eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
این دو تا هم رفت روی پروفایل شادم😁
بی‌بدن دیدم. قدِّ یه روضه گریه کردم! نه واسه دختره که سالم زندگی نمی‌کرده و من یه مخاطبِ احمق نیستم که واسه چوبِ انتخابای اشتباهش دلم بسوزه؛ نه واسه پسره هرزه که با پولِ بابای هرزه‌تر از خودش خیال کرده آدما هم اموالشن؛ نه واسه پدر و مادرای احمقِ آشغال‌شون؛ ابدا! ابدا دلم برای هییییییییییییییچ شخصیتی نسوخت! این‌قدری شعور دارم که یه فیلم نتونه جای جلاد و شهید رو برام عوض کنه و حق و باطل رو به هم بیامیزه! نه! پس سرِ چی اشک ریختم؟! سرِ شاگردام... که زندگیاشون همینه... ننه باباهاشون همینن... عاقبت‌شون ان‌شاءالله نه همین... پدرِ پسره قشنگ شارلاتان بود... همین‌قدر آشغال و هرزه... مادرِ دختره هم مادرِ اغلبِ دخترام... اگه رضایت می‌داد تف می‌فرستادم به خودش و دخترش! خدا رو شکر قصاص کرده. خدا رو شکر هیاهوی مردمی که حق و باطل رو نمی‌دونن و برده‌ی کلیپ‌ها و استوری‌ها هستن شلش نکرد. خدا رو شکر اجازه نداد پدره مطمئن شه با پولش همممممه خریدنی‌ان. خدا رو شکر کمرِ پدره رو‌ شکست و ظلم و طاغوتش و زمین زد. تربیتاشون گند زد به زندگیِ دو تا آدم... پرونده‌ی واقعی‌شونم از گوگل بررسی کردم، پدره آشغال هرگز نگفته با جنازه چکار کرده... آه خدایا! عاقبتِ همه‌ی ما رو بخیر کن...
سربه‌راه
1⃣سؤال: محمد صلوات الله علیه و علی علیه السلام، هر دو شخصیتی مشابه‌ان؛ در یک زمان، در یک جامعه، با ی
2⃣سؤال: چرا ابوبکر و عمر پیروز شدن و با رضایتِ جامعه قشنگ و راحت خلافت کردن، اما امیرالمؤمنین علی علیه السلام و عثمان شکست خوردن؟
سربه‌راه
شبِ تولدِ امام حسین علیه السلام دیدین چطوریه؟ آدم قلبش از شادی رو به انفجاره اما بدتر از شبِ عاشورا، گولّه گولّه اشکاش می‌ریزه... هی دست می‌ذاره روی قلبش... هی با ذوق و لبخند می‌گه «یا حسین»... هی گولّه گولّه اشکاش می‌ریزه... سه سالی می‌شه شبِ امامتِ آقا هم برام اون شکلی شده... قلبم لبریز از بهجتی مضاعفه و اشکم دمِ مشکم... دفتری که توش براشون می‌نویسم رو برداشتم و هی نوشتم... هی ذوق کردم و نوشتم... هی اشک ریختم و نوشتم... ولی سربه‌راهی که نیستم، حسرتِ همه‌ی روزهایی که بی امام گذشته و یخِ آب‌شده‌ی جوانی‌م رو به رخم کشید... البته از یه نظر خوبه... اما فقط از یه نظر! وَ اون این‌که من دیگه اضطرابِ هیچ کنکوری رو ندارم، بدونِ شما آقا با رتبه‌های خوبی، تو دانشگاهِ خوبی قبول شدم و تا تهِ درس خوندن و شاگرد اول شدن رو دیدم و فهمیدم بی شما فقط یه سرگرمیه! بدونِ شما شاغل شدم و سه سال تره و یه سال کره رو تجربه کردم و باز دیدم فقط یه سرگرمیه! بدونِ شما بی‌پولی رو گذروندم و ترسناک نبود! بدونِ شما روزهای شلوغِ پر دوست و آشنا، روزهای درد و تنهایی رو گذروندم و نه خوشحالیِ اولی موندگار بود، نه دومی من و کُشت! من تو ناحیه‌های آموزش و پرورش مشهور شدم، اعتبارِ کاری گرفتم، دبیرِ شاخصی شدم، حقوقم بالا رفت، تنش‌ها بیشتر شد، جنگیدم، اخراج شدم، روی دست دوباره بردنم مدرسه، باز جنگیدم، اخراج شدم، بی‌پول شدم، به خونواده هیچی از اون روزها نگفتم، بدترین اتفاقِ زندگیم افتاد و مدرکِ ارشدم و از دست دادم، وَ شما رو نداشتم و دیدم باز هیچ خنده‌ای نموند و هیچ ترس و اخراج و تنشی من و نکُشت! این‌قدر گشتم و گشتم که حاجتا و آرزوهام تموم شد! از هشت آرزوی هشت سالگیم، هفت تاش تیک خورد و من احساس نکردم خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمینم! نه! لپ‌تاپ خریدم، سفر رفتم، دوستانِ خوبی دارم، رفیقِ بهتر از آب روانی دارم، خانواده گرچه موافق نیست، اما مقابل هم نیست، تحصیل کردم، شاغلم، فعالم، می‌نویسم، فکر دارم، ایده دارم، اما هیچ‌کدوم من و به نقطه‌ای نرسوند که بگم من حالا خوشبخت‌ترین دخترِ دنیام! تا بیابون! بیابون‌های عِراق! اولین‌ مشّایه گفتم من اینجا دخترِ خوشبختی‌ام، اما به خودم نهیب زدم باور نکن! تو فقط جوگیر شدی! برگشتم خانواده هم همین و گفتن! گفتن دیگه از سرت می‌افته... اما نیفتاد! من خودم رو تو اون بیابون جا گذاشته بودم..