eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
هفته‌ی پیش زنگِ آخرِ خودم، وَ چهارشنبه که خودم نیستم، وَ امروز صبحِ زود، نهم دویی‌های پارسالم که شعبه‌ی متوسطه‌ی دومِ همین مؤسس هستن، اومدن من و بدزدن ببرن برای خودشون وَ معلمِ متوسطه دوم رو بندازن اینجا😂😂😂 قطعا خودم از مخالفینِ این طرحم و مدیر و معاون و مامانِ مدرسه هم نمی‌گفتن نه، من نمی‌رفتم متوسطه دوم‌مون، اما اعتراف می‌کنم از این‌که هر هفته اونا مدرسه‌ان و پیگیرن من تا دوازدهم دبیرشون باشم، آهوکِیفم😁😍
سربه‌راه
هفته‌ی پیش زنگِ آخرِ خودم، وَ چهارشنبه که خودم نیستم، وَ امروز صبحِ زود، نهم دویی‌های پارسالم که شعب
من عاشقِ تدریسِ دروسِ تخصصی‌تر، پیچیده‌تر، سخت‌تر وَ چالشی‌ترم. وای اصلا می‌میرم برای تدریسِ عروض و قافیه😍 من واقعا اهل شعر و شمع و شراب و شیرینی نیستم😂 ارشد، آموزش زبان فارسی خوندم، یعنی دستور زبان، بلیغ کاربردی، ویراستاری... هرچه تخصصی‌تر، برای من جذاب‌تر. اما اینجا مدیر همراهمه و متوسطه دوم مدیر برابرم! اینجا علاوه بر تدریس، دستم برای کارهای دیگه هم بازه، اونجا فقط می‌تونم تدریس کنم. اون‌ور به این راحتیا دم به تله نمی‌دم😂
سربه‌راه
من عاشقِ تدریسِ دروسِ تخصصی‌تر، پیچیده‌تر، سخت‌تر وَ چالشی‌ترم. وای اصلا می‌میرم برای تدریسِ عروض و
بچه‌هایی که این‌ور مدیرم مثلِ دخترِ محترمِ خودشون، تو شیشه حفظ‌شون کردن، تو همین سه هفته که رفتن اون یکی شعبه، پیرسینگ زدن... ابروهاشون و دست زدن... انگشتاشون پر از تاتو و انگشتر و عجق‌وجق شده... کله‌ی صبح با یه لایه آرایش میان دیدنم و همون‌جوری می‌رن مدرسه... انگار نه انگار اینا همون یاغی‌های معصومِ من‌ان... مدیرِ یه مدرسه، رهبرِ جامعه‌ی کوچیکِ مدرسه است... الناس علی دین ملوکهم...
سه‌شنبه امتحانِ ماهمه. اولین امتحان جدی و سراسریِ فارسیِ مدرسه. پارسالیا شناخت دارن، روضه‌ش و از دیروز شروع کردن. امروز کلاس به کلاس التماس دعا داشتن ازم! یه کلاس گفتن خانوم! تو رو خدا به خاطر دخترای جدید که اندازه‌ی ما بلد نیستن کمی آسون‌تر بگیرید. بعد یکی‌شون گفت یا حداقل مثلِ خانم قرآن نمره بدید. پرسیدم یعنی چطوری؟ گفتن خانم قرآن می‌گن: به شما نمره می‌بخشم که خدا به خودم ببخشه! به همون قرآن قسم اگه اون لحظه یا زنگِ تفریحش معلم قرآن رو می‌دیدم، همون کاری رو باهاش می‌کردم که امیرالمؤمنین علیه السلام با خوارج کردن.
