سربهراه
سال ۹۷ مدیرِ دبیرستانی که اونجا بودم، من رو معرفی کردن طرحِ خریدِ خدمات. اون موقع اینقدر آزمون است
دوستی دارم که مثلا مؤمنه(!)
خادم حرمه(!)
حجابش بیسته(!)
ولایتش بیسته(!)
خانوم جلسهایه(!)
همهچی تمومه(!)
وقتی هم و دیدم و از کار و بارِ هم پرسیدیم، گفت دبیرِ فلسفه و تاریخ و دینی و ادبیات و همهچی هست!
خندید و گفت آچار فرانسهام و جهادی!
من روی قداستِ کلمهی جهادی حساسم. گفتم جهادی بودی با تخصصت، متعهد کار میکردی. وقتی با اینهمه کمالات به بیتخصص کار کردن و تعهد نداشتن میگی جهادی، یعنی خیلی کارت گیره!
خنده رو لبش ماسید و با اعتراض گفت وقتی کسی و پیدا نکردن من چه کار کنم؟ به خاطر بچهها رفتم!
گفتم یعنی برای اییییینهمه درس هییییچکس نبود که تو فقط به فلسفهت بچسبی؟! چه بهانههای شرعیِ قشنگی! اما حقوقت حتی اگه حلال هم باشه، طیب و طاهر نیست. لقمه آدم و یه جایی زمین میزنه.
داااااغ کرد که تو سختگیری، تو تندرویی، تو فلانی.
گفتم همممممهی اینا هستم، اما دو دو تا چهارتاش منطقیه و هوشِ سرشاری نمیخواد:
اگه همه از جایی که متعلق بهش نیستن، عقب بکشن،
اون جایگاهها خالی بشه،
مسؤولین چارهای ندارن جز اینکه آدمش و پیدا کنن.
من و تو تا با این بهانهها، جایی که مالِ من و تو نیست اِشغال کردیم، ظهور، عدالت، دولت کریمه اتفاق نمیفته!
خانوم جهادی! بهتر بود بگی جای اشتباهیام تا اینکه با دین... با شرع... خودت و موجّه کنی! تو توازنِ جامعهی اسلامی رو به هم زدی!
#لقمههاینامعلوم
یخِ هفتما با من باز شده. حالا ازم نمیترسن، بلکه حساب میبرن. یعنی خوب درس میخونن اما با منم میگن و میخندن.
یکیشون وقتی بین نهما بودم اومده ایستاده کنارمون. فکر کردم کاری داره و منتظره صحبتم با نهما تموم شه. گفتم جانم؟ گفت خانوم شما چقدر عشقید. وَ با دستهاش برام قلب درست کرد.
اونیکی اومده دمِ دفتر. صدام زده. رفتم میبینم مِنّ و مِن میکنه. میگم حرفت و بزن. میگه سخته... خجالت میکشم... میترسم...
بهش اطمینان میدم حتی اگه ناراحت شدم، چون بار اوله ببخشمش. بعد گفت صبح نهمای پارسال اومده بودن دیدنتون بغلتون کردن، شما هم بوسشون کردید. منم شما رو از جلسهی اول دوست دارم ولی میترسم ازتون... میشه بغلتون کنم؟
بغلش کردم و بوسیدمش.
ولی هر روز این کار و نمیکنم چون بچه بغلی میشه😂
چند روزی هم هست شادم شلوغه و این یه مورد همیشه بهم پیام میده.
عمق ماجرا دردناکه ولی فعلا بااحتیاط پیش میرم. چون این سطح از نوشتن برای هفتم عجیبه!
بسیار محتاط و دوپهلو پاسخ میدم که اگه پشتِ این پیامها دخترمه، آروم بشه کمی، یا اگه پشتش پدر و مادریه نتونه چیزی علیهم داشته باشه. مجازی خیلی باید مراقب باشید.
پیامها رو مبهم پاسخ میدم و به بهانهی اینکه بهتر درک کنمت، حواله دادم به صحبت حضوری.
با اولین انشای سر کلاس میفهمم خودش پیام داده یا نه. صحبت حضوری هم خیلی چیزا رو حل میکنه.
گرچه قیافهشم مثل نوشتارش عجیب و غریبه و تازه فهمیدم چرا اون مدلیه بچه...
ببینید بچه هفتم چه زندگیای داره...
ما قدرنشناسیم به خدا...
پدر و مادرامون گل... ما قدرنشناسا خل!
فهمیدم سورهی قلم روی خوشاخلاق شدن اثر داره.
یه صلوات هدیه کنید به امام زمان روحی له الفدا که بتونم ثابت بخونم. من فقط با شاگردام خوشاخلاقم اونم چون زیر ۲۱ سال هستن، با بقیه اخلاقی دارم که خدا نصیب گرگِ بیابون نکنه😒
تهشم از ظهور جا بمونم (زبونم لال) سرِ همین اخلاقِ گلمه😶
+ عکس هم مرتبط هست یا نیست، خوشاخلاقه دختره.
هرکی تهرانه و فردا پشتِ سرِ آقا نماز میخونه،
ازش نمیگذرم اگه من و تو قنوتش دعا نکنه.
قیامت نگین نگفتم.
سستی نکنید، اگه تهرانید خودتون رو به نماز برسونید. شده صفِ آخر، اما برسونید.
فردا یه نمازجمعهی ساده نیستا!
نماز پشتِ سرِ رهبرِ جامعهی مسلمینه!
از کف بدید خسرانزدهاید!
اینم نگید نگفتم!
نه شهیدم، نه صالح، نه عالِم.
پس صلاحیت ندارم گزینگفتههام و سرلوحهی زندگی کنید.
اما میخوام یه حرف بزنم و شما بگید یه بندهخدا این و گفته.
وَ بهش بشتابید!
پای حرفم امضا میزنم و قیامت پاش وامیستم:
نمازجمعهی فردا رو از دست بدید، خسرانزدهی عالَمید. فردا یه نمازجمعهی ساده نیست... لشکرکشیِ حق برابرِ باطله در آخرالزمان... در آخرین پیچیدگیهای زمانه... نمازجمعهی فردا، عاقبتها رو تعیین میکنه... حتی اونی که آخرین نفرِ آخرین صفه...
با زجر نشستم در حضور خونواده و با تلویزیون دارم نمازجمعه رو میبینم!
شماها عمرا بدونین زجری که من و امثالِ من میکشیم ینی چی...
اما با لپتاپ و گوشی ندیدم چون بهم واجب شده با امکاناتم از لبنان دفاع کنم وَ خطبهی آقا امروز قطعا به جبههی مقاومت ربط داشت که داشت😍
جزو امکاناتم بود پس وظیفهمه تحمل کنم✌️
بیست دقیقه شد خطبهی اولِ آقا؟!
دورش بگردم که «مختصر و مفید» رو ایشون معنا و مفهوم میدن❣
حاجآقاهای دیگه رو دیدید؟! تو این بحران و شرایط خصوصا اگه حرف بزنن دیگه کسی نمیتونه میکروفون ازشون بگیره!
آفتاب... سرما... پیران... مادران... بچهها... بیمارا...
میخوای درکشون کنی حاجی؟
میگه نههههه! حالا یه روز برای اسلام بیشتر بشینن تحمل کنن(!)
اگه آقا و امام خمینی نبودن، سمتِ مذهبیها برام چیزی جز انزجار نداشت!
دوربین که صف اول رو نشون میده،
دلآشوبه میگیرم... عوقّم میگیره...
اشباه الرجال و لا رجال(!)