سربهراه
۱. همیشه به گرگومیشِ هوا از خانه بیرون میزدم، اینبار اما در روشنی. خواب نماندهام. اصلا خوابم نبرده که خواب بمانم(!) دیرتر حرکت کردم، از پیادهرویِ صبحگاهم گذشتم، اتوبوسهای خلوتی که کفشهایت را کثیف نمیکنند رها کردم تا با آدمی که مسیرِ کارش با من یکی است و ساعتِ کارش هم با من یکی شده، همکلام نشوم!
آدمِ بدی نیست؛ چه بسا بهتر از من هم باشد، خط فکریِ مشابه دارد، اما آدمی الکیست!
من اهلِ معاشرتهای الکی نیستم! اهلِ خندههای الکی، حرفهای الکی، خاطرههای الکی، احوالپرسیهای الکی، خوشوبشهای الکی، من آدمِ حقیقیام! حرفهای شیرینِ حقیقی، حرفهای تلخِ حقیقی، دستمریزادهای حقیقی، توپوتشرهای حقیقی.
حاضر شدم اضطرابِ دیر رسیدن به مدرسه و کفشهای لگدمالشده و محروم شدن از پیادهروی را به جان بخرم که اولِ صبحم الکی شروع نشود!
۲. چادرم را با سافتلنطلایی شستم. دورِ ماشین را کم تنظیم کردم. از سر آویزان کردم که خشک شود. اتو نکشیدم. تا زدم و داخلِ نایلون در یخچال گذاشتم. صبح که پوشیدم، به ایستگاهِ دوم نرسیده، باز مو گرفته بود!
۳. پاییز فصلِ جسارت است. فصلِ طغیان. فصلِ غرورهای عزّتمند.
برگها آویزان نمیمانند. یکدله میشوند و جدا. آویزان نمیمانند. حتی اگر شده به زیرِ پا افتند.
برگها از شاخه میافتند، اما از اصالت نه!
۴. از سردیِ چادرِ تازه از یخچال خارجشدهام، لذت میبرم. به تمامِ روابطم سافتلنطلایی زدهام که عمرم را مو برندارد. اما قاعده بِفَسخَ العَزائِم است! انتخاب میکنم آویزان نباشم، حتی به التهابِ دل کندن...
صعود میکنم به زیرِ پا... تا خودم باشم بی معلق بودن.
۵. نوشته بود: چای، نان وَ عشق، تازه میچسبد.
وَ من فکر کردم معلمِ انشا بودن چه شغلِ اندوهناکیست... خواندن، چه کارِ وحشتناکیست... وَ نمره دادن به رنجها... اندوهها... غمها... اضطرابها... بیدادیها... بیتابیها... که کلماتِ بدقوارهی دخترانم به تنِ وسیعشان نمینشیند، چه جانکاه و فرسایشیست...
من پای هر انشا، هزار بار تمام میشوم.
۶. برای قبول کردنِ کلاس خصوصی، زیادی خستهام. بعد از مدرسه، ناهار میخواهم کنارِ سفره، چای میخواهم کنارِ تلویزیون، وَ خواب میخواهم کنارِ بخاری. اما وقتی برنامههای جدید برایم ارسال میشود، بی فوتِ وقت قبول میکنم.
پول وَ مشغله؛ برای عمری که مو برداشته، ضروریست!
۷. درجا زدن بد نیست، اگر رشد داشته باشد.
عقبگرد فاجعه نیست، اگر اصلاح داشته باشد.
آنچه درد است؛ آدم نشدن است!
۸. بزرگترین ترسِ من:
«اِذا بَلَغَ الرَّجُلُ اَرْبَعينَ سَنَةً
وَ لَمْ يَغْلِبْ خَيْرُهُ شَرَّهُ
قَبَّلَ الشَّيْطانُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ
وَ قالَ:
هذا وَجْهٌ لا يُفْلِحُ»...
