بزرگگگگگگگ
تمیییییز
خنکککککک
سقفش بلنننننند
خدام محجبه، بیآرایش، بیکاشت پوشیده حتی خادمین دستشویی
منظم و مهربون
نمازجماعت با امام خانم
تعداد زیاد خادم و تقسیم کار عالی و رسیدگی در لحظه
خادم مسایل شرعی و تبیین
همهی خدام بدون تعریف نقشی مثل آمر به معروف، خودجوش و معتقد آمر به معروف و ناهی از منکر
اطعام به اندازه و بیاسراف
خوشرو
خوشگل
بدون حضور نامحرم تا فرسخها
این موارد رو یکجا تو هیییییییچ موکب ایرانیای نمیبینید! حتی تو آستان قدس با اوووووون همه کبکبه و دبدبه!
کجا میبینید؟
عراق؛ مشّایه؛ عمود ۱۱۰۳، عتبهی عباسیه
من سالهاست موکبهای مشّایه رو بررسی میکنم؛ حتی در تلاشم برای یکی از سوژههای داستانیم اسامی موکبها رو لیست کنم؛ یعنی ریز بررسیشون کردم؛ موکبهای ایرانی دیسیپلین و ادا و اصول نظم رو دارن
اما اخلاص
و تقید ندارن!
برای همین خادمین ایرانی اربعین رو راحت میتونی عصبانی کنی :) طرف برای رضای خدا نیومده خادمی، دوست داشته یا نیت داشته و اومده و باد به غبغب انداخته :)
یا شما یه موکب ایرانی به من نشون بده، دقیق آدرس عمود و اسم و رسم و بگو من اربعین آینده انشاءالله برم که استراحتگاه و سرویس بهداشتی پوشیدهی کااااااامل از هر دید نامحرمی باشه(!)
معماری موکبهای ایرانی، اسلامی و حسینی نیست. همین حوالی عمودهای هشتصد و خردهای، موکب فاطمه الزهرا سلام الله علیها، رفتم چک کنم دیدم جای خواب و پتو و بالش و سرمایش و طعام به وفووووووور، اما سرویس بهداشتی بیرون و چسبیده به یکیِ آقایون.
همون لحظه یه خانم زائر امام حسین علیه السلام، سربرهنه اومده بود بره سرویس(!) وقتی دیدمش به چشمام شک کردم! اطراف و نگاه کردم دیدم پر از مرده! اینقدر متعحب بودم که نهی از منکر نکردم، سؤال کردم!
گفتم چرا سرلختی؟!
خندید گفت اشکال نداره(!)
به خدا من هنوز متحیر بودم!
گفتم مرده تو محوطه! یعنی چی اشکال نداره؟! الآن کجایی و زائر کی؟!
حیرت و غیرتم و دید، لبخندش ماسید و گفت یادم رفته...(!)
اینقدر فضا برام مشمئزکننده بود که خدا شاهده خودم و رفقا هلاک بودیم از گرما و تاول و درد و ضعف، اما رفتم بیرون به بچهها گفتم اینجا نه! بریم موکب عراقی.
جمعِ ضدّینِ اسم اون موکب... مردهای بیبخار اون موکب... زائر خانم اون موکب... برام آزاردهنده بود...
اربعینیها میدونن؛ موکبهای عراقی رجال و نساءش کاملا مجزّاست. کنار سالنهای خانمها معمولا یه راهرویه باریکه که انتهاش میشه پشت سالن. اونجا سرویس بهداشتیه. پوشیده حتی از در و دیواری که مرد ببینت.
این یعنی معماری حسینی؛ موکبداری حسینی!
موکبداری و با طویلهداری اشتباه گرفتن ایرانیها! جای خواب و خوراک مخصوص حیوانهاست! انسانها خواب و خوراکشون ویژگی داره؛
طیب و طاهر و حلال!
یادتونه نوشته بودم کاش اربعین ایرانیزه نمیشد؟ یه دلیلش اینه!
#اربعین۱۴۰۳
#سفرنامه
اگه بخوام برای حجابِ دقیق و درستِ اسلامی مصداق بگم؛
خادمههای حرم امام حسین علیه السلام❣
رسیدیم به شیر آبهایی که آبِ سردش دیگه جوش یا گرم یا با بخار نیست؛ آب شیرهای حرم طفلان حضرت مسلم علیهما السلام اولین نقطهی عراق تو این سفره که سرد و خنکه😍
#گرما
#آبهایجوش
مادامی که زائر اربعین زبالهی دستش رو تو جاده میریزه
اطعام رو اسراف میکنه
۳۱۳ تا از اربعین درنمیاد!
تو مهران و بعد از خروج از عراق، پوشیهها برداشته شد... شالها شل شد... چادرها از سر افتاد... بیچادرها هم دکمههای جلو لباسشون باز شد...
