أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
این روضه را با افسوس مینویسم... با حسرت... با جگری داغشده... با کلی تاسف و حقارت نسبت به تمام خواصی که نه خواستند این بانو را بشناسند و نه خواستند که بشناسانند... با تحقیر نسبت به تمام مسؤولینی که نخواستند نسل جدید هم او را بشناسد... با تحقیر نسبت به تمام قشر مذهبی(نما)ای که کلی ادعایش میشود... به دانشجوجماعتی که داعیۀ فرهنگ دارد... معلمجماعتی که خیر سرش به فرهنگ شناخته میشود... اما این بانو را اسمش را نشنیده باشد و نشناسد...
این روضه را کلی گشتهام... به امیدی که شاید گوشهای از کتاب درسی مدارس باشد... اما نبود.... حتی یک درس نیمهکار از خانم معصومه آباد هم که در کتابهای درسی آوردهاند، تبیین روشنی ندارد و اصول را فدای حواشی کردهاند....
این روضه را در اطلاعات عمومی برخی معلمهای دم دست و برخی مذهبینماهای دم دست جستهام و نیافتهام....
این روضه یکی از کششهای ما رأیت الا جمیلای بانوی صبر و استقامت ِ کربلاست که یا نخواستند کسی بشناسدش و یا اصلا خودشان هم در باغ نیستند....
میدانی! آدم یاد منصور عباسی ملعون میافتد..... یا متوکل ِ خاک بر سر.... که با تمام ِ قوا زور زدند نامی از اباعبدالله نماند و هی ریختند مرقدش را با خاک ویران کردند... هی جلوی زیارت شیعیان را گرفتند... هی دست بریدند و هی تهدید کردند.. هی در مرقد ِ صافشده گندم کاشتند و هی به خیال ِ خامشان حسین را از یادها بردند.... حالا بعد از ۱۴۰۰ سال حسین توی قلبهای ما داغتر و زندهتر از عاشورا در جریان است و ما نسل به نسل حبّش را به میراث میگذاریم و به این دارایی ِ بابرکتمان مینازیم...
انگار همیشه کسانی زور میزنند این قبیله و آدمهایش از یاد بروند... گاهی یزیدی... گاهی همان کوفیهای نمازخوان و روزهبگیر و روضهبخوان.....
این بانو از یک خانوادۀ مذهبی بود، اما باز هم پای یک انتخاب صحیح و سنجیده در ازدواج در میان است...
این روضه تقدیم میشود به تمام زنان فعالی که بعد از ازدواج خیلی شیک و مجلسی با کلاهشرعی ِ گلهگشاد و بدقوارهای تنها جهاد زن را شوهرداری میدانند و دست از همه چیز دیگر میشویند و تازه به همان بهانهشان هم نمیرسند...
این روضه تقدیم میشود به تمام مردانی که در روضههای اسارت عمه جانمان زینب به سر و صورت خود میزنند و خود را فدایی زینب میدانند، اما مانع رشد و کمال و فعالیت ِ همسر ِ خود میشوند.... ( آخ که چقدر این دسته زیادند... مردان ِ ریشدار ِ نمازخوان و مقید و مذهبی(نمایی) که خودشان راه به راه مسجد و کربلا و اربعین و هیئتاند و تا به خانمشان میرسد جهادش را اطاعت ِ محض از فرمان ِ خود ِ حضرتشان میدانند و کربلا و اربعینشان را بچههایشان! مردانی که در روضۀ حضرت زهرا سلام الله علیها این قدر خودشان را کتک میزنند که با صورت سرخ از مجلس بیرون میآیند، اما زهرای خانۀ خودشان را فراتر از آشپز و کارگر بیجیره و مواجب خود نمیبینند! مردانی که دنبال دختر مذهبی برای ازدواج میگردند که کلی فعال بوده و کارهای مذهبی کرده، اما شرط بعد از ازدواجشان را رسیدگی به خانه میدانند! بابا خود پیغمبر هم از اسلام ِ شما در حیرت است! زندگی شهدایی امثال حججی و سیاهکالی را بخوانید به خدا کور نمیشوید ببینید مرد مؤمن مذهبی ِ واقعی چه شکلی است!)
همه چیزش از انتخاب ِ شوهری شروع شد که خودش حسینی بود و پشت ویترین ِ مغازۀ بقالیاش کلی اعلامیه رد و بدل میکرد و خودش از آن ادامهدهندگان رسالت ِ مکتب ِ اباعبدالله بود تا تمدن عظیم ِ جهانی که حتی مذهبی(نماها) هم باورش ندارند(!)
