eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عجب بختِ بلندی که از خیلی قبل‌تر... خیلی قبل‌تر... همراه حسین شد. وفادار بود و هوشمند... چابک بود و معرکه‌شناس... وَ مثل هفتاد و دو تن؛ عاشق ِ حقیقی حسین... فدایی ِ حسین... وابستۀ نفس‌های حسین... علیه السلام. اصلاً دنیا را بی حسین نمی‌توانست تصوّر کند... چه رسد به تحمّل! درست یک عاشق ِ حقیقی... وقتی حسین... عطشان و خسته و تنها چهار هزار حرامی را کنار زد و به شطِّ فرات رسید، با این‌که از تشنگی رمقی برایش نمانده بود امّا... چشم دوخته بود تا اوّل حسین سیراب شود... اصلاً آب را تنها به شرطِ سیراب شدنِ حسین آب می‌دانست! آقای ما را که تنها گیر می‌آورند... وقتی عطش... زخم‌ها... خونریزی... دست به دست هم آقای ما را بی‌حال می‌کند، اوست که آقای ما را از معرکه خارج می‌کند و به مَخیَّم می‌رساند... بعد از آن با حرامی‌ها می‌جنگد و چهل حرامی را وَ شاید هم بیشتر... به درک می‌فرستد... عمر بن سعدِ ملعون برای به دست آوردنش چه نعره‌ها که نمی‌کشد و چه وعده‌ها که نمی‌دهد! یادش نمانده ولی که او سالاری جز حسین را نمی‌پذیرد... جز حسین را نمی‌شناسد! عمربن سعد را که ناکام می‌کند و کارِ حرامی‌ها را یکسره، می‌شتابد به بالینِ حسین.... به بالینِ سردار... سالار... دلدار... هزااااااااار بار طواف می‌کند پیکر ِ دلبر را ... هی چرخ می‌زند دور ِ حسین... می‌بوید حسینش را... می‌بوسد حسینش را... می‌بوسد... می‌بوید... شش‌گوشه را دیده‌ای تا به حال؟! یادت می‌آید وقتی می‌رسی کنارش... یادت می‌آید چطور از خود بی خود می‌شوی؟! یادت می‌آید چطور بی اختیار می‌بویی و می‌بوسی؟! انگشت‌هایت را جوری قفل می‌کنی به پنجره‌های شش‌گوشه که گویی قرار است شُرطه‌ها تو را به زور کنار بکشند... که در ازدحام هم به زور کنار می‌کشند که بوییدن و بوسیدن و طواف ِ حسین سهم ِ همه باشد... یادت می‌آید تو به آنها حق می‌دهی و آنها به تو؟! یادم می‌آید یک بار آن‌قدر شش‌گوشه را می‌بوسیدم که شُرطه‌ای مرا بغل زد و کنار کشید و روبنده از صورت باز کرد و به تندی داد زد: ایرانی! چقدر بوس بوس بوس بوس بوس؟! یادم می‌آید فقط با اشک نگاهش کردم... وَ او چقدر دقیق معنای اشک‌های دلتنگم را فهمیده بود که از سرِ راهم کنار رفت و دوباره مرا به شش‌گوشه رساند... یادم می‌آید دوباره شروع کرده بودم به بوسیدن... بوییدن... که قحطی‌زدۀ حسین بودم و حسین را کم داشتم و حریصانه می‌خواستم برای خودم بدزدمش... غافل از این‌که تمامِ آنها که پشتِ سرم، کنارم، شوقِ رسیدن به شش‌گوشه داشتند همین حال را در حالِ تجربه بودند... او هم هی طواف می‌کرد پیکرِ دلدار را ... هی می‌بویید... هی می‌بوسید... هی دلش می‌خواست برای این تن ِ غرق ِ زخم، هزار بار بمیرد ولی دنیای بی حسین را نفس نکشد... آخر دلش طاقت نیاورد... دست‌هایش را محکم بر زمین کوبید و پیشانی‌اش را از خونِ حسین خضاب کرد و فریادکشان به سمتِ مُخیّم دوید... به خیمه‌گاه که رسید جگرِ سوخته‌اش را ریخت در گلو و فریادِ رعدآسایی کشید و سرش را به زمین