انگار که مردهای ایرانی همه شوهرمون باشن و مردهای عراقی همه لولوی زنآزار(!)
ما همینقدر زنهای خودسیندرلاپندار داریم و مردهای خودمحرمانگارِ بیغیرت😊
کوچیکترین همسفرم چهار سالشه😍
یه بچهی صبور و آروم و اجتماعی و بدونِ نق و گریه😍
معمولا بچهها عرعرو هستن و پدر همه رو درمیارن، ولی بچههای این کاروان واقعا همهشون عالی بودن❤️
بهعنوانِ یه معلم، تأکید دارم بگم این از تربیتِ پدر و مادره. پدر و مادر و خواهر و خالهی این بچه هم آروم و صبور و اجتماعی و بدون نق هستن. من ایییییییینقدر تو سفرا مردِ بدخلق و نقنقو دیدم که بیزارم ازشون خونوادهشون و میارن اربعین، زهرشون کنن(!) ولی از این بندهخدا ما یه صدای بلند نشنیدیم. بندهخدا بدون اینکه چیزی زیرش پهن کنه، میخوابید کف اتوبوس که خانمش و بچههاش راحت باشن😍
اربعین سفر سخت و پرتنشیه، اتفاقات غیرمنتظره زیاد داره، مثلا ما دیشب رسیدیم مرز مشکلی پیش اومد و شش ساعت کنار خیابون نشستیم و خوابیدیم حتی😁 اتوبوسی که سوار شدیم سه ساعت کرمانشاه نگهمون داشت که جور یکی دیگه رو بکشیم. من کلی مرد تو این شرایط دیدم که داد و بیداد میکنن و به خودشون اجازه میدن دقّ دلیشون و سر خانواده خالی کنن، ولی نه ایشون، نه آقایون مسؤولمون اهل داد و بیداد نیستن.
بسیار مردمان سادهاین. برخلاف کاروان نیمهشعبانم که مرفه و از دماغ فیلافتاده بودن، اینبار همسفر قشر ضعیفِ جامعه بودم. مظلوم و همدل و محترم.
نیمهشعبان با هیچکس دوست نمیشدیم، به هیچکسم رو نمیدادیم نزدیکمون شن، اینجا ولی با هم دوست شدیم. حتی تو نجف کمی تندی کردیم سر زمان، عین مامان همون لحظه ازمون ناراحت شدن و بعدش دوباره با هم میگفتیم و میخندیدیم.
کلی تو سفر دعا کردم خدا بچههای بلا اما صبور و آرومی مثل امیرحسین بهم بده😍❤️❣
#اربعین۱۴۰۳
#سفرنامه
سربهراه
کوچیکترین همسفرم چهار سالشه😍 یه بچهی صبور و آروم و اجتماعی و بدونِ نق و گریه😍 معمولا بچهها عرعرو
بچههای عرعرو پدر و مادرهای عرعرو دارن.
بچههای تندخو، پدر و مادرهای تندخو دارن.
بچههای بیاعصاب و عقدهای، پدر و مادرهای بیاعصاب و عقدهای دارن.
از دید معلم برای همین با بچههام مدارا میکنم؛ چون نیمی از بدیهاشون از ننه باباهاشونه.
خواستید ازدواج کنید، نگید با خونوادهش چه کار دارم، خودش مهمه! نخیر! طرف آینهی خونوادهشه!
اونی که خواهرش و تکریم نمیکنه، تا قیامت تکریم و زن و دخترشم یاد نمیگیره.
اونی که تو رو میبره رستوران، بهترین ورژنش و نشونت میده ازت بله بگیره، ببرش تو ترافیک پشت فرمون علاف شه، عرق بریزه، تو بازار معطلش کن، خستهش کن، در معرض تنش قرارش بده، ببین گنداش چقدر بالا میاد.
سربهراه
کوچیکترین همسفرم چهار سالشه😍 یه بچهی صبور و آروم و اجتماعی و بدونِ نق و گریه😍 معمولا بچهها عرعرو
من با دانشجوها سفر کردم، با دهه هشتادیها، با دانشآموزها، با بسیجیها و ارگانیها، با خدّام آستان قدس، با کارمندها و دولتیها، با ثروتمندها، با طبقات خاص شغلی، با مزدوجها، با مجردها،
بهترین اردوی راهیان نوری که رفتم با مردمِ معمولیِ قشر ضعیف بوده.
بهترین کربلاهام با مردمِ معمولیِ قشر ضعیف بوده.
بهترین تفریحاتم با مردمِ معمولیِ قشر ضعیف بوده.
مردم معمولی یعنی عروس و مادرشوهر با هم، خواهرا و بچههاشون با هم، دختر و مادر، مادر و بچهها، پدر یه خونواده...
