eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
برادرم این پیام و بهم داده. به محضِ خوندن چشمام پر از اشک می‌شه... اگه از کلِ این انتخابات، اون یک ن
داشتم آماده می‌شدم بخوابم که برادرم اومد اتاقم. از این‌در و اون‌در حرف زد و یهو گفت: می‌خوام نماز بخونم. من ایستاده بودم. یهو خشکم زد. نشستم روبروش. پرسیدم چی؟! خندید و گفت: می‌خوام نماز بخونم. از اینترنت یه چیزایی گرفتم ولی چند تا سؤال دارم ازت. خانواده خوابیدن و من و اون تو اتاقم مسائل اولیه‌ی نماز رو مرور می‌کردیم. تا تونستم به خنده و شوخی و سهل‌گیری گذروندم. گفتم طرف گفته نمازخون می‌خواد، ها؟ می‌خندید. گفتم خیالت راحت! تو فقط سه سال قضا گردنت داری، منِ بدبخت از ۹ سالگی حساب می‌شه! می‌خندید. گفتم تو وصیت‌نامه‌م نوشتم وسایلم و بفروشید بدید برام قضاهام و بخونن، خدا رو شکر دیگه نمی‌خواد، وسایلم برای تو و کتابام مناطق محروم، تو قضاهام و می‌خونی. می‌خندید و می‌گفت خدا نکنه. خنده‌خنده گفتم فردا یه نمازت و تونستی برو حرم بخون، خودت و بسپار دستِ امام رضاجان... خنده‌خنده گفتم تو اولین قنوتت دعام کن. می‌خندید. جدی جدی گفتم نخند! تو اولین صحبتِ رسمیت با خدا، برای من دعا کن! خب؟ پرسید چی دعا کنم؟ خجالت نکشیدم. دقیق گفتم: دعا کن عاقبت بخیر شم. ظهور رو ببینم و یار امام زمان علیه السلام باشم. نورِ نمازِ تو به منی که خواهرتم می‌رسه. دعام کنی ها! گفت باشه... نمی‌دونم اثر دعاهای تو مشّایه‌مه یا دونه‌های قهوه‌ای که از مشّایه براش آوردم... یا حتی ترس از کنکور و حسِ نیاز به قدرتِ مطلق... اما وقتی رفت، از شدتِ شُکر و شوق، سجده کردم و خدا رو حمد گفتم... من عمرم به غفلت تباه شد... جوونیم به گناه... ولی اون هنوز وقت داره... هنوز می‌تونه... وسطِ اشک و سجده دعا کردم امام زمان علیه السلام تربیتش رو بر عهده بگیرن... دعا کردم عاقبت بخیر شه... شهید شه... علی‌اکبرِ امام زمان شه... خدایا هزار هزار هزار شکرت... یا صاحب‌الزمان از شما تشکر... برادرکم...😭❣ بیست شهریور ۱۴۰۳🌿
جیبم به ته‌مانده‌ی سفره‌ی غذا شبیه بود؛ با خرده‌پول‌های مانده داشت زندگی می‌گذراند و صاحبِ حکمت می‌شد. بعد از برکت‌های زیارتِ اربعین که باسِطَ الیَدَینِ بالرّحمه هزینه‌هایش را از راه‌هایی که در فهمم نمی‌گنجید، به‌موقع و سهل‌الوصول رساند، قدرناشناسانه بود که با اولین شِبه‌بحران، معترض باشم و شاکی. صبحِ تازه‌نفس، گوش از ناسپاسی‌های عمومی و قُبح‌شکنانه‌ی نامردمانِ اتوبوس که «گرانی است و پول‌ها بی‌برکت و همگان دزد...» بستم و در دل به خدا گفتم: این دختری که اموالِ توست، طاقتش کم است و توقعش بسیار! اما من ناسپاس و عصیان‌گر نیستم. اصرار