أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
نشسته بود پشتِ دستگاهِ بافندگیِ کهنهای که مثلِ خودش زِهوار در رفته بود. دستهی چرخنده را تند و تند میچرخاند و نخها را میریسید و میبُرد که پارچه کند. چنان با دقت و بیوقفه کار میکرد که انگار تنها تولیدکنندهی پارچه در جهان است و هر یک ثانیه فوتِ وقتش، دنیا را برهنه میکند!
آهای پیرزن! دست نگه دار! کیستی و به چه امید اینگونه میبافی؟!
من؟! با منی؟! وقت ندارم! وقتِ سخن گفتن ندارم! باید پارچه ببافم. رضاخان به شهربانیِ رشت در ایران دستور داده چادرها را از سرِ زنان بکشند... ضبط کنند... کوه کنند روی هم... وَ در انظار بسوزانند...
وقت ندارم! با من سخن مگو!
پیرزن... پیرزن! نامت را بگو! کیستی که از دلِ کوچههای خائنِ کوفه، خیالت برای زنانِ گیلانی مُشوّش است؟!
بینامم! بینشانم! گم شدهام در تاریخ! در ۱۲ محرّمِ ۶۱ هجری... چهارده هزار چادر از سرِ زنانِ گیلانی کشیدهاند... کوه کردهاند و سوزاندهاند... باید برایشان حجاب ببافم...
چرا تو؟! تو که در کوفهای را چه به گیلانِ ایران؟!
مگر نمیدانی؟! عبای اهلِ حرم را از سرشان کشیدهاند... روبندهها را بُردهاند... باید سکه به نیزهدارها میدادند تا سرها را از اهلِ حرم دور کنند... تا چشمها از اهلِ حرم برداشته شود...
مگر نمیدانی؟! سکینه با آستین صورتش را میپوشاند... زینب از یزید مطالبهی حجاب کرد چنانچه اهلِ حرمِ خودش در پسِ پرده بودند...
آنها را که در اسارت دیدم... با لباسهایی پاره و صورتهایی آشکار... به خانه دویدم و هرچه پارچه داشتم با خود بردم...
نیزهدارها شلّاقم زدند اما من پارچهها را به اهلِ حرم رساندم...
گرچه باز هم غارتشان کردند و بی روبنده ناموسِ پیامبر را به کاخِ ابن زیاد و یزید فرستادند...
من از آن روزِ تاریک با خود عهد کردم تا زندهام پارچه ببافم... پارچهی حجاب ببافم... بپوشانم ناموسِ خدا را... برای خانممعلم؛ خالده ترکی عمران پارچه برسانم... از ماشینِ در حالِ سوختن بیرونش کِشم... بپوشانمش... شهیدِ شرفِ بصره را نجات دهم...
برسانم خودم را به ایران... به زنی که سالها کنجِ خانه نشست و بیرون نیامد که یزیدهای رضاخان چادر از سرش نکشند... دیر شد اما. امام زمان به پیکرش رسید... بر او نماز خواند... بر او گریست... شیخ حسینِ سیستانی چقدر تقلّا کرد، چقدر چلّه و عزلت و ریاضت کشید که امام زمان ببیند و آخرش یک زن... یک زن از ترسِ حجابش خانهنشین شد و بی هیچ تقلّایی امام زمان به بالینش شتافت...
دیر شد! خیلی سخن گفتم! دیر شد! باید پارچه ببافم! باید چادرنماز ببافم! اینبار خون سرعت گرفته...
آتش سبقت گرفته...
زنان و دخترانِ در غزّه چشمبهراهند...
پارچههایم به خواهرِ حسین نرسید...
به دخترِ حسین نرسید...
به همسرِ حسین نرسید...
به ناموسِ پیغمبر نرسید...
باید اکنون ناموسِ خدا را دریابم؛
غزّه... غزّهی در خون و آتش...
