eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
انقلابی‌ها خیلی نجیبانه و بااخلاق دارن با پزشکیان همراهی می‌کنن؛ اگه سوتی‌های امروز رئیس‌جمهور پشت بلندگوی روشن، توسط شهید رئیسی اتفاق افتاده بود، چه حجمی از بی‌اخلاقی و تمسخر رو از اون‌وریا شاهد بودیم؟! کاش این روزا بشینن و یکم یاد بگیرن! کم‌کاری نکنید... من اینجا چیزی نمی‌نویسم چون می‌خوام اینجا راحت باشم و روحم نفس بکشه، نشه کانالی که ذهنم و درگیر کنه اینجام فعال باشم. حیاط‌خلوتمه و واقعا فعلا روحم نیازش داره چون تموم بیرون از اینجا به مبارزه و مقابله می‌گذره... اما از بعدِ انتخابات دیگه دخترِ صبورِ روزهای روحانی لعنت الله علیه نیستم. کافیه یه نفر بگه هوا چقدر خوبه! قطعی برق و خوابیدن کار تولید کشور رو، غیرنقدی شدن وام ازدواج رو، ول کردن اقتصاد و چسبیدن به اخراجی‌های اغتشاشات و نداشتن بدیهیات ریاست‌جمهوری و دخترش همه‌جا هست بی‌هیچ سمتی رو... همممممه رو مفصل می‌گم و مقایسه می‌کنم با شهید رئیسی. این‌قدر که هیچ‌کس تو خونه‌ی ما جرأت نداره حرف سیاسی بزنه چون می‌دونن شروع با اوناست، اتمام با من! دیگه بسه هرچی سکوت کردیم. وفاق ملی ارزونی نون‌به‌نرخ‌روزخورها و منفعت‌طلب‌ها! من تو تیمِ حرب لمن حاربکم هستم. کم‌کاری کنید من یکی ازتون نمی‌گذرم و روی صراط محاله بذارم رد شید.
اربعین شلوغ بود، تازه از خواب بیدار شده و منگ بودم، گرسنه بودم و پی صبحانه، چیزی از سامرّا نفهمیدم، با این‌که به بچه‌ها سپرده بودم استان عوض شد و دجله دیدید بیدارم کنین. ولی اونام شرایط‌شون مثل من بود و بیهوش بودن تو اتوبوس. نه استان به استان شدن و دیدم، نه دجله. دجله رو که می‌بینم یاد خاقانی و قصیده‌ی محشرِ ایوان مدائن می‌افتم. امسال یه کاروان هم پیدا کردیم مدائن می‌برد ولی زمان سفر طولانی بود و دوست نی‌نی‌ها نمی‌تونست مرخصی بگیره. حیف شد... اما برخلاف اربعین، نیمه‌شعبان سامرّا خالیِ خالی بود... کاروان وقتِ عظیمی داده بود. اون‌قدر که سه بار سرویس رفتیم، دو بار چای خوردیم، به شام رسیدیم، نماز خوندیم، تو سرداب نشستیم و کلی زیارت خوندیم با هم، وَ حرم رو گشتیم. اتفاقی که تو اربعین محاله! حرم رو گشتیم! دورتادور! اونجا بود که در و دیوارِ خرابِ حرم به چشمم اومد... کمبودِ خدّام... نامرتب بودن لوازم و اشیای حرم... خدا لعنت کنه داعش و داعشی‌مسلک رو، ولی حرم هنوز ویرانه... کنار یکی از درهای حرم بودم که ته دلم خواست کاش می‌شد خادم سامرّا بشم. کاش پول داشتم به بازسازی حرم کمک می‌کردم. ضریح و گنبد رو خیلی سریع و به کوریِ چشمِ دشمنِ شیعه ساختن و باشکوه و توی چشم ساختن، ولی به حرم دیگه نرسیده... سامرّا هم شیعه‌نشین نیست که دلشون کباب شه... اونجا ایران بود الآن کاخ و قصرش کرده بودیم... این‌قدر به منِ حرم‌نشین که امام رضاجان رو در وسعت و عظمت دیدم، حرمِ سامرّا سخت اومد که خدا می‌دونه... از نیمه‌شعبان هرکی می‌خواد به بازسازیِ جایی کمک کنه می‌گم سامرّا... حرمِ سامرّا که حتی دیوارِ زیرِ کاشیِ شکسته‌ش ریخته... صلّ الله علیک یا امامین عسکریین... صلّ الله علیک یا حکیمه خاتون... صلّ الله علیک یا نرجس خاتون... آجرک الله یا صاحب‌الزمان🖤
این‌قدر توصیفات آشناست که انگار هر روز باهاشون در ارتباط و مکالمه‌ام!
