به روضهخوانهای حرم همیشه سفارشِ یک روضه میدهم؛
هفت سال است که روضهی شبِ آخرِ سوگواریِ ادبیِ خودم را هم برای «بُغضاً لِأبیه» مینویسم؛
برای علی.
وَ علیهای کربلا.
در این ده شب، ثوابی اگر از این کلمات حاصل شد،
از طرفِ سیّدابراهیم رئیسی و شهدای همراهش،
تقدیم میکنم به جامعِ تمامِ قیامهای زنانه؛
قیام به تنهایی
قیام به ثروت
قیام به محبّت
قیام به زبان
قیام به جان
قیام به خویشاوند
قیام به اشک
قیام به فرزند
قیام به دنیا
قیام به آخرت
سپاهِ یکنفرهی زنانهی اسلام
مادرِ سپاهِ یکنفرهی زنانهی علی
مادربزرگِ سپاهِ یکنفرهی زنانهی حسین علیهم السلام:
حضرت خدیجه
سلام الله علیها❣
قبولِ حق انشاءالله.
@sarbehrah
سی سال گریه... سی سال غصّه... سی سال روزههای پیدرپی... سی سال اشکهایی که با آب و غذا مخلوط میشد... سی سال لبهایی که دیگر نخندید... سی سال خاطرهای که روزبهروز داغتر میشد... سی سال...
مگر چه دیده بودی آقا که سی سال امانت را بریده بود؟! که سی سال خادمانت از اشکهای تو گفتهاند که با افطارت مخلوط میشد...
کدام خاطره تا اینقدر زنده میماند؟!
مگر نه این که خاک سرد است، پس سی سال برای کدام خاطره اینقدر بیتاب بودی؟!
از شما کم خواندهام... اما شما را بسیار خواندهام...
امین الله امام رضا جانم را بسیار خواندهام که شما آن را گفتهای... شما آن را برای پدربزرگت گفتهای و خواندهای...
و دعای شیرین ولی سخت ابوحمزه را که شبهای عاشقانۀ رمضان الکریم را دوچندان خواستنی میکند...
شما چه دیده بودید که تنها مرهمش سجدههای طویل بود و قنوتهای بهدرازاکشیده؟!
چه دیده بودید که تنها و تنها پناه بردن به خدا و شیرینی مناجات با او مرهمش بود؟!
ای شبیهترین به علی در سیما و در سیرت...
من از شما کم خواندهام ولی... از همین کم خواندن هم پی بردم به این همه شباهت...
آقا جان! وقتی اینهمه علیچهرهاید... وقتی اینهمه علیسیرتید... وقتی روی شانههای شما هم پینههای یادگاری از انبان به دوش کشیدنهای شبانه برای ضعفا و فقرا و یتامیٰست... وقتی شبیه علی اینهمه غلامپرورید و موالی را عزیز میدارید... باید هم کارتان به سی سال صبر و بغض توأمان برسد...
درست شبیه پدربزرگ...
علی...
علی...
علی...
شما هم علی...
علی ِ کربلا!
علی ِ بیمار ِ کربلا!
علی ِ صبور ِ کربلا!
بی تابترین علی ِ کربلا!
داغدارترین علی ِ کربلا!
کوهترین علی ِ کربلا!
مظلومترین علی ِ کربلا!
بگو چه دیدی آقا که سی سال دست از گریه و زاری برنداشتی؟! بگو چه دیدی آقا که سی سال تمام فراموشش نکردی؟! که سی سال تمام خاک سردش نکرد؟! که سی سال تمام خنده را بر خود حرام کردی؟!
آقا! ما فقط شنیدهایم... توی کتابها خواندهایم... ما فقط با ذهن ناقصمان کمی تصورش کردهایم... همین! تمام درک ما از آنچه شما با چشمهای خودتان دیدهاید... با گوشهای خودتان شنیدهاید... با سلول سلول وجودتان درک کردهاید... فقط چند خط است که برای آتش گرفتن قلبمان کافیست...
