eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
همسرش پا به پای او در پیش بردن تربیت بچه‌ها کمک‌حالش بوده و او توانسته به پشتیبانی مرد ِ حسینی ِ واقعی‌اش درس بخواند و برای خودش تحصیلات داشته باشد... حالا زن و شوهر پا به پای هم ... شانه به شانۀ عقیدۀ هم... در مکتب ِ حسین پیش می‌روند و از قیام ِ حسین تا انقلاب ِ خمینی را می‌جنگند... او هم فعال پخش اعلامیه می‌شود... فعالیت فرهنگی و انقلابی‌اش را شدید می‌کند و کتاب ولایت فقیه امام را تکثیر می‌کند... با دانشجویان مبارز دانشگاه‌های تهران و صنعتی شریف و بهشتی و علم و صنعت همکاری می‌کند... بعد از شهادت آیت الله سعیدی فعال‌تر می‌شود و کم‌کم شناخته... ساواک دستگیرش می‌کند.... شکنجه‌های وحشتناکی که حتی از خواندن یک جمله‌اش سلول‌سلول بدنت درد می‌گیرد و می‌سوزد.... دهانش قرص بوده... دیوهای ساواک را وحشی می‌کند.... هجوم می‌آورند به دخترش... دختر ۱۴ ساله‌ای که نای شکنجه دیدن ندارد، اما... او هم تربیت‌شدۀ همین مکتب است و بزرگ‌شدۀ همین رسالت... اگر فقط توی روضۀ حضرت سکینه سلام الله علیها زار زدی و خودت را کتک و اینجا بندبند ِ غیرتت از هم فرو نپاشید برو در امام حسینی که داری و برایش خودت را شرحه‌شرحه می‌کنی تجدید نظر کن! امام حسینی که شناخته‌ای حتما خیلی کوچک است و همان عصر عاشورای ۱۴۰۰ سال پیش تمام شده! اما پای این روضه هم اگر سوختی و کباب شدی حسین ِ عظیمی داری که مکتبش تا تکیه زدن ِ منتقمش به کعبه، تمام ِ دنیا را خواهد گرفت و در زمان جاری خواهد شد... شرح شکنجه‌هایش را دل ندارم... کتابش را بخر و بخوان و برای زینب‌هایی که مال عصر خودمان است و می‌توانستند مثل من و تو لبریز بهانه باشند و نشدند بسوز... می‌دانی چرا مجبور می‌شوند آزادش کنند؟! چون آن‌قدر شکنجه‌اش کرده بودند که زخم‌هایش عفونت کرده بود و آن‌قدر به عفونت‌ها نرسیده بودند که بوی گندش تمام سلول را برداشته بود و آن‌قدر این بو شدید و بد بود که خود مأموران ساواک نمی‌توانستند تحمل کنند! به خاطر راحتی خودشان از این بو مجبور شدند آزادش کنند... می‌دانی بعد از چند عمل جراحی توانستند زنده نگه‌ش دارند؟! باور می‌کنی بعد از آن حال و روز باز هم فعالیت را ادامه می‌دهد و باز هم ساواک او را دستگیر می‌کند؟! اصلا می‌توانی تصور کنی این زن با این سرنوشت دردآور باز هم در زندان فعالیت کند و حتی در زندان با کموله و مارکسیست‌ها بحث عقیدتی کند و زنان مسلمان را دور خودش جمع کند؟! من از افسانه یا اسطوره با تو حرف نمی‌زنم! از زنی حوالی زمانۀ خودمان برایت می‌گویم... از زنی که همین پنج_شش سال پیش به دیدار خدا شتافت... همین‌قدر نزدیک... همین‌قدر ملموس... و همین‌قدر گمنام... اگر می‌شناختی‌اش به من بگو... بگذار خوشحال شوم... لبخند بزنم.... بگذار دلم گرم شود که نه! قحط ِ مسلمان ِ واقعی و راست‌راستکی نیست! قحط ِ مذهبی ِ راست‌راستکی نیست.... دیوهای ساواک را زیادی به خشم آورده بود... دوباره شکنجه و زخم و مجبور به آزادی... این بار با پاسپورت جعلی فراری‌اش می‌دهند... @sarbehrah