۹. بزرگترین امیدِ من:
«أَحَبَّ اَللَّهُ
مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً»...
۱۰. به گریههای بلند، اعتراف میگویند...
۱۱. خدایا!
اندوهِ دخترانم را چنان اندوههای من مختصر و محوِ رحمتت بفرما،
وَ بزرگیِ طاقت و صبرِ دخترانم را به قلبِ نازپرودهی من هم عطا کن!
به موازات اتفاقات چند روز اخیر، آقای همتی بسترهای مورد نیاز برای پیوستن ایران به FATF رو محضر آقای پزشکیان بردن و ایشون هم دستور فوری دادن برای پیگیری هر چه سریعتر(!)
وَ خب طبیعتا ارتباط بین شفافیت کامل مالی و مسیر حمایت از جبههی مقاومت رو هم میدونید!
گفتم از جرّاحِ مَشتیمونم خبر داشته باشید وسط شادیهای زدنِ اسرائیل...
امروز برای هشتم یکیها داشتم اقبال لاهوری رو توضیح میدادم. بچهها گفتن پاکستانی بوده چرا شعر فارسی گفته؟
گفتم اونموقع هنوز قاجارِ بیشعورِ خاکبرسر، ایران و تیکهتیکه نکرده بود، پاکستان و افغانستان، ایران بودن.
اسمِ بعد از اقبال، مهدی باکری بود. گفتم این مورد از پرسش حذفه. بچهها خوشحال شدن حجمِ خوندنشون کم شد. گفتن آخ جون! مهدی باکری به درد نمیخوره!
گفتم مهدی باکری از پرسشِ ادبیِ ما خارجه و اگرنه باکری اگر نبود، الآن بخشهایی از خاکِ ایران مثلِ دورهی قاجار و پهلویِ بیشعور از دست رفته بود! قاجار و رضاچلمنِ پهلوی و محمدرضااحمقِ پهلوی (دقیقا همین الفاظ رو به کار میبرم با زبانِ بدنی چندش، قشنگ هم خواه ناخواه تو ذهنِ پارسالیا نشسته و حتی تو امتحان خرداد انگلیس رو نوشته بودن انگلیسِ خبیث، اسرائیل رو نوشته بودن اسرائیلِ وحشی) ایران رو تیکهتیکه کردن و بچههای خمینیِ کبیر مثل همین باکری، وجب به وجبِ خاکمون و به آغوش کشیدن و جون دادن ولی خاک ندادن. از بعدِ انقلاب اسلامی و رهبریِ امام خمینیِ قدرتمندِ باهوش و امام خامنهایِ مقتدرِ باهوش، حتی یه سرِ سوزن از خاک ایران رو هیییییییچکس نتونسته بهش چپ نگاه کنه. اسرائیل هم دیدید که؟ هم فروردین زدیم تو گوشش، هم هفته پیش سیاه و کبودش کردیم و هیچکس هییییییییییچ غلطی نتونست و نمیتونه بکنه!
بچهها نفس تو سینههاشون حبس شده بود! انگشتشماری همفکر و چند نفری هیجانزده از سخنرانیِ کوبنده و از موضعِ قدرتم، شروع کردن به کف زدن و بقیه هم جرأت نکردن حتی تکون بخورن!
وقتی دارم از اسرائیل حرف میزنم زبان بدنم کاملا قدرتمندانه، ایستاده و قطعیه. مَشتی و بزنبهادری😁😎✌️
عقلِ نسلِ جدید به چشمشه. میبینه کدوم دبیر داره با ترسولرز حرف میزنه، کدوم یکی با اقتدار.
کی پای خاکشه، کی نه.
اینا تا فرسخها اطرافشون ندیدن کسی مشتاق نبرد با اسرائیل باشه(!)
نسلِ جدید؛ بیهویتهای معلقِ قحطیزدهان...