اینکه شبیه علی باشی و کوه غیرت و شجاعت... اما درست همان روزی که مشتاق یاری پدری، تب در جانت شعله بکشد و جسمت را بی تاب کند و تو را زمینگیر... سخت است...
هی به کربلا نزدیک شدن و... هی تاب ِ تب بالا گرفتن و... هی بیشتر بیمار شدن سخت است...
آقا! شما را چه کسی از مرکب پیاده کرد و پرستاروار به سایۀ خیمه رساند؟! پدرتان؟! عمو عباستان؟! برادرتان علی اکبر؟!
دستمال نمداری را که تب شما را بخواباند حتما عمه زینب روی پیشانیتان گذاشته بود...
اما چه کسی جوشش غیرتتان را مهار میکرد و مانع میدان رفتنتان میشد هرگاه پردۀ خیمه را کنار میزدید و غریبی پدر را میدیدید؟!
چرا مقتلها شما را ندیدهاند؟! چرا مردی را که شبیهترین به علیست را ندیدهاند که چطور تبی جانسوز آنهمه صلابت را زمین زده بود و دلش بیقرار؟! چرا مقتلها شما را ننوشتهاند وقتی پدرتان از علقمه بازگشت و عمود خیمۀ عمویتان را پایین آورد؟! حال دلتان آن لحظه چه بود که سی سال تمام خاطرهاش را فراموش نکردید؟!
چرا مقتلها روضۀ خاموش برادری را ننوشتهاند که برادر جوان و رشیدش را تکه تکه در عبا به خیمۀ شهدا برگرداندند؟!
مقتلها از نالههای خانم رباب نوشتهاند ولی نگفتهاند آقایی که مثل علی قلبش رئوفترین بود، حال ِ دلش با گهوارهای خالی چه بود؟!
آقا جان! وقتی همۀ مردها... همۀ بنی هاشم... همۀ یاران و دوستان شهید شدند... وقتی تنها مرد میدان پدر شد... چرا کسی حال شما را ننوشته است؟! آخ آقا! حتما چندین بار شمشیر به دست گرفتید... حتما تقلا کردید بلند شوید... حتما غیرت حیدریتان به خروش آمده بود... حتما پی رزمجامه بودید... حتما عمه زینب مانعتان شده... حتما سنگینی رسالت امامت بعد از پدر قانعتان کرده... و اگر نه مرد باشی... علی باشی... حیدری باشی... از خاندان شجاعت و غیرت باشی... پدرت را غریب گیر آورده باشند... اما نتوانی...
آقا! گودال... گودال... کاش شما گودال را ندیده باشید... کاش دیدن الشّمر جالسٌ علی صدره سهم چشمهای علیوار شما نشده باشد... به خدا یک گودال برای سی سال عزا و ماتم و اشک کافیست... دستهای عمو بماند... پاهای عمو بماند... تکههای بدن برادر بماند.. خیمههای سوخته بماند... کودکان دلسوخته بماند... معجرهای نیمسوخته بماند.. گیسوان خاکسترسوخته بماند.. گونههای افروخته بماند.. لبهای از ترس به هم دوخته بماند.. آقا همان یک گودال برای سی سال.. نه! برای سی قرن ماتم و عزا کفایت است.. که چطور بُرید؟! چطور گلویی را که جای بوسههای پیامبر بر آن گل کرده بود برید؟!
@sarbehrah
اما چه امید واهیای دارم که کاش گودال را ندیده باشید... وقتی صدای الشّام... الشّام... الشّامتان پشت فلک را لرزانده است...
سی سال در فراق پدر گریه کرد و گفت
بازار شام جای عزیزان ما نبود...
آقای مهربان ِ سطر به سطر ِ صحیفه! آقای رئوف ِ خط به خط ِ مکارم الاخلاق!
در بازار شام چه دیدی که سختتر از عاشورا و گودال بود؟!
نه!
نگو!
نگو آقا!
