eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
حتی اگه بچه داشتم، با ضدآفتاب و نوشیدن مایعات و سایه‌بون و کلاه و چتر مراقب بودم نسوزه لباسِ غیر مشکی تنش نمی‌کردم... خودم که دیگه جای خود! لباس روشن و رنگی و باز و لختی نمی‌برم. عراقی‌ها در پوشش ضعف‌هایی دارن؛ موهای قلمبه، لباسای تنگ اما ایام اربعین همه‌شون مشکی‌پوشن! حتی نوزاد بغل‌شون! خیلی هم حساسن روی این مساله. حرمت نگه داریم. هیچ طوری‌مون هم نمی‌شه. موی کوتاه دختر رو بد می‌دونن... آرایش کردن رو قبیح... روی نماز اول وقت هم حساسن. اگه خواستیم چیزی از ایران رو بهشون انتقال بدیم؛ احترام و ادب و وقار و متانت و دیانت باشه! ما بچه‌های سیدعلی خامنه‌ای هستیم... وَ شوربختانه خودمون حالی‌مون نیست این یعنی چی... اما اونا می‌دونن سیدعلی خامنه‌ای کیه... مهمه چطور نماینده‌ای باشیم...
سربه‌راه
راهنمایی که بودم بدون هیچ آموزشی جوری بدمینتون بازی می‌‌کردم که تو پارک دورمون جمع می‌شدن به تماشا.
حضور در میادین بین‌المللی به‌عنوان یک امر مقبول عمومی، یک فرصت فرهنگی و سیاسی، یک ضرورت ملی محسوب می‌شه و همراهی حاکمیت با شرایط اون اجتناب‌ناپذیر و تأثیرگذاره. این دلیل اهمیت المپیک که چرا پس آقا گفتن براشون دعا می‌کنن. غرور ملی‌مون وسطه و عزت پرچم‌مون. من هم دعا می‌کنم. دعا می‌کنم در هر عرصه‌ای پرچمِ من بالا باشه. مردمِ من بدرخشن. اما بها دادن بهش تا این حد که اخبارش و دنبال کنیم و پیگیرش باشیم و زندگی وقفش کنیم، بده! چرا بده؟ چون اصلا بحث ورزش و سلامتی که تو دین سفارش شده نیست! المپیک؛ یه عرصه‌ی جهانی برای مقایسه‌ی بدن‌هاست! قدرتِ بدنی! اومانیسمِ جدیده! توش روحیات و اخلاق و انسانیت نیست! افتتاحیه‌ش و مگه ندیدین؟! پیامبر بودن برای المپیکی که توش اسرائیل تحت‌الحفظ حضور داره... هم‌جنس‌گراها حضور دارن... ترنس‌ها، شیطان‌پرست‌ها، فرقه‌ها... مرده خودش و زن جا می‌زنه و طلای بوکس زنان رو می‌گیره و زن‌های احمق دنبال برابری جنسیتی‌ان... پیامبر بودن برای این المپیک خوشحال بودن؟! اسلام ما رو برای پیشرفت می‌خواد، المپیک پس‌رفت به عصر گلادیاتورهاست! اونی که قوی‌تره، پیروزه! البته نیت‌ها می‌تونه همه‌چیز رو تغییر بده اما قالب و کلیت رو نمی‌شه انکار کرد. بانوان هم عرض کردم؛ فقط یچی تن‌شونه، حجاب ندارن! من افتخارم اینه که با چادرِ سرم قله فتح می‌کنم، تو دریا آب‌بازی می‌کنم، کار کردم و درس خوندم و نذاشتم برهنه‌ها شاگرداول شن، چرا باید به دختری افتخار کنم که پوشش نداره؟! دوم شده، اول شده! خب؟ ملاک زن در اسلام چیه؟! هرجا دنیای اومانیسم می‌خواد من رو مردّد کنه، من بلدم چطور خودم رو محکم کنم. از خودم می‌پرسم حضرت زهرا سلام الله علیها بودن تو این المپیک شرکت می‌کردن؟ این‌طوری شرکت می‌کردن؟ با این پوشش؟ حضرت زینب سلام الله علیها بودن استند آپ کمدی خندوانه شرکت می‌کردن؟ حضرت خدیجه سلام الله علیها بودن برای سلامتی، باشگاه می‌رفتن؟ اگر تسلیم باشید که اسلام نسخه‌ای فرازمانی و فرامکانی و برای همه‌ی نسل‌هاست، با این سؤالا بی هیچ بهانه‌ای تکلیف‌تون مشخص می‌شه. ببینید! یه چیزایی با هم نمی‌خونه؛ یه گوشه از دنیا داره نسل‌کشی اتفاق می‌افته... وَ در گوشه‌ای از دنیا مردم دارن سرگرم می‌شن... نمی‌دونم روشنه یا نه؟ من از اهل ورزش بودنم نوشتم که بدونید چه بسا از شما ورزشکارتر باشم، پس ضد ورزش نیستم! اما ماجرای المپیک... الآن... در این برهه از تاریخ... خیلی متفاوت شده...
