سربهراه
العلم سلطان... وَ علم هولناکترین آزمونی بود که به بهای قلهی جوانیم پس دادم وَ رفوزه شدم...
یه صلوات هدیه کردم به آقای تولستوی و به جنگ و صلح تفأل زدم...
اما خبر از فریادرسی نیست.
شکنجه یعنی همینکه اینجام... تو کتابخونهی وسیعِ دانشگاهم... اما نمیتونم کتاب بگیرم... چون دانشجو نیستم...
چون دیگه هرگز دانشجو نمیشم...
آه ای زندگی... آه...
یه صلوات هدیه کردم به آقای پل الوار، قبل از رفتن به ایشون تفأل زدم و تماشای عمری که گذشت... تمام.
دل آدمی دیگر سرخ نخواهد شد،
دیگر خود را گم نخواهد کرد،
از خودِ خویشتن باز میآیم،
از ابدیت.
وقتی مامان میگفت چرا از دانشگاه دل نمیکنی بیای خونه، من این گوشهکنارا بودم؛
فکر کن اینجا لپتاپ روشن کنی، تکالیف و تحقیقت و انجام بدی...
اینجا غذات و بخوری و چرتت و بزنی...
💔
ده دقیقه منبر در اتوبوس
تو اتوبوس، از قسمتِ آقایون، یه حاجآقای عمامهبهسرِ جوان از روی صندلیش بلند شد و هی قسمتِ خانمها رو سرک کشید. هرچی دست و بال زد نتونست با مشترکِ موردِ نظر کانکت بشه.
آقایون هم کنجکاو شده بودن و هی سمتِ خانوما رو دید میزدن که این با کیه.
بالاخره یه خانمی ردِّ نگاهِ حاجآقا رو زد و همسرِ جوانش رو پیدا کرد و صداش زد که بابا یه نگاهی به حاجی بنداز!
حالا همهی ما کنجکاو بودیم ببینیم حاجی چیکار داشته با خانمش که اینقدر در تقلّا بود.
آفرین به حاجآقا!
خدا زیادت کنه حاجآقا!
یه منبرِ مختصر و مفید رفت تو اتوبوس با هشتگِ سبکِ زندگی!
بقیه نفهمیدن چی شد، ولی من پیگیرِ چشمهای دخترای جوان، دخترای بدحجاب، خانومها و حتی بچهها بودم... من تو چشمهاشون دیدم چی شد :)
نسلت حسینی حاجآقا.
میخواست به خانمش بگه پاشو سمتِ چپِ اتوبوس بایست که آفتابِ سمتِ راستِ پنجرهها بهت نخوره گرمت بشه😍❣❤️