eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من درس خوندم، کار کردم، پدرِ فعالیت اجتماعی رو درآوردم، می‌نویسم، می‌خونم، پول درمیارم، اما کارِ خونه یه چیز دیگه‌ست😍 قبلا همین‌جا نوشتم و اثبات کردم کارِ خونه چه محاسبات و مناسباتِ دقیقی داره و خانواده‌دارها (نه خانه‌دارها) چقدر باهوش و دقیق و خفن‌ان😎 من در کار خونه بی‌هنر و بی‌مهارتم و آزادی عمل برای یادگیری هم ندارم... همین مختصری هم که بلدم صدقه‌سرِ اردوهای جهادیِ حقیقیِ روزگارانِ دوره... تأکید می‌کنم؛ معدود زنانِ خانواده‌دار، قشرِ سالم، استاندارد، معتدل وَ فوق‌العاده باهوش هستن، نه غالبِ خانه‌دارها که جایگزینشون می‌شه ربات و کلفت هم آورد(!)
سربه‌راه
۴. رفتم براشون اسپیکر خریدم که وقتِ انشا نوشتن موسیقی براشون پخش کنم. خیلی دلم می‌خواست مدلای فانتزی
به رفیق می‌گم یاغیِ بامرام قراره بیاد دیدنم. می‌گه حیفِ اون دختر، کاش درسم می‌خوند... می‌گم نسلِ درس‌خون‌های بامرامِ مؤدب منقرض شده، اونا گذشتگان‌اند! این نسل دو بخشه؛ یا درس‌خون‌های تک‌خورِ بی‌آدابن... یا درس‌نخون‌های بامرامِ بامعرفتِ مؤدب... وَ با کدوم می‌شه زندگی کرد؟ درس‌نخون‌های بامرامِ بامعرفتِ مؤدب... همون‌هایی که هرچقدر بهشون صمیمیت بدی، بیشتر بهت احترام می‌ذارن و خودشون و خر نمی‌کنن... اما درس نمی‌خونن... وَ این برای مایی که درس‌دوستیم و چندبعدی غم‌انگیزه... به هر روی؛ ما به او محتاج بودیم، او به مامشتاق بود❣
اینم شاگردخصوصیِ فرزانگیم فرستاده و دوست داشتم😍😂 چون تست چندین آرایه رو پوشش داده وَ سه بیت هم از سعدیِ جان هست، نوشته سؤالِ خانم‌پسند😂🌿😍 پاسخشم غلطه، برم اشتباهش و بگم😊
به قول تلمای اتاق شگفتی‌ها: در حال حاضر، چقدر خوشبختم که فردا داستان دیگری در پیش رو است، که هر روزی موهبت تازه و مخصوص به خود را خواهد داشت، که برای یکایک ما بخت‌های بسیاری خواهد بود، مسیری جدید با امکان ساختن دوباره خود و پدید آوردن قدرت و صلابتی فزون‌تر...  
چشمام داشت می‌رفت اما بعد از تماس رفیق و خبر لبنان، اخبار رو زیرورو کردم. بیانیه‌ سپاه رو دیدم‌. سیدحسن نصرالله سالمن الحمدلله. به عنوانِ یه ایرانیِ شیعه، شرمنده‌ی حرفای پزشکیانم... خدای نهج‌البلاغه می‌دونه که حرفای اون تو امشبِ لبنان چقدر مؤثره... پزشکیان باشه و امیرِ نهج‌البلاغه.