پارچه میبافم... حجاب... چادر... نذرِ زینب سلام الله علیها... نذرِ سکینه سلام الله علیها... نذرِ رباب سلام الله علیها...
ناموسِ خدا را میپوشانم...
اسارتِ زنها، تکرار نخواهد شد.
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
در دلِ تاریخ کنار اسم شوهر و فرزندش سرخ نوشتهاند: شهید!
در دل تاریخ روبروی این کلمۀ سرخِ مقدس نوشتهاند: در راه علی!
بیا چند بار با هم زمزمه کنیم:
شهید!
شهید!
همو که در قرآن نوشته: زنده است و نزد خدا روزی میخورد....
در راه علی!
در راه علی!
همو که جان ِ عالمی به فدایش.....
گرفتی داریم از چه کسی با چه مقامی حرف میزنیم؟!
همسر شهید! مادر شهید! آن هم شهدایی در راه علی! در رکاب علی!
چه شد؟ چشمهایت برق زد محبّ علی!
آری!
نه فقط در راه علی! که در رکاب علی!
شهادت در رکاب علی! نفس به نفس علی! شانه به شانۀ علی! پیش چشمهای علی! فدایی لشکر ِ علی! به پای حکومت ِ علی!
شوهرش...
فرزندش.....
فدای یک نگاه ِ علی!
هر دو را در جمل پیشکش ِ ولیّ فقیهش کرد و سربلندِ آزمون ِ معرکه شد! ۲۰ گرفت! از سختترین آزمون ِ عالم ۲۰ گرفت!
از آزمون ِ ولایت!
یک زن! یک زن ها! همان زنی که اسلام ِ مندرآوردی ِ خیلیها به من و تو فقط مطبخش را نشان داده و زاییدن و بزرگ کردن و زن و شوهر دادن!
ببین! جان مادرت اصل حرفم را بگیر! نیا بگو یعنی توی مذهبی قبول نداری اینها کار زن نیست؟! ببین هست! اینها کار زن هست! اما اسلامی که من خواندهام حتی به این کارها هم قداست داده! چطور؟
با هدف دادن!
ببین! زن ِ مطبخی و زایندهای که مذهبینماها به خورد ِ من و تو دادهاند، فرقی با حیوانات ندارد! آنها هم میخورند، جفت میگیرند، میزایند، بزرگ میکنند و میمیرند! بیهدف! بیقداست! بیوالایی!
ببین! ازدواج اما در اسلامِ حقیقی قداست دارد! فرق دارد با جفت گرفتن ِ حیوانی! هدف دارد! مقصد دارد! روش دارد! مسیر دارد! ملاک دارد! زن ِ خانهدار ِ اسلام ِ ناب محمّدی مؤسس جامعه میشود! نسل تربیت میکند!
ببین! مادری که مذهبینماها آگاهانه یا جاهلانه به خورد من و تو دادهاند و اینقدر حقیر و پست به رخمان کشیدند، توی اسلام ناب محمّدی بهشت زیر پایش خوابیده! و فهمیدن معنا و مفهوم ِ همین یکی خودش یک عمررررر وقت میبرد که ببینی چطور با حرفهای صد من یک غاز گولمان زدهاند!
ماریه بنت سعد العبدیه هم زن بود! شوهر کرد! آشپزی میکرد! بچه زایید! پسر بزرگ کرد! به خانه و زندگیاش هم میرسید! خیلی هم ثروتمند بود! خیلی! می توانست با ثروتی که دارد هر روز برای خودش چندین دست پارچه و لباسهای مارکدار ِ بصره را بخرد و بهترین لوازم ِ آرایشی وارداتی را!
اما او کجا و ..... زن و مادری که به من و تو یاد دادهاند کجا!
خودمانیم! راه دور چرا برویم؟! اگر من و تو بودیم میگفتیم برای حکومت اسلامی... برای ولایت فقیه... برای دین و مذهبم... شوهرم را دادم... بچهام را دادم... دِینم ادا شده. دیگر باید سنگین و رنگین بنشینم و زندگی خودم را بکنم!
