سر پرسش کلاسیم خیلی غربتبازی درآوردن؛ یکی گریه کرد از ترس، یکی نفس کشیدن براش سخت شد، یکی مکروهات و شکست و آب خورد، اون یکی فشارش افتاد...
منم صبورانه میگفتم عیبی نداره. آروم باش. نفس عمیق بکش. متمرکز شو. بعد جواب بده.
جلو چند تاشون مُشتِ بسته گرفتم بزنن بهش باز شه شکلات بردارن. چند نفر رو دادم دوستاشون درس بپرسن که با دیدن من دلهره نگیرن. رفتم انتهای کلاس و ازشون دور ایستادم.
ولی از همممممهشون پرسیدم.
رسیدیم به درس و بیت به وضوح نوشته «دوستی از من به من نزدیکتر... از رگ گردن به من نزدیکتر» اما نمیتونستن بگن به چی تلمیح داره.
منم خندهخنده تیکه انداختم که قشنگ قرآننخونین😂
آیه رو گفتم و با آرامش بهشون گفتم، چون اهلِ قرآن نیستین اینجوری اضطراب و استرس شما رو برمیداره.
یکی که ازم صفر گرفته بود با عصبانیت گفت قرآن بخونیم جوابا میاد ذهنمون؟!
با مهربونی بهش گفتم نه! آرامش به زندگیت میاد. آرامش که به زندگیت بیاد راحت برنامهریزی میکنی. با برنامهریزی، سرِ صبر و همیشگی تلاش میکنی. تلاشت چون با برنامه است، کمکت میکنه. خوب درس میخونی. وَ آسوده پاسخ میدی.
مؤمن اگه دوروبرتون دیدین دقت کنین؛
مؤمنا چون به خدا تکیه دارن، از هیییییییچی تو این عالَم نمیترسن. هیچوقت نگران نیستن. پرتلاشتر و درسخونترن. شاید خسته بشن اما ناامید نمیشن.
اگه مؤمنی دیدید که این نیست، مطمئن باشید مؤمن نیست، ادای مؤمنا رو درمیاره.
با لبخند بهشون گفتم از من به شما یادگار:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدّعی،
خدا بکند😊
سربهراه
یخِ هفتما با من باز شده. حالا ازم نمیترسن، بلکه حساب میبرن. یعنی خوب درس میخونن اما با منم میگن و
کلمههای خودش بود.
دیروز پدر و مادرش جدا شدن.
از این پریشون نبود،
از اینکه تو دادگاه بوده و قاضی گفته پدر میتونه ماهی یک بار بچههاش و ببینه و باباش گفته من پولی ندارم که برم دیدن بچههام... نیازی نیست...
تو بغلم اشک میریخت و میگفت بابام نمیخواد دیگه من و ببینه...
پول...
باباهه مهندس عمرانه...
شهریهی مدرسه رو داده...
پول...
احساس...
عاطفه...
شعور...
غیرت...
مردونگی...
موهای دخترم همیشه پریشونه... مثلِ انشاهاش... مثلِ درس جواب دادنش... مثلِ زندگی و خاطراتش...
امروز باهاش صحبت میکردم لباش رنگی بود. پراکنده نه یکدست. انگار بچه کوچولو براش رژ کشیده باشه... خطخطی و زشت...
اینقدر عجیب بود که فکر کردم تو کتککاریها آسیب دیده...
پرسیدم لبات آسیب دیده یا چیزی کشیدی؟
گفت چیزی کشیدم.
گفتم تو دعواها آسیب دیدی؟ مادرت؟ پدرت؟ گفت من نه ولی پنج سالم بود بابام دست مادرم و گاز گرفت... یادمه دست مادرم چی شد...
بعد پریشان و عصبی و با حرکتِ شدید دستها برام دست مادرش و توصیف میکرد...
چرا چندین سال باید وحشیانه زیر یک سقف بود؟! پنج سالگیِ این دختر جدا میشدن کمتر آسیب روحی میدید یا الآن بعد از کلی ثبت تصویر و نهادینه شدن اخلاقهای بد؟!
راضیش کردم از مشاور مدرسه وقت بگیره تا یه متخصص (انشاءالله) کمک کنه این دوران سخت رو بگذرونه.
