eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
این هم برای شمایی که پیام داده بودی چای روضه می‌خوای😊 کاش حقیقی توفیق داشتم چای روضه برات دم کنم؛ با دارچین و نبات، یه غنچه گل محمدی هم روش🌿 @sarbehrah
heydar-al-bayati-arbaeen-1402.mp3
زمان: حجم: 19.4M
شبِ آخره. تو خیال‌مون بایستیم کوچه باز کنیم مثلا وَ سینه بزنیم🖤 تونستین معنی این مداحی رو ببینید. زیبایی برای توصیفش کمه... پارسال پای موکبی تو مشّایه شربت گرفته بودم که از چند عمود جلوتر صدای بلندِ این مداحی اومد. خودم و رسوندم پای مانیتورِ بزرگی که کنارِ جاده بود و این مداحی رو با ترجمه پخش می‌کرد. شربت به‌دست جوری اشک‌ می‌ریختم که بقیه به خاطرِ اشکای من می‌ایستادن و مداحی رو می‌دیدن... یه حاجاقا کنار من ایستاد، چند دقیقه‌ای مداحی رو گوش داد... بعد یهو اونم زد زیر گریه... موکب‌داره گریه می‌کرد... ما هم گریه می‌کردیم... مشّایه! مشّایه! آه از یگانه‌های تکرارنشدنیِ مشّایه‌ی اربعین... @sarbehrah
چیزی تا اذان نمونده. بی‌خوابی زجرآوره، اما خوبی هم داره، یکی‌ش همین نماز صبحِ اولِ وقت. تا نماز شه از اربعین بنویسم. از امیدم برای صبح‌ها بلند شدن و تاریکی و بی‌خوابیِ شب‌ها رو تحمل کردن... از اثراتِ سلوکی‌ش نوشتم. از این‌که اربعین قشنگ آدم رو هم می‌زنه و گند و کثافتاش و بالا میاره. یه عمر به همه گفتیم ما صبوریم، ما مهربونیم، ما فداکاریم، بعد عمودِ پنجاه نرسیده، از دردِ پا و داغیِ آفتاب و ازدحامِ جمعیت صبرمون می‌شه نق زدن، مهربونی‌مون می‌شه تندی، فداکاری‌مون می‌شه خودخواهی(!) من قبل از ازدواجم حتما طرف رو می‌برم اربعین. اونجا راست و دروغش درمیاد :) اونجا ژستِ جنتلمن و باکلاسش درمیاد :) از اربعین خیلی دوستام و ریختم دور و گزیده‌هاشون و با هر اختلاف سلیقه‌ای بود حفظ کردم. اربعین سبکم کرد. به ضرورت‌م کرد. البته نه در حدِ اعلی و کمال. متأسفانه ویژگی‌های شمریّت تو من بیش از حرّیت هست... خدا سربه‌راهم کنه... اما نسبت به فاجعه‌ی قبل از اربعینم، خیلی رشد کردم الحمدلله.