سر پرسش کلاسیم خیلی غربتبازی درآوردن؛ یکی گریه کرد از ترس، یکی نفس کشیدن براش سخت شد، یکی مکروهات و شکست و آب خورد، اون یکی فشارش افتاد...
منم صبورانه میگفتم عیبی نداره. آروم باش. نفس عمیق بکش. متمرکز شو. بعد جواب بده.
جلو چند تاشون مُشتِ بسته گرفتم بزنن بهش باز شه شکلات بردارن. چند نفر رو دادم دوستاشون درس بپرسن که با دیدن من دلهره نگیرن. رفتم انتهای کلاس و ازشون دور ایستادم.
ولی از همممممهشون پرسیدم.
رسیدیم به درس و بیت به وضوح نوشته «دوستی از من به من نزدیکتر... از رگ گردن به من نزدیکتر» اما نمیتونستن بگن به چی تلمیح داره.
منم خندهخنده تیکه انداختم که قشنگ قرآننخونین😂
آیه رو گفتم و با آرامش بهشون گفتم، چون اهلِ قرآن نیستین اینجوری اضطراب و استرس شما رو برمیداره.
یکی که ازم صفر گرفته بود با عصبانیت گفت قرآن بخونیم جوابا میاد ذهنمون؟!
با مهربونی بهش گفتم نه! آرامش به زندگیت میاد. آرامش که به زندگیت بیاد راحت برنامهریزی میکنی. با برنامهریزی، سرِ صبر و همیشگی تلاش میکنی. تلاشت چون با برنامه است، کمکت میکنه. خوب درس میخونی. وَ آسوده پاسخ میدی.
مؤمن اگه دوروبرتون دیدین دقت کنین؛
مؤمنا چون به خدا تکیه دارن، از هیییییییچی تو این عالَم نمیترسن. هیچوقت نگران نیستن. پرتلاشتر و درسخونترن. شاید خسته بشن اما ناامید نمیشن.
اگه مؤمنی دیدید که این نیست، مطمئن باشید مؤمن نیست، ادای مؤمنا رو درمیاره.
با لبخند بهشون گفتم از من به شما یادگار:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدّعی،
خدا بکند😊
سربهراه
یخِ هفتما با من باز شده. حالا ازم نمیترسن، بلکه حساب میبرن. یعنی خوب درس میخونن اما با منم میگن و
کلمههای خودش بود.
دیروز پدر و مادرش جدا شدن.
از این پریشون نبود،
از اینکه تو دادگاه بوده و قاضی گفته پدر میتونه ماهی یک بار بچههاش و ببینه و باباش گفته من پولی ندارم که برم دیدن بچههام... نیازی نیست...
تو بغلم اشک میریخت و میگفت بابام نمیخواد دیگه من و ببینه...
پول...
باباهه مهندس عمرانه...
شهریهی مدرسه رو داده...
پول...
احساس...
عاطفه...
شعور...
غیرت...
مردونگی...
موهای دخترم همیشه پریشونه... مثلِ انشاهاش... مثلِ درس جواب دادنش... مثلِ زندگی و خاطراتش...
امروز باهاش صحبت میکردم لباش رنگی بود. پراکنده نه یکدست. انگار بچه کوچولو براش رژ کشیده باشه... خطخطی و زشت...
اینقدر عجیب بود که فکر کردم تو کتککاریها آسیب دیده...
پرسیدم لبات آسیب دیده یا چیزی کشیدی؟
گفت چیزی کشیدم.
گفتم تو دعواها آسیب دیدی؟ مادرت؟ پدرت؟ گفت من نه ولی پنج سالم بود بابام دست مادرم و گاز گرفت... یادمه دست مادرم چی شد...
بعد پریشان و عصبی و با حرکتِ شدید دستها برام دست مادرش و توصیف میکرد...
چرا چندین سال باید وحشیانه زیر یک سقف بود؟! پنج سالگیِ این دختر جدا میشدن کمتر آسیب روحی میدید یا الآن بعد از کلی ثبت تصویر و نهادینه شدن اخلاقهای بد؟!