تو زلزله‌ی سفیدسنگ ما رفتیم برای کار با کودک، که بچه‌ها نترسن و حالشون بد نباشه و زلزله هم براشون خاطره‌ی خوش بشه... تو سیلِ گلستان رفتیم برای بچه‌ها جشن مبعث بگیریم و بهشون عیدی بدیم. اهل تسنّن هم بودن ولی به بچه‌ها وسط گِل و لای خیلی خوش گذشت... کاش می‌شد بریم لبنان... غزّه... من نمی‌دونم چه کاری ازم برمیاد، اما بلدم بچه‌ها رو خوشحال کنم... بلدم کاری کنم نترسن... زیرِ بمب و موشک هم به قهقهه بخندن... بلدم ازشون عذرخواهی کنم که به‌عنوانِ یه ولایی و انقلابی، خوب جهاد تبیین نکردم که پزشکیان رأی نیاره... بلدم ازشون عذرخواهی کنم که تو امشبِ لبنان، کوتاهی و کم‌کاریِ من هم سهیمه..‌. به‌خاطرِ شیعه‌ی بی‌خاصیتی که هستم بلدم ازشون معذرت بخوام... کاش اعزامم کنن.
سیدحسن نصرالله...
به هیچ‌کس تسلیت نمی‌گم جز...
آقا صاحب‌الزمان؛ تسلیت عرض می‌کنم...
از ظهر که خبر رو شنیدم، گریه نکردم. فکر کردم. به این‌که سرداری داریم که به‌جای شرکت در دسته‌بندیِ انتخابات، بیاد سینه سپر کنه و مثلا بگه تا سه ماه دیگه اثری از اسرائیل نیست، وَ بشه روی حرفش حساب کرد؟! آخه وقتِ داغِ شهید حججی چنین سرداری داشتیم! از ظهر که خبر رو شنیدم، تو لاکِ خودم نرفتم. فکر کردم. به این‌که چقدر از نق‌وناله‌های مذهبیا تو این‌جور وقتا راسته؟! که چرا نزدن؟ نکشتن؟ اعدام نکردن؟ که اصلا مگه بیشتر از ولی فقیه حالی‌شون می‌شه؟ که چرا به‌جای نق‌وناله، مطالبه نمی‌کنن؟ که اصلا مگه مطالبه‌گری بلدن؟! از ظهر که خبر رو شنیدم، مثلِ خبرِ آخرِ اردیبهشت که به همم ریخت، به هم نریختم. فکر کردم. به این‌که سید به مزدِ جهادش رسید. شهادتش درد نیست. به این‌که درد اینه که این دردها برای ما دیگه درد نیست! درده؟! یعنی واقعا از سرِ حقیقتِ ایمان و عقیده پروفایلاتون شده سیدحسن؟! یعنی مثلا فردا جوری اندوه دارین و جوری زندگی می‌کنین که انگار عزیز از دست دادید؟! یعنی همون‌قدر پریشونید که اگه پدر و مادر یا بچه و عزیز از دست می‌دادید؟! از ظهر که خبر رو شنیدم، مثلِ آخرِ اردیبهشت، بی‌حوصله نشدم که از جمع گریزون باشم که مبادا کسی حرفی بزنه و من طوفان به پا کنم. فکر کردم. به این‌که جمعیتِ تشییعِ سیدابراهیم خیلی چشم‌گیر بود. اما تبیین برای انتخابات نه! پس اون جمعیت قابلِ اتکا نیست(!) به این‌که بله! پزشکیان در قلبِ نیویورک مثلِ عقب‌مونده‌ها نشست و گفت من سیاست بلد نیستم(!) پس شکر خورد که بی‌تخصص وارد کار شد و این و امیرِ نهج‌البلاغه فرموده! اما کی اون و رئیس‌جمهور کرد؟! انقلابی‌ها و ولایی‌هایی که جز در موبایل‌هاشون عرضه‌ی یه امر به معروف و نهی از منکرِ ساده ندارن(!) پس شکر می‌خورید می‌پرید به پزشکیان و سپاه و نظام و نق‌وناله می‌کنید! از ظهر که خبر رو شنیدم، هی قرآن بالا بردنِ سیدابراهیم تو سازمان ملل یادم نیومد که مثلِ تیرماه هی وسطِ خیابون و بیابون لب