eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای ضدّ منافقِ بی‌تعارف در اجرای حدودِ الهی؛ آقای تولیت که هم حواست به لقمه‌ی حلال و طاهر رسوندن به مردم بود و غذای حرم رو محصورِ حرم نکردی، هم حواست به لقمه‌ی حلال و طاهرِ معنویِ مردم بود و حرم رو تالار و فشن‌شو نکردی؛ آقای قوه‌ی قضاییه که پرونده‌ی نورچشمی‌ها رو دقیق‌تر حسابرسی می‌کردی و پرونده‌ی کولبرها رو پدرانه؛ آقای رئیس‌جمهور که تو قلبِ آمریکای ترامپ و بایدن و براندازهای هار، قرآن بالا بردی و تو خیابون‌ها باصلابت قدم زدی و هی علیکم السلام‌گویان جوابِ همه رو دادی... آقای دست‌به‌سینه‌ی سربه‌زیرافکنده در برابرِ مردم... آقای قاطع و سربلند برابرِ دشمن... آقای حامیِ سفارت ایران در سوریه... آقای شبِ ۲۵ فروردین... آقای موشک‌های به سمتِ اسرائیل... آقای علی‌فکر، علی‌منش، علی‌رفتار، علی‌نگاه، علی‌مرام... آقای امام رضایی... آقای اهل ولایت... مجاهد... مبارز... مؤمن... متواضع... نیاز دارم باشی..‌. به قرآنِ بالابرده‌ت برابرِ چشمِ همه‌ی دنیا نیاز دارم... من هنوز ازت عصبانی‌ام وَ تو حتی مزارت و سهمم نکردی... من رعیتت بودم و تو رهام کردی... بعدِ تو هنوز کسی رو رئیسِ جمهور صدا نکردم... التیام نیافتی... مرهم نگرفتی..‌. سرد نشدی... اینجایی؛ داغِ روی سینه‌م... حلالم نکن که تبیین‌گرِ خوبی برات نبودم... اما من حلالت کردم که آخرِ اردیبهشت رهام کردی و رفتی...
خانوم! جانم؟ موضوعای کتاب خیلی چرته. انشا نوشتنم نمیاد! پس نویسنده‌ی خوبی نیستی. چرااااااااا؟! چون نویسنده‌ی ماهر و متخصص، اونیه که از دلِ معمولی‌ترین و دمِ دست‌ترین موضوعات، خاص‌ترین و مهم‌ترین نکات رو استخراج کنه. «باشگاه پنج صبحی‌ها، عقاید یک دلقک، بی‌شعوری، خودت باش دختر...» موضوعات خاص دارن، اما نگارشِ فاجعه! پس کتاب زرد یا پوچ هستن! جز اون‌هایی که سرشون تو گوشیه، کسی نمی‌شناسه این کتاب‌ها رو! مامان‌بزرگت می‌شناسن این کتاب‌ها رو؟ نه... اما گلستانِ سعدی رو پیرزنِ بی‌سوادِ دورترین روستا هم می‌شناسه. موضوعِ گلستان چیه؟ زندگیِ معمولی. روابط معمولی. اتفاقای معمولی. سفرهای معمولی. مشکلات معمولی. اما با نگارشِ خاص! برای همین سعدی می‌شه، سعدیِ آخرالزمان±! ±هرکس به زمانِ خویشتن بود من سعدی آخرالزمانم
آوردنِ کلمه‌ی «توسط» در جملاتی که معلوم هستند صحیح نیست. خانوم مثل چی؟ لبنانِ مظلومِ مقتدر «توسط» اسرائیلِ بی‌هویتِ جعلیِ وحشیِ خاک‌برسر بمباران شد، اما این گرگِ هارِ منطقه «توسط» جمهوری اسلامی ایران به رهبریِ سیدعلی خامنه‌ایِ مقتدر، قطعا از بین خواهد رفت. خب، حالا با هم اصلاحش کنیم: [کلِ کلاس یک‌صدا] اسرائیلِ بی‌هویتِ جعلیِ وحشیِ خاک‌برسر، لبنانِ مظلومِ مقتدر را بمباران کرد، اما جمهوری اسلامی ایران به رهبریِ سیدعلی خامنه‌ایِ مقتدر، این گرگِ هارِ منطقه را قطعا نابود خواهد کرد. ✌️
