در رسیدگی به اتاقم قبل از شروع مدرسه، به دستسازههای شاگردام که میرسم، روحم به هزاااااااار جهانِ وجودشون پر میکشه...
اون پروانهها... اون عروسکِ کاجی... اون نقاشی...
دستسازههاشون برای من یادگارِ موندگارن و هی با خودم فکر میکنم هر کدوم از شاگردام از من چی به یاد داره و براش موندگاره؟ کدوم بخش از وجودم؟ کدوم فکر؟ کدوم عقیده؟ کدوم حرف؟ کدوم کار؟
معلمی همونقدر که شیرینه... به همون اندازه ترسناکه!
animation.gif
حجم:
506.2K
بعد از مشّایه
دیگه هیچکجا، جای موندن نیست...
کلِ شهر و اهلش میشن بلوزِ بافتنیِ یقهاسکی تو مردادِ تابستون و بیاونکه بکشنت، از نفس میندازنت...
زنداداشم اومده میبینه دارم کوله میبندم. میگه این همه وسیله چرا؟ میگم شبکارم، صبحم میرم مدرسه، دو دست لباس برداشتم. با تعجب میگه مگه چادرتون و درمیارید؟!
میگم شبکارم و میگی یا مدرسه رو؟
میگه مدرسه رو!
میگم واقعا فکر کردی ما چادریا حتی با چادر میخوابیم؟!😂 با چادر میریم حمام؟!😂
بعد رفتم ستِ لباسِ مدرسهم و آوردم بهش نشون دادم، از درون ترک خورد، شکافت😎
من و تا حالا قبل و بعد از مدرسه ندیده بود، لازمه عکسای مدرسهم و یه دور نشونش بدم، بسه فروتنی و تواضع😁
یه بندهخدایی هم بود داشت عکسای بیرون رفتنِ من و رفیق رو میدید. کمرش رگبهرگ شده بود که کوه و در و دشت و سینما و پارک و طرقبه و شاندیز و زشک و چالیدره و قدمگاه و بینالود و هرجایی رو رفتیم و خوراکیهای متنوع خوردیم. با چشمای از حدقه بیرونزده گفت من فکر میکردم شما چادریا فقط حرم میرین و ساقهطلایی با چای میخورین😶 شما که بیشتر از ما اینور اونورید!
بهش گفتم ببین! ما شوهر کنیم طرف نمیتونه متحیّرمون کنه، حداقل شهر خودمون و اطرافش و اینقدر گشتیم که جای ناشناختهای برامون نیست😄
نکته اینه که غالبا میرین یه جایی و یه چیزی میخورین که بتونین عکس بگیرین و استوری کنین و ادای شادابی دربیارین... ما میریم که خوش بگذرونیم😂 عکس و استوری نداریم چون مشغولیم، چون اینقدر در حال خوشگذرونی و خنده و شوخی و دورهمیایم یادمون میره از املتآتیشی به اون خفنی عکس بگیریم یا خوراکی به اون خفنی رو اول میخوریم بعد یادمون میاد عهههههه عکس نگرفتیم به نوههامون نشون بدیم😂، خیال میکنین جز مزار شهدا و نونپنیرسبزی قرار و مداری نداریم(!)
سربهراه
زنداداشم اومده میبینه دارم کوله میبندم. میگه این همه وسیله چرا؟ میگم شبکارم، صبحم میرم مدرسه،
در حالی که زنداداشم داره از شدتِ تناسب و جزئیاتِ کیف و کفش و مانتوم با تحیّر برای مادرم حرف میزنه که وااااای شاگردا چه ذوووووقی کنن😂 اینم نشونش دادم و گفتم با هر مانتو، یه پنسِ متناسبش😂😂😂
زنداداشم داره کف بالا میاره😂😁
فکر کرده عروسیش نرفتم قِر بدم، یه سره به روضه و گریهام😂😂😂😂😂
سربهراه
۱. همکارای شبکارم همهجوره هوام و داشتن که صبح پرانرژی به مدرسه برم. صبح ۴۵ دقیقه زودتر کار و تحویل دادم تا به آراویرای مدرسه برسم و همکارام لطف کردن جورم و کشیدن و با کلی دعاهای خوب راهیم کردن❣
۲. خیابونا، خیابونای اولِ مهر نبود. شلوغ نبود. بچه کلاساولی ندیدم. شاید هم من خیلی کلهسحر رفتم و مثل همیشه اولین معلمی بودم که رسیده!