شوهری که خودش همسرش را تشویق کرد از محضر آیت الله سعیدی که مبارز سیاسی و فعال انقلابی بود، تعلیم ببیند و در محضرش فعالیت کند...
این روضه؛ روضۀ مادری است با هشت تا بچۀ قد و نیمقد!
تکرار کنیم با هم:
هشت تا بچۀ قد و نیمقد!
تقدیم شود به آنهایی که با یک بچه فکر کردهاند هنر کردهاند و تا میگویی درست را ادامه بده یا بیا کارت را پیگیر باش یا باز هم فعالیت کن، خودش را با آیهها و احادیث ِ دلبخواهش فریب میدهد که مأموریت ِ من تربیت همین یک بچه است و نه کار دیگر(!)
با هشت تا بچۀ قد و نیمقد که حواسش به تکتکشان بوده و در خاطرات فرزندانش میشود دید که حتی تا پهن کردن سفره در خانه را هم با برنامهریزی و دقت پیش میبرده، چه رسد به تربیت بچهها، کلییییییی کار کرده که من یکی مرید ِ فقط یکی از سختیهایی که کشیده است هستم...
@sarbehrah
همسرش پا به پای او در پیش بردن تربیت بچهها کمکحالش بوده و او توانسته به پشتیبانی مرد ِ حسینی ِ واقعیاش درس بخواند و برای خودش تحصیلات داشته باشد...
حالا زن و شوهر پا به پای هم ... شانه به شانۀ عقیدۀ هم... در مکتب ِ حسین پیش میروند و از قیام ِ حسین تا انقلاب ِ خمینی را میجنگند...
او هم فعال پخش اعلامیه میشود... فعالیت فرهنگی و انقلابیاش را شدید میکند و کتاب ولایت فقیه امام را تکثیر میکند... با دانشجویان مبارز دانشگاههای تهران و صنعتی شریف و بهشتی و علم و صنعت همکاری میکند... بعد از شهادت آیت الله سعیدی فعالتر میشود و کمکم شناخته...
ساواک دستگیرش میکند....
شکنجههای وحشتناکی که حتی از خواندن یک جملهاش سلولسلول بدنت درد میگیرد و میسوزد....
دهانش قرص بوده...
دیوهای ساواک را وحشی میکند....
هجوم میآورند به دخترش...
دختر ۱۴ سالهای که نای شکنجه دیدن ندارد، اما... او هم تربیتشدۀ همین مکتب است و بزرگشدۀ همین رسالت...
اگر فقط توی روضۀ حضرت سکینه سلام الله علیها زار زدی و خودت را کتک و اینجا بندبند ِ غیرتت از هم فرو نپاشید برو در امام حسینی که داری و برایش خودت را شرحهشرحه میکنی تجدید نظر کن! امام حسینی که شناختهای حتما خیلی کوچک است و همان عصر عاشورای ۱۴۰۰ سال پیش تمام شده!
اما پای این روضه هم اگر سوختی و کباب شدی حسین ِ عظیمی داری که مکتبش تا تکیه زدن ِ منتقمش به کعبه، تمام ِ دنیا را خواهد گرفت و در زمان جاری خواهد شد...
شرح شکنجههایش را دل ندارم... کتابش را بخر و بخوان و برای زینبهایی که مال عصر خودمان است و میتوانستند مثل من و تو لبریز بهانه باشند و نشدند بسوز...
میدانی چرا مجبور میشوند آزادش کنند؟!
چون آنقدر شکنجهاش کرده بودند که زخمهایش عفونت کرده بود و آنقدر به عفونتها نرسیده بودند که بوی گندش تمام سلول را برداشته بود و آنقدر این بو شدید و بد بود که خود مأموران ساواک نمیتوانستند تحمل کنند!
به خاطر راحتی خودشان از این بو مجبور شدند آزادش کنند...
میدانی بعد از چند عمل جراحی توانستند زنده نگهش دارند؟!
باور میکنی بعد از آن حال و روز باز هم فعالیت را ادامه میدهد و باز هم ساواک او را دستگیر میکند؟!
اصلا میتوانی تصور کنی این زن با این سرنوشت دردآور باز هم در زندان فعالیت کند و حتی در زندان با کموله و مارکسیستها بحث عقیدتی کند و زنان مسلمان را دور خودش جمع کند؟!
من از افسانه یا اسطوره با تو حرف نمیزنم! از زنی حوالی زمانۀ خودمان برایت میگویم...