ما فقط چند خط خواندهایم... چند جمله شنیدهایم... و آتش گرفتهایم...
بیشتر کار ما نیست... طاقت ما نیست... صبر ما نیست...
آخ آقا جان!
خواندهام شبیه علی بودن کار دستتان داده...
شنیدهام علیاسم بودن کار دستتان داده...
طنابهای دور دستتان میگوید علیرسم بودن کار دستتان داده...
آقا! رد ِ غل و زنجیرِ دور گردنتان میگوید شبیه پدربزرگ بودن کار دستتان داده...
آقا! شما را که دیدهاند کینههایشان سر باز کرده... چرک بغضهایشان تازه شده...
فکر کرده بودند علی را صبحگاهی در مسجد برای همیشه کشتند... شما ولی فکرهایشان را در هم تنیدید... و آنقدر از شنیدن نامتان... از دیدن رخسارتان... به خشم آمده بودند که اگر عمه جان زینب نبود به تن رنجور شما هم رحم نمیکردند...
بعد از این هم آقا باید به پدربزرگ اقتدا کنید... بیست و پنج سال علی... و اینک سی سال شبیهترین به علی، خار در چشم و استخوان در گلو...
آقا!
"یا علی" بگو و این کشتی طوفانزده را به مدینه برسان... که اینک سالار ِ زینب شمایید.
#چند_روضهی_چادربهسر
@sarbehrah
اللهم عجّل لولیک الفرج
به احترام زنان و دخترانی که روضههای خواندنی و شنیدنیِ ما را
هر روز
هر ساعت
هر نفس
زندگی میکنند...
@sarbehrah
این هم برای شمایی که پیام داده بودی چای روضه میخوای😊
کاش حقیقی توفیق داشتم چای روضه برات دم کنم؛ با دارچین و نبات، یه غنچه گل محمدی هم روش🌿
@sarbehrah
heydar-al-bayati-arbaeen-1402.mp3
زمان:
حجم:
19.4M
شبِ آخره.
تو خیالمون بایستیم
کوچه باز کنیم مثلا
وَ سینه بزنیم🖤
تونستین معنی این مداحی رو ببینید. زیبایی برای توصیفش کمه...
پارسال پای موکبی تو مشّایه شربت گرفته بودم که از چند عمود جلوتر صدای بلندِ این مداحی اومد. خودم و رسوندم پای مانیتورِ بزرگی که کنارِ جاده بود و این مداحی رو با ترجمه پخش میکرد. شربت بهدست جوری اشک میریختم که بقیه به خاطرِ اشکای من میایستادن و مداحی رو میدیدن... یه حاجاقا کنار من ایستاد، چند دقیقهای مداحی رو گوش داد... بعد یهو اونم زد زیر گریه...
موکبداره گریه میکرد... ما هم گریه میکردیم...
مشّایه!
مشّایه!
آه از یگانههای تکرارنشدنیِ مشّایهی اربعین...
@sarbehrah
چیزی تا اذان نمونده. بیخوابی زجرآوره، اما خوبی هم داره، یکیش همین نماز صبحِ اولِ وقت.
تا نماز شه از اربعین بنویسم. از امیدم برای صبحها بلند شدن و تاریکی و بیخوابیِ شبها رو تحمل کردن...
از اثراتِ سلوکیش نوشتم. از اینکه اربعین قشنگ آدم رو هم میزنه و گند و کثافتاش و بالا میاره. یه عمر به همه گفتیم ما صبوریم، ما مهربونیم، ما فداکاریم، بعد عمودِ پنجاه نرسیده، از دردِ پا و داغیِ آفتاب و ازدحامِ جمعیت صبرمون میشه نق زدن، مهربونیمون میشه تندی، فداکاریمون میشه خودخواهی(!)
من قبل از ازدواجم حتما طرف رو میبرم اربعین. اونجا راست و دروغش درمیاد :) اونجا ژستِ جنتلمن و باکلاسش درمیاد :)
از اربعین خیلی دوستام و ریختم دور و گزیدههاشون و با هر اختلاف سلیقهای بود حفظ کردم.