لپ‌تاپ جلوم بازه که قصه‌م و تموم کنم و اِسراء رو از جنونِ جنگ و خون نجات بدم. وُرد رو می‌بندم و فایلِ عکس‌هام و باز می‌کنم. راهیان نور... جهادی... اربعین... مدرسه... کوه... هیئت... حرم... بسیج... اعتکاف... طرح... دوره... مزار شهید... هیچ‌کدوم از عکسام به قشنگیِ این عکسِ فائزه نیست. حالا شما بهم بخند ولی من اصرار دارم که تا یه عکسِ قشنگ از خودت نندازی، شهید نمی‌شی! عکسِ قشنگِ شهادت‌پسند ها! نه قشنگِ رنگ‌ولعاب‌دارِ دنیاپسند! فایلام و گشتم؛ هنوز چنین عکسی ندارم...
وَ اما مسأله این است که سینه‌چاکانِ علی غالباً نهج‌البلاغه را نخوانده‌اند :)
بله نصب کردم ارز اربعین بگیرم.‌ اکانتم از چند سالِ پیش که با حسینیه هنر کار می‌کردم و راه ارتباطی‌شون بله بود، کلی پیام داشت. می‌خونم و پاسخ‌نداده همه رو یه‌جا حذف می‌کنم. وضعیت می‌ذارم که به مامان یاد بدم چطور ازم باخبر باشه و منّتِ پسرا رو نکشه؛ پارسال بال‌بال زده بود بله براش نصب کنن از من خبر بگیره و اونا مثل من حوصله‌ی آموزش ندارن، امروز_فردا کرده بودن و من دیگه برگشته بودم! بعد روبیکا نصب می‌کنم که اونم برای اربعین داشته باشم. روبیکا قبلا صفحه داشتم. وقتی فعال بود پنجاه_شصت نفر دنبالم بودن، الآن ولی شده بودن صد و خرده‌ای نفر(!) برای صفحه‌ی غیرفعال(!) کل پست‌هام و پاک کردم و صفحه رو صفر. هیچ‌کسم دنبال نمی‌کردم و دنبال‌شونده‌م صفر بود. کلللللی پیام داشتم که خوندم و پاسخ‌نداده پاک کردم. برای مامان نصب کردم و بهش یاد دادم. باید تا هستم باهاش کار کنم که خوب یاد بگیره و علیلِ کسی نباشه. ایتا هم یه گروه بهم اضافه شده که فعلا واجبه. برای منِ خلوت همه‌ی اینا خیلی زیاده! من یه اسکولِ دهه‌شصتی‌ام! نوجوونیم رو در انتظارِ پستچی گذروندم که کِی بشه نیمه‌ی ماه و برام مجله و نامه‌ بیاره! من بچه‌ی دایال‌آپم! قبضِ تلفنِ آخرِ ماه، یعنی بابام حسااااااابی دعوام می‌کرد و من باز یواشکی وبلاگ می‌نوشتم! با رفیقم که دوست شدم به هم پیامک می‌دادیم... زنگ می‌زدیم... دیگه مجازیِ مجازی‌مون ایمیل بود! دلتنگِ هم می‌شدیم، هم و می‌دیدیم. هنوزم دلتنگِ هرکی بشم می‌رم می‌بینمش و هرکی دلتنگمه باید بیاد ببینه من و! مامانِ دوقلوها رو برای همین بعد از بیست سال دوستی و زمین تا آسمون تفاوت‌های فکری_عقیدتی رها نکردم؛ مراعاتِ سرشلوغیم و می‌کنه... ازم توقع نداره... وَ هر دو ماه درست شبی که بهش فکر می‌کنم، پیام می‌ده و شفاف و مختصر می‌نویسه دلمون برات تنگ شده، یه روز بیا ببینیم هم رو. وَ من حتما همه‌ی وقت‌های دنیا رو دست‌کاری می‌کنم که برم و با خودش و دوقلوها وقت بگذرونیم. امشب تو بله و روبیکا چندین پیام داشتم که نوشته بودن دلتنگتم(!) وَ من پوزخندمی‌زدم که با پیام رفع شد؟! دلتنگیِ مجازی لیاقتِ پاسخ نداره! به مسخرگیِ صله‌ی رحمِ خونوادگی با گروه‌های دورهمیِ مجازیه(!) اتاقِ من خلوته. لپ‌تاپم خلوت. موبایلم خلوت. همه‌چیز مختصر و مفید. یادم نمیاد تا حالا جز با یه کوله سفر رفته باشم! ایتای من یه گروه داره و فقط همونایی که صحبتا