راضیش کردم از مشاور مدرسه وقت بگیره تا یه متخصص (انشاءالله) کمک کنه این دوران سخت رو بگذرونه.
منم احوالپرسشم و حرفاش و گوش میدم.
کوچولو اینقدر منتظر بود صداش کنم زنگ تفریح بیاد باهاش حرف بزنم، تا اومد پیشم پرید بغلم.
برای از بین رفتن خونوادهش، فقط ۱۲ سالشه...
+ این ماجرا خیلی روم اثر داشت.
من خوب ظاهرسازی میکنم. واقعا کارم حرف نداره. میگم، میخندم، نخوام کسی غصهم و بدونه عمرا بفهمه.
میخوام بگم دخترام حقیقتا دوستم دارن و عمیقن❣
همینقدر از دفتر داشتم میرفتم سرویس. یه لحظه یکی ازدخترای پژوهشم من و دید. به همون یک لحظه اومد پیشم گفت حالتون خوبه؟
خیلی شارژ گفتم عالی!
خیلی مضطرب گفت اصلا! اصلا حالتون خوب نیست خانوم...
عزیزم❣
سربهراه
چند سالِ قبل یکی از شاگردهام ازم پرسید: چطور نویسندهی کاربلدی بشم؟
جواب دادم: ثروتمندی؟
گفت: نه!
پرسیدم: یعنی باید شاغل بشی و زندگیت و بچرخونی؟
گفت: بله!
گفتم: فکر نمیکنم نویسندهی کاربلدی بشی عزیزم...
نویسنده باید بنویسه. بنویسه. بنویسه.
نویسنده شغلش نوشتنه. اوقات فراغتش نوشتنه. کار و زندگیش نوشتنه.
وَ تا از نوشتن پول درنیاری،
هرگز نویسنده نخواهی شد.
اما نویسندگی برای غالبِ نویسندهها پول به ارمغان نمیاره!
کارگاه نویسندگی بذار؛ پولِ زیادی داره،
اما نوشتن نیست!
معلمِ انشا شو؛ پولِ چندانی نداره، مدام در خوندنی و آموزش،
اما نوشتن نیست!
با روزنامه و نشریه کار کن و هر روز سفارشی براشون بنویس،
اما نوشتن نیست!
من انتخاب کردم نویسنده باشم. این عشق و علاقه و سبکِ زندگی و رسالتِ منه.
پس یک ماه دربارهی موضوعِ کتابم تحقیق کردم و رفتم و اومدم و اومدم و رفتم و گفتگو داشتم.
یک ماه طراحی کردم و پیشنگاشتِ اولیه رو نوشتم.
وَ یک ماه نوشتم.
کتابم چاپ شد. ذوق کردم. حامیِ کتاب خیلی راضی بود. خودم خیلی راضی بودم.
اما پولش و که گرفتم، شد پرداختِ بدهیهای قرضهای اون سه ماه وَ همهی خریدهایی که تلنبار شده بود...
بعد از سه ماه پولِ کتابم و گرفتم و اون سه ماه و صاف کردم و باز بیپولِ بیپول بودم...
نمیشد.
نمیشه.
نخواهد شد.
پس عشق و علاقه و سبکِ زندگی و رسالتم رو رها کردم و معلم شدم! شغلی که عشق و علاقه و رسالتت رو نکُشه... اما محتاجت هم نکنه...
رتبههای جشنوارههام، تندیسهای تو کتابخونهم، لوحهای تو کمدم، رزومهی کاریم، نتیجهی جستجوی اسمم در گوگل،
همه میگه من نویسندهام و خودم میدونم که نیستم!
چون نویسنده، کارش نوشتنه... راهِ درآمدش نوشتنه... اوقات فراغتش نوشتنه... وَ من معلمم! نه نویسنده!