منم احوالپرسشم و حرفاش و گوش میدم.
کوچولو اینقدر منتظر بود صداش کنم زنگ تفریح بیاد باهاش حرف بزنم، تا اومد پیشم پرید بغلم.
برای از بین رفتن خونوادهش، فقط ۱۲ سالشه...
+ این ماجرا خیلی روم اثر داشت.
من خوب ظاهرسازی میکنم. واقعا کارم حرف نداره. میگم، میخندم، نخوام کسی غصهم و بدونه عمرا بفهمه.
میخوام بگم دخترام حقیقتا دوستم دارن و عمیقن❣
همینقدر از دفتر داشتم میرفتم سرویس. یه لحظه یکی ازدخترای پژوهشم من و دید. به همون یک لحظه اومد پیشم گفت حالتون خوبه؟
خیلی شارژ گفتم عالی!
خیلی مضطرب گفت اصلا! اصلا حالتون خوب نیست خانوم...
عزیزم❣
سربهراه
چند سالِ قبل یکی از شاگردهام ازم پرسید: چطور نویسندهی کاربلدی بشم؟
جواب دادم: ثروتمندی؟
گفت: نه!
پرسیدم: یعنی باید شاغل بشی و زندگیت و بچرخونی؟
گفت: بله!
گفتم: فکر نمیکنم نویسندهی کاربلدی بشی عزیزم...
نویسنده باید بنویسه. بنویسه. بنویسه.
نویسنده شغلش نوشتنه. اوقات فراغتش نوشتنه. کار و زندگیش نوشتنه.
وَ تا از نوشتن پول درنیاری،
هرگز نویسنده نخواهی شد.
اما نویسندگی برای غالبِ نویسندهها پول به ارمغان نمیاره!
کارگاه نویسندگی بذار؛ پولِ زیادی داره،
اما نوشتن نیست!
معلمِ انشا شو؛ پولِ چندانی نداره، مدام در خوندنی و آموزش،
اما نوشتن نیست!
با روزنامه و نشریه کار کن و هر روز سفارشی براشون بنویس،
اما نوشتن نیست!
من انتخاب کردم نویسنده باشم. این عشق و علاقه و سبکِ زندگی و رسالتِ منه.
پس یک ماه دربارهی موضوعِ کتابم تحقیق کردم و رفتم و اومدم و اومدم و رفتم و گفتگو داشتم.
یک ماه طراحی کردم و پیشنگاشتِ اولیه رو نوشتم.
وَ یک ماه نوشتم.
کتابم چاپ شد. ذوق کردم. حامیِ کتاب خیلی راضی بود. خودم خیلی راضی بودم.
اما پولش و که گرفتم، شد پرداختِ بدهیهای قرضهای اون سه ماه وَ همهی خریدهایی که تلنبار شده بود...
بعد از سه ماه پولِ کتابم و گرفتم و اون سه ماه و صاف کردم و باز بیپولِ بیپول بودم...
نمیشد.
نمیشه.
نخواهد شد.
پس عشق و علاقه و سبکِ زندگی و رسالتم رو رها کردم و معلم شدم! شغلی که عشق و علاقه و رسالتت رو نکُشه... اما محتاجت هم نکنه...
رتبههای جشنوارههام، تندیسهای تو کتابخونهم، لوحهای تو کمدم، رزومهی کاریم، نتیجهی جستجوی اسمم در گوگل،
همه میگه من نویسندهام و خودم میدونم که نیستم!
چون نویسنده، کارش نوشتنه... راهِ درآمدش نوشتنه... اوقات فراغتش نوشتنه... وَ من معلمم! نه نویسنده!
من نویسنده نیستم. معلمیام که اندوه و بیخوابی با تموم قوا بهش هجوم آوردن و دلش میخواد بیغصهی خرجِ زندگی، صبحِ زود بیدار شه، فلاسکِ چای وَ لپتاپش و برداره، بره کتابخونهی عمومیِ موردِ علاقهش، یه کتاب از بنتالهدی صدر امانت بگیره، بشینه روی میزِ کنارِ پریز و روبهدیوارِ سالنِ مطالعه، بخونه، چای بنوشه، وَ بنویسه. وَ اینقدر در خوندن و نوشتن غرق باشه که متوجه ساعت و به پایان رسیدنِ ساعتِ کاریِ کتابخونه نشده باشه و با خاموش کردنِ چراغا به خودش بیاد...