مثلا من خیلی اتصالات داشتم. اولین یا دومین راهیان نوری که رفتم اولای آشناییم با دین بود. تو یه جوّی بودم که خودم الآن نمی‌تونم هضمش کنم. در اوجِ عناد و لجاجت با مذهبی‌ها به خاطر تناقض‌هایی که از نزدیک دیده بودم. وَ در اوجِ پیدا کردنِ پاسخِ حیرت‌هام در معنویتی که قبل از اون بحرانش رو داشتم. خدا دستم و گرفت... آقا امام رضا جان نجاتم دادن... و اگرنه من با مذهبی‌ها هزار هزار کیلومتر از دین دورتر می‌شدم! امام رضا جان نجاتم داد و من و برد دبیرستان خودش. دبیرستان امام رضا علیه السلام یه کتابخونه‌ی غنی و بزرگ داشت. من دیگه مثلش و هنوز تو خفن‌ترین مدارس ندیدم. وَ هرچه تو مدارس بال‌بال می‌زنم که اگه از نسل و تربیتش و بی‌ادبیش و سطحی بودنش می‌نالید، باید کتاب در معرض‌شون قرار بدید، کسی نمی‌فهمه! من ژنِ کتاب‌خونی داشتم، بله، ژنتیک مهمه، اما یهو افتادم تو مدرسه‌ای که یه کتابخونه‌ی زیبا بزرگ با میزهای فوق نوستالژی برای مطالعه دو کتاب‌دار فوق مهربان و اهل کتاب و جامعِ کتاب‌های شاخه‌های مختلف داشت. این ویژگی‌ها رو تو کدوم مدرسه دیدید؟! منِ نوجوان اهلِ نماز نبودم، اما اون‌جا آداب الصلوةِ امام خمینی رو دیدم! مذهب و امام نداشتم، اما علیِ دکتر شریعتی رو اونجا دیدم! تا اون سن حتی از کنارِ شبکه‌ای که سخنرانی داشته باشه رد نشده بودم، وَ اونجا انسانِ کاملِ شهید مطهری رو دیدم. دو قفسه زندگی‌نامه‌ی شهدا داشت، برعکسِ کتابخانه‌نماهای مدارس و مساجد و مراکزِ الآن، وَ من حتی یکیش و نخوندم! اما پنج قفسه امام خمینی داشت... چندین قفسه مطهری... تمامِ آثارِ دکتر شریعتی... هر اثرِ ادبی‌ای که امروز مذهبیا می‌ترسن حتی اسمش و ببرن(!) من تو شونزده سالگی کلیدر خوندم! بله خیلی بی‌پرده و زناشویی نوشته، اما من گنجینه‌ی دانشی عمیق از تاریخِ حقیقیِ کشورم رو دارم که در سنِ نوجوونی بر حریرِ دلم ثبت شده. از بیست و پنج به این‌طرف هرچی می‌خونم یادم نمی‌مونه اما هرچه در سنِ دبیرستان خوندم رو هنوز یادمه! صادق هدایت رو همون‌جا و تو همون سن خوندم. سرگذشتِ استعمار رو هم. ماجرای فلسطین رو هم. جغرافیای سیاسی. ادبیاتِ بدن. من قبل از انتخاب حجاب، زندگی‌نامه‌ی حضرت زهرا سلام الله علیها خوندم، زنِ دکتر شریعتی خوندم. یک‌شبه هم چنان‌چه مذهبیا توقعش و دارن و خیال کردن پیغمبرن، محجبه نشدم! نه! بذرها توی نوجوونی کاشته شد... به مرور جوانه زد... ریشه دَووند... به بارنشست... دین رو با دین شناختم. حق رو با حق. و اگرنه اولین گروه‌های مذهبی که دیدم‌شون برای من مشمئزکننده‌ترین بشرِ عالَم بودن! مذهبی‌های بی‌نظمِ پلشتِ بی‌سوادِ بی‌تخصصِ بهانه‌جوی سواستفاده‌گرِ دل‌نازکِ بی‌عرضه! خلافِ هرچی که از دین خونده بودم...! اولین یا دومین راهیان نورم رسیده بودم به آرامش اما بینِ آدم‌هایی که حتی دیدن‌شون سلبِ آرامشم بود! دنبالِ دیده نشدن بودم. یادمه یه چفیه می‌بستم به صورتم تا زیرِ چشم. یه چفیه دیگه ازشون می‌گرفتم می‌نداختم رو سرم. عینک آفتابی هم می‌زدم. سوژه‌ی تمومِ عکاس‌ها بودم! خصوصا که حجابمم درست نبود و آرایش هم اون موقع‌ها داشتم... از قحطیِ زندگیِ بی‌معنایی رسیده بودم به معنا. خیال می‌کردم معنا در ابزار و اشیاست. روی تسبیحم تعصب داشتم. روی سجاده‌م. روی چادرنمازم. روی سنجاق‌سینه‌ی اسمِ ائمه‌م. روی سربندم. روی پلاکم. روی قرآنم. روی عطرم. روی هرررررررررر شئ و ابزارِ معنوی که فکرش و بکنید! پر شده بودم از تعلقات! یه شبِ قدر حرم می‌خواستم برم، تا گلبرگ‌هایی که از دوکوهه چیده بودم و خشک کرده بودم باید با من می‌بود. انگار که بدونِ اونا خدا دوستم نداره... اما اربعین درستم کرد!