اینا هر بدیای داشته باشن، هرچقدرم برخی عوامبازیهاشون عصبیم کنه، قابل اتکا هستن. با همینا جمهوری اسلامی سر پاست. با همینا دل رهبر گرمه. اصلا خدا برای همین زمین رو ارث اینها گذاشته. به خدا طرف برای بچههاش یک سوغاتی نگرفت! پسربچههاش ماشینای قشنگ کاظمین رو دیده بودن و براشون نخریده بود. اما کار کاروان لنگ پول شد، چهل میلیون تومن زد به حساب مسوول کاروان.
چهل میلیونِ یه پولدار نه ها! چهل میلیونِ کسی که با بدبختی جمع کرده تا یه زخم زندگیش و درمون کنه!
زیارت اربعین منِ بیخاصیتِ پرادعا رو با این آدم یکی میکنن؟! هرگز!
ایشون پیاده نیومدن و من کامل پیاده رفتم و رسیدم کربلا، اما ایشون کار زائر امام حسین علیه السلام رو راه انداخت... از زندگی و سرمایهش گذشت... یه تیکه کاغذ دستی تضمین گرفت و تمام!
تموم عمرم پیاده برم کربلا، برابر با کاری که ایشون کردن نمیشه...
سربهراه
من با دانشجوها سفر کردم، با دهه هشتادیها، با دانشآموزها، با بسیجیها و ارگانیها، با خدّام آستان ق
یه آقایی داریم من بهش لقب دادم آقای خوشسخن😂 خودش نمیدونه ها! بین خودمون بهش میگم.
ایشون دو تا دختر دوقلو دارن. البته تنها اومدن. شما فکر کن ما خسته... له... گشنه... ضعیف... کثیف... پردرد... تو آتیشِ ساعتِ یازدهِ گرمای کربلا، اسکانمون تعطیل شده و مجبور شدیم بیایم کنار خیابون تا اسکان بعدی رو پیدا کنن!
اگه دانشجوها بودن غربتبازی میکردن! اگه ثروتمندا بودن پدرت و درمیآوردن! اگه بسیجیها و ارگانیها بودن هر دو طرف دعوا با احادیثِ به نفع خودشون، عوقّت میدادن!
دیدم که میگم!
اما اینا...
مردم.
مردمی که شاید نماز صبحشون تو کربلا قضا شد... شاید بیشترین سطح تحصیلشون یکی_دو تا دیپلمه است... شاید ته ته ته شاغل بودنِ خانماشون، ترشی انداختن و سمنو پختن تو خونه است... شاید شوهراشون شلوارکردیپوشن و رو قسمتایی از بدناشون تتو دارن... شاید خیلی استحمام نمیکنن و بوی عرقشون اذیتم میکنه...
نقنقای کوچولو کردن، اما رفتن کنار خیابون کارتن پهن کردن، نشستن دور هم به صحبت😂
آقای خوشسخن کارتن کناری ما چهار تا بود. کاروان ایندفعه ما رو صدا میزدن خانومای دانشجو😂 ما آمار همه رو درمیاریم اما آمار به کسی نمیدیم. برای همین سن و سال رو نمیدونستن و کاظمین که یکی از شاگردام پرید بغلم و صحبت شد فهمیدن معلمم.
ایشون خیلی محترم و بانمک بدون اینکه نگاهمون کنه گفتن خانومای دانشجو عذر میخوام! جسارت نباشه! سجاده برای خانم چه رنگی بگیرم؟
دید کمک میکنیم و مسیرها و مغازهها و قیمتها دستمونه، سررسید درآورده بود هی میپرسید و مینوشت.
بندهخدا اعتماد کرده بود دیگه، قصهی خودشم گفت.
یک سال کار کرده
پول جمع کرده برای اربعین...
قیمت کاروان شش و نیمه. شاید برای خیلیها هزینهای نباشه. میخوام دغدغه رو نشون بدم.
میخوام مصداق بیارم چرا مطمئن و با امضا مینوشتم اگه موندین، تقصیر خودتونه!
ببین چقدر دستش تنگه که یک سال کار کرده بتونه مثلا ده تومن جمع کنه اربعین بیاد کربلا...
ببین با همون دست تنگ، چقدر اربعینی بوده که هیچ بهانهای مانعش نشده...
از تو دیوار به یه کاروان پیام میده و چهار و نیم میریزه که بیاد اربعین...
چهار و نیم میریزه و دیگه طرف تلفنش و جواب نمیده...
ببین که میتونست بهانه بیاره و بگه امام حسین علیه السلام من و نطلبید... اذیتم کرد... اصلا خودش جور کنه...
بندهخدا قرض میکنه و باز از تو دیوار شماره کاروان الآنمون و پیدا میکنه...
میگه با ترس و لرز پول ریختم... اما گفتم باید بیام اربعین...