اسپیکر رو که می‌ذارم روی میز، می‌گن اوووووووووو! این چیه خانوم؟ می‌گم براتون اسپیکر گرفتم، وقتِ انشا نوشتن موسیقی بذارم بلکه کمتر از دستِ من حرص بخورین :) ذووووووق می‌‌کنن و دست می‌زنن برام. دخترای تازه‌ورود با تعجب نگام می‌کنن. پوشه‌ی بی‌کلامم رو پخش می‌کنم و می‌شینم به کتاب خوندن. هر کتابی که دوست دارم بچه‌ها بخونن اما از ترسِ پدر و مادرای احمق‌شون نمی‌تونم رُک اسم ببرم، زنگای انشا می‌گیرم دستم به خوندن و اونام صد بار میان اسمش و می‌بینن و خوره می‌شه به مغزشون و میفتن دنبالش و می‌خونن :))) مشغولِ نوشتن هستن که یکی از تازه‌ورودا طاقت نمیاره و با صدای بلند، رو به من می‌گه: خانومای مدرسه قبلیم این‌جوری نبودن... اصلا انشا نمی‌نوشتیم، چه برسه به این‌که اسپیکر بخرن بیارن برامون آهنگ بذارن(!) لبخند می‌زنم، اما شاگردِ دیگه‌م که از بچه‌های پارساله با غرور و خیلی جدی، بی‌اون‌که سر از برگه‌ش بلند کنه جواب می‌ده: اونا دوسِت نداشتن، ولی خانوم ما رو دوست دارن، من مامانم من و آدم حساب نمی‌کنه ولی خانوم ما رو آدم حساب می‌کنن، براشون مهمیم. همکارام تو دفتر می‌گن اینا نفهمن... هیچی حالیشون نیست... منم همیشه معتقدم نفهمی از خودِ معلمه.
یکی از نهمای تازه‌ورود: خانوم چرا مشکی پوشیدین؟! چرا پنس نزدین؟! آدمِ عزادار مگه دل و دماغِ به خودش رسیدن و داره؟! عزادار؟! عزادارِ کی؟! نهمای قبلیم که بهم شناخت دارن با صدای یواشکی بهش می‌رسونن: سیدحسن نصرالله دیگه! نهمِ تازه‌وارد، پِقّی می‌زنه زیرِ خنده و با خنده بهم می‌گه: تسلیت می‌گم خانوم! من خیلی جدی زل می‌زنم به چشماش و می‌گم: چرا به من تسلیت می‌گی؟! مگه خودت عزادار نیستی؟! خنده رو لبش می‌ماسه. من ادامه می‌دم: تو ظالمی؟! هاج‌وواج نگام می‌کنه. دوباره می‌پرسم و از حالتِ صورتم می‌فهمه تا جواب نگیرم ول نمی‌کنم. تو ظالمی؟! جاخورده و متحیّر: نه خانوم! ظالما رو دوست داری؟! نه خانوم! به یکی دیگه ظلم کنن، تو قاه‌قاه می‌خندی؟! نه خانوم! طرفدارِ بچه‌ کشتنی؟! نه خانوم! طرفدارِ ناحق کشتنی؟! نه خانوم! بی‌هویتی و زبونت دراز؟! نه خانوم! اونی که آخره و من و نمی‌بینه، بلند می‌شه می‌ایسته. نفساشون حبس شده و همه‌ی کلاس ساکته. همسایه‌ت و از خونه‌ش بندازن بیرون، به خاک و خون بکشن، تو می‌خندی؟! نه خانوم! ظلم دیدن لذت داره؟! نه خانوم! مردِ یه خونواده رو به نامردی کشتن، خنده داره؟! نه خانوم! امیدِ کسی رو ازش گرفتن، مسخره‌شدنیه؟! نه خانوم! پس با مایی. با حزب‌الله. منم بهت تسلیت می‌گم که یکی از مردانِ قبیله‌مون و ازمون گرفتن. وَ در حالی که هنوز همه‌شون شوک‌زده‌ان، حضور و غیاب رو شروع می‌کنم.
من وقتی تو اتوبوسم و با باروبندیل و جای نشستن نیست، کاری جز نوشتن و گوش کردن ندارم. گوشام از هندزفری پاره شد، پس نوشتن مونده. هنوزم تو اتوبوسم!