از زنی که همین پنج_شش سال پیش به دیدار خدا شتافت...
همینقدر نزدیک... همینقدر ملموس...
و همینقدر گمنام...
اگر میشناختیاش به من بگو... بگذار خوشحال شوم... لبخند بزنم.... بگذار دلم گرم شود که نه! قحط ِ مسلمان ِ واقعی و راستراستکی نیست! قحط ِ مذهبی ِ راستراستکی نیست....
دیوهای ساواک را زیادی به خشم آورده بود... دوباره شکنجه و زخم و مجبور به آزادی...
این بار با پاسپورت جعلی فراریاش میدهند...
@sarbehrah
تا انقلاب مجبور میشود دور از خانه و خانواده در غربت زندگی کند...
اما اگر فکر کردی افسرده شده و عزلت گزیده و چنان زنان ضعیف، کنج خانه نشسته و زار زده و نق، سخت در اشتباهی!
هجرتش را هم به مجاهدت تبدیل میکند و اجر هجرت را ضرب در مجاهدت میکند...
میرود مرزهای لبنان و سوریه و آموزش نظامی میبیند... با روحانیت خارج از کشور همکاری میکند...
با شهید محمد منتظری آشنا میشود و فعالیتش تشدید میشود...
کلی مأموریت به عربستان و انگلیس و فرانسه و عراق میرود... در تمام راهپماییها و تظاهرات و اعتصابهای انقلابی خارج از کشور هم شرکت میکند.. مجبور میشود اسم و هویت خود را جعلی کند... امام که به پاریس هجرت میکنند خودش را به امام میرساند و محافظ شخصی امام میشود و کارهای داخل خانۀ ایشان را انجام میدهد و میشود تنها زنِ محافظ شخصی امام...
انقلاب پیروز میشود و به وطنش برمیگردد. میشد راحت بنشیند توی خانه و مزد زحماتش را از انقلاب بستاند(!) کاری که خیلی از مسؤولان ِ امروز ما مشغول ِ انجامش هستند...
اما تازه روی جدید زندگی شروع میشود و ورق دیگری از فعالیت...
دوست دارم دانه به دانۀ اینها را شرح دهم... نمیدانی چه ذوقی دارم... اما متن طولانی میشود و میترسم دیگر نروی دنبالش که پیدایش کنی...
انتخاب کردم سرتیتر بنویسم که فقط به چشم بشماری یک زن،
یک زن!
در عصری به آن اختناق و وحشتناکی...
چقدر کار کرده که من و تو در اوج راحتی و آزادی حالا از انجامش عاجزیم و به بهانههای مختلف خودمان را فریب میدهیم...
میدانی اولین زنی است که فرمانده سپاه میشود؟! فرماندۀ سپاه همدان!
سه دوره نمایندۀ مجلس... مدرّس دانشگاه... قائم مقام جمعیت زنان... مسؤول بسیج و آموزشهای نظامی.... مسؤول زندانهای تهران... بازرس زندانهای کل کشور... مأمور تشکیل سپاه غرب... و...
و...
این یکی را من تمامقد ایستاده و با وضو و احترام مینویسم؛
یکی از سه نفر هیئت حامل پیام امام به گورباچف...
بانویی که تمام این فعالیتها را با حجاب کامل داشته و با چادر به کاخ کرملین میرود و وقتی گورباچف او را با چادر میبیند آنقدر دست و پایش را گم میکند و عظمت انقلاب امام و جایگاه زن در اسلام را میبیند که دستهگلی که میخواسته به آیت الله جوادی آملی بدهد را به این بانو داده...
در کاخ کرملین...
تقدیم میشود به تمام ِ علیلها و ناتوانانِ روحیای که بهانۀ ناتوانیشان محدودیتهای حجاب و پوشش زنان در جمهوری اسلامی است و تنها راه پیشرفت و فعالیتشان را برهنگی میدانند(!)
چه خاطرههایی داریم از کارگردانها و مسوولانی که در کاخهای بیگانگان خودشان را گم کردند و افتخارشان دست دادن به طرف مقابلشان شد که جنس مخالف بود... و این بانو وقتی گورباچف دست دراز میکند که با او مصافحه کند، برایش مقام و حرمت زن در اسلام را توضیح میدهد و از دست دادن امتناع میکند.....
الله اکبر از این همه شکوه!
الله اکبر از این همه توانمندی!
از این همه درایت!
از این همه شجاعت!
از این همه زنانگی!
از این همه ایمان!