کوبید... کوبید.. کوبید... کوبید... اهلِ خیمه بیرون آمدند... او را که دیدند فهمیدند خانه‌خراب شدند... آواره شدند... اسیر شدند... بی امیر شدند... زینب به سمتِ او دوید... سکینه... رقیه... رباب... ام کلثوم... یکی دست بر گردن او انداخت و بی حسینی را گریست... یکی دورِ پاهای او حلقه زد و بی امیری را گریست... یکی پیشِ پایش به زانو افتاد و غمِ بی حسینی کمرش را ... دلش را ... امیدش را شکست... ام کلثوم هم دو دست بر سر کوفت و وا محمّداه... وا جدّاهش... زمین ِ بلاخیز ِ نینوا را پر کرد... یکی هم شد فرشچیان و هزااااار بار دق کرد به کشیدن ِ این صحنه... اما او دیگر بی حسین کاری به کارِ این دنیا نداشت... عاشق یعنی همین! یعنی نفَسَت بند ِ معشوق باشد... رسالتش را به پایان برده بود... خبرِ شهادت را ... آغازِ اسارت را... ماتم ِ تا قیامت را ... رسانده بود... حالا باید پر می‌کشید تا حسین... صاحبِ دو بال نامیدنش باید همین‌جا به دردش می‌خورد... باید پر می‌زد... مثلِ کبوترها... تا بامی که جَلدَش بود... تا حسین... آن قدر سر به زمین کوبید کوبید کوبید کوبید تا همان‌جا مقابلِ خیمه‌گاه به زمین افتاد و از غُصّۀ سردارش مُرد... حَتّی نَکَسوکَ عَن "جَوادِ"کَ... تا آنکه تو را از "اسب" به زیر انداختند... وَ اَسرَعَ "فَرَسُکَ" شارِداً اِلی خِیامِکَ قاصِداً مُحَمحِماً باکِیاً... و "اسب تو" با سرعت به سوی حَرَمت می‌دوید در حالی که شیهه‌کشان و گریه‌کنان بود... (زیارت ناحیه) @sarbehrah
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات نشسته بود پشتِ دستگاهِ بافندگیِ کهنه‌ای که مثلِ خودش زِهوار در رفته بود. دسته‌ی چرخنده را تند و تند می‌چرخاند و نخ‌ها را می‌ریسید و می‌بُرد که پارچه کند. چنان با دقت و بی‌وقفه کار می‌کرد که انگار تنها تولیدکننده‌ی پارچه در جهان است و هر یک ثانیه فوتِ وقتش، دنیا را برهنه می‌کند! آهای پیرزن! دست نگه دار! کیستی و به چه امید این‌گونه می‌بافی؟! من؟! با منی؟! وقت ندارم! وقتِ سخن گفتن ندارم! باید پارچه ببافم. رضاخان به شهربانیِ رشت در ایران دستور داده چادرها را از سرِ زنان بکشند... ضبط کنند... کوه کنند روی هم... وَ در انظار بسوزانند..‌. وقت ندارم! با من سخن مگو! پیرزن... پیرزن! نامت را بگو! کیستی که از دلِ کوچه‌های خائنِ کوفه، خیالت برای زنانِ گیلانی مُشوّش است؟! بی‌نامم! بی‌نشانم! گم شده‌ام در تاریخ! در ۱۲ محرّمِ ۶۱ هجری... چهارده هزار چادر از سرِ زنانِ گیلانی کشیده‌اند... کوه کرده‌اند و سوزانده‌اند... باید برای‌شان حجاب ببافم... چرا تو؟! تو که در کوفه‌ای را چه به گیلانِ ایران؟! مگر نمی‌دانی؟! عبای اهلِ حرم را از سرشان کشیده‌اند... روبنده‌ها را بُرده‌اند... باید سکه به نیزه‌دارها می‌دادند تا سرها را از اهلِ حرم دور کنند... تا چشم‌ها از اهلِ حرم برداشته شود... مگر نمی‌دانی؟! سکینه با آستین صورتش را می‌پوشاند... زینب از یزید مطالبه‌ی حجاب کرد چنان‌چه اهلِ حرمِ خودش در پسِ پرده بودند... آنها را که در اسارت دیدم... با لباس‌هایی پاره و صورت‌هایی