دارم بگویم که من عصیان‌گر نیستم و نخواهم بود. می‌دانم هنوز برای واریزِ حقوقِ کلاسِ خصوصی زود است و نامتعارف، اما اگر راه داشت، باز هم وکیلم باش. با کلاس‌ها و آدم‌هایی که قرار باشد برای دستمزدم پی‌شان بدوم، هیچ‌وقت کار نمی‌کنم. هرگز من درخواستِ حقوق ندارم. همه‌چیز را شکیل و منظم می‌طلبم. هرکس نظم‌ها را به هم ریخته، از دایره‌ی کاری و ارتباطی‌ام حذف شده. پس کلاس رفتم و درسم را دادم. وقتی تمام شد، سرِ شاگردم در گوشی فرورفت و من مشغولِ چادر سر کردن شدم. برایم پیامک آمد. داشتم خداحافظی می‌کردم و هم‌زمان پیامکم را باز می‌کردم که دیدم بانک است و پیامِ واریزی. ایستادم و به شاگردم نگاه کردم. تشکر کرد و قدرشناسی. گفتم هنوز از کلاسَت مانده. گفت پدرم برایش سنگین می‌شود، کم‌کم می‌دهد که راحت باشد. لبخند زدم و گفتم خدا برای پدرت رزقِ بی‌حساب ببارد. به رفیق زنگ زدم که بیا خرید برویم. برای مدرسه کفشِ مناسب ندارم. ماجرای واریزی را گفتم و او هم به شکرانه خندید. دلم می‌خواست نامردمانِ اتوبوس را ببینم و اطمینان‌شان دهم که خدا، نفس به نفسِ اعتمادِ ما به خودش ایستاده. تنها اعتمادِ ما به خودش. نه دست‌ها و سازمان‌ها و نامردمان و سهام‌ها و سودها و... . حالا کیف و کفشِ دانش‌آموزکُشی دارم که مطمئنم از شدتِ تناسبِ رنگ‌ها و جوان‌پسند بودن‌شان، تا مدت‌ها انگشتِ اشاره‌شان منم و پچ‌پچه‌هایشان پوششم. بی‌زیرِ پا گذاشتنِ بازارها و ویران شدنِ اعصاب، حتی نوعِ خرید و مغازه و فروشنده و آن تخفیفِ بی‌چانه‌ی عظیم هم برکت داشت؛ برکتِ همان اعتمادِ راستین به او که می‌داند کِی، چطور وَ از چه راهی برساند. ماشاءالله و لا حول و لا قوّة الا بالله. ماشاءالله و لا حول و لا قوّة الا بالله. ماشاءالله و لا حول و لا قوّة الا بالله. هم‌رنگ با کیف و کفشم، کرمِ مرطوب‌کننده‌ی ظریف، زیبا و خوش‌‌نقش‌ونگاری به چشمم خورد. با خودم فکر کردم وقتی با اهدافِ فرهنگی و عقیدتی، میانه‌ی درس دادن، این را از کیفم دربیاورم و بالای سرِ دختری بروم که پوستِ دست‌هایش خشک شده و خودم حینِ خوانشِ شعرِ کتاب، برایش کِرِم بزنم و او حینِ حیرت‌زدگی از کارِ عجیبِ معلمش، این هم به چشمش بیاید که حتی کرمِ مرطوب‌کننده‌ی خانوم‌مذهبیِ ضدِّ اسرائیلم، با کیف و کفشش تناسب دارد، چقدر آن درس به جانش بنشیند و چقدر راهِ نزدیک‌شدن‌ها و هم‌صحبتی‌های بعدی باز شود و چقدر حصارهای ذهنی از میان برود! طرحِ درسِ نگارش کاملا بدیع است. شباهتی به سالِ گذشته ندارد و دخترانِ هشتم و نهم نمی‌توانند حدسم بزنند. طرحِ درسِ فارسی غافل‌گیرانه است. از هر پایه یک تئاتر و یک سرود خواهم گرفت وَ ان‌شاءالله بی‌آنکه بدانند، آماده‌ی دهه‌ی فجرشان