وقتی میبینم هنوز پیام دارم با خودم میگم اینا چرا نرفتن اربعین؟ نکنه دور از عاقبت، از دستهی بیچارههان؟
بعد به خودم امید میدم و میگم نهههههه! قراره برن، مثل خودت حرکتشون جوریه که دقیق سفر ده روزه بشه و اربعین کربلا.
بعد میگم خب خدا رو شکر، همه با هم کربلاییم اربعین😊
لذا با اشتیاق میام که سؤال اربعینی جواب بدم.
چند روز منزل عراقیا میمونم؟
با کاروان مجبوریم اما هر وقت به خودمون بوده یادم نمیاد بیش از دو یا سه روز بوده باشیم. کلا به خودم باشه منزل نمیرم، میرم موکب.
من دخترِ خونهام و اختیاری از منزلمون ندارم. برای همین خونهی هیییییییییییچکس نمیرم که بندهخدا حتی توقع نکنه رو بزنه که مجبور شم بگم نه.
به خاطر سفرهام خیلی هم دوست و رفیق دارم. تهران برم هر شب مهمون یه نفرشون باشم میتونم یک ماه بیخرج بمونم! تبریز، زنجان، ایلام، قم، اصفهان، بلوچستان، بندرعباس،... .
از طرفی مشهدیام و همیشه دوستانم میان زیارت. پس خیلی در معرض توقعم. اما چه کنم که خانه در اختیارم نیست... پس دعوت همه رو میپیچونم که فرداروزی شرمندهشون نشم.
عراقیا که قشنگ آدم و شرمنده میکنن با مهماننوازیشون... بندگان خدا مشهد بیان توقع کنن با چه رویی بگم نمیتونم؟ طرف باور میکنه معذوریت دارم؟
لذا منزل هیچ ایرانی و عراقی نمیرم، با هیچکسم تا حدی که ازم شماره بگیره برای وقتی که مشهد اومد دوست نمیشم😢
یادمه رفته بودم تهران، خوابگاه جور نشد بریم، دیر رسیده بودیم. قم هم باید تا صبح صبر میکردم. فقط کافی بود به یکی از دوستای تهرونیم پیام بدم. در این حد دوست و رفیق دارم که یکیشون یه سالی فقط برای اینکه با کاروان اون بریم کربلا، میخواست برامون بلیط هواپیما بگیره ما رو بکشونه تهران!
اما پیام ندادم، روی وبلاگِ اون موقع هم ننوشتم کجام. وَ شب رو چونان آوارهای بیپناه، در نمازخانهی خالی و تاریکِ دانشکده مهندسیِ پردرخت و ترسناکِ تهران گذروندم😁
البته ناگفته نمونه به قُد بودنم هم برمیگرده و فکر کنم منزل داشتم با افتخار میزبان مهمان بودم اما باز هم خونهی کسی نمیرفتم.
کلا جز همین کلهپوکهایی که همیشه با همیم، تا حالا خونهی دوست دیگهای نرفتم.
توصیه هم میکنم نرید. بچههاتونم نذارید برن. چه معنی داره؟😎
اگه عراقیها اومدن ایران، شمارهتون و گرفتن و امیدشون خونهی شما بود،
وَ اگه شما هم از جان و دل ذوق کردید و مهمان رو حبیب خدا دونستید،
برید منزل عراقیها!
اونا توقعی ندارن، برای امام حسین علیه السلام خونه و زندگیشون رو در اختیار میذارن، اما نه یک ماه!
نگاه ارباب_رعیتی نداشته باشیم!
توقعاتِ بیجا هم نکنیم!
احادیثِ مهمان بودن رو حتما قبل از اربعین بخونید. عراقیها کریم هستن، نوکر ما و هیچکس نیستن.
همیشه گفتم و به تریج قبای خیلیها هم برخورده، اما باااااااز هم میگم:
من یه مشهدیام. شهادت امام رضا علیه السلام برخی منازل زائر میگیرن اما من تو عمرم ندیدم کسی پتوی گلبافتِ نو بیاره بده عراقی! یا تو عمرم ندیدم ابروهاش چین نخوره وقتی زائری با تاول ترکیده و خونی پا میذاره رو فرشش!
ما دلِ گندهی عراقیها رو نداریم! چرتوپرتم نگید که چون خودشون اماما رو شهید کردن فلانه... احمقهای عقبافتادهی نژادپرست سطح فکرشون اینه.
