تنها
چهار هزار حرامی را کنار زد و به شطِّ فرات رسید،
با اینکه از تشنگی رمقی برایش نمانده بود امّا...
چشم دوخته بود تا اوّل حسین سیراب شود...
اصلاً آب را تنها به شرطِ سیراب شدنِ حسین آب میدانست!
آقای ما را که تنها گیر میآورند...
وقتی عطش... زخمها... خونریزی...
دست به دست هم
آقای ما را بیحال میکند،
اوست که آقای ما را از معرکه خارج میکند و به مَخیَّم میرساند...
بعد از آن با حرامیها میجنگد و
چهل حرامی را
وَ شاید هم بیشتر...
به درک میفرستد...
عمر بن سعدِ ملعون برای به دست آوردنش چه نعرهها که نمیکشد و
چه وعدهها که نمیدهد!
یادش نمانده ولی که او
سالاری جز حسین را نمیپذیرد...
جز حسین را نمیشناسد!
عمربن سعد را که ناکام میکند و
کارِ حرامیها را یکسره،
میشتابد به بالینِ حسین....
به بالینِ سردار...
سالار...
دلدار...
هزااااااااار بار طواف میکند پیکر ِ دلبر را ...
هی چرخ میزند دور ِ حسین...
میبوید حسینش را...
میبوسد حسینش را...
میبوسد...
میبوید...
ششگوشه را دیدهای تا به حال؟!
یادت میآید وقتی میرسی کنارش...
یادت میآید چطور از خود بی خود میشوی؟!
یادت میآید چطور بی اختیار میبویی و میبوسی؟!
انگشتهایت را جوری قفل میکنی به پنجرههای ششگوشه که گویی قرار است شُرطهها تو را به زور کنار بکشند...
که در ازدحام هم به زور کنار میکشند که بوییدن و بوسیدن و طواف ِ حسین سهم ِ همه باشد...
یادت میآید تو به آنها حق میدهی و
آنها به تو؟!
یادم میآید یک بار آنقدر ششگوشه را میبوسیدم که شُرطهای مرا بغل زد و کنار کشید و روبنده از صورت باز کرد و به تندی داد زد: ایرانی! چقدر بوس بوس بوس بوس بوس؟!
یادم میآید فقط با اشک نگاهش کردم... وَ او چقدر دقیق معنای اشکهای دلتنگم را فهمیده بود که از سرِ راهم کنار رفت و دوباره مرا به ششگوشه رساند...
یادم میآید دوباره شروع کرده بودم به بوسیدن... بوییدن... که قحطیزدۀ حسین بودم و حسین را کم داشتم و حریصانه میخواستم برای خودم بدزدمش...
غافل از اینکه تمامِ آنها که پشتِ سرم، کنارم، شوقِ رسیدن به ششگوشه داشتند همین حال را در حالِ تجربه بودند...
او هم هی طواف میکرد پیکرِ دلدار را ...
هی میبویید...
هی میبوسید...
هی دلش میخواست برای این تن ِ غرق ِ زخم، هزار بار بمیرد ولی دنیای بی حسین را نفس نکشد...
آخر دلش طاقت نیاورد...
دستهایش را محکم بر زمین کوبید و
پیشانیاش را از خونِ حسین خضاب کرد و
فریادکشان به سمتِ مُخیّم دوید...
به خیمهگاه که رسید جگرِ سوختهاش را ریخت در گلو و
فریادِ رعدآسایی کشید و
سرش را به زمین کوبید...
کوبید..
کوبید...
کوبید...
اهلِ خیمه بیرون آمدند...
او را که دیدند فهمیدند خانهخراب شدند...
آواره شدند...
اسیر شدند...
بی امیر شدند...
زینب به سمتِ او دوید...
سکینه...
رقیه...
رباب...
ام کلثوم...
یکی دست بر گردن او انداخت و بی حسینی را گریست...
یکی دورِ پاهای او حلقه زد و بی امیری را گریست...
یکی پیشِ پایش به زانو افتاد و غمِ بی حسینی کمرش را ... دلش را ... امیدش را شکست...
ام کلثوم هم دو دست بر سر کوفت و وا محمّداه... وا جدّاهش... زمین ِ بلاخیز ِ نینوا را پر کرد...
یکی هم شد فرشچیان و
هزااااار بار دق کرد به کشیدن ِ این صحنه...
اما او دیگر بی حسین کاری به کارِ این دنیا نداشت...
عاشق یعنی همین!
یعنی نفَسَت بند ِ معشوق باشد...
رسالتش را به پایان برده بود...
خبرِ شهادت را ...
آغازِ اسارت را...
ماتم ِ تا قیامت را ...
رسانده بود...
حالا باید پر میکشید تا حسین...
صاحبِ دو بال نامیدنش باید همینجا به دردش میخورد...
باید پر میزد...
مثلِ کبوترها...
