وقتی مامان میگفت چرا از دانشگاه دل نمیکنی بیای خونه، من این گوشهکنارا بودم؛
فکر کن اینجا لپتاپ روشن کنی، تکالیف و تحقیقت و انجام بدی...
اینجا غذات و بخوری و چرتت و بزنی...
💔
ده دقیقه منبر در اتوبوس
تو اتوبوس، از قسمتِ آقایون، یه حاجآقای عمامهبهسرِ جوان از روی صندلیش بلند شد و هی قسمتِ خانمها رو سرک کشید. هرچی دست و بال زد نتونست با مشترکِ موردِ نظر کانکت بشه.
آقایون هم کنجکاو شده بودن و هی سمتِ خانوما رو دید میزدن که این با کیه.
بالاخره یه خانمی ردِّ نگاهِ حاجآقا رو زد و همسرِ جوانش رو پیدا کرد و صداش زد که بابا یه نگاهی به حاجی بنداز!
حالا همهی ما کنجکاو بودیم ببینیم حاجی چیکار داشته با خانمش که اینقدر در تقلّا بود.
آفرین به حاجآقا!
خدا زیادت کنه حاجآقا!
یه منبرِ مختصر و مفید رفت تو اتوبوس با هشتگِ سبکِ زندگی!
بقیه نفهمیدن چی شد، ولی من پیگیرِ چشمهای دخترای جوان، دخترای بدحجاب، خانومها و حتی بچهها بودم... من تو چشمهاشون دیدم چی شد :)
نسلت حسینی حاجآقا.
میخواست به خانمش بگه پاشو سمتِ چپِ اتوبوس بایست که آفتابِ سمتِ راستِ پنجرهها بهت نخوره گرمت بشه😍❣❤️
سربهراه
یک.
پسری دو_سه سال از خودم بزرگتر بود. کارمند بانک و رسمی و بیمهدار. ماشین داشت. خونه داشت. خونوادهش هم دستشون به دهنشون میرسید و نیازی به پسرشون نداشتن.
سربازی رفته بود. دانشگاهش و تموم کرده بود.
تنها گزینهی موندهش ازدواج بود و پدر شدن.
امااااااا
حتی یه بار زیارت اربعین نرفته بود!
این منظومهی فکریم و بهم ریخت که پول باشه... رفاه باشه... شرایط باشه...
وَ تو طلب نکرده باشی!
اون پسر همهچیز داشت و از نظرِ من هیچچیز نداشت.
دو.
مؤسسِ مدرسهم فووووووووووق پولداره! چندین شعبه مدرسه داره. حج رفته. سفرای دیگهش و رفته. پول نمیده کتابخونه تجهیز کنیم اما هدیههای خفن در مناسبتها و جشنها میگیره. پذیراییهاش در ماه مبارک و جلسات شورا خفنه. سر و وضعش خفنه.
امااااااا
تا حالا کربلا نرفته!
این و وقتی از نیمهشعبان برگشتم و با هم رفته بودیم اداره بهم گفت. گفت آرزومندم کربلا رو ببینم. وَ من هنوز دارم فکر میکنم چطور میشه پول باشه... رفاه باشه... شرایط باشه... وَ تو طلب نکرده باشی!
سه.
صبحا وقتی میرسیدم مدرسه، دمِ در، شلنگِ آب بهدست، در حالِ تموم کردنِ ذخایرِ آبیِ سه نسل بعد بود! خنده خنده میگفتم مااااااااامانِ ما! مهربونِ ما! تموم شد آبِ دنیا! رحم کن نازنین!
