باید میشکافتم امّا... مرا به اینهمه سختجانی گمان نبود...
صدای ناله و فریاد اهل ِ حرم از درد و دلهای رقیّه با بابا بالا گرفته بود... من دیگر خوب نمیشنیدم رقیّه به بابا چه میگوید...
من خودم خشت به خشت عزادار ِ دردهای رقیّه بودم... که رقیّه دیگر ساکت شد... ساکت و آرام...
با سری در آغوش...
عمّه که به بالینش شتافت رقیّه حاجتروا شده بود...
بابا رقیّه را پیش خودش برده بود...
ماموریت ِ اسیری ِ رقیّه، با سربلندی تمام شده بود و با سر به سراغ ِ پدر شتافته بود...
من با زینالعابدین دم گرفتهام؛
الشاّم
الشّام
الشّام...
#چند_روضهی_چادربهسر
#نوزدهمحرمحرکتاسرایکربلابهسمتشام
@sarbehrah
به روضهخوانهای حرم همیشه سفارشِ یک روضه میدهم؛
هفت سال است که روضهی شبِ آخرِ سوگواریِ ادبیِ خودم را هم برای «بُغضاً لِأبیه» مینویسم؛
برای علی.
وَ علیهای کربلا.
در این ده شب، ثوابی اگر از این کلمات حاصل شد،
از طرفِ سیّدابراهیم رئیسی و شهدای همراهش،
تقدیم میکنم به جامعِ تمامِ قیامهای زنانه؛
قیام به تنهایی
قیام به ثروت
قیام به محبّت
قیام به زبان
قیام به جان
قیام به خویشاوند
قیام به اشک
قیام به فرزند
قیام به دنیا
قیام به آخرت
سپاهِ یکنفرهی زنانهی اسلام
مادرِ سپاهِ یکنفرهی زنانهی علی
مادربزرگِ سپاهِ یکنفرهی زنانهی حسین علیهم السلام:
حضرت خدیجه
سلام الله علیها❣
قبولِ حق انشاءالله.
@sarbehrah
سی سال گریه... سی سال غصّه... سی سال روزههای پیدرپی... سی سال اشکهایی که با آب و غذا مخلوط میشد... سی سال لبهایی که دیگر نخندید... سی سال خاطرهای که روزبهروز داغتر میشد... سی سال...
مگر چه دیده بودی آقا که سی سال امانت را بریده بود؟! که سی سال خادمانت از اشکهای تو گفتهاند که با افطارت مخلوط میشد...
کدام خاطره تا اینقدر زنده میماند؟!
مگر نه این که خاک سرد است، پس سی سال برای کدام خاطره اینقدر بیتاب بودی؟!
از شما کم خواندهام... اما شما را بسیار خواندهام...
امین الله امام رضا جانم را بسیار خواندهام که شما آن را گفتهای... شما آن را برای پدربزرگت گفتهای و خواندهای...
و دعای شیرین ولی سخت ابوحمزه را که شبهای عاشقانۀ رمضان الکریم را دوچندان خواستنی میکند...
شما چه دیده بودید که تنها مرهمش سجدههای طویل بود و قنوتهای بهدرازاکشیده؟!
چه دیده بودید که تنها و تنها پناه بردن به خدا و شیرینی مناجات با او مرهمش بود؟!
ای شبیهترین به علی در سیما و در سیرت...
من از شما کم خواندهام ولی... از همین کم خواندن هم پی بردم به این همه شباهت...
آقا جان! وقتی اینهمه علیچهرهاید... وقتی اینهمه علیسیرتید... وقتی روی شانههای شما هم پینههای یادگاری از انبان به دوش کشیدنهای شبانه برای ضعفا و فقرا و یتامیٰست... وقتی شبیه علی اینهمه غلامپرورید و موالی را عزیز میدارید... باید هم کارتان به سی سال صبر و بغض توأمان برسد...
درست شبیه پدربزرگ...