ببین چقدر دستش تنگه و در مضیقه اما دلگنده که از سوغات دختراش نمیگذره... ما گفتیم فلان چیز شش دیناره... خیلی ساده و برادرانه میگفت تا سه دینارم پیدا کنم جنسش خوبه؟
خدای من!
امام حسین علیه السلام چه عاشقان خالصی داره...
من وقتی مینویسم هرکی خودش و به اربعین نرسوند بیچارهی عالمه، قصد تحقیر و توهین ندارم. به گردنمه زکات عظیمترین رزق زندگیم و بدم. شما ناراحت شو، به تریج قبات بربخوره، اما تو این سفر مریض بدحال دیدم... بچهدار دیدم... یکی از همسفرام بارداره... فقیر که اکثرا... ببین من همسفری دارم که وعدههای غذایی از اتوبوس پیاده نمیشه و این یعنی پولی نداره... اما خودشون و رسوندن اربعین!
تویی که بهانه آوردی و خودت و توجیه کردی... تویی که موندی...
من با امضا مینویسم که بیچارهی عالمی...
بیچاره!
تا دیر نشده یه کاری کن؛
برنامهی اربعین سال بعد رو از الآن مینویسن...
گیرت مرخصیه، الآن تا اربعین بعدی اضافهکار بردار، جای همکارات برو که اون زمان جای تو برن
اگه گیرت پوله از الآن کار کن و جمع کن
اگه گیرت رضایت شوهر یا خانواده است از الآن تلاش کن
هر گیری داری از الآن براش برنامه بریز...
اربعین بعد خودت و برسون...
البته اگه عمری باشه!
امضا: سربهراه
#خسران
دو روی یک سکّه
امّتِ امام زمان ارواحنا فداه:
برای استراحتِ کوتاه رفتیم یه موکبِ خلوت. در واقع فقط ما چهار تا بودیم و سه خانم عراقی. داشتیم با هم میگفتیم و میخندیدیم که اونام شروع کردن با ما صحبت کنن. پرسید کجایی هستیم و چند روزه تو راهیم و از این حرفا. صحبت که گل انداخت و فهمیدن چهار تا دوستیم و مردی نداریم، داشتن به محبت و خوبی میگفتن بیاین عروس عراقیا بشید😁 حالا ما با ایرانیهای خودمون کنار نمیایم، همین مونده زن عراقی بشیم😂😂😂
منم منبر براشون رفتم که ایرانی و عراقی نداریم، دیگه اینجا همه امّت امام زمانیم، همه زیر یه پرچمیم، اهل یه ملتیم، همه ملت امام حسین علیه السلام و امام زمانیم.
لبخند زدن و حرفم و تأیید کردن❣
آنی بنت خمینی:
تو کربلا که اسکان اولمون تعطیل شد و بیرون نشسته بودیم تا اسکان بعدی رو پیدا کنن، کنارمون سه_چهار تا پلیس عراقی بودن. اینا نمیذاشتن هیچکس کنارشون بشینه، میگفتن ممنوع! ممنوع! ولی برای ما چهار تا کارتن اختصاصی انداختن که بشینیم😂 ما هم استفاده کردیم و نشستیم.
یکیشون ازم پرسید تو فلسطینی هستی؟😂
به خاطر پرچمم میگفت. گفتم نه ایرانیام اما متوجه نمیشد یا نمیخواست متوجه شه!
خلاصه این خیلی از من سؤال میپرسید و بعدم برامون دوغ آوردن، شربت آوردن، غذا آوردن و خیلی بهمون رسیدن.
اون مرده هی از من سؤال میپرسید و هی یه چیزی با پلیس دیگه میگفتن و میخندیدن! هرچی هم میآوردن میگفت ببرین جای دختر فلسطینی و باز میخندیدن. تقریبا حرفاشون و متوجه میشدم و میفهمیدم دارن چه چرتوپرتایی میگن. مثل برخی ایرانیهامون بودن که نژادپرستن و چرتوپرت میگن. همیشه همهجا یه تعداد نخاله باید باشن که مثل موریانه، گوشهی اتحاد و یکرنگی رو بجون و ویران کنن!
من هرچقدر بتونم قربونصدقهی عراقیا میرم و واقعا هم دوستشون دارم و ده ساله هی مهمونشون میشم و ازشون بدی ندیدم. اما هرجا لازم بدونم یه چیزایی رو یادشون میارم😎
بهش گفتم آقا! نحن حامی فلسطین، لٰکن طوفان الأقصی مِن ثورة الایران، آنی بنتُ خمینی! تمام؟!✌️
چشماش گرد شد و آب دهنش و قورت داد و گفت: بنت آیت الله خمینی! اِی (بله)!
وَ حساب کار اومد دستش😏
#اربعین۱۴۰۳
#سفرنامه