اولین سفرِ اربعین، مفاتیح برداشتم! چون دعای عرفه‌ها رو تو مفاتیحم گریه کرده بودم و صفحاتِ عرفه چروک از گریه‌هام بود و مطمئن بودم خدا با اون مفاتیح من رو می‌بخشه(!) چادر نماز برداشتم... سجاده... عطر... لباسِ مخصوصِ نجف... مخصوصِ کربلا... پتو... تسبیح... سربند... اوووووو! روی همه‌شونم تعصب داشتم! اونجا هم می‌رفتم اگه مثلا نمی‌شد یه بطری آب از حرم با خودم بیارم مشهد، معتقد بودم زیارتم قبول نیست و امام من و دوست ندارن(!) اربعین‌رفته‌ها می‌دونن چه باری روی دوشم بوده... چه استهلاکی... وَ فقط خدا و امام حسین علیه السلام می‌دونن سفر اول چی به من گذشت... جوری پاهام تاول زد... جوری سرما خوردم و بدنم چرک کرد... که فقط یه آقا رو پرچم دادن دستش، من و یه معصومه‌نامی مثلِ من رو جدا از کاروان، وَ آروم‌تر و با مداراتر برسونه کربلا... نه که بگی یه‌شبه! نههههه! به‌مرور. به‌مرور یه چیزایی رو فهمیدم... فهمیدم خدای همه‌ی مفاتیح‌ها یکیه :) ذکری که با انگشتای دستم می‌گم، همون ذکرِ دونه‌های تسبیحه... چادرِ سیاهِ روی سرم اگه پاره‌ی تنم باشه و همیشه پاک، بالِ مشکیِ معراجِ نمازامه... اون موقع‌ها دیده بودم سجاده‌ی آقا خیلی مختصره. سفید با یه مهر. باز فهمیدم خدا در دسترس‌تر از اونیه که خیال کردم اگه عطرم نباشه و گلبرگم نباشه و... نیست! خواهش می‌کنم با درایت و بصیرت این نوشته‌ها رو بخون؛ مستحبات رو کنار نمی‌ذارم. تا بتونم واجباتم رو با مستحبات دوست دارم. نمازم رو با مسواک و معطر. زیارتم رو با آدابش. به هیچ‌وجه فردی یا شاخصه‌ی رفتاری‌ای رو تمسخر نمی‌کنم مادامی که حرامی نباشه. دارم تلاش می‌کنم معنا و مفهومِ عمیق‌تری رو برسونم: رهایی از اتصالات. من قبل از اربعین، تو نوجوونیم و نهج‌البلاغه‌ی آقای دشتی خونده بودم سبکباران زودتر می‌رسند، اما در اربعین فهمیدمش! از سبک شدنِ مادیات بگیر تاااااااا عمق دادن به معنویات به‌جای اتصالات! مادیات که مشخصه: از اون سفر اول حالا رسیدم به این نقطه که تنها یک‌دست لباسِ نو برای حرم‌ها برمی‌دارم و بقیه لباس‌های کهنه‌ی طولِ سال که بعد از هر بار استفاده بریزم دور. یه جانماز کوچیک برای احترام به شعائر الهی در نگاه دیگران. وَ تمام. قرآن خوندنم باشه با هر قرآنی از هر کسی و هر جایی. موبایلی هم نیستم. دو دقیقه تو موکبیم، قرآنِ بغل‌دستی. اتفاقا از فردگرایی رسیدم به دیگرگرایی. یعنی امیدم به قبولِ اون دو صفحه قرآنم بیشتره چون با قرآنِ کسی دیگه خوندم که نه با زبونش گناه کردم، نه با دست و پا و قلبش. به احترامِ اون خدا از منم می‌گذره :) با دوستام وسایل ضروری رو تقسیم می‌کنیم: یکی صابون برای همه. یکی خمیردندون برای همه. یکی شامپو برای همه‌. یکی نخ-سوزن برای همه... پارسال اربعین برگشتم مشهد کوله‌م خالی بود :) لباسام دور ریخته بود. یه دستم تنم بود :) این به زندگیمم کشیده. یه وقتی دورم پر بود از ویترینی و تزئینی. مجسمه و زلم‌زیمبو. الآن تو وسعتِ اتاقم بعید می‌دونم قدرِ انگشتای یه دست غیر ضرور پیدا شه :) بخوام برم یه جزیره مهران مدیری بپرسه سه تا چیز ببری چیه؟ لپ‌تاپ برمی‌دارم قصه بنویسم، فلاسک برمی‌دارم چای بخورم، مهرِ کربلام و برمی‌دارم نماز بخونم. اما رفعِ اتصالاتِ معنوی ینی چطور؟ من اندازه‌ی موهای سرم زیارت عاشورا نذر دارم که باید بخونم! اما اربعین به مرور یادم داد نذرام باید به دنیا خیر برسونه... یا به‌جای طول و تفصیل، عمق و اخلاص داشته باشه... تأکید می‌کنم که نمی‌گم نذر زیارت عاشورا نکنیم یا نذرای طولانی نه، به اخلاص دعوت می‌کنم. این‌همه زیارت عاشورای به گردنم رو از ترس، نذر می‌کردم! می‌گفتم اگه زیارت عاشورا نباشه خدا حاجتم و نمیده(!) اما الآن با یه صلوات خدا حاجت‌روام می‌کنه! هنوزم زیارت عاشورا نذر برمی‌دارم، اما نه دیگه از ترس، نه چون زیاد باشه یا وصل به امامی که خدا روش حساسه. نه. اونجایی که دلم وصل میشه به زیارت عاشورا انتخابش می‌کنم. و اگرنه نذرام یا صلواتی شده یا عملی. خدایا فلان حاجتم و بده، ده روز با رفیقم خوش‌اخلاقم. برای داداشم هدیه می‌خرم. سه روز نق زدنای مادرم و حتی اُف نمی‌گم. دو روز هیچ گمانِ سوئی به کسی نمی‌برم. یا مثلا خیال می‌کردم اگه تو حرم نماز زیارت نخونم زیارتم قبول نیست. رسیدم به این‌که بهترین راه سلوک و ریاضت و رشد و قبولیِ زیارت و موفقیت و اصصصصصلا همممممه‌چیز با هم، همین نمازای واجبمه! منم که خاک‌برسر و دیر مسلمان‌شده... کلی قضا به گردنمه... حالا مسجد کوفه و سهله می‌رم که کلی نماز مستحبیِ دو رکعتی داره، به‌جای همه‌شون قضای صبح می‌خونم.
تو هر حرمی برم و هِرّم بگیره نماز بخونم، قضای نمازام و می‌خونم. این‌قدر بصیرت دارید که بفهمید نماز زیارت و مستحب رو نهی نمی‌کنم و خودم هم تا بتونم بهش می‌پردازم، اما مسیرِ مستقیم و اصلِ زیارت رو در ادای واجباتم می‌دونم. مثلا هر روزی که کمتر دلتنگِ امام حسین علیه السلام می‌شم، بررسی می‌کنم می‌بینم نمازام مشکل داشته. نمازام و می‌چسبم؛ رزقِ معرفت بهم می‌دن. این تحولات رو از کجا به یادگار دارم؟ کی تغییرم داده؟ کجا زندگیم و زیرورو کرده؟ اربعین.