می‌کنم. به دخترها با رفاقت‌ها خوش خواهد گذشت و با کلاسورِ جدیدِ محاسباتِ تلاشم، رقابت‌های تازه‌ای را خواهند دید. در جلسه‌ی امیدبخشی که با مدیرم داشتم، برای کتابخانه و نمازجماعت تلاش کردم. بی‌آنکه خودم داوطلب یا پیگیر باشم، از من مشورت گرفتند و تا توانستم به نیّتِ دخترانِ ظهور وَ یاری‌گرِ امام زمان ارواحنا فداه، ایده و ابتکار به خرج دادم. حالا همه‌چیزِ اولِ مهر مهیّاست. همه‌چیز به لطفِ خدا و عنایتِ امام زمان روحی له الفدا متناسب، زیبا و چشم‌گیر است. رزقِ معلمی چه (پناه بر خدا) یک روز باشد و چه (ان‌شاءالله) تا پایانِ سالِ تحصیلی، می‌ارزد! این‌همه دقت و آمادگی به همان یک «آن» که وقوعش در یک جان، محتمل است، می‌ارزد که محسن حججیِ نازنین می‌خواند؛ آسمان فرصتِ پروازِ بلندی‌ست ولی... قصه این است چه اندازه کبوتر باشی!
28.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به سن‌وسال‌تون می‌خوره یا فقط من ذوق کردم؟ ای عمرِ بی‌امام‌ زمانِ من... ای عمرِ بی‌حاصل...
سربه‌راه
به سن‌وسال‌تون می‌خوره یا فقط من ذوق کردم؟ ای عمرِ بی‌امام‌ زمانِ من... ای عمرِ بی‌حاصل...
مسؤول خواهرانِ آقا بودم، ظهور بود، امروز سامرّا بودم... کمک‌دستِ آقا که صاحب‌عزان... تو بدوبدو بودم همه‌چی مهیّای پذیرایی از زوّار باشه... یه تیم هم داشتم آماده‌ی جمعه‌شون می‌کردم؛ آماده‌ی جشنِ امامت... تو مقرِّ حکومت؛ مسجدِ سهله... یه تیم هم اعزام کرده بودم مواصی... برای بازسازی... برای آبادسازی... برای جهادِ سازندگی... چقدر بگم آرزو بر جوانان عیب نیست و شما نیومدی و جوانِ سینه‌زنت داره پیر می‌شه؟! اعوذبالله حتی اگه ازونا باشم که قلع‌وقمع‌شون می‌کنید، می‌خوام که بیای... بیا پسرِ امامِ اربعینیِ ما...
خوشا به حالش... خوشا به حالش... دستِ مرا بگیر...
از نسلِ عمامه‌به‌سره هنوزم داریم! تو همین کانال از شهادت اسماعیل هنیه که می‌نوشتم، یه گاوفکری پیام داده بود از شیعیانِ فلان کشورم بنویس😂😂😂
1⃣سؤال: محمد صلوات الله علیه و علی علیه السلام، هر دو شخصیتی مشابه‌ان؛ در یک زمان، در یک جامعه، با یک مکتب و یک هدف. چرا پیامبر پیروز شد اما امیرالمؤمنین شکست خورد؟
انقلابی‌ها خیلی نجیبانه و بااخلاق دارن با پزشکیان همراهی می‌کنن؛ اگه سوتی‌های امروز رئیس‌جمهور پشت بلندگوی روشن، توسط شهید رئیسی اتفاق افتاده بود، چه حجمی از بی‌اخلاقی و تمسخر رو از اون‌وریا شاهد بودیم؟! کاش این روزا بشینن و یکم یاد بگیرن! کم‌کاری نکنید... من اینجا چیزی نمی‌نویسم چون می‌خوام اینجا راحت باشم و روحم نفس بکشه، نشه کانالی که ذهنم و درگیر کنه اینجام فعال باشم. حیاط‌خلوتمه و واقعا فعلا روحم نیازش داره چون تموم بیرون