آشکار... به خانه دویدم و هرچه پارچه داشتم با خود بردم... نیزه‌دارها شلّاقم زدند اما من پارچه‌ها را به اهلِ حرم رساندم... گرچه باز هم غارت‌شان کردند و بی روبنده ناموسِ پیامبر را به کاخِ ابن زیاد و یزید فرستادند... من از آن روزِ تاریک با خود عهد کردم تا زنده‌ام پارچه ببافم... پارچه‌ی حجاب ببافم... بپوشانم ناموسِ خدا را... برای خانم‌معلم؛ خالده ترکی عمران پارچه برسانم... از ماشینِ در حالِ سوختن بیرونش کِشم... بپوشانمش... شهیدِ شرفِ بصره را نجات دهم... برسانم خودم را به ایران... به زنی که سال‌ها کنجِ خانه نشست و بیرون نیامد که یزیدهای رضاخان چادر از سرش نکشند... دیر شد اما. امام زمان به پیکرش رسید... بر او نماز خواند... بر او گریست... شیخ حسینِ سیستانی چقدر تقلّا کرد، چقدر چلّه و عزلت و ریاضت کشید که امام زمان ببیند و آخرش یک زن... یک زن از ترسِ حجابش خانه‌نشین شد و بی هیچ تقلّایی امام زمان به بالینش شتافت... دیر شد! خیلی سخن گفتم! دیر شد! باید پارچه ببافم! باید چادرنماز ببافم! این‌بار خون سرعت گرفته... آتش سبقت گرفته... زنان و دخترانِ در غزّه چشم‌به‌راهند... پارچه‌هایم به خواهرِ حسین نرسید... به دخترِ حسین نرسید... به همسرِ حسین نرسید... به ناموسِ پیغمبر نرسید... باید اکنون ناموسِ خدا را دریابم؛ غزّه... غزّه‌ی در خون و آتش... پارچه می‌بافم... حجاب... چادر... نذرِ زینب سلام الله علیها... نذرِ سکینه سلام الله علیها... نذرِ رباب سلام الله علیها.‌‌.. ناموسِ خدا را می‌پوشانم... اسارتِ زن‌ها، تکرار نخواهد شد. @sarbehrah
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات در دلِ تاریخ کنار اسم شوهر و فرزندش سرخ نوشته‌اند: شهید! در دل تاریخ روبروی این کلمۀ سرخِ مقدس نوشته‌اند: در راه علی! بیا چند بار با هم زمزمه کنیم: شهید! شهید! همو که در قرآن نوشته: زنده است و نزد خدا روزی می‌خورد.... در راه علی! در راه علی! همو که جان ِ عالمی به فدایش..... گرفتی داریم از چه کسی با چه مقامی حرف می‌زنیم؟! همسر شهید! مادر شهید! آن هم شهدایی در راه علی! در رکاب علی! چه شد؟ چشم‌هایت برق زد محبّ علی! آری! نه فقط در راه علی! که در رکاب علی! شهادت در رکاب علی! نفس به نفس علی! شانه به شانۀ علی! پیش چشم‌های علی! فدایی لشکر ِ علی! به پای حکومت ِ علی! شوهرش... فرزندش..... فدای یک نگاه ِ علی! هر دو را در جمل پیشکش ِ ولیّ فقیه‌ش کرد و سربلندِ آزمون ِ معرکه شد! ۲۰ گرفت! از سخت‌ترین آزمون ِ عالم ۲۰ گرفت! از آزمون ِ ولایت! یک زن! یک زن ها! همان زنی که اسلام ِ من‌درآوردی ِ خیلی‌ها به من و تو فقط مطبخش را نشان داده و زاییدن و بزرگ کردن و زن و شوهر دادن! ببین! جان مادرت اصل حرفم را بگیر! نیا بگو یعنی توی مذهبی قبول نداری اینها کار زن نیست؟! ببین هست! اینها کار زن هست! اما اسلامی که من خوانده‌ام حتی به این کارها هم قداست داده! چطور؟ با هدف دادن! ببین! زن ِ مطبخی و زاینده‌ای که مذهبی‌نماها به خورد ِ من و تو داده‌اند، فرقی با حیوانات ندارد! آنها هم می‌خورند، جفت می‌گیرند، می‌زایند، بزرگ می‌کنند و می‌میرند! بی‌هدف! بی‌قداست! بی‌والایی! ببین! ازدواج اما در اسلامِ حقیقی قداست دارد! فرق دارد با جفت گرفتن ِ حیوانی! هدف دارد! مقصد دارد! روش دارد! مسیر دارد! ملاک دارد! زن ِ خانه‌دار ِ اسلام ِ ناب محمّدی مؤسس جامعه می‌شود! نسل تربیت می‌کند! ببین! مادری که مذهبی‌نماها آگاهانه یا جاهلانه به خورد من و تو داده‌اند و این‌قدر حقیر و پست به رخ‌مان کشیدند، توی اسلام ناب محمّدی بهشت زیر پایش خوابیده! و فهمیدن معنا و مفهوم ِ همین یکی خودش یک عمررررر وقت می‌برد که ببینی چطور با حرف‌های صد من یک غاز گولمان زده‌اند! ماریه بنت سعد العبدیه هم زن بود! شوهر کرد! آشپزی می‌کرد! بچه زایید! پسر بزرگ کرد! به خانه و زندگی‌اش هم می‌رسید! خیلی هم ثروتمند بود! خیلی! می توانست با ثروتی که دارد هر روز برای خودش چندین دست پارچه و لباس‌های مارک‌دار ِ بصره را بخرد و بهترین لوازم ِ آرایشی وارداتی را! اما او کجا و ..... زن و مادری که به من و تو یاد داده‌اند کجا! خودمانیم! راه دور چرا برویم؟! اگر من و تو بودیم می‌گفتیم برای حکومت اسلامی... برای ولایت فقیه... برای دین و مذهبم... شوهرم را دادم... بچه‌ام را دادم... دِینم ادا شده. دیگر باید سنگین و رنگین بنشینم و زندگی خودم را بکنم! ولی ماریه اینها را نگفت! از پا ننشست! مرد و جگرگوشه‌اش را فدای علی کرد و ثروت و دارایی‌اش را فدای پسر علی! تمام دارایی‌اش را خرج ترویج معارف اهل بیت کرد! تمام دارایی‌اش را خرج اشاعۀ نهضت عاشورا کرد! خانه‌اش را لانه‌زنبور کرد! آن هم وقتی مردها از ترس ابن زیاد مثل زن‌ها در خانه‌هایشان چپیده بودند و داغشان هم می‌کردی بیرون نمی‌آمدند که یک وقت حسین علیه السلام آنها را به یاری نخواند! خانه‌اش توی بصره بود. تاریخ نوشته از زنان با اخلاص و شیعۀ بصره است. وقتی امام حسین علیه السلام نامه برای سران و اشراف بصره نوشت و غلامِ ارباب؛ سلیمان، نامۀ یاری خواستن ِ آقا را به بصره رساند، همین ماریه در خانه‌اش پیغام ِ امام را به گوش بزرگان رساند و جمع بسیاری را تشویق کرد که به مکه بروند و حسین را یاری کنند. اصلا خانه‌اش را محل تجمع دوست‌داران اهل بیت و یاران اباعبدالله و شکل‌گیری حرکت شیعیان و مذاکرات‌شان کرده بود. در اسامی ۷۲ تن شهید کربلا حتما دیده‌ای نام یزید بن نبیط بصری را که با دو تا از پسرانش فدایی ِ آقا شد و سعادتمندِ دنیا و آخرت. همین یزید در خانۀ ماریه پیغام آقا را شنید و شناخت و به یاری شتافت و اولین نفر از بصره شد که جواب مثبت به پیغام ِ امام داد! حالا فکر کن چند تا یار دیگر برای ولی فقیه‌ش جمع کرده باشد خوب است! یارجمع‌کن ِ امام! من که می‌گویم اگر ماریه در زمان ما بود به خانه‌اش می‌گفتند پایگاه فرهنگی یا اتاقِ فکر جهادی! به خودش هم می‌گفتند مسؤول فرهنگی یا مسؤول جذب نیرو! جهادگری بوده برای خودش! ببین! خواندنش راحت است ها! ولی وقتی بدانی ابن زیادِ ملعونِ وحشی خبردار می‌شود و مأمور می‌فرستد راه اینها را ببندند، آن وقت می‌فهمی ماریه چه شیرزنی بوده و چه کار کرده! @sarbehrah