۳. همهی همکارام، همهی شاگردام از پوششِ جدید و جزئیاتِ تناسبش حظّ هوشی و بصری برده بودن و مدام میگفتن و منم هی زیر لب ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله میگفتم که چپه نشم. حتی مدیرم وسطِ اون سرشلوغیِ روز اول، قبل از به کلاس رفتن صدام زدن و چنان با ذوق بهم گفتن انتخاب رنگ و دقت به جزئیات و حفظ تناسب و نماد فلسطینم چقدر از نظرشون محشره که خودم دوباره از همهچی ذوق کردم😍 مِن فضل ربّی.
امروز با نهما نداشتم، وَ دخترام اومده بودن دورهم کرده بودن که حتما روز اونا هم همینا رو براشون بپوشم😂😍 همکارام ازم آدرس محل خریدم و پرسیدن و منم میگفتم این از فلانجا، این از بهمانجا... میگفتن یعنی همینقدر راحت و پراکنده خرید میکنی و باز همهچی انقد متناسبه؟😂
آخه خودشون دهانِ بِرَندها رو آسفالت کردن و تهش هیچی! من ولی حوصله خرید ندارم و از هرجا و هر قیمت شد میخرم، فقط جنسی که راحت باشم و بنا به سلیقهم باشه، نه مُد!
۴. همه همکار جدیدا رو انداختن با من. فقط ساعت سوم به بعد دو تا از همکارای قبلیم اومدن. برای من خوبه و من زود با همه دوست میشم (اگه بخوام) وَ طفلیا راحت سؤالی داشتن ازم میپرسیدن، اما خب من معلمِ شلوغیام، ممکن بود از نظر روحی اذیت بشن که میتونم فقط امیدوار باشم نشده باشن.
۵. ساعت اول که دخترا بعد از آشنایی با من، کرکوپرشون ریخته بود، اما بعد از اولین زنگ تفریح و تبادل اطلاعات بچهها، هر کلاسی میرفتم دیگه صدای نفس کشیدن درنمیومد چون بچههای قبل، آمار داده بودن چطور معلمیام😂 یعنی هفتما چنان سر کلاسم مضطرب بودن که هرچی میگفتم میخندیدم فایده نداشت! گذاشتم زمان و آشنایی بیشتر مشکل رو حل کنه.
۶. رفتم پای تخته و احکام تکلیفی رو نوشتم. بچهها میگن مگه دینی داریم با شما؟ لبخند میزنم و میگن واااااااای😂 باورشون شده بود و منم جدی داشتم حرام و واجب و اینا رو توضیح میدادم😂 مثلا میگفتم واجب یعنی کاری که واجبه انجامش بدید، وگرنه خدا حتما از خجالتتون درمیاد! مثل حجاب! مثل نماز! مثل امر به معروف و نهی از منکر!😎
پنج تا رو که گفتم، زیرشون شروع کردم قوانینِ کلاسم و نوشتن😂
گفتم مثلا مکروه چی بود؟ کارایی که از دستتون در رفت انجام دادید، من کاری به کارتون ندارم، اما حواسم هست کی انجام نداده! وَ حتما از خجالتش درمیام😊 مثلِ خروج از کلاس! شما میری سرویس بهداشتی، منم کاریت ندارماااااا، اما حواسم به نمرهی مستمرِ اونی که از کلاسم پاش و بیرون نذاشته هست! یا حرام ینی چی؟ ینی اسمش و نبر! ینی خدا نیاره اون روز و! ینی زبونم لال! استغفرالله! مثلِ چی؟ تقلب!