سربه‌راه
سه‌شنبه امتحانِ ماهمه. اولین امتحان جدی و سراسریِ فارسیِ مدرسه. پارسالیا شناخت دارن، روضه‌ش و از دی
یه بار تو حرم، صحن انقلاب، روبروی پنجره فولاد، یه زنِ آرایش‌کرده‌ی بدحجاب، چادرش و درآورد تا پسری که باهاش بود و طبقِ نشانه‌های غیر قابلِ ذکری، شوهر وَ مَحرمش نبود، ازش عکس بگیره. دو قدم کنارش یه خادم بود. من ایستادم ببینم تذکر می‌ده یا نه. دیدم نه... تکون نخورد... خودم جُنبیدم و تا پسره دوربینِ موبایل رو حاضر کنه، رفتم جلوی خانومه و پشت به پسره جوری ایستادم که نتونه عکس بگیره. به زنه گفتم اینجا حرمه عزیزم‌. چادرتون باید سرتون باشه. آرایش نداشته باشید. پوشیده باشید. زیارت‌تون قبول اما امامی که زیارتش اومدید مادر و خواهرشون به حیا و عفّت شُهره‌ان... هرچه بیشتر شبیه‌شون باشید، در این درگاه مقرّب‌ترین. (شمرده شمرده اما بی وقفه حرف زدم چون این از اون مواردی بود که احتمال می‌دادم به جیغ‌جیغ بزنه. تو خیابون بود می‌گفتم و می‌رفتم و اینم جیغ‌جیغش و می‌کرد. اما تو حرم دوست نداشتم حرمتی بشکنه. البته جیغ‌جیغم می‌کرد دیگه دست من نبود و مانعِ نهی از منکرم نبود، اما تلاشم و کردم به اونجا نکشه و نکشید الحمدلله.) با بی‌وقفه سخنرانی کردنم، مجالِ حرف زدن رو ازش گرفتم. حوصله‌ش سر رفت و بی اون‌که حرفی بزنه، با اخم و اکراه چادرش و سرش کرد و عکس‌نگرفته رفتن. رفتم پیشِ خادمه. اول سریع اسمِ روی کُتش رو قبلِ این‌که بهش برسم خوندم و بعد زنگ زدم ۱۳۸ و اسمش و گفتم و ساعت و صحن رو اطلاع دادم و درخواست پیگیری کردم بهش امر به معروف و نهی از منکر یاد بدن یا از خدمت عزلش کنن. تا رسیدم بهش، مردکِ خائن چوب‌پر رو گرفت روی اسمش(!) من هم با اسم و فامیلِ دقیق صداش کردم که بگم باختی داداش! من مثلِ تو کودن نیستم! گفتم آقای فلانی! این خانمِ بدحجاب جلوی چشمِ شما چادر از سر برداشت. ندیدم تذکری بدید! این لباس چیه تن‌تون؟! از راهِ خنده‌داری وارد شد: گفت من مرد هستم! بهتره من تذکر ندم(!) (بلانسبتِ مرد) خندیدم گفتم در مرحله‌ی اول بله! بهتره تا خانم هست، یه خانم تذکر بده. دور و بر و نگاه کردم و خادم‌های زنِ حرم مُرده بودن و اونجا کسی نبود. نگاش کردم و گفتم: کسی نیست! با انگشتام بهش دو نشون دادم و گفتم: مرحله‌ی بعد تقاضا از یه زائرِ خانم برای تذکر دادن بود که خیلی هم فرهنگی‌تره و ایجادِ تشکیلاتِ امر به معروف و نهی از منکر. دور و بر و نگاه کردم و اون‌همه خانمِ زائر رو نشون دادم و گفتم که الحمدلله امام رضا جان همیشه دورشون شلوغه! با انگشتام سه نشون دادم و گفتم اگه به عقلتون نرسید، باید همون کاری که ازتون برمیومد می‌کردین. یعنی خودتون تذکر می‌دادید. بی نگاه کردن به چهره و شمایلِ اون زن که مردانگی‌تون به گناه نیفته(!) اومد جواب بده دستم و گرفتم جلوی صورتش و گفتم صبر کن آقای فلان! شما به بهانه‌ی مرد بودنت می‌گی جلو نیومدی، ولی من ایستاده بودم و می‌دیدمت! تو زوم بودی روی زنه! چطور نگاهش می‌کردی اما تذکر ندادی که به گناه نیفتی؟! حالا که به هول و ولا افتاده بود، گفت از بالا گفتن تذکر ندیم(!) گفتم پس غلط کردی این لباس و پوشیدی! چون ما به امثالِ تو می‌گیم خادمِ امام رضا، نمی‌گیم خادمِ بالایی‌ها! غلط کردی با پوشیدنِ این لباسِ مقدس یک ملت رو فریب دادی! خادم امام رضا بودی شبیه امام رضا رفتار می‌کردی، امام رضا همین الآن همین‌جا بودن، مثلِ توی مترسک با لبخندِ ژوکوند می‌ایستادن اینجا و به گناه... اونم گناه علنی رئوفانه چشم می‌دوختن؟! صداش و بلند کرد که تو تندرویی! امثالِ تو این مردم رو از حرم می‌رونن! منم اون صدا قشنگه‌م و انداختم سرم و گفتم برای اونا لبخندبه‌لب بودی، برای ما که دردِ دین داریم صدات و‌ بلند می‌کنی برده‌ی بالایی‌ها😂 صدای بلندم و که شنید و چند نفر از زائرا برگشتن نگاهم کردن، به تته‌پته افتاد و در تقلّا بود آرومم کنه😂 اصلِ حرفم از این خاطره اینجاست: گفتم ببین! دارم روبروی پنجره فولاد و در محضر امام این حرف و می‌زنم. من مرده تو زنده. قیامت من و بابتِ اخلاق تندم مجازات می‌کنن اما تو بابتِ تحریفِ دین رسوا و بی‌آبروی دنیا و آخرتی. این وعده‌ی قرآنه و حق. + ومن الذین هادوا سمعون للکذب سمعون لقوم ءاخرین لم یاتوک یحرفون الکلم من بعد مواضعه یقولون ان اوتیتم هـذا فخذوه وان لم تؤتوه فاحذروا... اولـئک الذین... لهم فی الدنیا خزی.