تا انقلاب مجبور می‌شود دور از خانه و خانواده در غربت زندگی کند... اما اگر فکر کردی افسرده شده و عزلت گزیده و چنان زنان ضعیف، کنج خانه نشسته و زار زده و نق، سخت در اشتباهی! هجرتش را هم به مجاهدت تبدیل می‌کند و اجر هجرت را ضرب در مجاهدت می‌کند... می‌رود مرزهای لبنان و سوریه و آموزش نظامی می‌بیند... با روحانیت خارج از کشور همکاری می‌کند... با شهید محمد منتظری آشنا می‌شود و فعالیتش تشدید می‌شود... کلی مأموریت به عربستان و انگلیس و فرانسه و عراق می‌رود... در تمام راهپمایی‌ها و تظاهرات و اعتصاب‌های انقلابی خارج از کشور هم شرکت می‌کند.. مجبور می‌شود اسم و هویت خود را جعلی کند... امام که به پاریس هجرت می‌کنند خودش را به امام می‌رساند و محافظ شخصی امام می‌شود و کارهای داخل خانۀ ایشان را انجام می‌دهد و می‌شود تنها زنِ محافظ شخصی امام... انقلاب پیروز می‌شود و به وطنش برمی‌گردد. می‌شد راحت بنشیند توی خانه و مزد زحماتش را از انقلاب بستاند(!) کاری که خیلی از مسؤولان ِ امروز ما مشغول ِ انجام‌ش هستند... اما تازه روی جدید زندگی شروع می‌شود و ورق دیگری از فعالیت... دوست دارم دانه به دانۀ اینها را شرح دهم... نمی‌دانی چه ذوقی دارم... اما متن طولانی می‌شود و می‌ترسم دیگر نروی دنبالش که پیدایش کنی... انتخاب کردم سرتیتر بنویسم که فقط به چشم بشماری یک زن، یک زن! در عصری به آن اختناق و وحشتناکی... چقدر کار کرده که من و تو در اوج راحتی و آزادی حالا از انجامش عاجزیم و به بهانه‌های مختلف خودمان را فریب می‌دهیم... می‌دانی اولین زنی است که فرمانده سپاه می‌شود؟! فرماندۀ سپاه همدان! سه دوره نمایندۀ مجلس... مدرّس دانشگاه... قائم مقام جمعیت زنان... مسؤول بسیج و آموزش‌های نظامی.... مسؤول زندان‌های تهران... بازرس زندان‌های کل کشور... مأمور تشکیل سپاه غرب... و... و... این یکی را من تمام‌قد ایستاده و با وضو و احترام می‌نویسم؛ یکی از سه نفر هیئت حامل پیام امام به گورباچف... بانویی که تمام این فعالیت‌ها را با حجاب کامل داشته و با چادر به کاخ کرملین می‌رود و وقتی گورباچف او را با چادر می‌بیند آن‌قدر دست و پایش را گم می‌کند و عظمت انقلاب امام و جایگاه زن در اسلام را می‌بیند که دسته‌گلی که می‌خواسته به آیت الله جوادی آملی بدهد را به این بانو داده... در کاخ کرملین... تقدیم می‌شود به تمام ِ علیل‌ها و ناتوانانِ روحی‌ای که بهانۀ ناتوانی‌شان محدودیت‌های حجاب و پوشش زنان در جمهوری اسلامی است و تنها راه پیشرفت و فعالیت‌شان را برهنگی می‌دانند(!) چه خاطره‌هایی داریم از کارگردان‌ها و مسوولانی که در کاخ‌های بیگانگان خودشان را گم کردند و افتخارشان دست دادن به طرف مقابل‌شان شد که جنس مخالف بود... و این بانو وقتی گورباچف دست دراز می‌کند که با او مصافحه کند، برایش مقام و حرمت زن در اسلام را توضیح می‌دهد و از دست دادن امتناع