بعد جملهی مشهورم و گفتم:
تقلب به مثابهی دزدی هست.
همونطور که پلیس قلمِ پای دزد رو میشکنه،
معلم هم قلمِ متقلب رو میشکنه!
اگه ندیدم نوش جونتون! گوارای وجودتون! اما خدا نیاره روزی که ببینم...
گرفتین که؟
اینا نفس تو سینههاشون حبس شده بود😂😂😂
من خیلی لطیف و بانمک قوانینم و گفتم، ولی اونا خیلی حساب کار اومد دستشون😎
۷. جز کلاس اول که هدیههاشون و برنامههای کلاسی و لیستا رو دادن و فرصت نشد، بقیهی کلاسام و درس دادم، قرار پرسش هم گذاشتم و جلسهی بعد درس میپرسم.
۸. گفتم مدیرم جهادی شدن... 😍 هفتهی پیش ازم خواستن براشون یه متن بنویسم برای دخترا و شروع تحصیل.
امروز دیدم متنم و برای کللللللل مدرسه دستنویس نوشتن و بهشون هدیه دادن...
دستنویس... نه چاپ!
برای کل دانشآموزای مدرسه!
به دخترا گفتم تو این ۱۲ سال معلمی چنین چیزی ندیده بودم و قدرِ این مدیر و بدونین...
فهمیدن یا نفهمیدن من وظیفهم روشنگری بود.
۹. مدرسه بی نهم ۲ سوت و کوره... وَ من به هییییییییییچکدوم از این هیاهو و شیطنتهای امروز نمیگم شرارت و شلوغی...
در کلاسی که راحتتر بودم با اندوه بهشون گفتم لطفا والیبال یاد بگیرید که امسال زنگای تفریح جای خالی نهما رو حس نکنم... لطفا بامرام باشید... لطفا با همهی شیطنتهاتون اهل احترام باشید...
۱۰. به هشتما در بدوِ ورود میگم خب! میفرمودین! معلمِ پارسالتون چی رو بهتون یاد نداده؟😂
بچهها خودشون و شرحهشرحه میکردن که معلمِ پارسالمون خون به جگرمون کرد! تا ادبیاتِ دوازدهم و یادمون داد و تو امتحانم میاورد😂😂😂
بعد رو کردن به جدیدا و با حرص میگن: امتحان ادبیات، ادبیات نیست ها! فیزیک کوانتومه😂😂😂
سربهراه
۱۱. یادم نمیره کوثر پارسال همون هفتهی اول باباش و برام آورد... باباش جلوی همکارام سرم داد زد... با تحقیر گفت همین ادبیاتِ مزخرف و نمیدونم کی جزو دروس کرده... با تأکید گفت من و دخترم از ادبیات متنفریم... با تهدید گفت اگه روش تدریسم و عوض نکنم و کمی شل نگیرم پیگیر میشه ازم شکایت کنه...
من به تار موهای سفیدشدهمم نبود! امروز به بچهها گفتم. دستم و گذاشتم روی گردنم و گفتم من گردنم کلفته بچهها! لشکرکشیِ عالم و بکنین، برنامه و حرفم عوض نمیشه! شما خودتون و عوض کنید.
همون کوثری که مهر ۱۳ شد، آبان شد شونزده... آذر هجده... دی نوزده... بهمن بیست... وَ از اسفند بالاتر از بیست و همیشه در صندوق ذخیرهی نمرهش پُر از نمرهی اضافه بود...
همون کوثر امروز چشمام و از پشت گرفته بود و وقتی باز کرد، پرید بغلم... جیغ میزد تو سالن که فارسی با خانومه... هورااااا... فارسی با خانومه...😍
۱۲. هفتمای جدید خیلی مشکل زبانی و بیانی دارن...
توکزبونی... مُقطّع صحبت کردن... مخارجِ حروفِ مشکلدار... لکنت...
در برخورد با این دخترا باید خیلی صبور بود... بی ترحم باید حرفشون و گوش داد... اما گوش داد.
