eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یانگوم از دخترش میپرسه بزرگ شدی میخوای چه کاره شی؟ میگه مامان. میخوام مثل تو یه مامانِ مهربون شم، هم آشپزیم خوب باشه، هم به همه کمک کنم بیمارا رو‌ خوب کنم. (آشپزِ قصر بودن، پزشکِ شهر بودن، در سایه‌ی مهربانیِ یه مادر ارزش می‌گیره... نه مادری در سایه‌ی شغل‌ها و منصب‌ها!) یک نمونه کارِ فرهنگیِ تمیز و جذاب❤️ @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
کِی شد مرداد نمی‌دونم! حقیقت اینه که من هنوز تو شبِ امتحانِ کشوریِ فارسیِ نهمام موندم... حقیقت وَ واقعا حقیقت اینه که خواب و خوراکم بیشتر شده اما خستگیِ برگه‌های مدرسه هنوز تو تنمه... افتادیم تو انتخابات و نفهمیدیم کِی شد مرداد! من حتی یادم نمیاد وقتی سرم شلوغ بود دوست داشتم تابستون شه که چه کار کنم... حقیقت اینه که شنبه شونزدهم آدم‌به‌دورترین حالت در من حلول کرد و اگه از مادر و برادرم بپرسید از شونزدهم تا امروز چند کلمه حرف زدم، تعدادِ دقیق بهتون می‌گن چون کمه... کمتر بیرون رفتم که کمتر آدم ببینم... حتی دوستی قدیمی از زنجان اومد مشهد و من دیدنش نرفتم... حقیقت اینه که واقعا و حقیقتا واقعا، تنها امیدم تو این روزها اربعینه... شب‌های مشّایه... حقیقت اینه که یه سربه‌بیابون گذاشتنِ اساسی نیاز دارم... هی نوشتم و کمتر حرف زدم. هی نوشتم و کمتر آفتابی شدم. هی نوشتم و فعلا طاقتِ دیدنِ معمولیِ کسی رو هم ندارم، چه برسه به گفت‌وشنود باهاش... حقیقت اینه که اینترنتِ ماهانه رو از شانزدهم تا امروز، سه بار تمدید کردم... بس که فیلم دیدم... فیلم‌هایی که هیچ‌کدوم دردِ حقیقت‌ها رو کم نکرد... بی‌عقلی کردم و از همون شب اولِ محرم، کتابِ «علی»ِ دکتر شریعتی رو هم دست گرفتم... حقیقت اینه که به رنج‌هام اضافه شد... حقیقت اینه که مسجدِ محله که تو انتخابات یهو دراش باز شد و با مردم حرف زد، دوباره دراش بسته است و نماز به نماز باز می‌شه و حوصله‌ی مردم رو هم نداره... کووووو تا چهار سالِ دیگه که بخواد قربون‌صدقه‌ی مردم بره تا رأی بگیره(!) حقیقت اینه که گولّه‌ی بهمنِ سکولاریزه شدن، از اون بالا قِل خورد و شروع شد... حقیقت اینه که امروز تنفیذِ آقای پزشکیانه... وَ آغازِ برنامه‌های ظریف... شد دیگه! مبارکمون باشه(!) آقای رئیسی دیگه لازم نیست حرص و جوشِ کارِ مردم رو بزنه و واجب رو به مسؤولین یادآوری کنه و مستحبِ اربعین‌شون رو گوشزد... آقای رئیسی یکم استراحت کنه... گرچه اون‌طرف هم داره حرص و جوشِ مردم رو می‌زنه... مردم. مردم! این عجیب‌ترین و پیچیده‌ترین آزمون. ما مردم. مردمِ علیِ بعد از پیغمبر... مردمِ عاشورای حسین... مردمِ غیبتِ امام زمان... مردمِ جمهوری اسلامی ایران... حرفی نمی‌مونه... گوش‌به‌حرفِ آقام. هرچی آقا بگن. @sarbehrah
