برای یکی نشدنِ زور و تزویر با تلاشِ ستایشهام...
من یک سال برای عدالت اعصابم و گذاشتم... تحقیر شدم... تهدید شدم... برای عدالت هر صبح از هر کوچهای ترسیدم...
من برای عدالت کفشای آهنین پا کردم و ادارهها و اتاقها و مُشتی هرزهی تسبیحبهدست رو تحمل کردم و خم به ابرو نیاوردم...
برای عدالت هیچکس اشکم و ندید و نذاشتم کسی شرحههای دلم رو ببینه...
برای عدالت... برای عدالت جنگیدم که امثال دختر شارلاتان با زور به جایگاهِ علم و تلاش دستدرازی نکنن... که ظالمین بر ما امیر نشن و ضعفای مستعد، محروم و منزوی...
هیچ فحشی اشکم و درنیاورد... هیچ تحقیری... حتی اونجایی که کارمندِ بیسوادِ پیامنوری چون حریفم نشد بهم گفت با مدرکِ لیسانس اینقدر طرفدار داری؟!
حتی داغِ مدرکِ ارشدِ معدل الفِ فردوسیم من و اون روز نشکوند... خم شدم تو صورتش و گفتم واسه مدرکم طرفدار ندارم، واسه شعورم طرفدار دارم، چیزی که توی پیامنوری نداری! وَ آتیشش دادم...
هیچی تو اون یک سال اشکم و درنیاورد چون به امیدِ عدالت میجنگیدم... به امیدِ عدالت میدویدم...
هیچی من و نشکست چون از هر جلسه سربلند برمیگشتم سرِ کلاسم و با وجدانی آسوده تو چشمای امثالِ ستایش نگاه میکردم... چون هرگز دروغ نگفتم به دخترام که من از حقتون نمیگذرم، شما هم نگذرید...
حالا همون دختر...
با معدلِ پونزده...
با نامهی ممهورِ یقهبستهها و تسبیحبهدستها و پیشونیپینهبستهها...
بی آزمون...
بی مصاحبه...
رفت و نشست کنارِ اونایی که جون کندن تا به اون نیمکت رسیدن...
من امروز نشکستم... بلکه فروریختم...
فروریختم...
فروریختم...
اگه نمازجماعت باشیم،
امامِ جماعت رکوع بره، ما هم میریم. سجده کنه، ما هم سجده میکنیم.
چون ما تابعِ امام جماعتیم.
تابع بودن یه مکتبه.
مکتب ینی چی؟
ینی اگه وسطِ نماز، امام جماعت شهید شد، نماز نمیشکنه، ترک نمیشه، تابعین (نمازگزارا) نمیشینن به گریه و زاری.
یکی از صفِ اول میاد و امام جماعت میشه.
نماز ادامه پیدا میکنه.
اون شهید بشه، از صف اول یکی دیگه میاد.
این ینی مکتب.
ینی کاری به فرد نداشتن.
ینی وابستهی راه بودن.
یعنی مسیر. نه شخص.
یعنی مسیر. نه راننده.
در عین حال مکتب یعنی چندین نفر باید صف اول باشن.
پس ما صف اولی نیاز داریم.
گریهکُن نمیخوایم.
صف اولی میخوایم.
برای مکتب، از صف اول شهدا رو میچینن.
صف اول یعنی امام جماعت وسط نماز شهید شد،
نماز
متوقف
نشه.
کار تشکیلاتی یعنی همین.
اسمش تو بسیج و هیئت و مذهبیا زیاده ولی اصلش نیست(!)
تشکیلاتی یعنی پیامبر عمرش محدوده، اما راهش نه.
تشکیلات یعنی صف اولت پُر باشه که امام جماعتت و زدن، نماز ادامه پیدا کنه.
اینجاست که فردپرستی ممنوعه!
به همین دلیله که اومانیسمِ غربی ضد اسلامه!
اینجاست که علم روانشناسی و توسعه فردی و خزعبلاتِ بابشده حتی بین مذهبیا... میشه مقابل اسلام.
از نماز فرادیٰ نه به امام میرسیم، نه به صف اول، نه به مکتب، نه به تشکیلات.
بمیری، خودت و راهت و خاطرت مُرده.
پس تکلیف روشنه.
امام جماعت شهید شد باید چه کار کنم؟
خطبهی ۱۱۱ نهجالبلاغه؛
از سخنان آن حضرت است وقتى که در نبرد جمل، پرچم را به دست فرزندش محمّد حنفیه داد:
اگر کوهها از جاى بجنبد تو ثابت باش.