علی...
علی...
علی...
شما هم علی...
علی ِ کربلا!
علی ِ بیمار ِ کربلا!
علی ِ صبور ِ کربلا!
بی تابترین علی ِ کربلا!
داغدارترین علی ِ کربلا!
کوهترین علی ِ کربلا!
مظلومترین علی ِ کربلا!
بگو چه دیدی آقا که سی سال دست از گریه و زاری برنداشتی؟! بگو چه دیدی آقا که سی سال تمام فراموشش نکردی؟! که سی سال تمام خاک سردش نکرد؟! که سی سال تمام خنده را بر خود حرام کردی؟!
آقا! ما فقط شنیدهایم... توی کتابها خواندهایم... ما فقط با ذهن ناقصمان کمی تصورش کردهایم... همین! تمام درک ما از آنچه شما با چشمهای خودتان دیدهاید... با گوشهای خودتان شنیدهاید... با سلول سلول وجودتان درک کردهاید... فقط چند خط است که برای آتش گرفتن قلبمان کافیست...
اینکه شبیه علی باشی و کوه غیرت و شجاعت... اما درست همان روزی که مشتاق یاری پدری، تب در جانت شعله بکشد و جسمت را بی تاب کند و تو را زمینگیر... سخت است...
هی به کربلا نزدیک شدن و... هی تاب ِ تب بالا گرفتن و... هی بیشتر بیمار شدن سخت است...
آقا! شما را چه کسی از مرکب پیاده کرد و پرستاروار به سایۀ خیمه رساند؟! پدرتان؟! عمو عباستان؟! برادرتان علی اکبر؟!
دستمال نمداری را که تب شما را بخواباند حتما عمه زینب روی پیشانیتان گذاشته بود...
اما چه کسی جوشش غیرتتان را مهار میکرد و مانع میدان رفتنتان میشد هرگاه پردۀ خیمه را کنار میزدید و غریبی پدر را میدیدید؟!
چرا مقتلها شما را ندیدهاند؟! چرا مردی را که شبیهترین به علیست را ندیدهاند که چطور تبی جانسوز آنهمه صلابت را زمین زده بود و دلش بیقرار؟! چرا مقتلها شما را ننوشتهاند وقتی پدرتان از علقمه بازگشت و عمود خیمۀ عمویتان را پایین آورد؟! حال دلتان آن لحظه چه بود که سی سال تمام خاطرهاش را فراموش نکردید؟!
چرا مقتلها روضۀ خاموش برادری را ننوشتهاند که برادر جوان و رشیدش را تکه تکه در عبا به خیمۀ شهدا برگرداندند؟!
مقتلها از نالههای خانم رباب نوشتهاند ولی نگفتهاند آقایی که مثل علی قلبش رئوفترین بود، حال ِ دلش با گهوارهای خالی چه بود؟!
آقا جان! وقتی همۀ مردها... همۀ بنی هاشم... همۀ یاران و دوستان شهید شدند... وقتی تنها مرد میدان پدر شد... چرا کسی حال شما را ننوشته است؟! آخ آقا! حتما چندین بار شمشیر به دست گرفتید... حتما تقلا کردید بلند شوید... حتما غیرت حیدریتان به خروش آمده بود... حتما پی رزمجامه بودید... حتما عمه زینب مانعتان شده... حتما سنگینی رسالت امامت بعد از پدر قانعتان کرده... و اگر نه مرد باشی... علی باشی... حیدری باشی... از خاندان شجاعت و غیرت باشی... پدرت را غریب گیر آورده باشند... اما نتوانی...