اربعین سبکم کرد. به ضرورتم کرد. البته نه در حدِ اعلی و کمال. متأسفانه ویژگیهای شمریّت تو من بیش از حرّیت هست... خدا سربهراهم کنه...
اما نسبت به فاجعهی قبل از اربعینم، خیلی رشد کردم الحمدلله.
مثلا من خیلی اتصالات داشتم.
اولین یا دومین راهیان نوری که رفتم اولای آشناییم با دین بود. تو یه جوّی بودم که خودم الآن نمیتونم هضمش کنم. در اوجِ عناد و لجاجت با مذهبیها به خاطر تناقضهایی که از نزدیک دیده بودم. وَ در اوجِ پیدا کردنِ پاسخِ حیرتهام در معنویتی که قبل از اون بحرانش رو داشتم.
خدا دستم و گرفت... آقا امام رضا جان نجاتم دادن... و اگرنه من با مذهبیها هزار هزار کیلومتر از دین دورتر میشدم! امام رضا جان نجاتم داد و من و برد دبیرستان خودش. دبیرستان امام رضا علیه السلام یه کتابخونهی غنی و بزرگ داشت. من دیگه مثلش و هنوز تو خفنترین مدارس ندیدم. وَ هرچه تو مدارس بالبال میزنم که اگه از نسل و تربیتش و بیادبیش و سطحی بودنش مینالید، باید کتاب در معرضشون قرار بدید، کسی نمیفهمه!
من ژنِ کتابخونی داشتم، بله، ژنتیک مهمه، اما یهو افتادم تو مدرسهای که یه کتابخونهی
زیبا
بزرگ
با میزهای فوق نوستالژی برای مطالعه
دو کتابدار فوق مهربان و اهل کتاب
و جامعِ کتابهای شاخههای مختلف داشت.
این ویژگیها رو تو کدوم مدرسه دیدید؟!
منِ نوجوان اهلِ نماز نبودم، اما اونجا آداب الصلوةِ امام خمینی رو دیدم!
مذهب و امام نداشتم، اما علیِ دکتر شریعتی رو اونجا دیدم!
تا اون سن حتی از کنارِ شبکهای که سخنرانی داشته باشه رد نشده بودم، وَ اونجا انسانِ کاملِ شهید مطهری رو دیدم.
دو قفسه زندگینامهی شهدا داشت، برعکسِ کتابخانهنماهای مدارس و مساجد و مراکزِ الآن، وَ من حتی یکیش و نخوندم!
اما پنج قفسه امام خمینی داشت... چندین قفسه مطهری... تمامِ آثارِ دکتر شریعتی... هر اثرِ ادبیای که امروز مذهبیا میترسن حتی اسمش و ببرن(!)
من تو شونزده سالگی کلیدر خوندم! بله خیلی بیپرده و زناشویی نوشته، اما من گنجینهی دانشی عمیق از تاریخِ حقیقیِ کشورم رو دارم که در سنِ نوجوونی بر حریرِ دلم ثبت شده.
از بیست و پنج به اینطرف هرچی میخونم یادم نمیمونه اما هرچه در سنِ دبیرستان خوندم رو هنوز یادمه!
صادق هدایت رو همونجا و تو همون سن خوندم. سرگذشتِ استعمار رو هم. ماجرای فلسطین رو هم. جغرافیای سیاسی. ادبیاتِ بدن.
من قبل از انتخاب حجاب، زندگینامهی حضرت زهرا سلام الله علیها خوندم، زنِ دکتر شریعتی خوندم. یکشبه هم چنانچه مذهبیا توقعش و دارن و خیال کردن پیغمبرن، محجبه نشدم! نه! بذرها توی نوجوونی کاشته شد... به مرور جوانه زد... ریشه دَووند... به بارنشست...
دین رو با دین شناختم. حق رو با حق.