سه‌راهیِ گاز رو که فقط گاز به خاطرِ فندکِ اتومات بهش وصله، دیروز از برق کشیدم و برای روشن کردنِ گاز کبریت گذاشتم دمِ دست. سه‌راهیِ کولرِ خودم و خاموش کردم و از دیروز طبقه‌ پایین زندگی می‌کنم. سه‌راهیِ تلویزیون و رایانه‌ی برادرم رو از برق کشیدم و نه خودم تلویزیون دیدم، نه گذاشتم برادرم بازی کنه. خودم کتاب دست گرفتم و اون و نشوندم پای تست زدن. با موبایلم کمتر کار می‌کنم، نورِ صفحه‌ش و کم کردم، اینترنت و وقتی کاری ندارم می‌بندم که دیرتر باتری خالی کنه و نیاز به شارژ نداشته باشه. راه می‌رم و هر برقی که روشنه رو خاموش می‌کنم. همه‌شونم نیت می‌کنم به خاطر امام زمان روحی له الفدا و منابعِ کشورِ شیعه. مامان می‌خواست ماشین لباسشویی روشن کنه لباسا رو بشوره، تا سه‌شنبه قدغن کردم و دیدم شب یواشکی نشسته با دست می‌شوره! حوصله‌ی توضیح دادنِ این‌که همین مواردِ کوچولو کوچولو چه کمکی به مصرفِ بهینه‌ی برق می‌کنه ندارم و از روشِ دیکتاتوری استفاده کردم. تبیین باشه بعد، مُردم این‌قدر برای کارایی که یه جو عقل می‌گه درسته، تبیین کردم و ملت جذبِ کارایی شدن که من امتحان کردم از بچه‌های کلاس اولی پرسیدم و می‌دونستن بده(!) یه بلاگرِ دیپلمه‌‌ای که افسردگی داره و یه روز تراپی و باشگاهش کنسل شه، تا شب سه بار می‌خواد خودکشی کنه بهشون بگه سه دور برقص، شراب بخور، خودت و بنداز تو چاه، با اشتیاق قبول می‌کنن و انجام می‌دن(!) اما بگی یه صفحه قرآنِ روزانه بخون و نمازات اولِ وقت باشه، می‌گن سندت کو؟! از کجا معلوم اینا راسته؟! کی گفته اثر داره؟! بر چه مبنایی این حرف و می‌زنی؟! مگه سطحِ سوادت چقدره؟! خودت زندگیت سالمه مگه؟!... @sarbehrah
سربه‌راه
سه‌راهیِ گاز رو که فقط گاز به خاطرِ فندکِ اتومات بهش وصله، دیروز از برق کشیدم و برای روشن کردنِ گاز
سال‌ها قبل چند تا خونواده رفته بودیم گردش. چقدر از گردش‌های خونوادگی بیزارم و چاره‌ای جز صله‌ی رحم نیست... باغِ فوق‌العاده سرسبزی بود سمتِ زُشکِ مشهد. همه‌ی فسق‌وفجورهای عقیدتی و احکامی و سیاسی‌شون به کنار، پوستِ هندونه رو پرت می‌کردن تو دشت. خواستم با عملم نهی از منکر کنم. بلند شدم رفتم با دستِ خودم، کثافات‌شون و جمع کردم تو کیسه‌زباله. ازم تشکر کردن و قربون‌صدقه‌م رفتن و شروع کردن به چیپس و پفک خوردن و پوستاش و رها کردن تو دشت(!) نهی از منکرِ لسانی کردم و تذکر دادم می‌تونن بدونِ آسیب زدن به طبیعت خوش بگذرونن. بعد از ناهار مردشون به همه گفت این دختر خیلی به دردِ جامعه می‌خوره، سالمه و دلسوز. عاقله و تحصیل‌کرده. همه‌شون تأیید کردن و من و برای دسته‌بیل‌های الدنگ‌شون خواستگاری کردن و شروع کردن تخمه شکستن و پوستاش و رو دامنِ زیبای دشت تُف کردن(!) تصمیم گرفتم منم نظرم و نسبت بهشون بگم! گفتم از نظرِ من شماها انسان‌های احمقی هستید. البته از نظرِ منطقی، انسان نیستید، صرفا حیواناتِ ناطق هستید. درست رو تشخیص می‌دید، اما خوی حیوانی‌تون به سبکِ زندگی‌تون غالبه. چون سرشتِ حیوانی دارید، نمی‌تونید رفتارهای انسانیِ متناسب با کالبدِ انسانی داشته باشید. مسأله عناد یا لجاجت‌تون نیست، مسأله ظرفیتِ شماست. ظرفیتِ حیوانی، گنجایشِ مظروفِ انسانی نداره. @sarbehrah
با یه تصویرِ لطیف و زنانه از کارِ دستِ مادرم که امید به زندگی رو در من شکوفا می‌کنه❣ می‌خوام حرف‌های تلخ رو ادامه بدم: تدریج! قبلا هم ازش نوشتم...