دندان بر دندان بفشار.
سرِ خود را به خداوند بسپار.
قدمهایت را بر زمین میخکوب کن.
دیده به آخرِ لشگرِ دشمن بینداز.
به وقتِ حمله چشم فروگیر و آگاه باش
که پیروزى از جانب خداى سبحان است.
سربهراه
اگه نمازجماعت باشیم، امامِ جماعت رکوع بره، ما هم میریم. سجده کنه، ما هم سجده میکنیم. چون ما تابعِ
دیشب یه خبر دیگه هم نشان از مرگِ عدالت داشت برام که ظهر مینویسم.
اما من بازم به دخترام از حقطلبی و باطلستیزی خواهم گفت!
اصلا ذاتاً لجبازم! از ۴۰۱ که برهنگی علنی شد، من محجبهتر شدم. تو ارشد هرچی بیشتر تمسخرم کردن، بیشتر مطالعه کردم و مسلح پاسخ دادم. تو خانواده هرچی بیشتر خلاف عقایدم بودن، بیشتر پایبند عقایدم شدم.
پس بیشتر با دخترام کار خواهم کرد.
بیشتر مطالبه.
بیشتر و بیشتر نمیذارم نادان و بیتلاشی بر تلاشگرهای دانا امیر شه.
به جبر هم شده باااااااید صف اولی شم.
سیدابراهیم رفت، راهش که نرفت!
سربهراه
دیشب یه خبر دیگه هم نشان از مرگِ عدالت داشت برام که ظهر مینویسم. اما من بازم به دخترام از حقطلبی و
عادل مُرده،
عدالت که نمرده!
باید اقامه کردنش ادامه پیدا کنه.
سربهراه
تکدبیرِ سه درسِ هر سه پایه ام و همیشه با کوهی از برگه میام خونه و کوه روی کوه همیشه در حال بررسی ان
من به لقمهی مردمی که حتی به پولهای تو ضریحِ امام رضاجان چشم دارن، که «پس با اینهمه پول چه کار میکنن؟!» شک دارم.
در تلخترین و پرخشمترین روزهای عمرم نفس میکشم وَ دیشب رئیسم داشت ازم میپرسید چطور همیشه پرانرژی و شاد هستی و بمبِ حسهای خوب؟!
وَ در مدرسه همکارای جدیدم گفتن چقدر خستگیناپذیری! ساعتِ دوازدهِت همون ساعتِ هفتِ صبحته و بیاونکه زنگای تفریح در استراحت ببینیمت، در بگووبخند و انرژی پخش کردن تو فضایی!
با عرضِ عذرخواهی از رفیقم وَ هرکه مَحرمِ تلخیهای منه،
یکی از مصادیقِ شکرگزاری رو همین ویژگیم میدونم.
الحمدلله ربّ العالمین❣
من هیچ مغازه و خونهای رو دیروز و امروز ندیدم که مشکی زده باشه، یا یه قاب از سیدحسن نصرالله گذاشته باشه و یه جعبه خرما برای تسلیت.
ینی یکیشون مذهبیانقلابی نبوده؟!
میگم شما مذهبیانقلابیا فقط تو مجازی عرضهی حرف زدن دارین؟!
ازدواجکردههایی که دینتون کامل شده و جهادِ شوهرداری میکنین، یه چای نتونستین دم کنین یه روضه بگیرین خونهتون؟!
عقبموندهاین اگه اداواصولِ خودتون و باور کنین😂 شماها هییییییییچ دردتون نیومده از شهادت سیدحسن نصرالله(!) الکی هم نشینین پاشین بگین کاش میشد رفت لبنان! کاش میشد رفت فلسطین!
پروفایلاتون همه فیکه، مثلِ سرتاپاتون😂
سربهراه
من هیچ مغازه و خونهای رو دیروز و امروز ندیدم که مشکی زده باشه، یا یه قاب از سیدحسن نصرالله گذاشته ب
به قرآن اگه از دیروز تا امروز یکیتون زنگ زده باشه صداسیما که بگه من میخوام انتقام حسن نصرالله گرفته شه!
چطوری میتونین ادای عزادارا رو دربیارین؟! دروغ؟! ریا؟! لقمه...