پریدن وسط حرفشون یا ادامهی کلمهشون و گفتن که زودتر حرف بزنن اذیتشون میکنه... خیلی وقت از کلاس میره اما باید بهشون اجازهی بروز مثل بقیه رو داد.
۱۳. زنگِ آخر مدیرم اومدن درِ کلاسم. خواهش کردن اگه تدریس ندارم چند دقیقه برم بیرون. همیشه دلیل رو میپرسم و اگه موجّه باشه از کلاسم میزنم. گفتن شگفتانه است.
رفتم بیرون و چی شد؟
آه خدای من...
بچههای نهم ۲ پارسال پریدن بغلم...
از مدرسهشون اومده بودن دیدنم...
مهدیه تو بغلم اشک میریخت و قربونصدقهم میرفت و من مثلِ کوه، همهی بغضا رو فروخورده بودم که پا به اشکاشون ندم و فقط محکم تو بغلم گرفته بودمش...
پارههای تنم بودن، دور از من...
چه شگفتانهی محشری بود خانوم مدیر❤️❣😍😭
۱۴. یه خبرِ بد هم شنیدم. یه خبرِ فاجعه. یه خبرِ گند...
از صبح هی منتظر بودم بیاد دفتر... بیاد در کلاسم... بیاد پِیام...
نیومد و من خیال میکردم باز خجالت کشیده...
وقتی تیمِ پژوهشم اومدن دیدنم، بازم بینشون نبود...
دیگه تحمل نکردم. پرسیدم پس ستایش کو؟
گفتن از این مدرسه رفته...
مبهوت مونده بودم!
محال بود از این مدرسه بره... فوقالعاده به من علاقه داشت و محال بود ازم دل بکنه...
پرسیدم چرا و گفتن نمیدونن...
وقتی زنگ خورد و میرفتم که برم کلاس بعدی، زهرا من و کنار کشید و گفت باباش نتونسته پول مدرسه رو بده...
آه...
آه که میتونستم اون لحظه همون گوشه بشینم و به هقهق اشک بریزم...
من بهترین... منظمترین... مؤدبترین... پرتلاشترین... مهربانترین... کتابخونترین... نازنینترین... دقیقترین... باشخصیتترین دانشآموزم و از دست دادم به خاطر پول...
آه ای امام زمان!
ظهور کنید و بنیان مدارس غیرانتفاعی رو از ریشه بکنید...
کاش همهی مدارس، دولتی بود و هر عاشقی مثل من میتونست برای تدریس بره...
کاش ثروتمند بودم... کاش خدیجه سلام الله علیها بودم... کاش میتونستم بابالنگدرازِ ستایش بشم و بیاونکه بدونه هزینهی تحصیلش رو میدادم... کاش اون مؤسس محترم میفهمید همهچی پول نیست... کاش برای این دانشآموز بورسیهای مد نظر میگرفت...
داره چه رنجی رو تحمل میکنه... چقدر روحیهش حساسه و چقدر اذیته الآن...
چقدر خوب که از امام زمان باهاش گفتم... چقدر خوب که در آخرین دیدار به سیم آخر زدم و از ظهور براش گفتم...
امیدوارم رنجهاش و به آقا بگه و زندگیش و به آقا بسپاره و بهشون اعتماد کنه...
باید برم شاد. بهش پیام بدم. اشکهام و براش پاک کنم و با صلابت بنویسم هرجا که هست، آسمون سهمِ خودشه... پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین سهمِ خودشه...
چه اهمیت دارد؟ گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟
عزیزم...
عزیزِ من...
نازنینِ من...
لعنت به دنیای سرمایهدارها...
لعنت به بنیانگذارِ همهی تفرقهها... همهی غیرانتفاعیها... همهی مراکزِ بورژوازی...
لعنت به اومانیسم... به همهی انسانمحوریها...
لعنت به من که دبیرِ دولتیها نیستم... دبیر روستاها... دبیرِ همهی استعدادهای محروم و مطرود...
آه ای امام زمان!
به خاطر اندوهِ زلالِ ستایش، ظهور کنید...