اگه پدر و مادری هستید که بین بچههاتون کدورتیه و با هم قهر کردن و قهرشون بیشتر از سه روز شده و شما رو کک نگزیده؛
اگه بزرگترِ خاندان و خانوادهای هستین که توش برخی اعضا از هم کدورت دارن و با هم قهرن و قهرشون خیلی طول کشیده و باز شما رو کک نگزیده؛
اگه سرپرستِ خونوادهای هستین که براتون مهم نیست وقتِ سفره پهن کردن، همهی اعضای خونه سرِ سفره باشن؛
اگه معلمِ کلاسی هستین یا مدیرِ شرکتی یا بزرگِ محلهای که قهر بودنِ آدما براتون طبیعی و سوژه غیبته و با بهانههای صد من یه غاز که به من ربطی نداره، سراغش نمیرید و تمایلِ آدمها به آشتی اما غرورشون رو درک نمیکنین؛
اگه تو رفقا و دوستاتون کسی با کسی قهره و دوستی به خرج نمیدین اینا رو به هم وصل کنین؛
خاکِ عالم بر سرتون که از بزرگی فقط سنِ خرس گرفتین و از دوستی فقط بندِ کیف!
اگه مذهبی هستین هم الهی بمیرید.
من تابستون جونم به لبم رسید هر وقت از من مشورت گرفتن بهجای فلانی کی و بیاریم، جز برای درسهای تخصصیتر که مذهبیجماعت خیلی اهل سواد و تخصص نیست و نمرههای مذهبیها غالبا بدترین نمرات کلاسه،
برای درسای عمومیتر بچههای بینهایت رو معرفی کردم، گفتم برید سراغِ اینا، کار با دهه هشتادیها رو بلدن، خودشون جوانن و جوانگرایی دارن، بچهها رو کمتر تخطئه میکنن، بیشتر راهنمایی دارن و کلی قلمبهسلمبه پشتِ اسمشون ردیف کردم! حالا رفتم میبینم از دم، همکارای جدید باز مدلِ خانم ریاضیِ پارسالن!
میپرسم بینهایتیها چی شدن؟! میگن رزومههای سنگین فرستادن و خیلی طاقچهبالا برامون گذاشتن که ما دکترا و ارشد و فلان داریم و وقت نمیکنیم و...
من و میگین؟ چشمام از شدتِ گشودگی داشت از حدقه بیرون میزد(!)
گفتم مطمئنین با بینهایتیها حرف زدید؟!
میگفتن آره!
من باز حیرتزده میگفتم من با اونا کار کردم! اینی که گفتن نیستن...
میدونین مثلِ کِی بودم؟! وقتی که هواپیما اوکراینی رو زده بودن...
هرچی میگفتم تفِ سربالا بود! گل به خودی بود!
میگفتم غالبا درسنخون و بیتخصصن؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا خودشون در بحران و مشکلاتن؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا با خانواده سر نمیکنن؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا سابقهی کاری ندارن و تو همین بینهایت رشد کردن؟! نمیتونستم...
میگفتم اینا یه جزیرهی سر تو لاکِ خودشونن و دور از بطنِ جامعه؟! نمیتونستم...
میگفتم غالبا با عرفان و مذهب سرگرمن و قید تخصص و جبهههای علمی و آموزشی رو زدن و سیاست، بحرانزدهشون میکنه؟! نمیتونستم...
چطور مذهبیها رو در زمینِ غیرخودی بزنم که خودم هم زیرِ آوارش نمونم؟!
با خودم گفتم تهش چهار تا آدم بیان با پوششِ درست... با توصیههای عاقبت بخیر... بهجای اینکه بگن شبا قبلِ خواب یوگا کن، برقص، احمقانه بشین جلو آینه به خودت بگو دنیا بدون تو جهنمه(!) یکی بیاد بهشون بگه بشین برای قدرتی نامه بنویس و حرف بزن که تمومِ دنیا رو مالکه و تکتکِ برگهای درختها به اذنِ اون...