ولی ماریه اینها را نگفت! از پا ننشست! مرد و جگرگوشهاش را فدای علی کرد و ثروت و داراییاش را فدای پسر علی!
تمام داراییاش را خرج ترویج معارف اهل بیت کرد!
تمام داراییاش را خرج اشاعۀ نهضت عاشورا کرد!
خانهاش را لانهزنبور کرد! آن هم وقتی مردها از ترس ابن زیاد مثل زنها در خانههایشان چپیده بودند و داغشان هم میکردی بیرون نمیآمدند که یک وقت حسین علیه السلام آنها را به یاری نخواند!
خانهاش توی بصره بود. تاریخ نوشته از زنان با اخلاص و شیعۀ بصره است. وقتی امام حسین علیه السلام نامه برای سران و اشراف بصره نوشت و غلامِ ارباب؛ سلیمان، نامۀ یاری خواستن ِ آقا را به بصره رساند، همین ماریه در خانهاش پیغام ِ امام را به گوش بزرگان رساند و جمع بسیاری را تشویق کرد که به مکه بروند و حسین را یاری کنند.
اصلا خانهاش را محل تجمع دوستداران اهل بیت و یاران اباعبدالله و شکلگیری حرکت شیعیان و مذاکراتشان کرده بود.
در اسامی ۷۲ تن شهید کربلا حتما دیدهای نام یزید بن نبیط بصری را که با دو تا از پسرانش فدایی ِ آقا شد و سعادتمندِ دنیا و آخرت. همین یزید در خانۀ ماریه پیغام آقا را شنید و شناخت و به یاری شتافت و اولین نفر از بصره شد که جواب مثبت به پیغام ِ امام داد!
حالا فکر کن چند تا یار دیگر برای ولی فقیهش جمع کرده باشد خوب است!
یارجمعکن ِ امام!
من که میگویم اگر ماریه در زمان ما بود به خانهاش میگفتند پایگاه فرهنگی یا اتاقِ فکر جهادی! به خودش هم میگفتند مسؤول فرهنگی یا مسؤول جذب نیرو!
جهادگری بوده برای خودش!
ببین! خواندنش راحت است ها! ولی وقتی بدانی ابن زیادِ ملعونِ وحشی خبردار میشود و مأمور میفرستد راه اینها را ببندند، آن وقت میفهمی ماریه چه شیرزنی بوده و چه کار کرده!
@sarbehrah
می دانی؟ خودمانیم دیگر! غریبه که بینمان نیست! وقتی داشتم زندگی ماریه را جستجو میکردم خیلی گشتم ببینم کجا نشسته و فقط قربانصدقۀ امیرالمؤمنین رفته یا هی با حرف، دور ِ اباعبدالله گشته.... خیلی گشتم ببینم کِی فقط نشسته گریهزاری کند و به سینه بزند... کِی نشسته بعد
از شهادت شوهر و بچهاش عزلت بگیرد و تارک دنیا شود و به نماز و روزه و قرآنش بسنده کند.....
باور میکنی حتی یک جمله از این مضمون و محتواها جایی به چشمم نخورد؟!
باور میکنی جز مبارزه و تصمیم درست و عمل و از پا ننشستن و امامشناسی و بصیرت چیزی ازش نخواندم؟!
گوشَت را نزدیکتر میآوری؟ نمیشود بلند بپرسم چقدر شبیه ماریهایم! چقدر تشخیص دادیم باید کجا و کِی و چطور تصمیم بگیریم؟ چقدر تصمیمات بزرگ و بلند و عاقبتبخیری گرفتهایم؟ اصلا درست ازدواج کردهایم که شوهرمان فدایی ولی ّ فقیه شود؟ که بچهمان را هم فدایی ولایت بخواهد؟!