سربه‌راه
تو حیاط داشتم نماز می‌خوندم (بله ما مدرسه‌مون خدا تومن شهریه می‌گیره اما نمازخونه نداریم😊 تو راهروها کلی چراغونی و آبشار و موسیقی داریم اما نمازخونه نداریم😊بالا آزمایشگاه داریم اما نمازخونه نداریم😊 ما هر یک گلدونِ تو دفترمون چهار میلیون تومنه اما نمازخونه نداریم😊 البته برای بستنِ دهانِ بازرس‌های دغل‌تر، یه انباری داریم که توش فرشِ مسجد پهن کردن و در زمستان چهار نفر می‌تونن توش به نماز بایستن، اما اونجا به اسم، نمازخونه است و به رسم، اتاقِ پرو برای زنگِ ورزشه😊 این مدیرم هستن که از منزل لطف کردن یه زیراندازِ حصیری آوردن و اذان که می‌دن تو حیاط پهن می‌کنن که همین دو تا معلم و پنج تا دانش‌آموزی که اهلِ نمازن، بیان نماز بخونن و دو تای دیگه ببینن حداقل هنوز نمازخونا نمردن😊 بله ما غیرانتفاعی هستیم، در منطقه‌ی خوبی از شهر، با خدا تومن شهریه😊 وَ تو این مدتی که من اینجام حتی یه پدر و مادر نیومدن بگن چرا نمازخونه ندارید؟! اما اومدن گفتن چرا آبسردکنِ حیاط، در فلان تاریخ آبِ سرد به بچه‌م نداده😊 من چادرنماز می‌برم همیشه، جانمازم، عطر حرم امام حسینم، مرتب و منظم، وَ یکی از ذوقای دخترا دیدنِ من با چادرنمازه که هنوزم براشون تکراری نشده😍 رفیق می‌گه اینا همین‌قدر نمازندیده‌ان...) سرِ نماز بودم که بلاهایی که دیروز سرِ کلاسِ من تولدِ اون یکی بلا رو گرفتن و بعد من و پیدا نکردن که کیک بهم بدن، کنارِ جانمازم کیک برام گذاشتن و بدوبدو رفتن😍 من تنها معلمی‌ام که اجازه می‌دم سر کلاسم تولداشون و بگیرن، موبایلمم می‌دم عکساشونم بگیرن، براشونم عکساشون و می‌فرستم، سربرهنه هم باشن روی صورتشون استیکر می‌ذارم و هر کار دلم خواست روی عکس می‌کنم و بعد تحویل می‌دم😂، وَ دقیق تو یازده دقیقه هم تولد رو جمع می‌کنم. یعنی همه‌ی اتفاقا باید تو یازده دقیقه باشه. قشنگ میان و تا من میام می‌گن یازده دقیقه شروع شد😂 وَ بی هیچ تذکر و اذیتی خودشون سریع جمع می‌کنن و متفرق می‌شن. نمازم که تموم شد به بچه‌هایی که دورم بودن گفتم احساس می‌کنم مریم مقدسم😂 نماز می‌خونم برام مائده‌های آسمانی میاد😂 نماز عصرم و خوندم هم کنارِ جانمازم یه ظرف زالزالک بود😍 عزیزای من... رفیق می‌گه همکارای دیگه‌ت از پنجره دفتر می‌بیننت، خطریه، حتما هر روز صدقه بده. برم صدقه بدم و با چای تازه‌دم، مائده‌های آسمانی بخورم❣
اون یکی شاگردمم مامانش از کربلا اومده. اومد کنارِ میزم و بهم این تسبیحِ مخملیِ زیبا رو داد😍 من اون گوشه‌ی «هدیة کربلاء» رو بوسیدم و به چشم‌هام کشیدم. ذوووووق کرده و می‌گه خانوم! از این تسبیح خوشگلا براتون آوردم اما براتون تربت هم میارم، شما کربلا دوست دارید😍😭