📮با سختی‌های اربعین چه کنیم؟ ۱. مدیریت کنیم: بخشی از سختی‌های اربعین به خودمون برمی‌گرده. مثلِ بیماری‌. هرکس از بدنش حداقل‌شناختی داره. من می‌دونم سرم یخ بزنه، سرما خوردم، یا بینی‌م به شدت نسبت به باد حساسه. گرسنگی بکشم معده‌م می‌سوزه. پرخوری کنم، گرما شدید باشه گوارشم بهم می‌ریزه. هرکس واکنش‌ش نسبت به خوراکی‌ها هم براش معلومه. مثلا من می‌دونم بیرون از خونه شیر بخورم، روزم و سخت شب می‌کنم. کاه از خودم نیست، کاهدون که از خودمه😜 این مسأله کاااااااااااملا جدی و مهمه. من مریضی‌های اربعین رو دیدم و مبرهنه که نود درصدشون دستِ خودِ آدماست. من تا سه ـــ چهار سالِ پیش دست رد به موکبی نمی‌زدم! یک کیلو بامیه‌عراقی تو مشّایه خوردم :) نوش جونم :) ولی بعدش کارم به آمپول و سرم کشید. خب سه ـــ چهار ساله شعور به خرج می‌دم، مراقبِ شکمم هستم که از زیارت نیفتم. پارسال کله‌پاچه دیدم که عاشقشم اما نخوردم😭 چون گرما شدید بود و نباید از پا می‌افتادم. یا چندین ساله به حمام برسم، بدنم و فقط دوش می‌گیرم. سرم و نمی‌شورم که با باد کولرگازی‌های عراقی سرما نخورم. لباس کهنه‌ی دورریختنی زیاد می‌برم تعویض لباس رو بیشتر می‌کنم. موهام کثیف نشه، محکم می‌بافم و دست نمی‌زنم، همیشه هم آماده‌باش و با روسری می‌خوابم آخ نمی‌گه تا ته سفر. مشکلاتم و شناسایی کردم و هرچی به خودم مربوطه، مدیریت.
📮با سختی‌های اربعین چه کنیم؟ ۲. جایگزین پیدا کردم: یه سری مشکلات دستِ من نیست، اما قابلِ چاره است. مثلا دستشویی با آفتابه خیلی وحشتناکه :( ولی خب تاچند سالِ پیش که اربعین ایرانیزه نشده بود (وَ کاش هرگز نمی‌شد...) عراق به ندرت تو‌ مشّایه سرویس بهداشتیِ شلنگ‌دار داشت. طرف تا مضطر نمی‌شد استفاده نمی‌کرد. خب من زبلی می‌کردم می‌رفتم از دور و اطراف شلنگای قطور و بزرگِ آبیاریِ زمین و شستشوی جاده‌شون و می‌کشیدم میاوردم دستشویی 😂 همیشه و تو همه موکبام هست😂 بچه‌ها روده‌بُر می‌شدن از خنده وقتی من و با شلنگی به ابعادِ شلنگای آتش‌نشانی می‌دیدن😂😂😂 یا مثلا می‌دیدم ناهارا اغلب قیمه نجفیه و روش یه وجب روغن، خب زبلی می‌کردم قبل از ناهار هرجا غذای بی روغن می‌دادن و تو گرما خراب نمی‌شد می‌گرفتم که وقت ناهار بخورم. یا مشهدی‌بازی درمیاوردم می‌گفتم ساندویچ رو دو نونه بزنن که نونش بمونه برای ظهرم. یا نسبت به شستشوی ظروف‌شون وسواس داشتم خودم می‌رفتم قاشقم و قبل از استفاده می‌شستم. به شاگردامم همیشه می‌گم؛ کار نشد نداره😊