اصلا به ازدواجی این چنین فکر کردهایم؟! اصلا با خودمان نشستهایم حسابکتاب کنیم برای ازدواج؛ آشپزی که یاد گرفتهایم، خیاطی و خانهداری که یاد گرفتهایم، دلبری کردن از شوهر را هم که یادمان دادهاند(!)، همپایی برای سربلندی ولایت را هم آموختهایم یا نه؟!
اصلا توی خانهمان با همسرمان... با فرزندمان.... برای ولایت برنامهای داریم؟! اصلا شده فکر کنیم زن هم میتواند اینقدر قوی... اینقدر شجاع... اینقدر سربلند... اینقدر با افتخار... اینقدر با عزت... اینقدر با احترام... اینقدر ماندگار در طی ۱۴۰۰ سال...
در تاریخ ثبت شود؟!
زنی که امام نبوده! معصوم نبوده! زنی که از اهل بیت نبوده! در مدینه نبوده! در مکه نبوده! در کوفه نبوده! اصلا شاید امام را از نزدیک هم ندیده باشد!
یک زن معمولی! یک زن معمولی آنقدر درست تربیت شده... آنقدر درست ازدواج کرده و انتخاب کرده.... آنقدر درست شوهرداری کرده... آن.قدر درست بچه به دنیا آورده و بزرگ کرده... آنقدر درست ثروتش را خرج کرده... آنقدر درست داراییاش را... توانش را.... هست و نیستش را وقف کرده.... که نامش کنار زنان بزرگ و بی بدیلی چون زینب؛ دختر علی علیه السلام ماندگار شده.....
و درست؛ شاید یعنی هدف مند و عاقبت نگر تا قیامت.....
روضه از این عاشقانهتر مگر سراغ داری که سربلند برایش بگریی و پیش چشم دوست و دشمن بهش افتخار کنی؟!
که ما زنانی داریم مردتر از هزار هزار نامرد!
وَ کمترین گواهمان؛ تاریخی که مردها نوشتهاند و جز به نیکی و بزرگی از این زن یاد نکردهاند!
سلامِ خدا بر عاشق ِ عاقل ِ اهل بیت؛ ماریه بنت سعد العبدیه.
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
این روضه را با افسوس مینویسم... با حسرت... با جگری داغشده... با کلی تاسف و حقارت نسبت به تمام خواصی که نه خواستند این بانو را بشناسند و نه خواستند که بشناسانند... با تحقیر نسبت به تمام مسؤولینی که نخواستند نسل جدید هم او را بشناسد... با تحقیر نسبت به تمام قشر مذهبی(نما)ای که کلی ادعایش میشود... به دانشجوجماعتی که داعیۀ فرهنگ دارد... معلمجماعتی که خیر سرش به فرهنگ شناخته میشود... اما این بانو را اسمش را نشنیده باشد و نشناسد...
این روضه را کلی گشتهام... به امیدی که شاید گوشهای از کتاب درسی مدارس باشد... اما نبود.... حتی یک درس نیمهکار از خانم معصومه آباد هم که در کتابهای درسی آوردهاند، تبیین روشنی ندارد و اصول را فدای حواشی کردهاند....
این روضه را در اطلاعات عمومی برخی معلمهای دم دست و برخی مذهبینماهای دم دست جستهام و نیافتهام....
این روضه یکی از کششهای ما رأیت الا جمیلای بانوی صبر و استقامت ِ کربلاست که یا نخواستند کسی بشناسدش و یا اصلا خودشان هم در باغ نیستند....
میدانی! آدم یاد منصور عباسی ملعون میافتد..... یا متوکل ِ خاک بر سر.... که با تمام ِ قوا زور زدند نامی از اباعبدالله نماند و هی ریختند مرقدش را با خاک ویران کردند... هی جلوی زیارت شیعیان را گرفتند... هی دست بریدند و هی تهدید کردند.. هی در مرقد ِ صافشده گندم کاشتند و هی به خیال ِ خامشان حسین را از یادها بردند.... حالا بعد از ۱۴۰۰ سال حسین توی قلبهای ما داغتر و زندهتر از عاشورا در جریان است و ما نسل به نسل حبّش را به میراث میگذاریم و به این دارایی ِ بابرکتمان مینازیم...