طرف قبل از ازدواجش پوششِ کامل و تیره داشت. مقیّد و اصولی. بعد از ازدواج هنوزم مقیّده، اما برای این‌که تو خونواده‌ی شوهر بالاخره مرتب‌تر و به‌روزتر دیده شه، به‌جای چادرِ ساده، چادرِ نگین‌دار می‌پوشه و به‌جای روسریِ تیره، روسریِ رنگِ شاد. یا دوستی دارم درس‌خون و مقیّد و اصولی. اصولی یعنی می‌دونه فرقِ دانشگاه دولتی با غیردولتی (با هر اسمی) چیه. تا ارشد رو از فردوسی گرفت و سرِ دکتری خیلی اذیت‌ش کردن. هی مصاحبه ردش می‌کردن. استادهای سکولار در فردوسی روی خوش به دانشجوهای حزب‌اللهی نشون نمی‌دن... چندین سال هی آزمون داد و هی رفت مصاحبه و از دانشگاه فردوسی کوتاه نیومد... اما در آخرین دیدار داشت به دانشگاه‌های دیگه هم فکر می‌کرد و می‌گفت مهم مدرک دکتراست که بگیرم دیگه... تدریجِ فردی. برای فرد ارزش‌هایی بی‌سروصدا و یواش‌یواش، کم‌رنگ می‌شن وَ جاشون و می‌دن به غیرارزش‌ها... کم‌کم از خودش می‌پرسه من که گناه و حرامی نمی‌کنم! چادر سرمه! فقط نگین‌دار... من که درسم و می‌خونم! فقط آزاد یا پیام نور یا دولتیِ بی‌اعتبارِ یه شهرِ دور...
هم‌سنِ من باشید یادتونه چند سالِ پیش حرم در ورودی‌ها و داخلِ صحن‌ها، حتی به نازک بودنِ جوراب هم حساس بود... تذکر می‌داد و جوراب می‌داد به زائر! دیروز حرم بودم و سیلِ زوّاری رو می‌دیدم که جورابِ کالج دارن با شلوار کوتاه و مچِ پای کلی زن که در معرضِ دیده با صرف نظر از حجاب چادر و روسری که غصه شده در حرم... من کنکوری بودم، خاله‌م یه بار به مادرم گفت این بچه خودش و کُشت، فوقش فردوسی نیاورد بفرستش آزاد. اون موقع دانشگاه آزاد فحش بود... مادرم از جا پرید و گفت خدا نکنه! یا فردوسی یا عروسش می‌کنم! اما همین پریشب داشت می‌گفت دخترِ فاطمه خانم «ماشاءالله» دانشگاه آزاد قبول شده(!) وقتی بهش گفتم دانشگاه آزاد قبولی نمی‌خواد، هر خنگولی پول داشته باشه می‌تونه بره، یه چیزایی از گذشته‌ها یادش افتاد! پنج سالِ پیش با یه کلاسِ دهمی تو دبیرستان از اساس چالش داشتم. روش تدریسم خشن بود. مادرِ یکی از دخترا اومده بود اعتراض. یادمه وقتی واردِ دفتر شدم جلوی پام بلند شد. بعد نشست و اعتراض کرد. معلمی در جامعه شأنیت داشت. اما حالا شأنیتِ جامعه شده ناخن‌کاری(!) تدریجِ اجتماعی. برای جامعه ارزش‌هایی بی‌سروصدا و یواش‌یواش، کم‌رنگ می‌شن وَ جاشون و می‌دن به غیرارزش‌ها... کم‌کم عموم از خودش می‌پرسه ما که گناه و حرامی نمی‌کنیم! جوراب پامونه، حالا روی پا و مچِ پا دیده شه عیبی نداره... اومده حرم نور می‌گیره... درس می‌خونه دیگه... بینِ اون‌که از لذت‌ها خودش و محروم کرده و اساسی درس خونده و کنکور رتبه آورده و دولتی قبول شده، با اون‌که همه دوراش و زده و حالا با پول مدرک گرفته فرقی نیست... مهم شاغل بودن و پول درآوردنه! معلم و ناخن‌کار فرقی نداره!
کدوم خطرناک‌تره؟ فرد یا اجتماع؟
چرا از ظریف بدم میاد؟!