📮با سختی‌های اربعین چه کنیم؟ ۳. مسؤول می‌شدم: یه چیزایی به روحیه‌ی آدم برمی‌گرده. یعنی روحی و روانیه. من جدا از شخصیتِ لیدری که دارم، در مسؤولیت خیلی مقاوم‌تر و مستحکم‌ترم. شما من و تابستون بکُش، آب بریز روم، کنارِ سرم عروسی بگیر، خروس بذار تو گوشم بخونه، محاله پنجِ صبح بیدار شم😂 اما مسؤولِ اردو جهادی بودم؛ بعد از خاموشیِ نیروهام خودم می‌رفتم جلسه با مسؤولِ آقا. تا یک و دوی شب بیدار بودم. از اون‌ور باید چهار و نیم پا می‌شدم محیط رو مهیای ورودِ آقا کنم برای نماز جماعت. بعدش نیروهام می‌خوابیدن و من باید کارای شخصیم و می‌کردم و چای صبحانه می‌ذاشتم و کم‌کم بچه‌هام و بیدار کنم. تو طولِ روز دربدوبدو و بی‌استراحت. یعنی یه زمانِ فشرده روزی سه ساعت خواب! بدونِ آلارمِ موبایل، دقیییییق ساعتِ چهار و نیم بدنم بیدار بود😂 خب من از این ویژگیم چرا استفاده نکنم؟! دیدم تاولای مشّایه لنگ و علیلم می‌کنه و درد می‌کشم، یا رسما مسؤولیت از کاروان می‌گیرم یا خودم و مثلِ مسؤول‌ها در کار می‌ندازم. مثلِ نیمه‌شعبان علمدار می‌شم، مسؤول اجرایی می‌شم. بدنم دردها رو قوی‌تر تحمل می‌کنه. اون‌وقت با مچِ پای آسیب‌دیده هم می‌تونم دویست عمود بدوم دنبالِ گمشده. یا تو خونه جیرجیرک ببینم، مارمولک ببینم برادرم و می‌فرستم خط مقدم. اما تو اردو جهادی ملخ‌کُشِ بچه‌ها من بودم! تو بلوچستان مارمولک شکار می‌کردم قدِ کفِ دست😂 دیدم مسؤولینِ آقا در کاروان‌ها درکی از سرویس بهداشتی مناسب برای خانم‌ها ندارن، خودم افتادم جلو، با بدوبدو و هی از این موکب به اون موکب سرکشی کردن، جای تمیز و مناسب رو پیدا می‌کردم. سرِ این چیزا هرکی با من سفر بیاد خیالش راحته، چون حواسم به همه‌چی هست. خب اینا هم مشکلِ رفقا و دوستام و همسفرام و حل کرد، هم مسائلِ خودم و.
📮با سختی‌های اربعین چه کنیم؟ ۴. توسل می‌کنم: یه سری سختی‌ها هم دیگه از دستِ من و مدیریتِ من خارجه. مثلا ازدحامِ جمعیت. من نمی‌تونم بگم اربعین نمی‌رم، به‌جاش بعد از اربعین می‌رم زیارت. نه! اربعین نشونه‌ی مؤمنه، نه زیارتای دیگه. اربعین تجمعِ حزب اللهه، نه وقتای دیگه. من نمی‌تونم بزرگترین رویدادِ سیاسی، مذهبی، اجتماعی، روانشناسی، جغرافیایی،...ِ عالمِ اسلام رو کنار بذارم که خط روم نیفته! باشه غیر اربعین می‌رم زیارت اما اربعین میام که شعائر الهی رو عظمت بدم. اربعین زیارت نیست! من به هیچ‌کس نمی‌گم اربعین زیارته! نه! اربعین تکلیفه. از کجا معلوم؟ برای روشن شدن تکلیف باید به قرآن و اهل بیت برگشت دیگه! احادیثش هست. صحبت‌های ولی فقیه هم هست. شما دیدید امام خامنه‌ای درباره‌ی زیارت کربلا در عاشورا صحبت کنن؟! یا در غدیر؟! یا شبِ عیدِ نوروز؟! نه! اما به کرّات از زیارت اربعین صحبت کردن و این پیاده‌روی رو عظیم و مؤثر دونستن. اربعین راااااااحت‌ترین و سریع‌ترین و عظیم‌ترین فرصتِ تبادلِ فرهنگی و انقلابیه‌. مقاومت بخشیش از اربعین کشور به کشور صادر شد. آمریکایی‌هایی که امروز برای فلسطین قد علم کردن، چندین سال پیش با اربعین آشنا شدن. اربعین وهنی که از اسلام تو دل‌های غرب کاشته بودن که مسلمون‌ها تروریست و وحشی‌ان رو شکست. کجای دنیا آدماش خونه و زندگی و دار و ندارشون و به رایگان در اختیارت می‌ذارن؟! ما سه روز مشّایه‌ایم، ده روز عراقیم، می‌دونید برای این زیرساخت‌ها عراق دو‌ ماه و حتی بیشتر درگیره؟! الان تابستونه اما قدیم ما اسکان مدرسه می‌رفتیم، طفلیا تو ایام مدرسه دو‌ ماه مدارس تعطیل بود! خیابونا ترافیکه! شرایط غیر عادیه! اونم نه کشورِ در رفاهی مثل ایران یا هرجای دیگه؛ عراق! عراقی که سه ساله از داعش راحت شده... قبلش آمریکایی‌ها... قبلش بعث عراق... قبلش طوایف... قبلش... همیشه درگیرِ جنگ! من ناراحت می‌شم ایرانی‌ها اونجا به اوضاعِ زندگیِ عراقیا پوزخند می‌زنن... واقعا دستم بود، هرکی عراقیا رو مسخره می‌کرد می‌بردمش وسط جنگ سال‌ها زندگی کنه، بعد ببینم چند مرده حلاجه! مثل افغانستانی‌های عزیز نیستن که کشورشون و رها کنن و تو کلیپاشون از نافِ ایران و اروپا وطنم وطنم سر بدن(!) موندن پای کشورشون. افغانستان داعش داشت؟! ببخشید! اون‌قدری مطالعه و جستجو کردم که بدونم هیچ وحشی‌ای داعش و ساواک و منافقین نمی‌شه! من پایان‌نامه ارشدم درباره‌ی سیستم آموزشی افغانستانه به خاطر دانش‌آموزای نازنینِ افغانستانیم که همیشه در کلاس‌هام چندتایی‌شون هستن. لیستِ مخاطبینِ ایمیلم کلی معلمِ افغانستانیِ ساکن در افغانستان دارم. افغانستان کجا یک ساعتِ زندگی با داعش و اسرائیل رو داشته؟! اما نموندن! پای کشورشون نموندن! روی کشورشون هم غالبا تعصبِ جاهلی دارن و سریع هر نقدی رو دعوا می‌گیرن چون وجدان‌درد دارن و می‌دونن چه کردن... اما عراق موند... غزه موند... فلسطین موند... بله تک‌وتوک مهاجرت داریم، اما بحثم کلان هست. اینا موندن و جنگیدن و زندگی از دست دادن... وَ با همون وضع، میزبانِ بزرگترین راهپیماییِ مذهبیِ جهان شدن! ازدحامه؟ هزااااااار الحمدلله! دورِ امام حسین علیه السلام دیگه خلوت نیست... حسین علیه السلام رو غریب می‌پسندی که راحت باشی؟! یه چیزایی رو توسل کن. آقا امام حسین! خودت اربعین رو‌ برای من و همه زائرات بابرکت کن. مادی و معنوی. مشکلات رو برامون سهل کن و ما رو صبور و مدبّر. از کرامتِ شما به دوره به زائرت سخت بگذره. اگه رشد و آزمونی هم هست، خودت هوام و داشته باش رفوزه نشم. من بچه‌ی بدِ بدقلق! شما دستم و حتی اگه کشیدم، رها نکن.