از اینجا به مبارزه و مقابله می‌گذره... اما از بعدِ انتخابات دیگه دخترِ صبورِ روزهای روحانی لعنت الله علیه نیستم. کافیه یه نفر بگه هوا چقدر خوبه! قطعی برق و خوابیدن کار تولید کشور رو، غیرنقدی شدن وام ازدواج رو، ول کردن اقتصاد و چسبیدن به اخراجی‌های اغتشاشات و نداشتن بدیهیات ریاست‌جمهوری و دخترش همه‌جا هست بی‌هیچ سمتی رو... همممممه رو مفصل می‌گم و مقایسه می‌کنم با شهید رئیسی. این‌قدر که هیچ‌کس تو خونه‌ی ما جرأت نداره حرف سیاسی بزنه چون می‌دونن شروع با اوناست، اتمام با من! دیگه بسه هرچی سکوت کردیم. وفاق ملی ارزونی نون‌به‌نرخ‌روزخورها و منفعت‌طلب‌ها! من تو تیمِ حرب لمن حاربکم هستم. کم‌کاری کنید من یکی ازتون نمی‌گذرم و روی صراط محاله بذارم رد شید.
اربعین شلوغ بود، تازه از خواب بیدار شده و منگ بودم، گرسنه بودم و پی صبحانه، چیزی از سامرّا نفهمیدم، با این‌که به بچه‌ها سپرده بودم استان عوض شد و دجله دیدید بیدارم کنین. ولی اونام شرایط‌شون مثل من بود و بیهوش بودن تو اتوبوس. نه استان به استان شدن و دیدم، نه دجله. دجله رو که می‌بینم یاد خاقانی و قصیده‌ی محشرِ ایوان مدائن می‌افتم. امسال یه کاروان هم پیدا کردیم مدائن می‌برد ولی زمان سفر طولانی بود و دوست نی‌نی‌ها نمی‌تونست مرخصی بگیره. حیف شد... اما برخلاف اربعین، نیمه‌شعبان سامرّا خالیِ خالی بود... کاروان وقتِ عظیمی داده بود. اون‌قدر که سه بار سرویس رفتیم، دو بار چای خوردیم، به شام رسیدیم، نماز خوندیم، تو سرداب نشستیم و کلی زیارت خوندیم با هم، وَ حرم رو گشتیم. اتفاقی که تو اربعین محاله! حرم رو گشتیم! دورتادور! اونجا بود که در و دیوارِ خرابِ حرم به چشمم اومد... کمبودِ خدّام... نامرتب بودن لوازم و اشیای حرم... خدا لعنت کنه داعش و داعشی‌مسلک رو، ولی حرم هنوز ویرانه... کنار یکی از درهای حرم بودم که ته دلم خواست کاش می‌شد خادم سامرّا بشم. کاش پول داشتم به بازسازی حرم کمک می‌کردم. ضریح و گنبد رو خیلی سریع و به کوریِ چشمِ دشمنِ شیعه ساختن و باشکوه و توی چشم ساختن، ولی به حرم دیگه نرسیده... سامرّا هم شیعه‌نشین نیست که دلشون کباب شه... اونجا ایران بود الآن کاخ و قصرش کرده بودیم... این‌قدر به منِ حرم‌نشین که امام رضاجان رو در وسعت و عظمت دیدم، حرمِ سامرّا سخت اومد که خدا می‌دونه... از نیمه‌شعبان هرکی می‌خواد به بازسازیِ جایی کمک کنه می‌گم سامرّا... حرمِ سامرّا که حتی دیوارِ زیرِ کاشیِ شکسته‌ش ریخته... صلّ الله علیک یا امامین عسکریین... صلّ الله علیک یا حکیمه خاتون... صلّ الله علیک یا نرجس خاتون... آجرک الله یا صاحب‌الزمان🖤
این‌قدر توصیفات آشناست که انگار هر روز باهاشون در ارتباط و مکالمه‌ام!