از بینِ خوش‌وبش با دخترا، فقط رسیدم دفتر که سرِ پا یه چای بخورم. همکارم تا من و می‌بینه با هیجان و ترس می‌گه واااااای خانوم فارسی! شنیدین اسرائیل می‌خواد ایران و بزنه؟! همه‌ی همکارام هستن. همه‌شونم و گوگولی‌ان(!) پس منم با هیجان و شوق و خنده‌های برّاق جواب می‌دم: واقعا؟! وای خدا رو شکر! الهی که همین‌طور باشه! خوش‌خبر باشی همیشه بانو! وَ چایم و سر می‌کشم. با تعجججججب می‌پرسه: ینی خوشحالی بزنه؟! معلومههههه! بزنه می‌تونیم رااااااااحت بزنیمش! ما هم که بزنیم دیگه تمومه! انتقامِ کل دنیا رو ازش می‌گیریم! ۲۵ فروردین یادت رفته عزیزم؟ ما اولین و تنها کشوری هستیم که یه شب تا صبح اسرائیل رو با موشکای خاک‌خورده‌مون تازه، موشک‌بارون کردیم و کسی جرأت نکرد بگه بالا چشمت ابرویه! اون بزنه ما تمومش می‌کنیم! کفرِ همه‌شون و درآوردم😁 یکی‌شون با طعنه می‌گه: اون موقع رئیسی زنده بود، الآن که نیست! (آخ آقای رئیسی... آخ!) نمی‌ذارم ترکای دلم رو ببینه و سریع جواب می‌دم: رئیسی مرده، رعیتش که نمرده! ما که هستیم! امام خامنه‌ای لب تر کنن، می‌ریزیم سرشون😎 با تفاخر حرف زدم. راست‌قامت. با زبانِ بدنی مطمئن. وقتی دارم می‌رم تو سالن که با دخترا وقت بگذرونم، بهشون می‌گم اسرائیل رو که پودر کردیم، همه‌تون و شیرینی می‌دم✌️
سربه‌راه
۱. ماها تقریبا همه تجربه‌ی جایزه گرفتن و هدیه گرفتن رو داریم. از گرفتنش هم خوشحال می‌شیم ولی چیزی نی
حدیثه رو یادتونه؟ با تیمِ پژوهشم. من کنارِ کارِ پژوهشی که رتبه‌شم آوردم الحمدلله، اهدافِ خودم رو هم پیش می‌برم. یکی از این اهداف؛ مطالبه‌گری و کنشگریِ دختراست. تا بتونم می‌ندازمشون تو کارای گروهی و تعاملی و نسبت به همه‌چیز حساس‌شون می‌کنم. مثلا همین‌که هر کلاس باید یه درس رو تئاتری اجرا کنه یا با سرود. این‌که بعد از هر ارائه دادگاهِ رسیدگی به نمره داریم و بچه‌ها باید استدلال بیارن. تیم پژوهشم عاشقِ کارای دستی و دیواری بود و من همه کارا رو صفی و حضوری می‌کردم. می‌گفتم کلاس به کلاس برین و با بزرگتر و کوچیکتر از خودتون حرف بزنین ببینید مشکلی دارن پیگیری کنیم. مشکلات و جمع می‌کردن میاوردن پیش من، می‌گفتم برین از مدیر وقت بگیرین اینا رو مطالبه کنین. صبورانه شکست‌هاشون رو نگاه می‌کردم و شونه‌هاشون و می‌مالیدم و باز می‌فرستادمشون میدون. دیدم اولِ صبحا دخترای بزرگ میان سر صف و مثلِ کلاس اولیا سوره توحید میخونن(!) قرآنم و بردم دادم یکی از دخترای پژوهشم و گفتم مطالبه کن، برنامه‌ریزی کن، شروع کن هر روز یه صفحه خونده شه و تا آخر سال ببینیم می‌رسیم جزء چندم. هرچی دخترام تک‌رو، خودخواه، خجالتی، بی‌تفاوت وَ آویزونِ پدر و مادر بار اومدن، من هی خلافِ این صفات کار چیدم. امروز یکی از خروجی‌های تلاش‌های پارسالم رو دیدم و هزار الحمدلله😍مِن فضل ربّی❣ حدیثه زنگِ تفریح اومد پیشم. داشتم با یه