این دو تا هم رفت روی پروفایل شادم😁
بی‌بدن دیدم. قدِّ یه روضه گریه کردم! نه واسه دختره که سالم زندگی نمی‌کرده و من یه مخاطبِ احمق نیستم که واسه چوبِ انتخابای اشتباهش دلم بسوزه؛ نه واسه پسره هرزه که با پولِ بابای هرزه‌تر از خودش خیال کرده آدما هم اموالشن؛ نه واسه پدر و مادرای احمقِ آشغال‌شون؛ ابدا! ابدا دلم برای هییییییییییییییچ شخصیتی نسوخت! این‌قدری شعور دارم که یه فیلم نتونه جای جلاد و شهید رو برام عوض کنه و حق و باطل رو به هم بیامیزه! نه! پس سرِ چی اشک ریختم؟! سرِ شاگردام... که زندگیاشون همینه... ننه باباهاشون همینن... عاقبت‌شون ان‌شاءالله نه همین... پدرِ پسره قشنگ شارلاتان بود... همین‌قدر آشغال و هرزه... مادرِ دختره هم مادرِ اغلبِ دخترام... اگه رضایت می‌داد تف می‌فرستادم به خودش و دخترش! خدا رو شکر قصاص کرده. خدا رو شکر هیاهوی مردمی که حق و باطل رو نمی‌دونن و برده‌ی کلیپ‌ها و استوری‌ها هستن شلش نکرد. خدا رو شکر اجازه نداد پدره مطمئن شه با پولش همممممه خریدنی‌ان. خدا رو شکر کمرِ پدره رو‌ شکست و ظلم و طاغوتش و زمین زد. تربیتاشون گند زد به زندگیِ دو تا آدم... پرونده‌ی واقعی‌شونم از گوگل بررسی کردم، پدره آشغال هرگز نگفته با جنازه چکار کرده... آه خدایا! عاقبتِ همه‌ی ما رو بخیر کن...
سربه‌راه
1⃣سؤال: محمد صلوات الله علیه و علی علیه السلام، هر دو شخصیتی مشابه‌ان؛ در یک زمان، در یک جامعه، با ی
2⃣سؤال: چرا ابوبکر و عمر پیروز شدن و با رضایتِ جامعه قشنگ و راحت خلافت کردن، اما امیرالمؤمنین علی علیه السلام و عثمان شکست خوردن؟
سربه‌راه
شبِ تولدِ امام حسین علیه السلام دیدین چطوریه؟ آدم قلبش از شادی رو به انفجاره اما بدتر از شبِ عاشورا، گولّه گولّه اشکاش می‌ریزه... هی دست می‌ذاره روی قلبش... هی با ذوق و لبخند می‌گه «یا حسین»... هی گولّه گولّه اشکاش می‌ریزه... سه سالی می‌شه شبِ امامتِ آقا هم برام اون شکلی شده... قلبم لبریز از بهجتی مضاعفه و اشکم دمِ مشکم... دفتری که توش براشون می‌نویسم رو برداشتم و هی نوشتم... هی ذوق کردم و نوشتم... هی اشک ریختم و نوشتم... ولی سربه‌راهی که نیستم، حسرتِ همه‌ی روزهایی که بی امام گذشته و یخِ آب‌شده‌ی جوانی‌م رو به رخم کشید... البته از یه نظر خوبه... اما فقط از یه نظر! وَ اون این‌که من دیگه اضطرابِ هیچ کنکوری رو ندارم، بدونِ شما آقا با رتبه‌های خوبی، تو دانشگاهِ خوبی قبول شدم و تا تهِ درس خوندن و شاگرد اول شدن رو دیدم و فهمیدم بی شما فقط یه سرگرمیه! بدونِ شما شاغل شدم و سه سال تره و یه سال کره رو تجربه کردم و باز دیدم فقط یه سرگرمیه! بدونِ شما بی‌پولی رو گذروندم و ترسناک نبود! بدونِ شما روزهای شلوغِ پر دوست و آشنا، روزهای درد و تنهایی رو گذروندم و نه خوشحالیِ اولی موندگار بود، نه دومی من و کُشت! من تو ناحیه‌های آموزش و پرورش مشهور شدم، اعتبارِ کاری گرفتم، دبیرِ شاخصی شدم، حقوقم بالا رفت، تنش‌ها بیشتر شد، جنگیدم، اخراج شدم، روی دست دوباره بردنم مدرسه، باز جنگیدم، اخراج شدم، بی‌پول شدم، به خونواده هیچی از اون روزها نگفتم، بدترین اتفاقِ زندگیم افتاد و مدرکِ ارشدم و از دست دادم، وَ شما رو نداشتم و دیدم باز هیچ خنده‌ای نموند و هیچ ترس و اخراج و تنشی من و