و اگرنه اولین گروههای مذهبی که دیدمشون برای من مشمئزکنندهترین بشرِ عالَم بودن!
مذهبیهای بینظمِ پلشتِ بیسوادِ بیتخصصِ بهانهجوی سواستفادهگرِ دلنازکِ بیعرضه!
خلافِ هرچی که از دین خونده بودم...!
اولین یا دومین راهیان نورم رسیده بودم به آرامش اما بینِ آدمهایی که حتی دیدنشون سلبِ آرامشم بود!
دنبالِ دیده نشدن بودم. یادمه یه چفیه میبستم به صورتم تا زیرِ چشم. یه چفیه دیگه ازشون میگرفتم مینداختم رو سرم. عینک آفتابی هم میزدم.
سوژهی تمومِ عکاسها بودم! خصوصا که حجابمم درست نبود و آرایش هم اون موقعها داشتم...
از قحطیِ زندگیِ بیمعنایی رسیده بودم به معنا.
خیال میکردم معنا در ابزار و اشیاست.
روی تسبیحم تعصب داشتم. روی سجادهم. روی چادرنمازم. روی سنجاقسینهی اسمِ ائمهم. روی سربندم. روی پلاکم. روی قرآنم. روی عطرم. روی هرررررررررر شئ و ابزارِ معنوی که فکرش و بکنید!
پر شده بودم از تعلقات!
یه شبِ قدر حرم میخواستم برم، تا گلبرگهایی که از دوکوهه چیده بودم و خشک کرده بودم باید با من میبود. انگار که بدونِ اونا خدا دوستم نداره...
اما اربعین درستم کرد!
اولین سفرِ اربعین، مفاتیح برداشتم! چون دعای عرفهها رو تو مفاتیحم گریه کرده بودم و صفحاتِ عرفه چروک از گریههام بود و مطمئن بودم خدا با اون مفاتیح من رو میبخشه(!)
چادر نماز برداشتم... سجاده... عطر... لباسِ مخصوصِ نجف... مخصوصِ کربلا... پتو... تسبیح... سربند... اوووووو! روی همهشونم تعصب داشتم!
اونجا هم میرفتم اگه مثلا نمیشد یه بطری آب از حرم با خودم بیارم مشهد، معتقد بودم زیارتم قبول نیست و امام من و دوست ندارن(!)
اربعینرفتهها میدونن چه باری روی دوشم بوده... چه استهلاکی...
وَ فقط خدا و امام حسین علیه السلام میدونن سفر اول چی به من گذشت...
جوری پاهام تاول زد... جوری سرما خوردم و بدنم چرک کرد... که فقط یه آقا رو پرچم دادن دستش، من و یه معصومهنامی مثلِ من رو جدا از کاروان، وَ آرومتر و با مداراتر برسونه کربلا...
نه که بگی یهشبه! نههههه! بهمرور. بهمرور یه چیزایی رو فهمیدم...
فهمیدم خدای همهی مفاتیحها یکیه :)
ذکری که با انگشتای دستم میگم، همون ذکرِ دونههای تسبیحه... چادرِ سیاهِ روی سرم اگه پارهی تنم باشه و همیشه پاک، بالِ مشکیِ معراجِ نمازامه...
اون موقعها دیده بودم سجادهی آقا خیلی مختصره. سفید با یه مهر.
باز فهمیدم خدا در دسترستر از اونیه که خیال کردم اگه عطرم نباشه و گلبرگم نباشه و... نیست!
خواهش میکنم با درایت و بصیرت این نوشتهها رو بخون؛
مستحبات رو کنار نمیذارم. تا بتونم واجباتم رو با مستحبات دوست دارم. نمازم رو با مسواک و معطر. زیارتم رو با آدابش.
به هیچوجه فردی یا شاخصهی رفتاریای رو تمسخر نمیکنم مادامی که حرامی نباشه.
دارم تلاش میکنم معنا و مفهومِ عمیقتری رو برسونم:
رهایی از اتصالات.