من نویسنده نیستم. معلمیام که اندوه و بیخوابی با تموم قوا بهش هجوم آوردن و دلش میخواد بیغصهی خرجِ زندگی، صبحِ زود بیدار شه، فلاسکِ چای وَ لپتاپش و برداره، بره کتابخونهی عمومیِ موردِ علاقهش، یه کتاب از بنتالهدی صدر امانت بگیره، بشینه روی میزِ کنارِ پریز و روبهدیوارِ سالنِ مطالعه، بخونه، چای بنوشه، وَ بنویسه. وَ اینقدر در خوندن و نوشتن غرق باشه که متوجه ساعت و به پایان رسیدنِ ساعتِ کاریِ کتابخونه نشده باشه و با خاموش کردنِ چراغا به خودش بیاد...
اما نویسنده نیست که! معلمه! باید با همهی اندوه و بیخوابیش، برگههای انشاش و امضا کنه... دروسِ فرداش و پیشمطالعه داشته باشه... وَ سعی کنه بخوابه و صبح شارژ و پرانرژی به مدرسه بره!
#نویسندگی
مشکل اینجاست که ایمان ندارم اگه جایگاهی یا چیزی و کسی سهمم باشه، خدا عادلتر از اونیه که شرایطِ رسیدن بهش رو برام مهیا نکنه...
این فقط یه فرستهی ساده نیست، دارم از عمییییییییقترین ریشهیابیِ ضعفهام مینویسم!
یقین به عادل بودنِ خدا...
یقین به ذکرِ «یا عادل»ِ جوشن کبیر...
یقین به عدالتِ خدا...
یقین به اینکه اگه نرسیدن قسمتم شده، اون جایگاه، اون چیز یا اون کس از اول روزیم نبوده...
تازه اینم خودم بهش نرسیدم، دوستی مجازی کمکم کرد...
خودم و به در و دیوار میزنم چون به زبون میگم خدا عادله، اما در باور خیال میکنم حواسش نبوده من باید به فلان مقام، فلان چیز یا فلان کس برسم... پس بزن بزن کنم بلکه یادش بیاد(!)
+ عکس از آسمانِ مشّایه است؛ وقتی در موکبی حیاطی، زیرِ سایهی این درختها دراز کشیده بودم.
بدون صبحانه و ناهار،
فقط برای نماز و یک لیوان چای،
تمووووووووووووووومِ امروز و خوابیدم😶
جز اینکه چنان فیل، گرسنهام،
خیلی چسبید😃
یکی از دخترام و برای برنامهریزی درسی ارجاع داده بودم به مشاوره مدرسه. خودم از پسِ برنامهریزی درسی برمیام، اما
یک. میخوام هر کاری به متخصصش ارجاع پیدا کنه؛
دو. چیزی رو خودم نمیپسندم برای دیگرانم نمیپسندم؛ بشنوم مشاوره دربارهی ادبیات به دخترام نظری داده ناراحت میشم و میگم کارش غیرتخصصی بوده، پس خودمم نمیکنم؛
سه. فرصتِ بیشتری دارم به همه برسم چون با اینکه هر زنگِ تفریح با دخترام، بازم عدهایشون هستن که دور میایستن و دوست دارن بیان با من صحبت کنن ولی من از زنگِ کلاسام برای هیچکس نمیزنم و هرچی هست باید تو ده دقیقه انجام بشه؛
چهار. یخِ بچهها با مشاوره آب میشه. پارسالیه با همه بیسوادیش و بیمار بودنِ خودش، به کارش علاقه داشت و پیگیر بود. کلاس به کلاس میومد و دخترا رو میبرد باهاشون صحبت کنه. همین که حرف و عملش یکی نبود و بچهها تیزن نذاشت باهاشون ارتباط بگیره. اما این یکی یا خجالتیه یا مشاوره پشتِ میزی! میشینه تا طرف بیاد پیشش! آبجی اینجا مدرسه است! طرف واسه اینکه همکلاسیاش مسخرهش نکنن، کادوی روز معلم رو یواشکی گذاشته تو کیفم، تو انتظار داری جلو دوستاش بیاد طبقه سوم که با تو حرف بزنه(!)؛
پنج. میخوام دخترام یاد بگیرن دنبالِ دردِ دل گفتن نباشن... بلکه دنبال حل مشکل باشن. این مورد برام از همهی موارد مهمتره! هیچکس به ما یاد نداد پی حل مشکل باشیم... از بچگی دیدیم که گفتمانِ اطرافمون برابرِ مشکلات یا گریه است، یا غیبت، یا غربتبازی یا دردِ دل(!) وَ این چرخهش با مشکلات همیشه و پیوسته هست!