اما نویسنده نیست که! معلمه! باید با همهی اندوه و بیخوابیش، برگههای انشاش و امضا کنه... دروسِ فرداش و پیشمطالعه داشته باشه... وَ سعی کنه بخوابه و صبح شارژ و پرانرژی به مدرسه بره!
#نویسندگی
مشکل اینجاست که ایمان ندارم اگه جایگاهی یا چیزی و کسی سهمم باشه، خدا عادلتر از اونیه که شرایطِ رسیدن بهش رو برام مهیا نکنه...
این فقط یه فرستهی ساده نیست، دارم از عمییییییییقترین ریشهیابیِ ضعفهام مینویسم!
یقین به عادل بودنِ خدا...
یقین به ذکرِ «یا عادل»ِ جوشن کبیر...
یقین به عدالتِ خدا...
یقین به اینکه اگه نرسیدن قسمتم شده، اون جایگاه، اون چیز یا اون کس از اول روزیم نبوده...
تازه اینم خودم بهش نرسیدم، دوستی مجازی کمکم کرد...
خودم و به در و دیوار میزنم چون به زبون میگم خدا عادله، اما در باور خیال میکنم حواسش نبوده من باید به فلان مقام، فلان چیز یا فلان کس برسم... پس بزن بزن کنم بلکه یادش بیاد(!)
+ عکس از آسمانِ مشّایه است؛ وقتی در موکبی حیاطی، زیرِ سایهی این درختها دراز کشیده بودم.
بدون صبحانه و ناهار،
فقط برای نماز و یک لیوان چای،
تمووووووووووووووومِ امروز و خوابیدم😶
جز اینکه چنان فیل، گرسنهام،
خیلی چسبید😃
یکی از دخترام و برای برنامهریزی درسی ارجاع داده بودم به مشاوره مدرسه. خودم از پسِ برنامهریزی درسی برمیام، اما
یک. میخوام هر کاری به متخصصش ارجاع پیدا کنه؛
دو. چیزی رو خودم نمیپسندم برای دیگرانم نمیپسندم؛ بشنوم مشاوره دربارهی ادبیات به دخترام نظری داده ناراحت میشم و میگم کارش غیرتخصصی بوده، پس خودمم نمیکنم؛
سه. فرصتِ بیشتری دارم به همه برسم چون با اینکه هر زنگِ تفریح با دخترام، بازم عدهایشون هستن که دور میایستن و دوست دارن بیان با من صحبت کنن ولی من از زنگِ کلاسام برای هیچکس نمیزنم و هرچی هست باید تو ده دقیقه انجام بشه؛
چهار. یخِ بچهها با مشاوره آب میشه. پارسالیه با همه بیسوادیش و بیمار بودنِ خودش، به کارش علاقه داشت و پیگیر بود. کلاس به کلاس میومد و دخترا رو میبرد باهاشون صحبت کنه. همین که حرف و عملش یکی نبود و بچهها تیزن نذاشت باهاشون ارتباط بگیره. اما این یکی یا خجالتیه یا مشاوره پشتِ میزی! میشینه تا طرف بیاد پیشش! آبجی اینجا مدرسه است! طرف واسه اینکه همکلاسیاش مسخرهش نکنن، کادوی روز معلم رو یواشکی گذاشته تو کیفم، تو انتظار داری جلو دوستاش بیاد طبقه سوم که با تو حرف بزنه(!)؛
پنج. میخوام دخترام یاد بگیرن دنبالِ دردِ دل گفتن نباشن... بلکه دنبال حل مشکل باشن. این مورد برام از همهی موارد مهمتره! هیچکس به ما یاد نداد پی حل مشکل باشیم... از بچگی دیدیم که گفتمانِ اطرافمون برابرِ مشکلات یا گریه است، یا غیبت، یا غربتبازی یا دردِ دل(!) وَ این چرخهش با مشکلات همیشه و پیوسته هست!