بچینم! فکر کردم. به همه‌ی گاوفکرهایی که وقتی عزادارِ اسماعیل هنیه بودیم، نگرانِ شیعه‌های پاکستان شده بودن که حتی نمی‌دونن از کِی، چرا، به چه دلیل وَ با کٖی در جنگن وَ امروز صبح هم پیگیرِ اخبارِ پاکستان نبودن و هیچ صبحِ دیگه‌ای هم پیگیر نمی‌شن :)) از ظهر که خبر رو شنیدم، نرفتم گوشه‌ی اتاقم به غصه خوردن! دقیقا نشستم جلوی تلویزیون، پیشِ چشمِ خانواده، پای اخبار شبکه‌‌ی شش، وَ فکر کردم. به این‌که ما مسلمان نیستیم. به این‌که من گولِ هیچ‌ پروفایل و بیوگرافی و پُف‌ناله‌ی مذهبی‌جماعتی رو نمی‌خورم! هیچ‌کس رو درد نگرفته! من ندیدم کسی برای شهید رئیسی خونه‌ش روضه بگیره(!) هیچ‌کس برای اسماعیل هنیه سردرِ خونه‌ش مشکی نزد(!) بالاخره کلی مذهبیِ ازدواج‌کرده داریم که شعار می‌دن برای تکاملِ دین ازدواج کردن دیگه(!) اصلا درس نمی‌خونن و فعالیتی ندارن چون در حالِ جهاد اکبر و شوهرداری‌ان(!) پس خونه و همسرِ موافق دارن از خودشون(!) چطوری می‌شه که کارِ به این سادگی نکردن و مُبلّغِ دردِ شیعه نبودن؟! از ظهر که خبر رو شنیدم، منزوی و ناامید نشدم، مثلِ شنبه‌ای که خبر اومد پزشکیان شده... همون(!) فکر کردم. به این‌که فقط کٖی مونده؟ سیدعلی خامنه‌ای! با کیا؟ با چنین مذهبی، انقلابی، ولایی‌هایی(!) خب! رسیدیم به گردنه‌ی اُحُدِ تاریخ! به شایعه‌ی پیامبر شهید شده! به موندنِ علی... تک‌وتنها در میانه‌ی میدان! به انتخاب‌های سرنوشت‌ساز؛ باشه پیامبر شهید شد؟ راهش که شهید نشده! پای راهش می‌مونم! خب! یکی تکیه زده به دیوارِ کعبه و ندا سر داده: «بر همه‌ی مسلمانان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزب‌الله سرافراز بایستند و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنند.» خب! مسلمانم دیگه؟ به اسم! پس بهم واجب شد! بهتر بود بدونِ گوشزدِ ولی فقیه، خودم می‌فهمیدم... بهتر بود کار به دغدغه‌ی ایشون نرسه... بهتر بود بار نباشم براشون... اما خب... کوتاهی... کم‌کاری... کج‌فهمی‌... ما مذهبیا اولین باری نیست که امام‌مون رو به دغدغه می‌ندازیم! اصولا این کارِ همیشه‌مونه از صدر اسلام! اصولا برای همین در بی‌امامی زندگی می‌کنم و جمعه‌ها ندبه‌ای دورِ هم می‌خونیم و راضی به خونه برمی‌گردیم :) با امکاناتِ خود... با امکاناتِ خود. ینی لازم نیست سپاهی باشم برم لبنان! ینی لازم نیست پزشک و پرستار باشم با هلال احمر برم! ینی لازم نیست چریک باشم، متخصصِ ابزار جنگی یا مهندسِ نقشه‌های استراتژیک باشم. با امکاناتِ خود. ینی همینی که هستم و هرچی که در اختیارمه‌. دیگه فکر کردن بسه! بلند شدم. با امکاناتِ خود؛ دخترام امروز گفتن فردا مانتو زرشکیه رو بپوشم. چندین نفر از کلاس‌های مختلف هم گفتن. زرشکیه. قرار بود بپوشم. اما مانتوی مشکیِ شهادت‌ها رو برداشتم. کیفِ مشکی. کفشِ مشکی. فردا رژم می‌مونه خونه. پنسام خونه. زیورآلاتم خونه‌.