من از ۹۲ دارم اربعین و نیمهشعبان میرم. من از شنیدهها حرف نمیزنم، از دیدههای چشمِ خودم مینویسم!
عراقیه پتوی گلبافتِ نو از کمدش برام آورد! برای منی که سر تا پام خاک و چرک و عرق بود! کاسههای تو بوفهش و برام آورد! زن و بچهش و برده بود تو اتاقِ بیفرش و گرمِ آشپزخونه که ما تو هالِ فرش و مبلدارِ کولردارش باشیم!
عمراً ایرانیها در زائرپذیری به گرد پای عراقیها برسن!
بحثِ ایرانی و عراقی هم نیست؛
إِنَّ أَكرَمَكُم عِندَ اللَّهِ أَتقاكُم.
به خلوص برمیگرده. به اونجایی که تو یه اربعین دخترِ عراقی چادرم و ازم گرفت بشوره. سریع گرفتم و گفتم خودم میشورم. چادرم و دوباره ازم گرفت و گفت نه. بذار من برات بشورم. خیلی با احترام که بدونه بحثم وسواس و این چیزا نیست، بلکه اون برام محترمه و دوست ندارم کار من رو کسی بکنه بهش گفتم نه، خودم کار خودم رو میکنم. بعد از کلی بکشبکش، خیلی جدی و قاطع تو چشمام نگاه کرد و گفت برای تو نمیکنم، برای امام حسینه. بده بشورم.
وَ من تسلیم شدم چون فهمیدم با کی قرارمدار داره!
پارسال کاروان ما رو برد منزل. سیده زینب خانومِ خونه بود. تمیز و وسواسی. هال و راهروی مبله و تمیز و شیکش و داده بود به ما و بلوچیها و ترکها، اما گفته بود تو آشپزخونهش نریم. دوست نداشت. معلوم بود به خاطر وسواسشه. زندگیش تمیز بود.
معرفت این بود که چند روز تو خونهشیم، ما هم مراعاتش و بکنیم. دین سفارش کرده، عقل هم قبول میکنه، اما من هر دو رو کنار میزنم میگم معرفت!
معرفت حکم میکرد ما هم هوای دلش و میداشتیم. اما من دیدم ایرانیهایی که تا سیدهزینب میرفت، بدوبدو تو آشپزخونهش بودن...
خدا شاهده تنها کسایی که هوادار زندگیش بودن ما چهار تا بودیم و یه دختر همسن ما از گروه تبریزیها. دوست من آبهای مکعبی عراقی رو از لبهی مبلها جمع میکرد، چون سیده زینب گفته بود... گفته بود آب نذارید لبهی مبل. رو یه چیزایی حساس بود. میذاشتن و دوست من یکییکی جمع میکرد. یکی هم اون دختره تبریزی هی جارو میکرد و دور خونه رو جمع میکرد.
اینکه میگم خونه نرید برای این چیزاست. اگه میتونید بامعرفت و محبت و مراعات باشید برید.
کاروانهایی که بنیانهای فکری درست دارن، مرجعِ صحبتهاشون قرآن، اهل بیت علیهم السلام، آقا و شهدا هستن،
بینظم و پلشت و بیبرنامهان!
کاروانی که باهاشون بسته بودیم، خیلی خفن و معتقد و درستفکر هستن، اما از اوناییان که گفتن هشتم برمیگردیم ولی بعد گفتن شاااااید شد دهم!
این شااااااید یعنی دینشون به ایمان و عمل نرسیده. فقط مسلمونن.
هییییییییچ ربطی هم به شرایط اربعین نداره! اینقدر رفتم که بدونم آدم اگه نظم داشته باشه میتونه مدیریت کنه.
وَ نظم توصیهی دم مرگِ امیرِ عالمین است!
کنسل کردیم.
در عوض کاروانهایی منظم، بابرنامه، صفر و صد چیده و مطمئن هستن که بنیانهای فکریشون افراط و تفریط یا التقاطیه...
سگانِ کوی رقیه سلام الله علیها هستن(!) نه مؤمنهایی موقّر و متین که زینتِ اسلام باشن(!)
تمایلِ ما رفتن با کدوم کاروانه؟
با اکراه
وَ دلی خونین
استخوان در گلو
خار در چشم
دومی.