می‌کند..... الله اکبر از این همه شکوه! الله اکبر از این همه توانمندی! از این همه درایت! از این همه شجاعت! از این همه زنانگی! از این همه ایمان! از این همه دین ِ دغدغه‌مند... دین ِ راستین... شبیه زهرا سلام الله علیها... شبیه زینب سلام الله علیها... می‌دانی با این همه کار شبیه مسؤولانِ حالا نبوده که از انقلاب بچاپد و خود را فربه کند و برای امرار معاش، شب‌ها مسافرکشی می‌کرده؟! می‌دانم... می‌دانم داری با تعجب و حیرت نگاهم می‌کنی و فکر می‌کنی چیزی را که اسنادش موجود است و خیلی هم با من و تو فاصله ندارد را اغراق می‌کنم... اما... راه فراری نیست! وقتی امام ِ انقلاب این زن را مادر انقلاب خوانده و تاریخ ِ مردنوشته هم او را ثبت و ضبط کرده... و سلام ِ خدا بر عاشق ِ عاقل ِ عامل ِ کم‌نظیر ِ اهل بیت؛ بانو مرضیه حدیدچی دبّاغ. @sarbehrah
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
أَلسَّلامُ عَلَی النِّسْوَةِ الْبارِزات بعد از مجلس ِ یزید او را پیش ِ من آوردند... تکیه داده بود به من و سر به زیر انداخته بود و لب برچیده بود... خواهرش به تیمار کودکان مشغول بود و عمّه‌اش به تیمار برادر ِ بیمار... هر کدامشان که فارغ شوند می‌آیند به قربان‌صدقۀ او رفتن... او ولی سکوت کرده و تکیه داده به من و لب برچیده... گاهی دست‌های کوچکش را به گوش‌هایش میکشد... گاهی به گونه‌های کبودش... گاهی هم به تاول‌های ترکیدۀ کف ِ پایش... لب‌های چیده‌اش می‌لرزد... دور چشم‌های کوچکش را هاله‌ای آب می‌گیرد... چشم‌هایش را می‌بندد... من فکرهایش را می‌خوانم... صحنه‌هایی جلو ِ چشمش رژه می‌روند که خشت به خشت ِ مرا می‌لرزاند... صدای هیاهوی در ذهنش به گوش من هم می‌رسد... بوی دود بلند می‌شود... صدای جیغ ِ زنان و کودکان بلند می‌شود... گرد و غبار بلند می‌شود... او زل زده به دوردست‌ها... به میانۀ میدان... به گودی ِ گودالی آن میانه... و زیر ِ لب زمزمه می‌کند؛ بابا بلند می‌شود... دست ِ حرامی‌ها به غارت بلند می‌شود... سرهای بریده بر نیزه‌ها بلند می‌شود... شعله‌های آتش به آسمان بلند می‌شود... او هنوز زل زده به آن گودی و زیر لب دم گرفته؛ بابا بلند می‌شود .... وامحمّدای عمّه بلند می‌شود... گریۀ رباب بلند می‌شود... نالۀ عمو عموی سکینه بلند می‌شود... او هنوز زل زده به آن گودی و دم گرفته؛ بابا بلند می‌شود... بابا بلند شو! بلند شو بابا! جان ِ دخترت بلند شو! بابای شجاع و با غیرتم بلند شو... بلند شو نشانشان بده ما تنها نیستیم... بی مرد نیستیم... غریب نیستیم... بابا بلند شو... بابا! چشم هایش را باز می‌کند... دست‌های عمّه روی گونه‌های کبودش به نرمی می‌لغزد... رقیّه جان! عمّه! بس است این‌همه لب برچیدن... هستیِ عمّه آرام شو... رقیّه هنوز سرش را به من تکیه داده... و چه شوم‌بختی هستم من که باید در این خرابۀ پر غصّه تکیه‌گاه ِ رقیّه باشم... نه در قصری در مقام او... یا در کوچه‌ای که او به خنده در آن لی‌لی بازی کند... نه خانه‌ای