انگار همیشه کسانی زور میزنند این قبیله و آدمهایش از یاد بروند... گاهی یزیدی... گاهی همان کوفیهای نمازخوان و روزهبگیر و روضهبخوان.....
این بانو از یک خانوادۀ مذهبی بود، اما باز هم پای یک انتخاب صحیح و سنجیده در ازدواج در میان است...
این روضه تقدیم میشود به تمام زنان فعالی که بعد از ازدواج خیلی شیک و مجلسی با کلاهشرعی ِ گلهگشاد و بدقوارهای تنها جهاد زن را شوهرداری میدانند و دست از همه چیز دیگر میشویند و تازه به همان بهانهشان هم نمیرسند...
این روضه تقدیم میشود به تمام مردانی که در روضههای اسارت عمه جانمان زینب به سر و صورت خود میزنند و خود را فدایی زینب میدانند، اما مانع رشد و کمال و فعالیت ِ همسر ِ خود میشوند.... ( آخ که چقدر این دسته زیادند... مردان ِ ریشدار ِ نمازخوان و مقید و مذهبی(نمایی) که خودشان راه به راه مسجد و کربلا و اربعین و هیئتاند و تا به خانمشان میرسد جهادش را اطاعت ِ محض از فرمان ِ خود ِ حضرتشان میدانند و کربلا و اربعینشان را بچههایشان! مردانی که در روضۀ حضرت زهرا سلام الله علیها این قدر خودشان را کتک میزنند که با صورت سرخ از مجلس بیرون میآیند، اما زهرای خانۀ خودشان را فراتر از آشپز و کارگر بیجیره و مواجب خود نمیبینند! مردانی که دنبال دختر مذهبی برای ازدواج میگردند که کلی فعال بوده و کارهای مذهبی کرده، اما شرط بعد از ازدواجشان را رسیدگی به خانه میدانند! بابا خود پیغمبر هم از اسلام ِ شما در حیرت است! زندگی شهدایی امثال حججی و سیاهکالی را بخوانید به خدا کور نمیشوید ببینید مرد مؤمن مذهبی ِ واقعی چه شکلی است!)
همه چیزش از انتخاب ِ شوهری شروع شد که خودش حسینی بود و پشت ویترین ِ مغازۀ بقالیاش کلی اعلامیه رد و بدل میکرد و خودش از آن ادامهدهندگان رسالت ِ مکتب ِ اباعبدالله بود تا تمدن عظیم ِ جهانی که حتی مذهبی(نماها) هم باورش ندارند(!)
شوهری که خودش همسرش را تشویق کرد از محضر آیت الله سعیدی که مبارز سیاسی و فعال انقلابی بود، تعلیم ببیند و در محضرش فعالیت کند...
این روضه؛ روضۀ مادری است با هشت تا بچۀ قد و نیمقد!
تکرار کنیم با هم:
هشت تا بچۀ قد و نیمقد!
تقدیم شود به آنهایی که با یک بچه فکر کردهاند هنر کردهاند و تا میگویی درست را ادامه بده یا بیا کارت را پیگیر باش یا باز هم فعالیت کن، خودش را با آیهها و احادیث ِ دلبخواهش فریب میدهد که مأموریت ِ من تربیت همین یک بچه است و نه کار دیگر(!)
با هشت تا بچۀ قد و نیمقد که حواسش به تکتکشان بوده و در خاطرات فرزندانش میشود دید که حتی تا پهن کردن سفره در خانه را هم با برنامهریزی و دقت پیش میبرده، چه رسد به تربیت بچهها، کلییییییی کار کرده که من یکی مرید ِ فقط یکی از سختیهایی که کشیده است هستم...
@sarbehrah