اگه یادمون میدادن پی حلِ مشکل باشیم، تو این سن و سال درگیرِ رذیلههای اخلاقی نبودیم و رفتارمون بچگانه نبود(!)
خلاصه جونم براتون بگه دخترم پیام داده که مشاوره بهش برنامه درسی داده و باید از چهارِ صبح بیدار شه و شبا هم نُهِ شب بخوابه!
صدا فرستاده که خانوم من نمیتونم چهار بیدار شم(!) نمیتونم ۹ بخوابم(!) این برنامه شدنی نیست!
من تو دلم میگم معلومه که شدنی نیست! خب بیشعور سنگِ بزرگ نشونه نزدنه، چجور مشاوری که نمیفهمی زیرِ قورباغه رو باید کمکم زیاد کنی نپره بیرون از قابلمه؟! تو از پنج و نیم شروع میکردی، این به چهار میرسید!
ولی بهش گفتم حتما بسته به برنامهی زندگیت این زمانبندی برات صحیح بوده. بهشون اعتماد کن. ده روز این برنامه رو انجام بده، نشد دوباره برو پیششون.
دخترم میگه خانوم بهش گفتم چهار بیدار شم همه خوابن، من اتاق ندارم، جا ندارم، کجا درس بخونم؟ گفته اگه بخوای راهش و پیدا میکنی(!)
تو دلم گفته شکر خورده! عقبمونده من با سی و چهار سال سن همیشه آرزومه مثل جهادیها بعد از نماز صبح نخوابم، دهونیمِ شب خاموشی باشه، سبکِ غذاییم اسلامی باشه، ولی تو غار زندگی نمیکنم که(!) دارم با خانواده زندگی میکنم! با خانواده زندگی کنی اونا نماز صبم خواب باشن، تو کجا میتونی چای بذاری، صبحانه بخوری، نماز شب و دعای عهدِ بینالطلوعین بذاری؟! اونا تا یک شب میگن، میخندن، میزنن، تو کجا میتونی کپه مرگت و بذاری؟! اونا صبحانه کالباس میخورن، شام سوسیس، تو کجا میتونی خرما و سوپ مرگت کنی؟!
به دخترم ولی گفتم براشون باید بیشتر توضیح میدادی. اشکالی نداره. شنبه برو پیششون و بهشون شرح کامل زندگیت و بده. بگو لطفا برنامهای واقعگرایانه به من بدید، چیزی که صدِ من باشه، نه صدِ تئوریهای روانشناسی.
دخترم میگه خانوم خودتون میتونید بهم برنامه بدید ها، الکی دارید دوستبازی درمیارید من و میفرستید پیش همکارتون...
میخندم. ولی در جوابش مینویسم برو بچهپررو، برو من کار دارم، برنامهریزی کار سنگین و زمانبریه. انشاهای عتیقهتون اتاقم و برداشته، همینی که گفتم. شنبه میری پیششون، خبرشم به من میدی.
من با زبونبازی و هزار ترفند اینا رو میفرستم پیش اون، اون ابله اینا رو از خودش میرونه...
واقعنگری گمشدهی مذهبی و غیرمذهبیهاست(!)
تو هپروتیم کلا!