من قبل از اربعین، تو نوجوونیم و نهجالبلاغهی آقای دشتی خونده بودم سبکباران زودتر میرسند،
اما در اربعین فهمیدمش!
از سبک شدنِ مادیات بگیر تاااااااا عمق دادن به معنویات بهجای اتصالات!
مادیات که مشخصه: از اون سفر اول حالا رسیدم به این نقطه که تنها یکدست لباسِ نو برای حرمها برمیدارم و بقیه لباسهای کهنهی طولِ سال که بعد از هر بار استفاده بریزم دور. یه جانماز کوچیک برای احترام به شعائر الهی در نگاه دیگران. وَ تمام.
قرآن خوندنم باشه با هر قرآنی از هر کسی و هر جایی. موبایلی هم نیستم. دو دقیقه تو موکبیم، قرآنِ بغلدستی. اتفاقا از فردگرایی رسیدم به دیگرگرایی. یعنی امیدم به قبولِ اون دو صفحه قرآنم بیشتره چون با قرآنِ کسی دیگه خوندم که نه با زبونش گناه کردم، نه با دست و پا و قلبش. به احترامِ اون خدا از منم میگذره :)
با دوستام وسایل ضروری رو تقسیم میکنیم: یکی صابون برای همه. یکی خمیردندون برای همه. یکی شامپو برای همه. یکی نخ-سوزن برای همه...
پارسال اربعین برگشتم مشهد کولهم خالی بود :) لباسام دور ریخته بود. یه دستم تنم بود :)
این به زندگیمم کشیده. یه وقتی دورم پر بود از ویترینی و تزئینی. مجسمه و زلمزیمبو. الآن تو وسعتِ اتاقم بعید میدونم قدرِ انگشتای یه دست غیر ضرور پیدا شه :)
بخوام برم یه جزیره مهران مدیری بپرسه سه تا چیز ببری چیه؟
لپتاپ برمیدارم قصه بنویسم،
فلاسک برمیدارم چای بخورم،
مهرِ کربلام و برمیدارم نماز بخونم.
اما رفعِ اتصالاتِ معنوی ینی چطور؟
من اندازهی موهای سرم زیارت عاشورا نذر دارم که باید بخونم!
اما اربعین به مرور یادم داد نذرام باید به دنیا خیر برسونه... یا بهجای طول و تفصیل، عمق و اخلاص داشته باشه...
تأکید میکنم که نمیگم نذر زیارت عاشورا نکنیم یا نذرای طولانی نه،
به اخلاص دعوت میکنم.
اینهمه زیارت عاشورای به گردنم رو از ترس، نذر میکردم! میگفتم اگه زیارت عاشورا نباشه خدا حاجتم و نمیده(!)
اما الآن با یه صلوات خدا حاجتروام میکنه!
هنوزم زیارت عاشورا نذر برمیدارم، اما نه دیگه از ترس، نه چون زیاد باشه یا وصل به امامی که خدا روش حساسه. نه. اونجایی که دلم وصل میشه به زیارت عاشورا انتخابش میکنم. و اگرنه نذرام یا صلواتی شده یا عملی. خدایا فلان حاجتم و بده، ده روز با رفیقم خوشاخلاقم. برای داداشم هدیه میخرم. سه روز نق زدنای مادرم و حتی اُف نمیگم. دو روز هیچ گمانِ سوئی به کسی نمیبرم.
یا مثلا خیال میکردم اگه تو حرم نماز زیارت نخونم زیارتم قبول نیست. رسیدم به اینکه بهترین راه سلوک و ریاضت و رشد و قبولیِ زیارت و موفقیت و اصصصصصلا همممممهچیز با هم،
همین نمازای واجبمه!
منم که خاکبرسر و دیر مسلمانشده... کلی قضا به گردنمه...
حالا مسجد کوفه و سهله میرم که کلی نماز مستحبیِ دو رکعتی داره، بهجای همهشون قضای صبح میخونم.