میخندید و قربونصدقهم میرفت و شیرِ آب رو میبست. از فروردین به بعد هر وقت صبحا میدید دارم از سرِ خیابون میام، انگشتش و میذاشت سرِ شلنگ و نمیذاشت آب بریزه که من نبینم😂 شلنگ و قایم میکرد پشتش و با هم میخندیدیم😂 میگفت دخترِ گلُم! تا شما چادرْ خو تا کنی، مَ آبه بستُم😁
تو اون سه روزی که اوجِ گرما بود و باید مراقبترِ برق میبودیم، تو مدرسهی تعطیل، چراغهای زینتیِ دیوارِ پژوهش، دیوارِ عکاسی، بُردهای راهرو، راهپلهها، حیاط، وَ دورِ آبسردکن روشن بود😢
از دمِ در که وارد شدم، دونه دونه رو خاموش کردم. مامانِ مدرسه پایین بودن. من رفتم بالا که برم دفتر. از پنجره دیدم دنبالِ باعث و بانیِ خاموشیِ چراغان و اوقاتشون تلخ. رفتم حیاط و بغلم کردن و قربونصدقهم رفتن. شکرِ خدا پیششون عزت دارم و انگار دخترشون باشم خیلی بهم محبت دارن. گفتم من خاموشی زدم. اوقاتتون و تلخ نکنین. این چند روز رو مراعات کنیم برق به همه برسه، هوا گرمه مردم اذیت میشن. دستشون و گذاشتن روی چشمشون و گفتن شما جون بخواه دخترِ گلُم😊
امروز رسیدم مدرسه، من و از پایین دیده بودن. با یه لیوان شربتِ آلبالبوی بزرگ و تگری و غلیظ اومدن دفتر. بعد از آزمایش خونِ کلهی صبحم، اون یه لیوان شربت برام شراباً طهورا بود. داشتم یه نفس سر میکشیدم که مدیرم گفتن راهیِ اربعینم. اشکای مامانِ مدرسه گولهگوله ریخت...
رفتن داخلِ یکی از کلاسا. رفتم پیششون و تو بغلم به هایهای گریه کردن... کلی قربونصدقهشون رفتم که دلتنگی نکنن و انشاءالله روزیشون شه...
با چشمای سرخ از گریه گفتن بچههام همه رفتن کربلا، اما من تا حالا نرفتم...
به سن و سالشون نگاه کردم... به اینکه چه عمری کردن و پسرشون هم شرایطش رو داره ایشون رو بفرسته... اما چی شده که نشده...
گریهم گرفت چون سن و سالشون رو دیدم و ترسیدم نکنه کربلانرفته عمر تموم کنن...
چهار.
خیلی قبلتر سرِ یکی از فرستههام، یکیتون ازم پرسید خب همه پولات و میری سفر، پسانداز چی؟ نداری؟
گفتم ما دو جور پسانداز داریم: مادی. معنوی.
پسانداز مادی برای مبادا و اینکه دستت جلو خلقالله دراز نشه خوبه.
اما معنوی چی داریم؟
معنوی نه فقط به معنای ثواب، که خیلی فراتر...
ببین! طرف دیگه سنی ازش گذشته... عمرش رو به غروبه... وَ تا حالا کربلا نرفته...
شما اصلا فقیرِ عالم! به خدا قسم... به خدا قسم... به خدا قسم طالبِ کربلا باشی، زمین نمیمونی!
من هزار بار دیگه عمر کنم، هرچه دارم خرجِ کربلا رفتن میکنم...
چطور بگم و چطور بنویسم که هرکه اربعین نرفته، خسران کرده!
من و شما قیامت هم رو میبینیم. اونجا میبینید خسران یعنی چی... اونجا که آقا امام حسین علیه السلام واردِ محشر شن و...
آخ که من خودم خسرانزدهام که چرا بیشتر از این استفاده نکردم... که چرا رفتم و اونی که باید نشدم...
اونی که پی نعمت نیست یه خسران کرده...
ولی منی که لایقِ نعمت نبودم و تو تقدیرم نوشتنش و قدر ندونستم و بهره نبردم، هزار خسران کردم...
آخ آقا... آقا... دستم به دامانت یا بوسجّاد...
کدوم صبح از خواب بیدار میشم و میبینم تو مشّایهام؟😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
خدایا رحم کن...
پروفایل شادم این دو تاست، یکی از شاگردام پیام داده خانوووووووم! بابام هی پروفایلای شما رو میبینه، هی با من دعوا میکنه😢
نکنین این کارا رو😭
جواب دادم عزیزِ من!
پدرت حتما طرفدار آزادی هستن و ابدا پروفایل من ایشون رو خشمگین نمیکنه. حتما شما از رفتار ایشون بد برداشت کردین❣
خیلی ادبی و شیک پدر رو بردم زیر سؤال و بنیانهای فکریِ تزریقشدهش و شکستم
😂😂😂😂😂✌️✌️✌️