تا بامی که جَلدَش بود...
تا حسین...
آن قدر سر به زمین کوبید
کوبید
کوبید
کوبید
تا همانجا
مقابلِ خیمهگاه
به زمین افتاد و
از غُصّۀ سردارش
مُرد...
حَتّی نَکَسوکَ عَن "جَوادِ"کَ...
تا آنکه تو را از "اسب" به زیر انداختند...
وَ اَسرَعَ "فَرَسُکَ" شارِداً اِلی خِیامِکَ
قاصِداً
مُحَمحِماً
باکِیاً...
و "اسب تو" با سرعت به سوی حَرَمت میدوید
در حالی که شیههکشان
و گریهکنان بود...
(زیارت ناحیه)
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
نشسته بود پشتِ دستگاهِ بافندگیِ کهنهای که مثلِ خودش زِهوار در رفته بود. دستهی چرخنده را تند و تند میچرخاند و نخها را میریسید و میبُرد که پارچه کند. چنان با دقت و بیوقفه کار میکرد که انگار تنها تولیدکنندهی پارچه در جهان است و هر یک ثانیه فوتِ وقتش، دنیا را برهنه میکند!
آهای پیرزن! دست نگه دار! کیستی و به چه امید اینگونه میبافی؟!
من؟! با منی؟! وقت ندارم! وقتِ سخن گفتن ندارم! باید پارچه ببافم. رضاخان به شهربانیِ رشت در ایران دستور داده چادرها را از سرِ زنان بکشند... ضبط کنند... کوه کنند روی هم... وَ در انظار بسوزانند...
وقت ندارم! با من سخن مگو!
پیرزن... پیرزن! نامت را بگو! کیستی که از دلِ کوچههای خائنِ کوفه، خیالت برای زنانِ گیلانی مُشوّش است؟!
بینامم! بینشانم! گم شدهام در تاریخ! در ۱۲ محرّمِ ۶۱ هجری... چهارده هزار چادر از سرِ زنانِ گیلانی کشیدهاند... کوه کردهاند و سوزاندهاند... باید برایشان حجاب ببافم...
چرا تو؟! تو که در کوفهای را چه به گیلانِ ایران؟!
مگر نمیدانی؟! عبای اهلِ حرم را از سرشان کشیدهاند... روبندهها را بُردهاند... باید سکه به نیزهدارها میدادند تا سرها را از اهلِ حرم دور کنند... تا چشمها از اهلِ حرم برداشته شود...
مگر نمیدانی؟! سکینه با آستین صورتش را میپوشاند... زینب از یزید مطالبهی حجاب کرد چنانچه اهلِ حرمِ خودش در پسِ پرده بودند...
آنها را که در اسارت دیدم... با لباسهایی پاره و صورتهایی آشکار... به خانه دویدم و هرچه پارچه داشتم با خود بردم...
نیزهدارها شلّاقم زدند اما من پارچهها را به اهلِ حرم رساندم...
گرچه باز هم غارتشان کردند و بی روبنده ناموسِ پیامبر را به کاخِ ابن زیاد و یزید فرستادند...
من از آن روزِ تاریک با خود عهد کردم تا زندهام پارچه ببافم... پارچهی حجاب ببافم... بپوشانم ناموسِ خدا را... برای خانممعلم؛ خالده ترکی عمران پارچه برسانم... از ماشینِ در حالِ سوختن بیرونش کِشم... بپوشانمش... شهیدِ شرفِ بصره را نجات دهم...
برسانم خودم را به ایران... به زنی که سالها کنجِ خانه نشست و بیرون نیامد که یزیدهای رضاخان چادر از سرش نکشند... دیر شد اما. امام زمان به پیکرش رسید... بر او نماز خواند... بر او گریست... شیخ حسینِ سیستانی چقدر تقلّا کرد، چقدر چلّه و عزلت و ریاضت کشید که امام زمان ببیند و آخرش یک زن... یک زن از ترسِ حجابش خانهنشین شد و بی هیچ تقلّایی امام زمان به بالینش شتافت...
دیر شد! خیلی سخن گفتم! دیر شد! باید پارچه ببافم! باید چادرنماز ببافم! اینبار خون سرعت گرفته...
آتش سبقت گرفته...
زنان و دخترانِ در غزّه چشمبهراهند...
پارچههایم به خواهرِ حسین نرسید...
به دخترِ حسین نرسید...
به همسرِ حسین نرسید...
به ناموسِ پیغمبر نرسید...
باید اکنون ناموسِ خدا را دریابم؛
غزّه... غزّهی در خون و آتش...
پارچه میبافم... حجاب... چادر... نذرِ زینب سلام الله علیها... نذرِ سکینه سلام الله علیها... نذرِ رباب سلام الله علیها...
ناموسِ خدا را میپوشانم...
اسارتِ زنها، تکرار نخواهد شد.
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah