اولین سفرِ اربعین، مفاتیح برداشتم! چون دعای عرفهها رو تو مفاتیحم گریه کرده بودم و صفحاتِ عرفه چروک از گریههام بود و مطمئن بودم خدا با اون مفاتیح من رو میبخشه(!)
چادر نماز برداشتم... سجاده... عطر... لباسِ مخصوصِ نجف... مخصوصِ کربلا... پتو... تسبیح... سربند... اوووووو! روی همهشونم تعصب داشتم!
اونجا هم میرفتم اگه مثلا نمیشد یه بطری آب از حرم با خودم بیارم مشهد، معتقد بودم زیارتم قبول نیست و امام من و دوست ندارن(!)
اربعینرفتهها میدونن چه باری روی دوشم بوده... چه استهلاکی...
وَ فقط خدا و امام حسین علیه السلام میدونن سفر اول چی به من گذشت...
جوری پاهام تاول زد... جوری سرما خوردم و بدنم چرک کرد... که فقط یه آقا رو پرچم دادن دستش، من و یه معصومهنامی مثلِ من رو جدا از کاروان، وَ آرومتر و با مداراتر برسونه کربلا...
نه که بگی یهشبه! نههههه! بهمرور. بهمرور یه چیزایی رو فهمیدم...
فهمیدم خدای همهی مفاتیحها یکیه :)
ذکری که با انگشتای دستم میگم، همون ذکرِ دونههای تسبیحه... چادرِ سیاهِ روی سرم اگه پارهی تنم باشه و همیشه پاک، بالِ مشکیِ معراجِ نمازامه...
اون موقعها دیده بودم سجادهی آقا خیلی مختصره. سفید با یه مهر.
باز فهمیدم خدا در دسترستر از اونیه که خیال کردم اگه عطرم نباشه و گلبرگم نباشه و... نیست!
خواهش میکنم با درایت و بصیرت این نوشتهها رو بخون؛
مستحبات رو کنار نمیذارم. تا بتونم واجباتم رو با مستحبات دوست دارم. نمازم رو با مسواک و معطر. زیارتم رو با آدابش.
به هیچوجه فردی یا شاخصهی رفتاریای رو تمسخر نمیکنم مادامی که حرامی نباشه.
دارم تلاش میکنم معنا و مفهومِ عمیقتری رو برسونم:
رهایی از اتصالات.
من قبل از اربعین، تو نوجوونیم و نهجالبلاغهی آقای دشتی خونده بودم سبکباران زودتر میرسند،
اما در اربعین فهمیدمش!
از سبک شدنِ مادیات بگیر تاااااااا عمق دادن به معنویات بهجای اتصالات!
مادیات که مشخصه: از اون سفر اول حالا رسیدم به این نقطه که تنها یکدست لباسِ نو برای حرمها برمیدارم و بقیه لباسهای کهنهی طولِ سال که بعد از هر بار استفاده بریزم دور. یه جانماز کوچیک برای احترام به شعائر الهی در نگاه دیگران. وَ تمام.
قرآن خوندنم باشه با هر قرآنی از هر کسی و هر جایی. موبایلی هم نیستم. دو دقیقه تو موکبیم، قرآنِ بغلدستی. اتفاقا از فردگرایی رسیدم به دیگرگرایی. یعنی امیدم به قبولِ اون دو صفحه قرآنم بیشتره چون با قرآنِ کسی دیگه خوندم که نه با زبونش گناه کردم، نه با دست و پا و قلبش. به احترامِ اون خدا از منم میگذره :)
با دوستام وسایل ضروری رو تقسیم میکنیم: یکی صابون برای همه. یکی خمیردندون برای همه. یکی شامپو برای همه. یکی نخ-سوزن برای همه...
پارسال اربعین برگشتم مشهد کولهم خالی بود :) لباسام دور ریخته بود. یه دستم تنم بود :)
این به زندگیمم کشیده. یه وقتی دورم پر بود از ویترینی و تزئینی. مجسمه و زلمزیمبو. الآن تو وسعتِ اتاقم بعید میدونم قدرِ انگشتای یه دست غیر ضرور پیدا شه :)
بخوام برم یه جزیره مهران مدیری بپرسه سه تا چیز ببری چیه؟
لپتاپ برمیدارم قصه بنویسم،
فلاسک برمیدارم چای بخورم،
مهرِ کربلام و برمیدارم نماز بخونم.
اما رفعِ اتصالاتِ معنوی ینی چطور؟
من اندازهی موهای سرم زیارت عاشورا نذر دارم که باید بخونم!
اما اربعین به مرور یادم داد نذرام باید به دنیا خیر برسونه... یا بهجای طول و تفصیل، عمق و اخلاص داشته باشه...
تأکید میکنم که نمیگم نذر زیارت عاشورا نکنیم یا نذرای طولانی نه،
به اخلاص دعوت میکنم.
اینهمه زیارت عاشورای به گردنم رو از ترس، نذر میکردم! میگفتم اگه زیارت عاشورا نباشه خدا حاجتم و نمیده(!)
اما الآن با یه صلوات خدا حاجتروام میکنه!
هنوزم زیارت عاشورا نذر برمیدارم، اما نه دیگه از ترس، نه چون زیاد باشه یا وصل به امامی که خدا روش حساسه. نه. اونجایی که دلم وصل میشه به زیارت عاشورا انتخابش میکنم. و اگرنه نذرام یا صلواتی شده یا عملی. خدایا فلان حاجتم و بده، ده روز با رفیقم خوشاخلاقم. برای داداشم هدیه میخرم. سه روز نق زدنای مادرم و حتی اُف نمیگم. دو روز هیچ گمانِ سوئی به کسی نمیبرم.
یا مثلا خیال میکردم اگه تو حرم نماز زیارت نخونم زیارتم قبول نیست. رسیدم به اینکه بهترین راه سلوک و ریاضت و رشد و قبولیِ زیارت و موفقیت و اصصصصصلا همممممهچیز با هم،
همین نمازای واجبمه!
منم که خاکبرسر و دیر مسلمانشده... کلی قضا به گردنمه...
حالا مسجد کوفه و سهله میرم که کلی نماز مستحبیِ دو رکعتی داره، بهجای همهشون قضای صبح میخونم.
تو هر حرمی برم و هِرّم بگیره نماز بخونم، قضای نمازام و میخونم.
اینقدر بصیرت دارید که بفهمید نماز زیارت و مستحب رو نهی نمیکنم و خودم هم تا بتونم بهش میپردازم،
اما مسیرِ مستقیم و اصلِ زیارت رو در ادای واجباتم میدونم.
مثلا هر روزی که کمتر دلتنگِ امام حسین علیه السلام میشم، بررسی میکنم میبینم نمازام مشکل داشته. نمازام و میچسبم؛ رزقِ معرفت بهم میدن.
این تحولات رو از کجا به یادگار دارم؟
کی تغییرم داده؟
کجا زندگیم و زیرورو کرده؟
اربعین.
📮با سختیهای اربعین چه کنیم؟
۱. مدیریت کنیم:
بخشی از سختیهای اربعین به خودمون برمیگرده. مثلِ بیماری. هرکس از بدنش حداقلشناختی داره. من میدونم سرم یخ بزنه، سرما خوردم، یا بینیم به شدت نسبت به باد حساسه. گرسنگی بکشم معدهم میسوزه. پرخوری کنم، گرما شدید باشه گوارشم بهم میریزه.
هرکس واکنشش نسبت به خوراکیها هم براش معلومه. مثلا من میدونم بیرون از خونه شیر بخورم، روزم و سخت شب میکنم.
کاه از خودم نیست، کاهدون که از خودمه😜
این مسأله کاااااااااااملا جدی و مهمه. من مریضیهای اربعین رو دیدم و مبرهنه که نود درصدشون دستِ خودِ آدماست.
من تا سه ـــ چهار سالِ پیش دست رد به موکبی نمیزدم! یک کیلو بامیهعراقی تو مشّایه خوردم :) نوش جونم :) ولی بعدش کارم به آمپول و سرم کشید. خب سه ـــ چهار ساله شعور به خرج میدم، مراقبِ شکمم هستم که از زیارت نیفتم.
پارسال کلهپاچه دیدم که عاشقشم اما نخوردم😭 چون گرما شدید بود و نباید از پا میافتادم.
یا چندین ساله به حمام برسم، بدنم و فقط دوش میگیرم. سرم و نمیشورم که با باد کولرگازیهای عراقی سرما نخورم. لباس کهنهی دورریختنی زیاد میبرم تعویض لباس رو بیشتر میکنم. موهام کثیف نشه، محکم میبافم و دست نمیزنم، همیشه هم آمادهباش و با روسری میخوابم آخ نمیگه تا ته سفر. مشکلاتم و شناسایی کردم و هرچی به خودم مربوطه، مدیریت.
📮با سختیهای اربعین چه کنیم؟
۲. جایگزین پیدا کردم:
یه سری مشکلات دستِ من نیست، اما قابلِ چاره است.
مثلا دستشویی با آفتابه خیلی وحشتناکه :( ولی خب تاچند سالِ پیش که اربعین ایرانیزه نشده بود (وَ کاش هرگز نمیشد...) عراق به ندرت تو مشّایه سرویس بهداشتیِ شلنگدار داشت. طرف تا مضطر نمیشد استفاده نمیکرد.
خب من زبلی میکردم میرفتم از دور و اطراف شلنگای قطور و بزرگِ آبیاریِ زمین و شستشوی جادهشون و میکشیدم میاوردم دستشویی 😂 همیشه و تو همه موکبام هست😂 بچهها رودهبُر میشدن از خنده وقتی من و با شلنگی به ابعادِ شلنگای آتشنشانی میدیدن😂😂😂
یا مثلا میدیدم ناهارا اغلب قیمه نجفیه و روش یه وجب روغن، خب زبلی میکردم قبل از ناهار هرجا غذای بی روغن میدادن و تو گرما خراب نمیشد میگرفتم که وقت ناهار بخورم. یا مشهدیبازی درمیاوردم میگفتم ساندویچ رو دو نونه بزنن که نونش بمونه برای ظهرم.
یا نسبت به شستشوی ظروفشون وسواس داشتم خودم میرفتم قاشقم و قبل از استفاده میشستم.
به شاگردامم همیشه میگم؛ کار نشد نداره😊
📮با سختیهای اربعین چه کنیم؟
۳. مسؤول میشدم:
یه چیزایی به روحیهی آدم برمیگرده. یعنی روحی و روانیه. من جدا از شخصیتِ لیدری که دارم، در مسؤولیت خیلی مقاومتر و مستحکمترم.
شما من و تابستون بکُش، آب بریز روم، کنارِ سرم عروسی بگیر، خروس بذار تو گوشم بخونه،
محاله پنجِ صبح بیدار شم😂
اما مسؤولِ اردو جهادی بودم؛ بعد از خاموشیِ نیروهام خودم میرفتم جلسه با مسؤولِ آقا. تا یک و دوی شب بیدار بودم. از اونور باید چهار و نیم پا میشدم محیط رو مهیای ورودِ آقا کنم برای نماز جماعت. بعدش نیروهام میخوابیدن و من باید کارای شخصیم و میکردم و چای صبحانه میذاشتم و کمکم بچههام و بیدار کنم. تو طولِ روز دربدوبدو و بیاستراحت. یعنی یه زمانِ فشرده روزی سه ساعت خواب!
بدونِ آلارمِ موبایل، دقیییییق ساعتِ چهار و نیم بدنم بیدار بود😂
خب من از این ویژگیم چرا استفاده نکنم؟!
دیدم تاولای مشّایه لنگ و علیلم میکنه و درد میکشم، یا رسما مسؤولیت از کاروان میگیرم یا خودم و مثلِ مسؤولها در کار میندازم. مثلِ نیمهشعبان علمدار میشم، مسؤول اجرایی میشم. بدنم دردها رو قویتر تحمل میکنه. اونوقت با مچِ پای آسیبدیده هم میتونم دویست عمود بدوم دنبالِ گمشده.
یا تو خونه جیرجیرک ببینم، مارمولک ببینم برادرم و میفرستم خط مقدم. اما تو اردو جهادی ملخکُشِ بچهها من بودم! تو بلوچستان مارمولک شکار میکردم قدِ کفِ دست😂
دیدم مسؤولینِ آقا در کاروانها درکی از سرویس بهداشتی مناسب برای خانمها ندارن، خودم افتادم جلو، با بدوبدو و هی از این موکب به اون موکب سرکشی کردن، جای تمیز و مناسب رو پیدا میکردم. سرِ این چیزا هرکی با من سفر بیاد خیالش راحته، چون حواسم به همهچی هست.
خب اینا هم مشکلِ رفقا و دوستام و همسفرام و حل کرد، هم مسائلِ خودم و.
📮با سختیهای اربعین چه کنیم؟
۴. توسل میکنم:
یه سری سختیها هم دیگه از دستِ من و مدیریتِ من خارجه.
مثلا ازدحامِ جمعیت.
من نمیتونم بگم اربعین نمیرم، بهجاش بعد از اربعین میرم زیارت.
نه! اربعین نشونهی مؤمنه، نه زیارتای دیگه. اربعین تجمعِ حزب اللهه، نه وقتای دیگه. من نمیتونم بزرگترین رویدادِ سیاسی، مذهبی، اجتماعی، روانشناسی، جغرافیایی،...ِ عالمِ اسلام رو کنار بذارم که خط روم نیفته! باشه غیر اربعین میرم زیارت اما اربعین میام که شعائر الهی رو عظمت بدم.
اربعین زیارت نیست!
من به هیچکس نمیگم اربعین زیارته!
نه!
اربعین تکلیفه. از کجا معلوم؟
برای روشن شدن تکلیف باید به قرآن و اهل بیت برگشت دیگه! احادیثش هست. صحبتهای ولی فقیه هم هست.
شما دیدید امام خامنهای دربارهی زیارت کربلا در عاشورا صحبت کنن؟! یا در غدیر؟! یا شبِ عیدِ نوروز؟!
نه!
اما به کرّات از زیارت اربعین صحبت کردن و این پیادهروی رو عظیم و مؤثر دونستن.
اربعین راااااااحتترین و سریعترین و عظیمترین فرصتِ تبادلِ فرهنگی و انقلابیه. مقاومت بخشیش از اربعین کشور به کشور صادر شد. آمریکاییهایی که امروز برای فلسطین قد علم کردن، چندین سال پیش با اربعین آشنا شدن. اربعین وهنی که از اسلام تو دلهای غرب کاشته بودن که مسلمونها تروریست و وحشیان رو شکست.
کجای دنیا آدماش خونه و زندگی و دار و ندارشون و به رایگان در اختیارت میذارن؟! ما سه روز مشّایهایم، ده روز عراقیم، میدونید برای این زیرساختها عراق دو ماه و حتی بیشتر درگیره؟! الان تابستونه اما قدیم ما اسکان مدرسه میرفتیم، طفلیا تو ایام مدرسه دو ماه مدارس تعطیل بود! خیابونا ترافیکه! شرایط غیر عادیه!
اونم نه کشورِ در رفاهی مثل ایران یا هرجای دیگه؛
عراق!
عراقی که سه ساله از داعش راحت شده... قبلش آمریکاییها... قبلش بعث عراق... قبلش طوایف... قبلش... همیشه درگیرِ جنگ!
من ناراحت میشم ایرانیها اونجا به اوضاعِ زندگیِ عراقیا پوزخند میزنن... واقعا دستم بود، هرکی عراقیا رو مسخره میکرد میبردمش وسط جنگ سالها زندگی کنه، بعد ببینم چند مرده حلاجه!
مثل افغانستانیهای عزیز نیستن که کشورشون و رها کنن و تو کلیپاشون از نافِ ایران و اروپا وطنم وطنم سر بدن(!)
موندن پای کشورشون.
افغانستان داعش داشت؟! ببخشید! اونقدری مطالعه و جستجو کردم که بدونم هیچ وحشیای داعش و ساواک و منافقین نمیشه!
من پایاننامه ارشدم دربارهی سیستم آموزشی افغانستانه به خاطر دانشآموزای نازنینِ افغانستانیم که همیشه در کلاسهام چندتاییشون هستن. لیستِ مخاطبینِ ایمیلم کلی معلمِ افغانستانیِ ساکن در افغانستان دارم.
افغانستان کجا یک ساعتِ زندگی با داعش و اسرائیل رو داشته؟!
اما نموندن! پای کشورشون نموندن! روی کشورشون هم غالبا تعصبِ جاهلی دارن و سریع هر نقدی رو دعوا میگیرن چون وجداندرد دارن و میدونن چه کردن...
اما عراق موند... غزه موند... فلسطین موند... بله تکوتوک مهاجرت داریم، اما بحثم کلان هست.
اینا موندن و جنگیدن و زندگی از دست دادن...
وَ با همون وضع، میزبانِ بزرگترین راهپیماییِ مذهبیِ جهان شدن!
ازدحامه؟ هزااااااار الحمدلله! دورِ امام حسین علیه السلام دیگه خلوت نیست...
حسین علیه السلام رو غریب میپسندی که راحت باشی؟!
یه چیزایی رو توسل کن.
آقا امام حسین! خودت اربعین رو برای من و همه زائرات بابرکت کن. مادی و معنوی. مشکلات رو برامون سهل کن و ما رو صبور و مدبّر. از کرامتِ شما به دوره به زائرت سخت بگذره. اگه رشد و آزمونی هم هست، خودت هوام و داشته باش رفوزه نشم. من بچهی بدِ بدقلق! شما دستم و حتی اگه کشیدم، رها نکن.
این روزا اینطوری میگذره که بچهها از تو دیوار هی به این کاروان و اون کاروان زنگ میزنن و شرایط رو میپرسن.
اگه گزینهای هزینه و تاریخ و شرایطش مناسب باشه، شماره رو میدن من.
من در نقشِ مامانی که میخواد بچههاش و بفرسته اربعین، زنگ میزنم و همون سؤالایی که بچهها پرسیدن رو، دقیقتر و با تهلهجهی مشهدی دوباره میپرسم.
مسؤولِ کاروان خانوم باشه هی میگم «قربانتان بُرُم شمام جا خواهرُم، اینا ره امانت مُخوام بسپارُم دستتان، تو رو خدا همهچیتان معلوم بشَه»،
وَ اگه آقا بود مدام میگم «شمام برادرِ مو، اینام دخترا شما. غمِ غِذا و جای خواب نِدِرَن، بینِ شهرا اتوبوسشان امن بشَه، با خودتان بشَن، غریب نمونن یهوقت»!
بعد که خوووووووب تهتوی کاروان و درآوردم و میخوام قطع کنم، طرف میپرسه بچههاتون چند سالهان؟
میگم دخترِ بزرگترم ۳۳ سالشه و بقیه هم همین حدود😂 وَ خداحافظی میکنم و اون و تو شوکی که بهش وارد کردم تنها میذارم😂😄
نیمهشعبانم همین کار و کردیم. تو کربلا همسرِ مسوول کاروان ازمون پرسید مادرِ کدومتون ما رو بازجویی کرد؟!
وقتی شرحِ ماوقع دادیم، قیافهش دیدنی بود😂😂😂
#عاقلانهیعاشقانه
#اربعین
یانگوم از دخترش میپرسه بزرگ شدی میخوای چه کاره شی؟
میگه مامان.
میخوام مثل تو یه مامانِ مهربون شم، هم آشپزیم خوب باشه، هم به همه کمک کنم بیمارا رو خوب کنم.
(آشپزِ قصر بودن، پزشکِ شهر بودن، در سایهی مهربانیِ یه مادر ارزش میگیره... نه مادری در سایهی شغلها و منصبها!)
یک نمونه کارِ فرهنگیِ تمیز و جذاب❤️
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
کِی شد مرداد نمیدونم!
حقیقت اینه که من هنوز تو شبِ امتحانِ کشوریِ فارسیِ نهمام موندم...
حقیقت وَ واقعا حقیقت اینه که خواب و خوراکم بیشتر شده اما خستگیِ برگههای مدرسه هنوز تو تنمه...
افتادیم تو انتخابات و نفهمیدیم کِی شد مرداد!
من حتی یادم نمیاد وقتی سرم شلوغ بود دوست داشتم تابستون شه که چه کار کنم...
حقیقت اینه که شنبه شونزدهم آدمبهدورترین حالت در من حلول کرد و اگه از مادر و برادرم بپرسید از شونزدهم تا امروز چند کلمه حرف زدم، تعدادِ دقیق بهتون میگن چون کمه...
کمتر بیرون رفتم که کمتر آدم ببینم... حتی دوستی قدیمی از زنجان اومد مشهد و من دیدنش نرفتم...
حقیقت اینه که واقعا و حقیقتا واقعا، تنها امیدم تو این روزها اربعینه... شبهای مشّایه...
حقیقت اینه که یه سربهبیابون گذاشتنِ اساسی نیاز دارم...
هی نوشتم و کمتر حرف زدم. هی نوشتم و کمتر آفتابی شدم. هی نوشتم و فعلا طاقتِ دیدنِ معمولیِ کسی رو هم ندارم، چه برسه به گفتوشنود باهاش...
حقیقت اینه که اینترنتِ ماهانه رو از شانزدهم تا امروز، سه بار تمدید کردم... بس که فیلم دیدم... فیلمهایی که هیچکدوم دردِ حقیقتها رو کم نکرد...
بیعقلی کردم و از همون شب اولِ محرم، کتابِ «علی»ِ دکتر شریعتی رو هم دست گرفتم...
حقیقت اینه که به رنجهام اضافه شد...
حقیقت اینه که مسجدِ محله که تو انتخابات یهو دراش باز شد و با مردم حرف زد، دوباره دراش بسته است و نماز به نماز باز میشه و حوصلهی مردم رو هم نداره... کووووو تا چهار سالِ دیگه که بخواد قربونصدقهی مردم بره تا رأی بگیره(!)
حقیقت اینه که گولّهی بهمنِ سکولاریزه شدن، از اون بالا قِل خورد و شروع شد...
حقیقت اینه که امروز تنفیذِ آقای پزشکیانه... وَ آغازِ برنامههای ظریف...
شد دیگه! مبارکمون باشه(!)
آقای رئیسی دیگه لازم نیست حرص و جوشِ کارِ مردم رو بزنه و واجب رو به مسؤولین یادآوری کنه و مستحبِ اربعینشون رو گوشزد...
آقای رئیسی یکم استراحت کنه... گرچه اونطرف هم داره حرص و جوشِ مردم رو میزنه...
مردم.
مردم!
این عجیبترین و پیچیدهترین آزمون.
ما مردم.
مردمِ علیِ بعد از پیغمبر...
مردمِ عاشورای حسین...
مردمِ غیبتِ امام زمان...
مردمِ جمهوری اسلامی ایران...
حرفی نمیمونه...
گوشبهحرفِ آقام.
هرچی آقا بگن.
@sarbehrah
سهراهیِ گاز رو که فقط گاز به خاطرِ فندکِ اتومات بهش وصله، دیروز از برق کشیدم و برای روشن کردنِ گاز کبریت گذاشتم دمِ دست.
سهراهیِ کولرِ خودم و خاموش کردم و از دیروز طبقه پایین زندگی میکنم.
سهراهیِ تلویزیون و رایانهی برادرم رو از برق کشیدم و نه خودم تلویزیون دیدم، نه گذاشتم برادرم بازی کنه. خودم کتاب دست گرفتم و اون و نشوندم پای تست زدن.
با موبایلم کمتر کار میکنم، نورِ صفحهش و کم کردم، اینترنت و وقتی کاری ندارم میبندم که دیرتر باتری خالی کنه و نیاز به شارژ نداشته باشه.
راه میرم و هر برقی که روشنه رو خاموش میکنم.
همهشونم نیت میکنم به خاطر امام زمان روحی له الفدا و منابعِ کشورِ شیعه.
مامان میخواست ماشین لباسشویی روشن کنه لباسا رو بشوره، تا سهشنبه قدغن کردم و دیدم شب یواشکی نشسته با دست میشوره!
حوصلهی توضیح دادنِ اینکه همین مواردِ کوچولو کوچولو چه کمکی به مصرفِ بهینهی برق میکنه ندارم و از روشِ دیکتاتوری استفاده کردم.
تبیین باشه بعد، مُردم اینقدر برای کارایی که یه جو عقل میگه درسته، تبیین کردم و ملت جذبِ کارایی شدن که من امتحان کردم از بچههای کلاس اولی پرسیدم و میدونستن بده(!)
یه بلاگرِ دیپلمهای که افسردگی داره و یه روز تراپی و باشگاهش کنسل شه، تا شب سه بار میخواد خودکشی کنه بهشون بگه سه دور برقص، شراب بخور، خودت و بنداز تو چاه، با اشتیاق قبول میکنن و انجام میدن(!)
اما بگی یه صفحه قرآنِ روزانه بخون و نمازات اولِ وقت باشه، میگن سندت کو؟! از کجا معلوم اینا راسته؟! کی گفته اثر داره؟! بر چه مبنایی این حرف و میزنی؟! مگه سطحِ سوادت چقدره؟! خودت زندگیت سالمه مگه؟!...
@sarbehrah