از این همه دین ِ دغدغهمند...
دین ِ راستین...
شبیه زهرا سلام الله علیها...
شبیه زینب سلام الله علیها...
میدانی با این همه کار شبیه مسؤولانِ حالا نبوده که از انقلاب بچاپد و خود را فربه کند و برای امرار معاش، شبها مسافرکشی میکرده؟!
میدانم...
میدانم داری با تعجب و حیرت نگاهم میکنی و فکر میکنی چیزی را که اسنادش موجود است و خیلی هم با من و تو فاصله ندارد را اغراق میکنم...
اما...
راه فراری نیست!
وقتی امام ِ انقلاب این زن را مادر انقلاب خوانده و تاریخ ِ مردنوشته هم او را ثبت و ضبط کرده...
و سلام ِ خدا بر عاشق ِ عاقل ِ عامل ِ کمنظیر ِ اهل بیت؛ بانو مرضیه حدیدچی دبّاغ.
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات
بعد از مجلس ِ یزید او را پیش ِ من آوردند...
تکیه داده بود به من و سر به زیر انداخته بود و لب برچیده بود...
خواهرش به تیمار کودکان مشغول بود و عمّهاش به تیمار برادر ِ بیمار...
هر کدامشان که فارغ شوند میآیند به قربانصدقۀ او رفتن...
او ولی سکوت کرده و تکیه داده به من و لب برچیده...
گاهی دستهای کوچکش را به گوشهایش میکشد... گاهی به گونههای کبودش... گاهی هم به تاولهای ترکیدۀ کف ِ پایش...
لبهای چیدهاش میلرزد... دور چشمهای کوچکش را هالهای آب میگیرد... چشمهایش را میبندد... من فکرهایش را میخوانم... صحنههایی جلو ِ چشمش رژه میروند که خشت به خشت ِ مرا میلرزاند...
صدای هیاهوی در ذهنش به گوش من هم میرسد... بوی دود بلند میشود... صدای جیغ ِ زنان و کودکان بلند میشود... گرد و غبار بلند میشود...
او زل زده به دوردستها... به میانۀ میدان... به گودی ِ گودالی آن میانه... و زیر ِ لب زمزمه میکند؛
بابا بلند میشود...
دست ِ حرامیها به غارت بلند میشود... سرهای بریده بر نیزهها بلند میشود... شعلههای آتش به آسمان بلند میشود...
او هنوز زل زده به آن گودی و زیر لب دم گرفته؛
بابا بلند میشود ....
وامحمّدای عمّه بلند میشود... گریۀ رباب بلند میشود... نالۀ عمو عموی سکینه بلند میشود...
او هنوز زل زده به آن گودی و دم گرفته؛
بابا بلند میشود...
بابا بلند شو!
بلند شو بابا!
جان ِ دخترت بلند شو!
بابای شجاع و با غیرتم بلند شو...
بلند شو نشانشان بده ما تنها نیستیم... بی مرد نیستیم... غریب نیستیم...
بابا بلند شو...
بابا!
چشم هایش را باز میکند... دستهای عمّه روی گونههای کبودش به نرمی میلغزد...
رقیّه جان! عمّه! بس است اینهمه لب برچیدن... هستیِ عمّه آرام شو...
رقیّه هنوز سرش را به من تکیه داده... و چه شومبختی هستم من که باید در این خرابۀ پر غصّه تکیهگاه ِ رقیّه باشم...
نه در قصری در مقام او... یا در کوچهای که او به خنده در آن لیلی بازی کند... نه خانهای که صدای خندههای رقیّه در آن به شادی پیچیده...
عمّه! بابا ! من بابا را میخواهم! بابایم را عمّه!
و قطره قطره شبنمهایی درشت که به گونههای کبودش میلغزد... و میرود که دریا شود... که موج بردارد و ویران کند این خرابۀ شام را... ویران کند کاخ ِ یزید را...
صدای گریهاش به گوش تمام خانههای نزدیک خرابه میرسد... صدای گریهاش اهل ِ حرم را بی تاب کرده و اهل کفر را کلافه...
نه عمّه آرامَش میشود نه خواهر... نه برادری بیمار و رنجور نه بانو رباب... نه هیچ دخترکی همسن و سال ِ داغدار... که هیچکس رقیّه نیست و... هیچکس به اندازۀ رقیّه بابایی چون حسین را از دست نداده است...
خبر به گوش یزید میرسد... که کوچکترین دختر ِ حسین بی تاب ِ پدرش است...