‌. بال‌بال زدم که برگردم... برگشتم و منتظر بودم دیگه حس نکنم اونجا فقط خوشبختم و گفتم دیگه تکراری شده... اما اون‌جا تکراری‌ش هم تازه بود... هر بار با دیدنِ عمودِ شماره‌ی یک قلبم فراتر از جسمم زد و من وسطِ بیابون، بی‌مدرک، بی‌شغل، بی‌پول، بی‌ضد آفتاب و عینک و زیبایی، بی‌شهرت و اعتبار، بی‌خانواده و دوست، بی عنوان و فعالیت، بی هیچ اتصالی می‌دیدم خوشبخت‌ترین دخترِ دنیام! نمی‌دونستم چرا و فقط شباهت‌های اون سه روزِ بیابون رو با حکومتت بی‌اونکه بدونم می‌فهمیدم تا... من پیدات کردم یا شما من رو؟! تو بیابون‌های عِراق به هم رسیدیم... تو شب‌های مشّایه... من مثلِ پیکسلی که کنارِ عمودِ ۳۱۳ بهم دادن و این‌قدر دوستش دارم که دست ازش نمی‌کشم، ایمانم رنگ‌پریده بود... سی سالم رو رد کرده بودم و تهِ همه‌ی دویدن‌ها رو دیده بودم... نه خنده‌ای برام عمیق بود، نه اندوهی! غافل‌گیر نمی‌شدم... از اخراج نمی‌ترسیدم... بی‌پولی برام وحشتناک نبود... وَ بهترین مدرکِ دانشگاه رو از دست داده بودم! من و شما وَرای نیاز هم‌دیگه رو پیدا کردیم! حاجتی نداشتم که بابتش بهت متوسل شم و صدات کنم! اولین‌باری که دستم به دامنت رسید، بی‌نیاز از توسل بودم... خودت رو بو کردم... بوی عدالت می‌دادی... نه عدالتی بابِ دلِ من، نه! همون عدالتِ قاطعِ خشنِ علی در خلافت! اما خواستنی... می‌دونم بیای من هم تو لیستِ بَدانم... اما من بی‌نیاز از سه‌شنبه‌های جمکران... بی‌نیاز از ندبه‌های جمعه... بی‌نیاز از توسل و حاجت... تو رو برای حکومت می‌خوام! من این دنیا رو نوردیدم. بی‌ تو مضحکه... وَ با تو قبل از بهشت، همین‌جا روی زمین زندگی کردنی! من سی سال کم دارمت... سی سالی که حتی یک بار صدات نزدم... پدرانت رو داشتم و زندگیم صدقه‌سرِ همون‌ها می‌گذشت؛ امام رضاجان... اباعبدالله... حضرت مادر... امیرالمؤمنین... اما شما... شما... شما که مختصِ خودِ منی رو نه... من سی سال کم دارمت... وَ این یعنی دیگه ندبه‌ها و جمکران‌ها راضیم نمی‌کنه! من شما رو در حکومت می‌خوام حتی اگر بیای و گردنم و بزنی... من شما رو در جاری کردنِ عدالت می‌خوام حتی اگه خودم ناعدل باشم و قلع و قمعم کنی... من مهزیار نیستم! دیدارت و نمی‌خوام! به خیمه‌ای در بیابون رضایت نمی‌دم! من اون زنی که هفت سال از خونه بیرون نیومد که چادرش و نکشن و مُرد و شما خودت و به پیکرش رسوندی نیستم! برای مرگم نمی‌خوامت! من می‌خوام امامم باشی! امر و نهی‌ام کنی...
سربه‌راه
مقدادت نشدم، صعصعه‌ت نشدم، حُرّت نشدم، تو در حکومت باشی و من حداقل زبونم لال... پناه بر خدا... به دستت هلاک شم... من تهِ همه‌ی حاجتای یه آدم و رفتم... بی تو این زندگی یه سرگرمیه توخالیه... خیلیا چله چله عمرشون و در انتظار ظهورت گذروندن و نیومدی... می‌دونم به دعای دختری تازه‌مسلمون امیدی نیست... ولی بیا! نمی‌گم برای غزّه، برای دانشجوهای آمریکا، برای گم بودنِ مزارِ مادرت، نه! من خیلی خودخواهانه فقط و فقط برای خودم می‌خوام بیای. می‌خوام شده برای یک نفس... یک دم... یک لحظه... تو هوای دولتِ کریمه‌ت زندگی کنم. من کمال‌گرای افراطی‌ام و تو اِکمالِ همه‌ی کمال‌ها! من از هیچ‌چیز هرگز راضی نیستم و تو تنها کمالی هستی که روحم رو راضی می‌کنه... حکومتت تنها ذوقِ باقی‌مونده‌ایه که مطمئنم بعد از تحققش تو ذوقم نمی‌خوره! به خاطر خودخواهیِ یه دخترِ تازه‌مسلمونِ نابلد بیا.
حالا که پیدات کردم... یا پیدام کردی... بیا. برای حکومت بیا. حتی اگه من به دردت نخورم... هیچ‌چیزِ این جهان عالی و شکیل نیست، جز حکومتِ تو. خواهش می‌کنم تا زنده‌ام بیا...
امامتت مبارک آقا❣
با رفقا اومدیم بیرون جشن بگیریم و آب‌دوغ‌خیاری دور هم بزنیم، می‌بینم از مشّایه هنوز چیزی داریم😍 اون صمّونی که خشک شده، آخرین صمّونیه که گرفته بودم😍 کاش مشّایه همین‌جور در زندگیم امتداد داشته باشه❣