که صدای خنده‌های رقیّه در آن به شادی پیچیده... عمّه! بابا ! من بابا را می‌خواهم! بابایم را عمّه! و قطره قطره شبنم‌هایی درشت که به گونه‌های کبودش می‌لغزد... و می‌رود که دریا شود... که موج بردارد و ویران کند این خرابۀ شام را... ویران کند کاخ ِ یزید را... صدای گریه‌اش به گوش تمام خانه‌های نزدیک خرابه می‌رسد... صدای گریه‌اش اهل ِ حرم را بی تاب کرده و اهل کفر را کلافه... نه عمّه آرامَش می‌شود نه خواهر... نه برادری بیمار و رنجور نه بانو رباب... نه هیچ دخترکی هم‌سن و سال ِ داغدار... که هیچ‌کس رقیّه نیست و... هیچ‌کس به اندازۀ رقیّه بابایی چون حسین را از دست نداده است... خبر به گوش یزید می‌رسد... که کوچکترین دختر ِ حسین بی تاب ِ پدرش است... کاش با گریه‌های رقیّه فرو ریخته بودم و نمی‌دیدم که تشتی زر با سرپوشی مرصّع به خرابه آوردند... گویی هدیه‌ای گرانبها به حجلۀ عروس... کاش به سیل ِ اشک‌های رقیّه فرو ریخته بودم و نمی‌دیدم که رقیّه سرپوش را که برداشت و سر بریدۀ بابا را که دید چه سکوت ِ سنگین و کمرشکنی کرد... کاش ویران می‌شدم به بی‌تابی رقیّه و نمی‌دیدم در هیاهو و بر سر کوبیدن و اشک ریختن‌های اهل ِ حرم، رقیّه چطور دست برد و سر بابا را بغل گرفت... قلم را هر طرف هم که بچرخانی... از زبان اشیا هم که بخواهی روضه بنویسی که بار ِ مصیبت کمتر شود... که روضه بازتر نشود... که تحمّل قلم بالا برود... باز هم حریف ِ ماجرا نمی‌شوی... خاک باشی... گهواره باشی... انگشتر باشی... سنگ باشی... دیوار هم که باشی به خدا خرابۀ شام را نمی‌توانی... کاش فروریخته بودم و دلبری‌های رقیّه را از سر بابا نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم... که بابا! نبودی ببینی عمّه را کتک زدند... سکینه را کتک زدند... مادر علی اصغر را کتک زدند... فرش از زیر ِ پای سجّاد کشیدند... بابا من چشم به راهت بودم از گودال بلند شوی وقتی خیمه‌های ما را آتش زدند... وقتی چادرهای ما را از سر کشیدند... وقتی گوشواره‌های مرا از گوشم کشیدند... بابا خوب شد خارهای اطراف ِ خیمه را بریدی... بابا خار مغیلان خیلی تیز بود... شب ِ بیابان خیلی ترس داشت... بابا من حتی وقتی مرا به ضرب تازیانه سوار شتر کردند هم چشمم به گودال بود که تو بلند شوی و بیایی... ولی بابا تو روی نیزه بلند شدی... پیشاپیش ما به راه افتادی... برای ما قرآن خواندی... دل ِ عمّه را آرام کردی... ولی بابا ما را مسخره کردند... دیشب در کاخ یزید کسی می خواست مرا به کنیزی بخرد... بابا باورت می‌شود؟! مرا! می‌خواست مرا... دردانۀ تو را به کنیزی ببرد... بابا من دلم برایت تنگ شده... مرا هم پیش خودت ببر... @sarbehrah