کاش با گریههای رقیّه فرو ریخته بودم و نمیدیدم که تشتی زر با سرپوشی مرصّع به خرابه آوردند... گویی هدیهای گرانبها به حجلۀ عروس...
کاش به سیل ِ اشکهای رقیّه فرو ریخته بودم و نمیدیدم که رقیّه سرپوش را که برداشت و سر بریدۀ بابا را که دید چه سکوت ِ سنگین و کمرشکنی کرد...
کاش ویران میشدم به بیتابی رقیّه و نمیدیدم در هیاهو و بر سر کوبیدن و اشک ریختنهای اهل ِ حرم، رقیّه چطور دست برد و سر بابا را بغل گرفت...
قلم را هر طرف هم که بچرخانی... از زبان اشیا هم که بخواهی روضه بنویسی که بار ِ مصیبت کمتر شود... که روضه بازتر نشود... که تحمّل قلم بالا برود... باز هم حریف ِ ماجرا نمیشوی...
خاک باشی... گهواره باشی... انگشتر باشی... سنگ باشی... دیوار هم که باشی به خدا خرابۀ شام را نمیتوانی...
کاش فروریخته بودم و دلبریهای رقیّه را از سر بابا نمیدیدم و نمیشنیدم...
که بابا! نبودی ببینی عمّه را کتک زدند... سکینه را کتک زدند... مادر علی اصغر را کتک زدند... فرش از زیر ِ پای سجّاد کشیدند... بابا من چشم به راهت بودم از گودال بلند شوی وقتی خیمههای ما را آتش زدند... وقتی چادرهای ما را از سر کشیدند... وقتی گوشوارههای مرا از گوشم کشیدند...
بابا خوب شد خارهای اطراف ِ خیمه را بریدی... بابا خار مغیلان خیلی تیز بود... شب ِ بیابان خیلی ترس داشت...
بابا من حتی وقتی مرا به ضرب تازیانه سوار شتر کردند هم چشمم به گودال بود که تو بلند شوی و بیایی...
ولی بابا تو روی نیزه بلند شدی... پیشاپیش ما به راه افتادی... برای ما قرآن خواندی... دل ِ عمّه را آرام کردی...
ولی بابا ما را مسخره کردند... دیشب در کاخ یزید کسی می خواست مرا به کنیزی بخرد... بابا باورت میشود؟! مرا! میخواست مرا... دردانۀ تو را به کنیزی ببرد... بابا من دلم برایت تنگ شده... مرا هم پیش خودت ببر...
@sarbehrah
باید میشکافتم امّا... مرا به اینهمه سختجانی گمان نبود...
صدای ناله و فریاد اهل ِ حرم از درد و دلهای رقیّه با بابا بالا گرفته بود... من دیگر خوب نمیشنیدم رقیّه به بابا چه میگوید...
من خودم خشت به خشت عزادار ِ دردهای رقیّه بودم... که رقیّه دیگر ساکت شد... ساکت و آرام...
با سری در آغوش...
عمّه که به بالینش شتافت رقیّه حاجتروا شده بود...
بابا رقیّه را پیش خودش برده بود...
ماموریت ِ اسیری ِ رقیّه، با سربلندی تمام شده بود و با سر به سراغ ِ پدر شتافته بود...
من با زینالعابدین دم گرفتهام؛
الشاّم
الشّام
الشّام...
#چند_روضهی_چادربهسر
#نوزدهمحرمحرکتاسرایکربلابهسمتشام
@sarbehrah
به روضهخوانهای حرم همیشه سفارشِ یک روضه میدهم؛
هفت سال است که روضهی شبِ آخرِ سوگواریِ ادبیِ خودم را هم برای «بُغضاً لِأبیه» مینویسم؛
برای علی.
وَ علیهای کربلا.
در این ده شب، ثوابی اگر از این کلمات حاصل شد،
از طرفِ سیّدابراهیم رئیسی و شهدای همراهش،
تقدیم میکنم به جامعِ تمامِ قیامهای زنانه؛
قیام به تنهایی
قیام به ثروت
قیام به محبّت
قیام به زبان
قیام به جان
قیام به خویشاوند
قیام به اشک
قیام به فرزند
قیام به دنیا
قیام به آخرت
سپاهِ یکنفرهی زنانهی اسلام
مادرِ سپاهِ یکنفرهی زنانهی علی
مادربزرگِ سپاهِ یکنفرهی زنانهی حسین علیهم السلام:
حضرت خدیجه
سلام الله علیها❣
قبولِ حق انشاءالله.
@sarbehrah