اگه یادمون میدادن پی حلِ مشکل باشیم، تو این سن و سال درگیرِ رذیلههای اخلاقی نبودیم و رفتارمون بچگانه نبود(!)
خلاصه جونم براتون بگه دخترم پیام داده که مشاوره بهش برنامه درسی داده و باید از چهارِ صبح بیدار شه و شبا هم نُهِ شب بخوابه!
صدا فرستاده که خانوم من نمیتونم چهار بیدار شم(!) نمیتونم ۹ بخوابم(!) این برنامه شدنی نیست!
من تو دلم میگم معلومه که شدنی نیست! خب بیشعور سنگِ بزرگ نشونه نزدنه، چجور مشاوری که نمیفهمی زیرِ قورباغه رو باید کمکم زیاد کنی نپره بیرون از قابلمه؟! تو از پنج و نیم شروع میکردی، این به چهار میرسید!
ولی بهش گفتم حتما بسته به برنامهی زندگیت این زمانبندی برات صحیح بوده. بهشون اعتماد کن. ده روز این برنامه رو انجام بده، نشد دوباره برو پیششون.
دخترم میگه خانوم بهش گفتم چهار بیدار شم همه خوابن، من اتاق ندارم، جا ندارم، کجا درس بخونم؟ گفته اگه بخوای راهش و پیدا میکنی(!)
تو دلم گفته شکر خورده! عقبمونده من با سی و چهار سال سن همیشه آرزومه مثل جهادیها بعد از نماز صبح نخوابم، دهونیمِ شب خاموشی باشه، سبکِ غذاییم اسلامی باشه، ولی تو غار زندگی نمیکنم که(!) دارم با خانواده زندگی میکنم! با خانواده زندگی کنی اونا نماز صبم خواب باشن، تو کجا میتونی چای بذاری، صبحانه بخوری، نماز شب و دعای عهدِ بینالطلوعین بذاری؟! اونا تا یک شب میگن، میخندن، میزنن، تو کجا میتونی کپه مرگت و بذاری؟! اونا صبحانه کالباس میخورن، شام سوسیس، تو کجا میتونی خرما و سوپ مرگت کنی؟!
به دخترم ولی گفتم براشون باید بیشتر توضیح میدادی. اشکالی نداره. شنبه برو پیششون و بهشون شرح کامل زندگیت و بده. بگو لطفا برنامهای واقعگرایانه به من بدید، چیزی که صدِ من باشه، نه صدِ تئوریهای روانشناسی.
دخترم میگه خانوم خودتون میتونید بهم برنامه بدید ها، الکی دارید دوستبازی درمیارید من و میفرستید پیش همکارتون...
میخندم. ولی در جوابش مینویسم برو بچهپررو، برو من کار دارم، برنامهریزی کار سنگین و زمانبریه. انشاهای عتیقهتون اتاقم و برداشته، همینی که گفتم. شنبه میری پیششون، خبرشم به من میدی.
من با زبونبازی و هزار ترفند اینا رو میفرستم پیش اون، اون ابله اینا رو از خودش میرونه...
واقعنگری گمشدهی مذهبی و غیرمذهبیهاست(!)
تو هپروتیم کلا!
سربهراه
یکی از دخترام و برای برنامهریزی درسی ارجاع داده بودم به مشاوره مدرسه. خودم از پسِ برنامهریزی درسی
طرف رفته سرِ کلاس سخنرانی کرده که اسرائیل دیگه مث سگ از ما ترسیده و محاله حتی به عراق و افغانستان که بغلگوشمون هستن حمله کنه(!)
بچهها هم باهاش کل انداختن و گیس و گیسکشی شده.
نهما موضعِ من و میدونن. با اینکه موضوع روی اعصابشونه و موضع و نحوهی صحبت کردنِ من هم حرصشون میده، بعد از حضور و غیابم ازم پرسیدن خانوم! به نظر شما هم اسرائیل تلافی نمیکنه موشکش زدیم؟
نگاهشون میکنم و متعجبم چرا خودشون این بحث رو باز کردن. اول که نمیدونستم کی کرم ریخته. گفتم چرا براتون مهم شده؟ شما که طرفدارِ اوکراین و اسرائیل و آمریکایید!