یادم بندازید بعد از اربعین برگشتم
در تمجید از آقای دهقان
حتما بنویسم.
حتما بنویسم.
که آقای دهقان یکیه و من تو اینهمه سال دیگه عینش و ندیدم!
خدا برای زن و دختراش حفظش کنه.
خدا کاش که زیادش کنه.
سربهراه
کاروانهایی که بنیانهای فکری درست دارن، مرجعِ صحبتهاشون قرآن، اهل بیت علیهم السلام، آقا و شهدا هست
فقط کافیه تو اربعین
اردو جهادی
هیئت
راهیان نور
یا هر کار مذهبی دیگهای
در جوابِ منظم باشِ من
یکی بگه مؤمن باید خوشاخلاق باشه... یا بگه مدارا با مؤمن ثواب داره... یا بگه انعطاف داشته باش... یا بگه این راه ائمه است و ائمه خدا رو مد نظر داشتن...
وای! وای!
باید دوستام بیان بنویسن کدوم روی من رو دنیا خواهد دید!
من پوستِ سرِ اون مذهبیای که جوابِ بینظمی و بیبرنامگیش و با دین بده، میکّنم! آتیشش میزنم! فقط باید از زیرِ دستوپای من جمعش کنن!
سربهراه
کاروانهایی که بنیانهای فکری درست دارن، مرجعِ صحبتهاشون قرآن، اهل بیت علیهم السلام، آقا و شهدا هست
رفته بودیم دفترِ یه کاروان صحبت و دیگه قرارداد امضا کنیم. مرده خوشصحبت بود. داشت غذا و اسکان و اتوبوس و قطار و این چیزا رو میگفت. من و رفیق هرجا نفس میکشید سریع از وقت و تاریخ میگفتیم. باز این پدرم، دخترم به ناف ما میبست و خاطره میگفت.
دیدم باید رک بود! گفتم حاجآقا! پدرم، دخترم برای بعد. جنگ اول به از صلح آخر!
شما سنگ بریز تو آبجوش بده ما بخوریم، صدا از ما نمیشنوی!
ما رو ببر کنار خیابون جای خواب بده، اخم از ما نمیبینی!
ما رو ببند رو سقفِ اتوبوس، حتی پیف نمیکنیم!
اما حاجی! اگه بهجای اربعین، ما رو فردای اربعین برسونی کربلا چون دیدی پیرزن، پیرمردای کاروان طاقت شلوغی ندارن، ما دیگه دخترت نیستیم! شمر ذیالجوشنیم!
یا قراره دهم ایران باشیم، ببینی هوا خوبه، اسکان اوکی، بگی دو روز بیشتر بمونیم، ما خون به پا میکنیم!
یا ما رو ببری جایی که مرد و زنش تفکیک نباشه، قشنگ شما رو به آتیش میکشیم!
بعد همین نیمهشعبان و تعریف کردم که اسکان کربلا مرد و زنش قاطی بود و ما چه غربتبازیای کردیم!
گفتم حالا بگو کاروانت به درد ما میخوره یا نه!
اینقدر که مذهبیامون به فکر کیفیت غذا و جای خوابشونن، به فکر کیفیتِ سفر، زمان و بهرهشون نیستن(!)
آی که درده... آی که درده!
سربهراه
من این کار و یه جایی کردم که وقت مهمتر بود اونجا. میدونین چی شنیدم؟
فلانی مغروره!
از دماغ فیل افتاده!
انگار کی هست!
خوشبرخورد نیست!
منعطف نیست!
تندرویه!
افراطیه!
از دین زده میکنه!
اعتماد به سقف داره!
دافعهداره!
جرأت دارین همینا رو به امام بگید :)
ته دلتون همینه... چون براتون ناخوشاینده... چون ضدّ راحتی و تنبلی و دلخواهتونه... ولی با امام رودربایستی دارین :)
این از بینظمی هم بدتره: نفاق!
ببین!
تو حتی میتونی تو اربعینِ شلوغ و غیر قابل پیشبینی
تمرینِ نظم کنی!
عزیزم؛
تو خونه و شرایطی که همهچیز دست خودته که منظم بودن هنر نیست(!)
وجودش و داری بیا اربعین و منظم باش😁
چقدر اربعین بستر داره برای رشد...
چقدر بیچاره محرومین از اربعین...
بیچاره.