سربهراه
برای گرفتنِ ارز اربعین، شعبهی دانشگاهم و زدم. حالا دانشگاهم. جایی که توش روحم استخوون ترکوند و جهان
اگه تقصیری به گردنِ خودمه
هزار استغفرالله...
هرگز خودم رو نمیبخشم...
و اگه تقصیری به گردن استادامه
هرگز حلالشون نمیکنم...
و اگه خدا بخواد
میتونه همهی اگهها رو حل کنه...
کاش بخواد...
سربهراه
برای گرفتنِ ارز اربعین، شعبهی دانشگاهم و زدم. حالا دانشگاهم. جایی که توش روحم استخوون ترکوند و جهان
من مغرورتر از اونیام که به زندگی دیگران حتی نگاه کنم،
کسی رو در سطحی نمیبینم که حتی لایق نگاه کردن و فکر کردن باشه زندگیش.
اما به زندگی دانشجوها همیشه نگاه میکنم...
اگه قدرِ موقعیتش رو بدونه و خوب بخونه و تلاش کنه، از شدت غبطه بهش، قلبم زیرورو میشه...
وَ اگه علافی باشه که زیر و زبر شدن دنیا، اون نالایق رو شانسی یا با رانت به جایگاه علم رسونده باشه و اون فرصت و موقعیتش رو به هدر بده، چنان از چشمم میفته که حتی ننگم میاد بهش سلام کنم...
اگه دانشجویید
قدر بدونید...
شما در بلندترین قلهی عمرِ یک انسانید! همهچیز به شما بستگی داره که از فتح و صعود لذت ببرید و دست دیگران رو هم بکشید بالا...
یا اینقدر بیلیاقت باشید که پرت شین پای صخرهها...
سربهراه
العلم سلطان... وَ علم هولناکترین آزمونی بود که به بهای قلهی جوانیم پس دادم وَ رفوزه شدم...
یه صلوات هدیه کردم به آقای تولستوی و به جنگ و صلح تفأل زدم...
اما خبر از فریادرسی نیست.
شکنجه یعنی همینکه اینجام... تو کتابخونهی وسیعِ دانشگاهم... اما نمیتونم کتاب بگیرم... چون دانشجو نیستم...
چون دیگه هرگز دانشجو نمیشم...
آه ای زندگی... آه...
یه صلوات هدیه کردم به آقای پل الوار، قبل از رفتن به ایشون تفأل زدم و تماشای عمری که گذشت... تمام.
دل آدمی دیگر سرخ نخواهد شد،
دیگر خود را گم نخواهد کرد،
از خودِ خویشتن باز میآیم،
از ابدیت.