و دعواها و دیدارهامون با هم حقیقیه و گروه هم جایی برای هماهنگیِ همینا. ایتای من یه کانال داره و همین‌جایی که نوشتن‌گاهِ منه. هر پیامِ شخصی بعد از خوندن پاک می‌شه. همه‌چیز تمیز و خلوت. «من» مسلطم به ورودی‌های زندگیم. تنها محلِ ناگریز و ناگزیرِ شلوغ و غیر قابل کنترلم که کمتر حریفش می‌شم و ازش فراری‌ام؛ شاد! اما حالا موبایلم پر از اپلیکیشن شده... از فرداست که خبرِ پیوستنم به بله و روبیکا دیده می‌شه و مجازی‌های به‌دردنخور شروع می‌کنن پیام زدن(!) از این‌که موبایلم به من امیر باشه متنفرم! از در بند بودن متنفرم! از این‌که اپلیکیشن‌ها برام تصمیم بگیرن حالا باید به کدوم‌شون سر بزنم متنفرم! شلوغی روحم و پریشان می‌کنه. ایامِ انتخابات که پیام‌های همگانی می‌دادم خیلی مسخره بود! من از حیاتی‌ترین مسأله‌ی روز نوشته بودم و طرف پشتِ سرِ هم پیام می‌داد فلانی خودتی؟! بی‌معرفت چی شده یادِ ما کردی؟! من می‌خوندم و جواب نمی‌دادم معرفتم رو هر جایی خرج نمی‌کنم! می‌خوندم و پاک می‌کردم. مهم عقیده‌م بود و انتخابات. نه خوش‌وبش با آدمایی که سالی یه بار هوس می‌کنن سلامی کنن! یا در جوابِ تبیینِ من و آمادگی برای مباحثه، طرف عکسِ بچه‌ش و می‌فرستاد که سلااااام خاله! وای خدای من! چه روزهای زجرآوری بود اون‌همه ارتباطات با آدم‌ها... اجبار در رابطه فقط ارحام هستن. بقیه مادامی که سیّالِ زندگیت نباشن، تزیینی و بی‌فایده‌ان. مختصر و مفید بودن رو دوست دارم. مختصر یعنی به اندازه و ضرورت. مفید یعنی سودرسان و به‌موقع. دو تا دورت باشن اما به‌دردبخور. نه صد تا و بی‌خاصیت! این جزیره‌های مجازی هم یه‌روز متحد می‌شه... دیگه سروش و ایتا و بله و روبیکا و فلان نیست... این کثرت‌های بی‌وحدت... بالاخره به وحدتِ متکثّر می‌رسن.
من ماهی‌ام اما به سرم شور نهنگ است این برکه‌ی بی‌حوصله اندازه‌ی من نیست
صدای مردانه و لحنِ کوبنده‌ی حیدر البیاتی رو نیازمندم! بسّه دیگه این‌همه مسخرگی... بریم مشّایه.
سربه‌راه
خطواتِ شیطان رو فهمیدیم. حالا چه کار کنیم گیر نیفتیم؟ از لغو دوری کنیم. لغو یعنی چی؟ هر چیزِ بی
برای نوشتنِ قصه‌م میام کتابخونه عمومی. هر روز آروم و فوق‌العاده مناسب برای تمرکز و تخیّل و نوشتنه. امروز از صبح یه دختره اومده که مثلا زبان بخونه. الآن ساعت چنده؟ سه ظهر. تو بگو این تا الآن یه صفحه خونده باشه، نخونده! دمپایی پاش کرده هی خلش خلش می‌ره میاد، می‌ره میاد، میاد می‌ره، میاد می‌ره! یا تلفن جواب می‌ده، یا هندزفری گوششه و کله‌ش متناسب با آهنگِ تو گوشش می‌جنبه، یا می‌ره ناهارش و گرم کنه، یا می‌ره آب‌جوش بیاره، یا می‌ره نسکافه بخره، یا میز عوض کنه جلوی کولر باشه، یا با میز اون‌وری حرف بزنه، یا ببینه من چیکار می‌کنم، واااااای! تمرکز برای من نذاشته هیچی، خودش چیزی نخوند! پراکندگی ذهن نداره ها، ویرانیِ ذهن داره! خب بچه بتمرگ نود دقیقه فیکس بخون، بیست دقه هر غلطی دلت خواست بکن! بعد من به شاگردام می‌گم مثلِ آدم درس نمی‌خونین می‌گن چراااااااا! خانوم خیییییییلی می‌خونیم! ارواح عمه‌تون!