نهمی صحبت می‌کردم. اون تموم شد یه هشتمی اومد و بعدش یه هفتمی و حدیثه صبورانه و ناراحت منتظر بود. عمداً نگهش داشتم که با تمرکز حرفاش و بشنوم. اونایی که دوست‌ترشون دارم رو بیشتر معطل می‌کنم که بیشتر باهاشون باشم. وقتی فقط اون موند و چیزی تا زنگِ کلاسا نبود، با ناراحتی ازم پرسید خانوم! فکر کردن درباره‌ی این‌که خدا از کجا به وجود اومده گناهه؟! جوابش و دادم، اما اخماش باز نشد! بعد پرسید خانوم حجاب واجب نیست؟! هیچ‌جای قرآن نیومده؟! جوابش و دادم و بازم اخماش باز نشد! زنگِ کلاس خورد و گفتم باید برم حدیثه. چی اذیتت می‌کنه؟ گفت خانوم! معلم دینی داره یه چیزای دیگه می‌گه... می‌گه حجاب واجب نیست... هیچ‌جای قرآن نیومده... هرکی در مورد خدا فکر کنه حرامه... گناه کرده... خانوم من فکر کنم داره بچه‌ها رو گمراه می‌کنه... تو دلِ منم خالی شد اما از اصولِ کاریمه که هرگز بدِ همکارِ حتی بدم رو نمی‌گم. معلم سال گذشته رو بد نمی‌کنم. همکارم و کوچیک نمی‌کنم. نه به خاطر مناسبات کاری یا به خاطر خودشون، بلکه به خاطر دخترام. می‌خوام اونا یاد بگیرن هرگز بد فکر نکنن و بدِ کسی رو نگن و جز خودشون کسی رو مقصر ندونن و با بهانه قد نکشن. گفتم امام علی علیه السلام گفتن تا هفتاد بار فکر خوب کنین. حتما منظورشون این نبوده، فقط ممکنه به جزئیات نپرداخته باشن و مسأله مبهم شده. گفت خانوم من خیلی می‌ترسیدم چیزی بگم اما دست بلند کردم و گفتم. زهرا هم محترمانه بهشون گفت شما اشتباه می‌کنین. زهرا هم از بچه‌های پژوهشمه😊 اما گفتن نه! هیچ‌کجای قرآن از حجاب نگفته! الکی هم وقت نذارید به خدا فکر کنید! من و زهرا آیه قرآنش و بلد نبودیم. میشه کمک کنید جوابشون و بدیم بچه‌ها گمراه نشن؟ آخ عزیزم... عزیزِ باتفاوتم... آمر به معروفِ من... ناهی از منکرِ کوچولوی من... دردوبلات تو سرِ مذهبی‌بی‌بخارای لال‌شده‌ی بی‌عرضه... بمیرن همه‌شون و امثالِ تو رو خدا زیاد کنه... شجاعِ من که با اون روحیه‌ی ساکت و مظلومت، تو کلاست حرف زدی و دقیقا از دلِ همه‌ی ترس‌هات دست بلند کردی... من می‌دونم کیا چقدر بهت خندیدن... توپیدن... مسخره‌ت کردن‌... توهینت کردن... تحقیرت کردن... من می‌دونم حتی ممکنه اشکات ریخته باشه... اما امر به معروفِ شجاع که کارِ خاصی نیست، هنر در انجامِ وظیفه است با همه‌ی ترس‌هامون... نازنینِ من❣ قرار گذاشتیم بی‌اون‌که اسمی از من برده شه، کمک کنم بتونن این مباحثه رو عاقبت‌بخیر کنن ان‌شاءالله وَ اگه دیدن واقعا صحبت‌ها، بوی خطر ازش میاد من و مطلع کنن تا کاری کنم.
رسیدم خونه و می‌خوام این‌قدر قرآن بخونم و صلوات بفرستم هدیه به نرجس خاتون که همه‌ی موشکا بخوره به هدف... که همین شنبه شیرینی بدم همه کوچه و مدرسه و خانواده رو... من ظهورندیده جون نمی‌دم محضرِ حضرت عزرائیل علیه السلام. چشم‌مون روشن و دلمون شاد به سگ‌لرزه‌های اسرائیل✌️