چه میدونستم از دماغِ فیلهای ابرهه افتادن(!)
تلخندی زدم و به مدیرم گفتم این بینهایتیها، بیرونشون همه رو کُشته، توشون خودشون و(!)
بچپین تو غارهای خودسازیتون! ظهور شد و ما و بچههای دور از نورمون که به آقا رسیدیم و تو فلسطین نماز خوندیم، خودمون از غارهاتون بیرونتون میکشیم و اونوقت با هم تسویهحساب میکنیم😎
تا حالا نوشتم مذهبیای بداخلاقه؟
نه! چون اتفاقا خیلی خوشاخلاقتر از وحشیهای زن، زندگی، آزادیان!
تا حالا نوشتم مذهبیای چاقه؟
نه! چون هرچقدرم بخوره تهش براش مکروهه، حرام و گناه نیست، به جامعهشم آسیب نمیزنه!
تا حالا نوشتم مذهبیهای پرخواب؟
نه! شما از هفت روزِ هفته، شش روز بخواب. تهش خودت خنگ میشی، باز به جامعهت ضرر نمیرسونی!
ولی به کتابخونی مذهبیا گیر میدم، به کار کردنشون، به پوشششون، به فعالیت اجتماعیشون، به درس خوندنشون، به هرچیزی که تبعاتِ اجتماعی داره، میرسه به جامعهی مسلمین، در سطحِ جهان و حتی قیامتی.
یادتونه تو اعتکاف از یه دختربچه به اسم رقیه تعریف کردم که خیلی تمیز و مرتب و با اعتقاد بود؟ زیارت عاشورای روزانهش ترک نمیشد؟ میگفت بابام ما رو با خودش میبره کربلا، تو شکمِ مادرشم بوده رفته کربلا؟
من چقدر از باباش تعریف کردم چون مردای مذهبی عموما زن و بچهشون و با خودشون جایی نمیبرن و برای بقیه خوشاخلاق و پایهان، اما برای زن و بچه خودشون وقت ندارن(!)
متأسفانه این یه موردم گند خورد بهش!
گیرم، گیرِ عقیدتی و سیاسیه و هییییییییییییچ چشمپوشیای نداره...
نشد ما یه مذهبی ببینیم که ما رو دلگرمِ این دنیا کنه...
باباش کارواندار بود. شمارهش و گرفته بودم برای مبادایی که کاروانی گیر نیومد. دنبالِ اسمی میگشتم تو مخاطبین، چشمم افتاد به پروفایلِ سرخش... باز کردم دیدم نوشته BUL... دیدم بیو گذاشته ابتسمت فاطمه...
آخ...
فاطمه سلام الله علیها از شرِّ امثالِ تو هنوز تو بیتالاحزان اشک میریزه...
آخ...
اینقدر چندشم شد... چندش به معنای واقعی... که فقط اسمش و از موبایلم پاک کردم!
حتی یه پروفایل برای فلسطین نداشت، اما سرخیِ تفرقه رو تنش کرده بود...
آخ...
تمومِ صفحاتِ جنگِ نهروان جلو چشمم اومد...
اونجایی که امام علی علیه السلام در جنگِ صفین و جمل، مثلِ شیر در میانهی میدان بود ولی از دستِ مذهبیبیشعورهای نهروان، روی منبرِ مسجد کوفه با خشم به صورتش سیلی زد...
آخ...
علی رو معاویهی مکّار حریف نشد...
طلحه و زبیرِ منفعتطلب حریف نشد...
اما یه مذهبیبیشعورِ نهروانی فرق شکافت...
مذهبیبیشعورها یک قدمی پیروز شدن تو صفین، علی رو زمین زدن... مذهبیبیشعورها علی رو دق دادن...
چه دردی داشت علی از این جماعت که فزت و رب الکعبه گفت...