باید می‌شکافتم امّا... مرا به این‌همه سخت‌جانی گمان نبود... صدای ناله و فریاد اهل ِ حرم از درد و دل‌های رقیّه با بابا بالا گرفته بود... من دیگر خوب نمی‌شنیدم رقیّه به بابا چه می‌گوید... من خودم خشت به خشت عزادار ِ دردهای رقیّه بودم... که رقیّه دیگر ساکت شد... ساکت و آرام... با سری در آغوش... عمّه که به بالینش شتافت رقیّه حاجت‌روا شده بود... بابا رقیّه را پیش خودش برده بود... ماموریت ِ اسیری ِ رقیّه، با سربلندی تمام شده بود و با سر به سراغ ِ پدر شتافته بود... من با زین‌العابدین دم گرفته‌ام؛ الشاّم الشّام الشّام... @sarbehrah
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به روضه‌خوان‌های حرم همیشه سفارشِ یک روضه می‌دهم؛ هفت سال است که روضه‌ی شبِ آخرِ سوگواریِ ادبی‌ِ خودم را هم برای «بُغضاً لِأبیه» می‌نویسم؛ برای علی. وَ علی‌های کربلا. در این ده شب، ثوابی اگر از این کلمات حاصل شد، از طرفِ سیّدابراهیم رئیسی و شهدای همراهش، تقدیم می‌کنم به جامعِ تمامِ قیام‌های زنانه؛ قیام به تنهایی قیام به ثروت قیام به محبّت قیام به زبان قیام به جان قیام به خویشاوند قیام به اشک قیام به فرزند قیام به دنیا قیام به آخرت سپاهِ یک‌نفره‌ی زنانه‌ی اسلام مادرِ سپاهِ یک‌نفره‌ی زنانه‌ی علی مادربزرگِ سپاهِ یک‌نفره‌ی زنانه‌ی حسین علیهم السلام: حضرت خدیجه سلام الله علیها❣ قبولِ حق ان‌شاءالله. @sarbehrah
سی سال گریه... سی سال غصّه... سی سال روزه‌های پی‌درپی... سی سال اشک‌هایی که با آب و غذا مخلوط می‌شد... سی سال لب‌هایی که دیگر نخندید... سی سال خاطره‌ای که روز‌به‌روز داغ‌تر می‌شد... سی سال... مگر چه دیده بودی آقا که سی سال امانت را بریده بود؟! که سی سال خادمانت از اشک‌های تو گفته‌اند که با افطارت مخلوط می‌شد... کدام خاطره تا این‌قدر زنده می‌ماند؟! مگر نه این که خاک سرد است، پس سی سال برای کدام خاطره این‌قدر بی‌تاب بودی؟! از شما کم خوانده‌ام... اما شما را بسیار خوانده‌ام... امین الله امام رضا جانم را بسیار خوانده‌ام که شما آن را گفته‌ای... شما آن را برای پدربزرگت گفته‌ای و خوانده‌ای... و دعای شیرین ولی سخت ابوحمزه را که شب‌های عاشقانۀ رمضان الکریم را دوچندان خواستنی می‌کند... شما چه دیده بودید که تنها مرهمش سجده‌های طویل بود و قنوت‌های به‌درازاکشیده؟! چه دیده بودید که تنها و تنها پناه بردن به خدا و شیرینی مناجات با او مرهمش بود؟! ای شبیه‌ترین به علی در سیما و در سیرت... من از شما کم خوانده‌ام ولی... از همین کم خواندن هم پی بردم به این همه شباهت... آقا جان! وقتی این‌همه علی‌چهره‌اید... وقتی این‌همه علی‌سیرتید... وقتی روی شانه‌های شما هم پینه‌های یادگاری از انبان به دوش کشیدن‌های شبانه برای ضعفا و فقرا و یتامیٰ‌ست... وقتی شبیه علی این‌همه غلام‌پرورید و موالی را عزیز می‌دارید... باید هم کارتان به سی سال صبر و بغض توأمان برسد... درست شبیه پدربزرگ... علی... علی... علی... شما هم علی... علی ِ کربلا! علی ِ بیمار ِ کربلا! علی ِ صبور ِ کربلا! بی تاب‌ترین علی ِ کربلا! داغدارترین علی ِ کربلا! کوه‌ترین علی ِ کربلا! مظلوم‌ترین علی ِ کربلا! بگو چه دیدی آقا که سی سال دست از گریه و زاری برنداشتی؟! بگو چه دیدی آقا که سی سال تمام فراموشش نکردی؟! که