آقا! گودال... گودال... کاش شما گودال را ندیده باشید... کاش دیدن الشّمر جالسٌ علی صدره سهم چشمهای علیوار شما نشده باشد... به خدا یک گودال برای سی سال عزا و ماتم و اشک کافیست... دستهای عمو بماند... پاهای عمو بماند... تکههای بدن برادر بماند.. خیمههای سوخته بماند... کودکان دلسوخته بماند... معجرهای نیمسوخته بماند.. گیسوان خاکسترسوخته بماند.. گونههای افروخته بماند.. لبهای از ترس به هم دوخته بماند.. آقا همان یک گودال برای سی سال.. نه! برای سی قرن ماتم و عزا کفایت است.. که چطور بُرید؟! چطور گلویی را که جای بوسههای پیامبر بر آن گل کرده بود برید؟!
@sarbehrah
اما چه امید واهیای دارم که کاش گودال را ندیده باشید... وقتی صدای الشّام... الشّام... الشّامتان پشت فلک را لرزانده است...
سی سال در فراق پدر گریه کرد و گفت
بازار شام جای عزیزان ما نبود...
آقای مهربان ِ سطر به سطر ِ صحیفه! آقای رئوف ِ خط به خط ِ مکارم الاخلاق!
در بازار شام چه دیدی که سختتر از عاشورا و گودال بود؟!
نه!
نگو!
نگو آقا!
ما فقط چند خط خواندهایم... چند جمله شنیدهایم... و آتش گرفتهایم...
بیشتر کار ما نیست... طاقت ما نیست... صبر ما نیست...
آخ آقا جان!
خواندهام شبیه علی بودن کار دستتان داده...
شنیدهام علیاسم بودن کار دستتان داده...
طنابهای دور دستتان میگوید علیرسم بودن کار دستتان داده...
آقا! رد ِ غل و زنجیرِ دور گردنتان میگوید شبیه پدربزرگ بودن کار دستتان داده...
آقا! شما را که دیدهاند کینههایشان سر باز کرده... چرک بغضهایشان تازه شده...
فکر کرده بودند علی را صبحگاهی در مسجد برای همیشه کشتند... شما ولی فکرهایشان را در هم تنیدید... و آنقدر از شنیدن نامتان... از دیدن رخسارتان... به خشم آمده بودند که اگر عمه جان زینب نبود به تن رنجور شما هم رحم نمیکردند...
بعد از این هم آقا باید به پدربزرگ اقتدا کنید... بیست و پنج سال علی... و اینک سی سال شبیهترین به علی، خار در چشم و استخوان در گلو...
آقا!
"یا علی" بگو و این کشتی طوفانزده را به مدینه برسان... که اینک سالار ِ زینب شمایید.
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
اللهم عجّل لولیک الفرج
به احترام زنان و دخترانی که روضههای خواندنی و شنیدنیِ ما را
هر روز
هر ساعت
هر نفس
زندگی میکنند...
@sarbehrah
این هم برای شمایی که پیام داده بودی چای روضه میخوای😊
کاش حقیقی توفیق داشتم چای روضه برات دم کنم؛ با دارچین و نبات، یه غنچه گل محمدی هم روش🌿
@sarbehrah
heydar-al-bayati-arbaeen-1402.mp3
زمان:
حجم:
19.4M
شبِ آخره.
تو خیالمون بایستیم
کوچه باز کنیم مثلا
وَ سینه بزنیم🖤
تونستین معنی این مداحی رو ببینید. زیبایی برای توصیفش کمه...
پارسال پای موکبی تو مشّایه شربت گرفته بودم که از چند عمود جلوتر صدای بلندِ این مداحی اومد. خودم و رسوندم پای مانیتورِ بزرگی که کنارِ جاده بود و این مداحی رو با ترجمه پخش میکرد. شربت بهدست جوری اشک میریختم که بقیه به خاطرِ اشکای من میایستادن و مداحی رو میدیدن... یه حاجاقا کنار من ایستاد، چند دقیقهای مداحی رو گوش داد... بعد یهو اونم زد زیر گریه...
موکبداره گریه میکرد... ما هم گریه میکردیم...
مشّایه!
مشّایه!
آه از یگانههای تکرارنشدنیِ مشّایهی اربعین...
@sarbehrah