۲۵ سال خار در چشم و استخوان در گلو، با دستای خیبرشکنش، کشاورزی کرد و کنجِ خونه قرآن جمع کرد که خش به اتحادِ مسلمین نیفته... اونوقت مذهبیبیشعورایی که دردِ فلسطین ندارن، کفِ جوراباشون لعنت بر عمر مینویسن و میچرخن تو جامعهی اسلامی...
آخ...
کی خدا مرگتون میده ما راحت شیم؟!
چرا نمیتمرگن با خودشون فکر کنن این عمرکشان اصلا اگه تاریخیشم راست بود چرا عدل دمِ هفتهی وحدته؟! چرا نمیفهمن دشمن کجا رو گرفته و قصدش چیه؟!
آخ خدا آخ...
اگه اطرافتون عقبموندهای دارید که معتقده ایرانیها از ترسِ شمشیر یا جزیه، مسلمون شدن،
حتما کتاب «علی» از دکتر شریعتی رو بخرید یا قرض کنید،
بشینید کنارش و صفحاتِ ۳۶۶ تا ۳۹۶ رو با خودش بخونید.
تعریف و خلاصه نکنید ها! حیف میشه! سی صفحه رو با خودش بخونید!
آدم باشه از شدتِ حق بودن به ایرانی بودنش میباله❣
هی بچههای ریاضی و تجربی رو میزنن به سرمون، ولی برگردم عقب، با ریاضی و زیستِ ۲۰ ِ اولِ دبیرستان بازم میرم علوم انسانی✌️
هی تهمت خوردیم که حقوق و روانشناسی قبول نشدیم، ولی اگه بازم برگردم عقب، با رتبهی ۷۴۰، حقوقِ تهران رو رها میکنم و ادبیات فارسیِ دانشگاه فردوسی رو انتخاب میکنم👌
نون و آب نداشت و نداره و همیشه هشتم گروی نُهمه، ولی برگردم یازده سالِ پیش بازم دبیرِ ادبیات میشم و اولِ هر مهری، عاشقترین دخترِ دنیام❣
خانوادهم روزِ دکتر و مهندس و معلم رو به همه دانشگاه آزادیهای خنگِ دوروبرمون تبریک گفتن و حتی یک بار به من نگفتن، ولی من باز هم روز شعر و ادب فارسی رو به خودم تبریک میگم و برای انتخابهای بیآبونونم هنوز به خودم افتخار میکنم😎😍
بالاخره «با عقل آبِ عشق به یک جو نمیرود!
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم...»😂
+ لینک
Mohammad Mehdi SavehGhande-Parsi_Mohammadmadi-Saveh_128.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
خطوط را رها خواهم کرد
وَ همچنین شمارشِ اعداد را رها خواهم کرد
وَ از میانِ شکلهای هندسیِ محدود
به پهنههای حسیِ وسعت، پناه خواهم برد...
سربهراه
دوست داشتم مثلِ زائرا از چای چایخونه ذوووووق کنم، اما هیییییییییییییچ ذوقی برام نداره چون آقایی که با عشق، لباسِ خدمتِ مستحب پوشیده دستِ من چای بده، با عشق خدمتِ واجبِ امر به معروف و نهی از منکر نمیکنه و به چادر و مو و آرایش و دستای برهنه و گردنِ بازِ زائرا کاری نداره(!)
چای دادن به زائر کلاس داره؛ فلانی خادمه تو حرم! معلومه خواستنیه!
ولی امر به معروف و نهی از منکر هزینه داره! فحش و کتک داره! بهبه و چهچه نداره!
مستحب معروف میشه و واجب مطرود...
چای گرفتن از دستشون و نه تبرّک میدونم، نه براش ذوق دارم!
اومدم دارالتفسیرِ مزار آقای طبرسی بلکه نشونی از حقایقِ اسلامی ببینم و بیاسایم(!)