سی سال تمام خاک سردش نکرد؟! که سی سال تمام خنده را بر خود حرام کردی؟! آقا! ما فقط شنیده‌ایم... توی کتاب‌ها خوانده‌ایم... ما فقط با ذهن ناقصمان کمی تصورش کرده‌ایم... همین! تمام درک ما از آن‌چه شما با چشم‌های خودتان دیده‌اید... با گوش‌های خودتان شنیده‌اید... با سلول سلول وجودتان درک کرده‌اید... فقط چند خط است که برای آتش گرفتن قلبمان کافی‌ست... این‌که شبیه علی باشی و کوه غیرت و شجاعت... اما درست همان روزی که مشتاق یاری پدری، تب در جانت شعله بکشد و جسمت را بی تاب کند و تو را زمین‌گیر... سخت است... هی به کربلا نزدیک شدن و... هی تاب ِ تب بالا گرفتن و... هی بیشتر بیمار شدن سخت است... آقا! شما را چه کسی از مرکب پیاده کرد و پرستاروار به سایۀ خیمه رساند؟! پدرتان؟! عمو عباستان؟! برادرتان علی اکبر؟! دستمال نم‌داری را که تب شما را بخواباند حتما عمه زینب روی پیشانی‌تان گذاشته بود... اما چه کسی جوشش غیرتتان را مهار می‌کرد و مانع میدان رفتنتان می‌شد هرگاه پردۀ خیمه را کنار می‌زدید و غریبی پدر را می‌دیدید؟! چرا مقتل‌ها شما را ندیده‌اند؟! چرا مردی را که شبیه‌ترین به علی‌ست را ندیده‌اند که چطور تبی جانسوز آن‌همه صلابت را زمین زده بود و دلش بی‌قرار؟! چرا مقتل‌ها شما را ننوشته‌اند وقتی پدرتان از علقمه بازگشت و عمود خیمۀ عمویتان را پایین آورد؟! حال دلتان آن لحظه چه بود که سی سال تمام خاطره‌اش را فراموش نکردید؟! چرا مقتل‌ها روضۀ خاموش برادری را ننوشته‌اند که برادر جوان و رشیدش را تکه تکه در عبا به خیمۀ شهدا برگرداندند؟! مقتل‌ها از ناله‌های خانم رباب نوشته‌اند ولی نگفته‌اند آقایی که مثل علی قلبش رئوف‌ترین بود، حال ِ دلش با گهواره‌ای خالی چه بود؟! آقا جان! وقتی همۀ مردها... همۀ بنی هاشم... همۀ یاران و دوستان شهید شدند... وقتی تنها مرد میدان پدر شد... چرا کسی حال شما را ننوشته است؟! آخ آقا! حتما چندین بار شمشیر به دست گرفتید... حتما تقلا کردید بلند شوید... حتما غیرت حیدری‌تان به خروش آمده بود... حتما پی رزم‌جامه بودید... حتما عمه زینب مانعتان شده... حتما سنگینی رسالت امامت بعد از پدر قانعتان کرده... و اگر نه مرد باشی... علی باشی... حیدری باشی... از خاندان شجاعت و غیرت باشی... پدرت را غریب گیر آورده باشند... اما نتوانی... آقا! گودال... گودال... کاش شما گودال را ندیده باشید... کاش دیدن الشّمر جالسٌ علی صدره سهم چشم‌های علی‌وار شما نشده باشد... به خدا یک گودال برای سی سال عزا و ماتم و اشک کافی‌ست... دست‌های عمو بماند... پاهای عمو بماند... تکه‌های بدن برادر بماند.. خیمه‌های سوخته بماند... کودکان دلسوخته بماند‌... معجرهای نیم‌سوخته بماند.. گیسوان خاکسترسوخته بماند‌.. گونه‌های افروخته بماند.. لب‌های از ترس به هم دوخته بماند.. آقا همان یک گودال برای سی سال.. نه! برای سی قرن ماتم و عزا کفایت است.. که چطور بُرید؟! چطور گلویی را که جای بوسه‌های پیامبر بر آن گل کرده بود برید؟! @sarbehrah