اینم بنویسم و برم قرآن روزانه‌م و بخونم و بشینم پای سؤالای سه‌شنبه‌م؛ امروز صف که بستن، یکی از نهما اومد دفتر صدام زد. رفتم بیرون گفت خانوم دستم به دامنت! می‌خوان برم گردونن خونه. خیره‌سر مانتوش و کوتاه کرده قدّ بلوز😐 من تا بتونم وساطتِ گندکاریاشون و می‌کنم دفتر. اینم رفتم و با مدیر صحبت کردم. بنده‌خدا به این شرط که کل امروز با چادر تو مدرسه تردد کنه رضایت دادن بمونه و فردا با لباس درست و ولی‌ش بیاد. رفتم بیرون بهش می‌گم، می‌گه جز خودتون از کی چادر بگیرم؟!😂 چادرم و براش آوردم و رفته. از پنجره حیاط رو نگاه می‌کنم و می‌بینم چادربه‌سر تو صفه. تو ذهنم می‌گشتم ببینم با این چادرم کربلا رفتم یا نه. یادم نیومد. تردید دارم و پنجاه_پنجاه فکر می‌کنم نیمه‌شعبانِ پارسال این چادرم باهام بود. داشتم افسوس می‌خوردم که کاش چادرِ کربلام بود این دختر سرش می‌کرد، به برکتِ کربلا روش اثر می‌ذاشت که یهو یادم اومد با این چادرم قم و جمکران رفتم😍 قشنگ خاطرم اومد که چون قم و جمکرانِ آذرِ پارسال رو لاکچری و بی کاروان رفتم، همه لباس نوهام و برداشتم و این چادرم. خیلی خوشحال شدم😍 امید دارم خاکی از قم که به چادرم گرفته، تقدیرِ دخترم رو آسمونی کنه... حضرتِ معصومه سلام الله علیها تربیتش رو به عهده بگیرن... می‌شه یه صلواتم هدیه کنین به خانوم، لاکچری‌تر از پارسال، امسال هم فاطمیه من و رفیقم و بطلبن؟😭🖤
اگه کتابی مثل نامه‌های بلوغ یا چهل نامه کوتاه به همسرم می‌شناسید که مناسب دخترام باشه و همین‌قدر خوب و به‌دردبخور، بهم معرفی کنید لطفا. غریبه که نیستید؛ قیمتشم مد نظر بگیرید بی‌زحمت😒
می‌شد بیام کتابخونه عمومی و یه کتاب از بنت‌الهدی صدر بگیرم و بخونم، اما اومدم که انشا امضا کنم! از این بابت خدا رو حمد و ثنا می‌گم. چون در کار کردن برکاتی دیدم که در بیکاری و حتی بی‌خیال کتاب خوندن ندیدم! اصلا همه‌ی شیرینیِ بنت‌الهدی صدری که نخوندم برای همین زیرِ زبونم مونده که یا وقت نکردم یا وسطِ کارهای دیگه‌م بهش رسیدم. برگه‌های امروز تموم بشه یا نشه، فردا با برگه‌های فارسی برمی‌گردم خونه. زندگی‌م و باید از بینِ برگه‌ها بیرون بکشم. با صدای بلند بخونم و حواسم باشه نفس هم بگیرم. من عاشقِ معلمی‌ام با همه‌ی چالش‌هاش، اما از برگه امضا کردن و نمره دادن و ژوری و شاخص متنفرم. چطور از خودم کار بکشم پس؟ میام کتابخونه‌ی عمومیِ دوست‌داشتنیم که نه اون‌قدر ساکته که بمیری، نه اون‌قدر شلوغ که بزنی! می‌شینم پشتِ میزِ دوست‌داشتنیم که چسبیده به پریز برقه و گوشه‌ی دیوار. با خودم مرور می‌کنم که سال قبل نمردم. از پسش براومدم. همه‌ی کارهام و رسوندم. باکیفیت هم رسوندم. پس امسال هم می‌تونم. حتی بهتر. بعد رمزِ موفقیت رو اعلام می‌کنم: یا صاحب‌الزمان! از شما مدد. وَ انجامش می‌دم. با یاد و خاطره‌ی ؛ بنت‌الهدی صدر.
سربه‌راه
می‌شد بیام کتابخونه عمومی و یه کتاب از بنت‌الهدی صدر بگیرم و بخونم، اما اومدم که انشا امضا کنم! از ا
این دخترم بعد از مدرسه می‌ره کنارِ «پنرچره» و روی صندلیِ راک می‌شینه و در حالی که کنارِ «باخاری» هست، یک پتو هم به خودش «پیشیده»! وَ من که معلم‌شم نمی‌دونستم اسمِ صندلی‌هایی که تاب می‌خوره و پایه‌ش گِرده، راک هست(!) چه هشتگی برای این فرسته بذارم؟!