قولنامههای الکی برای ثبتنام بچهها در مدارسی که فقط از محدودهی خودشون دانشآموز میگیرن... وام بانکها... جهیزیههای مامانجمعکردهی خمسخورده... منکارت بچههای همراه که زده نمیشه اما روی صندلی اتوبوس میشینن... اسنپهایی که کولر نمیزنن... جا زدن تو صف نونوایی... خادمهایی که بیش از سهمیهشون غذای حرم خونه میبرن... وقتی از آشنامون در کارهای اداری استفاده میکنیم... وقتی با آشنا به کاری معرفی میشیم... ... ...
با اعتقاد و با جدّیت مینویسم که مردمِ ما،
مسؤولین نه، الآن دارم دربارهی خودمون مینویسم،
مردم،
مردمِ ما تا خرخره تو رانت و پارتی و سهمیه و کمفروشی و گرانفروشی و درآمدای شبههدار غرق شدن.
حرف زدن از حق و باطل با این آدما خیلی سخت و در اغلب موارد بیفایده است!
فرمود: عبادت ۱۰ جزء دارد و ۹ جزء آن روزی حلال است!
سربهراه
قولنامههای الکی برای ثبتنام بچهها در مدارسی که فقط از محدودهی خودشون دانشآموز میگیرن... وام با
از وقتی خوندم امام حسین علیه السلام به لشکر عمر بن سعدِ ملعون فرمودن:
مُلِئَت بُطونُکُم منَ الحَرام!
بزرگترین وسواس و ترسِ زندگیم شد همینکه چی میریزم تو شکمم!
برای همین کلاسای خصوصیم و همیشه پنج دقیقه زودتر شروع میکنم و پنج دقیقه دیرتر تموم که من بدهکار نشم... برای همین سرِ محاسبهی نمراتِ مدرسه که همکارام مثلِ آب خوردن با احساساتشون میذارن، آب میشم و پیچیدهترین راهها رو میرم که کم و زیادِ ناحقی نشه... برای همین اعتقادی به پسانداز تو بانک ندارم... وَ هنوز دلم به همهچیزم چرکیه...
مُلِئَت بُطونُکُم منَ الحَرام؛ یعنی نه تنها امامِت رو نمیشناسی... که حتی سرش و به نیزه میبری...
پناه بر خدا!
سربهراه
از وقتی خوندم امام حسین علیه السلام به لشکر عمر بن سعدِ ملعون فرمودن: مُلِئَت بُطونُکُم منَ الحَرام!
نسبت ما با ظهور
نهفته در درآمدها و مبدأ رزقمونه...
در رسیدگی به اتاقم قبل از شروع مدرسه، به دستسازههای شاگردام که میرسم، روحم به هزاااااااار جهانِ وجودشون پر میکشه...
اون پروانهها... اون عروسکِ کاجی... اون نقاشی...
دستسازههاشون برای من یادگارِ موندگارن و هی با خودم فکر میکنم هر کدوم از شاگردام از من چی به یاد داره و براش موندگاره؟ کدوم بخش از وجودم؟ کدوم فکر؟ کدوم عقیده؟ کدوم حرف؟ کدوم کار؟
معلمی همونقدر که شیرینه... به همون اندازه ترسناکه!
animation.gif
حجم:
506.2K
بعد از مشّایه
دیگه هیچکجا، جای موندن نیست...
کلِ شهر و اهلش میشن بلوزِ بافتنیِ یقهاسکی تو مردادِ تابستون و بیاونکه بکشنت، از نفس میندازنت...
زنداداشم اومده میبینه دارم کوله میبندم. میگه این همه وسیله چرا؟ میگم شبکارم، صبحم میرم مدرسه، دو دست لباس برداشتم. با تعجب میگه مگه چادرتون و درمیارید؟!
میگم شبکارم و میگی یا مدرسه رو؟
میگه مدرسه رو!
میگم واقعا فکر کردی ما چادریا حتی با چادر میخوابیم؟!😂 با چادر میریم حمام؟!😂
بعد رفتم ستِ لباسِ مدرسهم و آوردم بهش نشون دادم، از درون ترک خورد، شکافت😎
من و تا حالا قبل و بعد از مدرسه ندیده بود، لازمه عکسای مدرسهم و یه دور نشونش بدم، بسه فروتنی و تواضع😁
یه بندهخدایی هم بود داشت عکسای بیرون رفتنِ من و رفیق رو میدید. کمرش رگبهرگ شده بود که کوه و در و دشت و سینما و پارک و طرقبه و شاندیز و زشک و چالیدره و قدمگاه و بینالود و هرجایی رو رفتیم و خوراکیهای متنوع خوردیم. با چشمای از حدقه بیرونزده گفت من فکر میکردم شما چادریا فقط حرم میرین و ساقهطلایی با چای میخورین😶 شما که بیشتر از ما اینور اونورید!
بهش گفتم ببین! ما شوهر کنیم طرف نمیتونه متحیّرمون کنه، حداقل شهر خودمون و اطرافش و اینقدر گشتیم که جای ناشناختهای برامون نیست😄
نکته اینه که غالبا میرین یه جایی و یه چیزی میخورین که بتونین عکس بگیرین و استوری کنین و ادای شادابی دربیارین... ما میریم که خوش بگذرونیم😂 عکس و استوری نداریم چون مشغولیم، چون اینقدر در حال خوشگذرونی و خنده و شوخی و دورهمیایم یادمون میره از املتآتیشی به اون خفنی عکس بگیریم یا خوراکی به اون خفنی رو اول میخوریم بعد یادمون میاد عهههههه عکس نگرفتیم به نوههامون نشون بدیم😂، خیال میکنین جز مزار شهدا و نونپنیرسبزی قرار و مداری نداریم(!)
سربهراه
زنداداشم اومده میبینه دارم کوله میبندم. میگه این همه وسیله چرا؟ میگم شبکارم، صبحم میرم مدرسه،
در حالی که زنداداشم داره از شدتِ تناسب و جزئیاتِ کیف و کفش و مانتوم با تحیّر برای مادرم حرف میزنه که وااااای شاگردا چه ذوووووقی کنن😂 اینم نشونش دادم و گفتم با هر مانتو، یه پنسِ متناسبش😂😂😂
زنداداشم داره کف بالا میاره😂😁
فکر کرده عروسیش نرفتم قِر بدم، یه سره به روضه و گریهام😂😂😂😂😂