از فرداس که نانویسندهها شروع کنن به نوشتن😂 دیگه لبرییییییییییییز میشیم از کتابای سیدحسن نصرالله😂 ببینید کِی گفتم☺️
سردار سلیمانی رو یادتونه دیگه؟! الآن اینقددددددددر که از سردار کتاب داریم، از قرآن، چاپِ جدید نداریم😂
ولی مرام و مسلک و اعتقادشون در قحطیه(!)
کتاب نوشتن... پروفایل گذاشتن... مجازی کار کردن... همایش و دورهمی و تجمع برگزار کردن... هم وجدان و ساکت میکنه، هم اعتبار و آبرو میاره، هم چی؟
زحمت و دردسر نداره😎
ولی امر به معروف و نهی از منکر و مطالبهگری و کنشگریِ حقیقی
لبریییییییز از دردسر و هزینه است(!)
اعتبار و آبرو هم نمیاره؛
حزب الشیطان بهت حمله میکنن،
حزب الله هم تو دلت و خالی میکنن و یا بهت تقیه یاد میدن یا با برچسبِ تندرو سعی به خفه کردنت دارن... بالاخره تو با هر حرکتی داری یادشون میندازی چه بیعرضههایی هستن(!)
با جربزهها رو خدا برد پیش خودش،
مذهبیلبودهنای عقبمونده موندن با دهنای همیشهباز😫🥱
آقای ضدّ منافقِ بیتعارف در اجرای حدودِ الهی؛
آقای تولیت که هم حواست به لقمهی حلال و طاهر رسوندن به مردم بود و غذای حرم رو محصورِ حرم نکردی، هم حواست به لقمهی حلال و طاهرِ معنویِ مردم بود و حرم رو تالار و فشنشو نکردی؛
آقای قوهی قضاییه که پروندهی نورچشمیها رو دقیقتر حسابرسی میکردی و پروندهی کولبرها رو پدرانه؛
آقای رئیسجمهور که تو قلبِ آمریکای ترامپ و بایدن و براندازهای هار، قرآن بالا بردی و تو خیابونها باصلابت قدم زدی و هی علیکم السلامگویان جوابِ همه رو دادی... آقای دستبهسینهی سربهزیرافکنده در برابرِ مردم... آقای قاطع و سربلند برابرِ دشمن... آقای حامیِ سفارت ایران در سوریه... آقای شبِ ۲۵ فروردین... آقای موشکهای به سمتِ اسرائیل... آقای علیفکر، علیمنش، علیرفتار، علینگاه، علیمرام... آقای امام رضایی... آقای اهل ولایت... مجاهد... مبارز... مؤمن... متواضع...
نیاز دارم باشی... به قرآنِ بالابردهت برابرِ چشمِ همهی دنیا نیاز دارم...
من هنوز ازت عصبانیام وَ تو حتی مزارت و سهمم نکردی...
من رعیتت بودم و تو رهام کردی...
بعدِ تو هنوز کسی رو رئیسِ جمهور صدا نکردم... التیام نیافتی... مرهم نگرفتی... سرد نشدی... اینجایی؛ داغِ روی سینهم... حلالم نکن که تبیینگرِ خوبی برات نبودم...
اما من حلالت کردم که آخرِ اردیبهشت رهام کردی و رفتی...
خانوم!
جانم؟
موضوعای کتاب خیلی چرته. انشا نوشتنم نمیاد!
پس نویسندهی خوبی نیستی.
چرااااااااا؟!
چون نویسندهی ماهر و متخصص، اونیه که از دلِ معمولیترین و دمِ دستترین موضوعات، خاصترین و مهمترین نکات رو استخراج کنه.
«باشگاه پنج صبحیها، عقاید یک دلقک، بیشعوری، خودت باش دختر...» موضوعات خاص دارن، اما نگارشِ فاجعه! پس کتاب زرد یا پوچ هستن! جز اونهایی که سرشون تو گوشیه، کسی نمیشناسه این کتابها رو! مامانبزرگت میشناسن این کتابها رو؟
نه...
اما گلستانِ سعدی رو پیرزنِ بیسوادِ دورترین روستا هم میشناسه. موضوعِ گلستان چیه؟ زندگیِ معمولی. روابط معمولی. اتفاقای معمولی. سفرهای معمولی. مشکلات معمولی. اما با نگارشِ خاص! برای همین سعدی میشه، سعدیِ آخرالزمان±!
±هرکس به زمانِ خویشتن بود
من سعدی آخرالزمانم
#نویسندگی