تیکه انداختم و خودم خندیدم. اما اونا برعکسِ همیشه نخندیدن.
خیلی جدی ازم پرسیدن خانوم تو رو خدا نظرتون رو بگید. به نظرتون اسرائیل تلافی نمیکنه؟
دیدم قیافههاشون خیلی جدیه. فهمیدم چیزی شده اما بازم اصلِ ماجرا رو نفهمیدم. فکر کردم ترسیدن از جنگ.
گفتم من مبنای تحلیل و تفکرم صحبتهای امام خامنهای هست. اهلِ سخنرانیِ این و اون و گوش دادن و تحلیل شنیدن و استاد فلانی این و گفتن و فلان پیج و کانال این و گفته نیستم. فقط آقا. آقا تو سخنرانیِ نمازجمعه یه کلمهای فرمودن که به نظرم نشوندهندهی یه چیزاییه. ایشون دربارهی اسرائیل گفتن «این سگِ هارِ منطقه». خب سگِ هار بالاخره اهلِ حمله است، پاچه میگیره. لذا من احساس میکنم کاری خواهد کرد. احتمالِ جنگ هم میره. حالا اینکه منابع نفت و گازمون در خلیج فارس رو بزنه یا صنایع هستهایمون در اصفهان رو، یا مستقیم پایتخت رو نمیدونم. اما مسألهای که بهش قطع یقین دارم اینه که جنگش با ما طول نمیکشه، شاید ته تهش یک سال. وَ ما پیروزِ جنگیم. هم از نظرِ نظامی قدرت داریم، هم همپیمانانمون اهداف مشترک دارن و اگه جنگی اتفاق بیفته عراق و سوریه و روسیه و یمن و لبنان و حتی افغانستان و پاکستان و چین دستبهکار میشن چون به نفع خودشونه اسرائیل ایران رو نزنه. از اونطرف بعید میدونم آمریکا مستقیم وارد شه و دو دو تا چهارتام میگه اسرائیل تنها میمونه. عربستان عقب میکشه یا درگیر حملهی یمن میشه.
بنابراین اسرائیل به راحتی بلعیده میشه.
اما خب... همهی اینا تحلیلِ شخصیِ منه. من متخصصِ استراتژیهای جنگی و مدیریت بحران و سیاست نیستم. صرفا نظرم رو گفتم و ممکنه خطا باشه. اما شما نترسید. به زندگیتون برسید. هنوز که چیزی نشده. برای چیزی که نشده دلآشوبه نگیرید.
میبینم چهرههاشون باز شده. همونی که ضد نظامه و همهچیز رو به سخره میگیره، حتی نماز خوندنِ ما رو، میگه دمت گرم خانوم، دمت گرم! وَ بعد ماجرا رو برام تعریف میکنه که چه شاهنامهی فردوسیای براشون خوندن که اسرائیل هرگز دیگه برای ما شاخوشونه نمیکشه و جرأت نداره و فلان!
حاجی عِرق ملی خوبه ولی با عقل و منطق، نه با چاخان و قمپز!
#واقعگرایی
به نمایندگی از برخی شاغلها ازتون درخواست دارم طی هفته بیاید مهمونی و دورهمی. نگید مدرسه است، سرِ کاره، خسته است. بله خستهایم اما مرده از بارون نمیترسه که!
ولی آخرِ هفته نیاید...
همهی امیدِ ما برخی شاغلها، همین آخرِ هفته است...
تا لنگِ ظهر خوابیدن... به یللیتللی گذروندن... لباسِ راحت پوشیدن... با دوست و رفیق و هرکی خودمون دلمون بخواد گذروندن...
خیلی بیوجدانیه که همین یه روز رو از ما بگیرین و هی با تأکید از پشتِ تلفن بپرسید سربهراهم هست؟ هست که ببینیمش؟ وسطِ هفته گفتیم نیایم، مدرسه میره، خسته است...
خب لعنتیا تو همون خستگی بیاید و بذارید آخرِ هفته خستگی از تن در کنم😭😭😭
فردای خوشیهام پَر...........