نکُشت! این‌قدر گشتم و گشتم که حاجتا و آرزوهام تموم شد! از هشت آرزوی هشت سالگیم، هفت تاش تیک خورد و من احساس نکردم خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمینم! نه! لپ‌تاپ خریدم، سفر رفتم، دوستانِ خوبی دارم، رفیقِ بهتر از آب روانی دارم، خانواده گرچه موافق نیست، اما مقابل هم نیست، تحصیل کردم، شاغلم، فعالم، می‌نویسم، فکر دارم، ایده دارم، اما هیچ‌کدوم من و به نقطه‌ای نرسوند که بگم من حالا خوشبخت‌ترین دخترِ دنیام! تا بیابون! بیابون‌های عِراق! اولین‌ مشّایه گفتم من اینجا دخترِ خوشبختی‌ام، اما به خودم نهیب زدم باور نکن! تو فقط جوگیر شدی! برگشتم خانواده هم همین و گفتن! گفتن دیگه از سرت می‌افته... اما نیفتاد! من خودم رو تو اون بیابون جا گذاشته بودم..‌. بال‌بال زدم که برگردم... برگشتم و منتظر بودم دیگه حس نکنم اونجا فقط خوشبختم و گفتم دیگه تکراری شده... اما اون‌جا تکراری‌ش هم تازه بود... هر بار با دیدنِ عمودِ شماره‌ی یک قلبم فراتر از جسمم زد و من وسطِ بیابون، بی‌مدرک، بی‌شغل، بی‌پول، بی‌ضد آفتاب و عینک و زیبایی، بی‌شهرت و اعتبار، بی‌خانواده و دوست، بی عنوان و فعالیت، بی هیچ اتصالی می‌دیدم خوشبخت‌ترین دخترِ دنیام! نمی‌دونستم چرا و فقط شباهت‌های اون سه روزِ بیابون رو با حکومتت بی‌اونکه بدونم می‌فهمیدم تا... من پیدات کردم یا شما من رو؟! تو بیابون‌های عِراق به هم رسیدیم... تو شب‌های مشّایه... من مثلِ پیکسلی که کنارِ عمودِ ۳۱۳ بهم دادن و این‌قدر دوستش دارم که دست ازش نمی‌کشم، ایمانم رنگ‌پریده بود... سی سالم رو رد کرده بودم و تهِ همه‌ی دویدن‌ها رو دیده بودم... نه خنده‌ای برام عمیق بود، نه اندوهی! غافل‌گیر نمی‌شدم... از اخراج نمی‌ترسیدم... بی‌پولی برام وحشتناک نبود... وَ بهترین مدرکِ دانشگاه رو از دست داده بودم! من و شما وَرای نیاز هم‌دیگه رو پیدا کردیم! حاجتی نداشتم که بابتش بهت متوسل شم و صدات کنم! اولین‌باری که دستم به دامنت رسید، بی‌نیاز از توسل بودم... خودت رو بو کردم... بوی عدالت می‌دادی... نه عدالتی بابِ دلِ من، نه! همون عدالتِ قاطعِ خشنِ علی در خلافت! اما خواستنی... می‌دونم بیای من هم تو لیستِ بَدانم... اما من بی‌نیاز از سه‌شنبه‌های جمکران... بی‌نیاز از ندبه‌های جمعه... بی‌نیاز از توسل و حاجت... تو رو برای حکومت می‌خوام! من این دنیا رو نوردیدم. بی‌ تو مضحکه... وَ با تو قبل از بهشت، همین‌جا روی زمین زندگی کردنی! من سی سال کم دارمت... سی سالی که حتی یک بار صدات نزدم... پدرانت رو داشتم و زندگیم صدقه‌سرِ همون‌ها می‌گذشت؛ امام رضاجان... اباعبدالله... حضرت مادر... امیرالمؤمنین... اما شما... شما... شما که مختصِ خودِ منی رو نه... من سی سال کم دارمت... وَ این یعنی دیگه ندبه‌ها و جمکران‌ها راضیم نمی‌کنه! من شما رو در حکومت می‌خوام حتی اگر بیای و گردنم و بزنی... من شما رو در جاری کردنِ عدالت می‌خوام حتی اگه خودم ناعدل باشم و قلع و قمعم کنی... من مهزیار نیستم! دیدارت و نمی‌خوام! به خیمه‌ای در بیابون رضایت نمی‌دم! من اون زنی که هفت سال از خونه بیرون نیومد که چادرش و نکشن و مُرد و شما خودت و به پیکرش رسوندی نیستم! برای مرگم نمی‌خوامت! من می‌خوام امامم باشی! امر و نهی‌ام کنی...