رسیدم خونه.
اومدم در و باز کردم و واردِ تنها نقطهی امنِ دنیا، دور از مشّایه شدم؛
اتاقم.
بنّاییِ همسایهپشتی تموم شده.
تَرَکِ زشتِ دیوار به تنِ اتاقم مونده.
وَ حالا نوبتِ زخم برداشتنِ روحمه؛
صدای آهنگ تمومِ اتاقم رو برداشته...
صدای ظلم به روحِ همسایه، به روحِ منم ظلم میکنه...
منی که سالهاست تونستم صدای آهنگ رو از خونهمون حذف کنم، حالا تمومِ اتاقم شده صدای آهنگ...
قبل از بنّاییشون مدتی اذیت بودم. بیتفاوت نبودم. زورم و زدم.
اول به خونواده گفتم. خواستم برن بهش بگن. عملی نشد.
زنگ زدم پلیس. خواستم برن تذکر بدن. سه بار زنگ زدم. گفتن رفتن. تذکر دادن. اما نشد.
زنگ زدم ۱۹۷ و از کاری نکردنِ پلیس برای غالبِ مشکلاتم از بدحجابیِ جامعه تا صدای آهنگِ همسایه تو اتاقم شکایت کردم. ثبت شد اما نشد.
یه روز توکل کردم به خدا و برای اولینبار تو محله، چادر سرم کردم و رفتم درِ خونهشون... آدمِ بیتقوایی اومد دمِ در... مشکل رو گفتم. گفت باشه. اما نشد.
دیگه چه کاری مونده که بکنم؟!
با زمانهای که حتی اتاقم رو... تنها جای امنِ دنیام و دور از مشّایه ازم گرفته... چه کنم؟!
با اتوبوسهایی که زن و مردش داره مخلوط میشه و من بعد از نهی از منکر و ایستادگی بینِ گلّهی بیتفاوتهایی که به من عجیبغریب نگاه کردن و دردِ اون نگاهها رو میاوردم گوشهی اتاقم مرهم میذاشتم و حالا اتاقم هم تو این جنگ ویران شده چه کنم؟!
چه کنم با این سپاهِ یکنفره در قلبِ لشکرِ مخالف که تنها اتاقش سنگرِ تجدید قوا بود و حالا اونجا رو هم دشمن فتح کرده؟!
با سنگ و چوب و مُشتهای گرهکردهم که حریفِ هایوهوی باطل نشد و تنها گوشهی اتاقش زمین گذاشته میشد تا نفسی تازه کنه و حالا همون پناهگاه منهدم شده، چه کنم؟!
ترسان و لرزان از سرِ سوزن ایمانی که دیر به دست اومده و سخت بر استواریِ خودش میترسه، در این طوفانِ بلا چه کنم؟!
مسأله تنهاییِ عاطفی نیست. تنهاییِ جسمی نیست. تنهایی مادی نیست.
عشق بهانهی خوبی برای گریستن بر تنهاییست، اما همهی دردهای عالَم از عشق نیست...
تنهاییِ فکری زخمیکنندهترین دردِ چشیدهی منه...
درد اینه که نمیتونی پات و از اتاقِ اِشغالشدهت بذاری بیرون، چون اون بیرون هیچکس با تو همعقیده نیست... چون اون بیرون ازت میخوان کاری به کارِ عقیدهشون نداشته باشی اما بعد از سالها هنوز تلاش دارن تو رو شبیهِ خودشون کنن... چون اون بیرون به ازای هر ده دقیقه زیست، قدرِ ده روز قُوا از دست میدی...
توی اتوبوس دعا کردم قبل از اینکه زمانه به نقطهای برسه که همون یه میلهی تفکیککنندهی زن و مرد از اتوبوسها برداشته شه و قرار باشه سوارِ اتوبوسی بشم که زن و مردش قاطیه... یا ظهور شه یا من ماشیندار و پولدار...
حالا برای اتاقِ اِشغالشدهم چه دعایی کنم؟!
خدایا...........
نماز خوندم. یک صفحه قرآن و تفسیرِ روزانهم و گذاشتم با زمانِ مطالعهم یکی کنم. میرزاقاسمیِ خوشمزهای که زنداداش برام آورده رو ناهار خوردم. ازش خیلی تشکر کردم و بهش گفتم اگه یه روز ناخن بکاری، من حلالت نمیکنم. با تعجب ازم پرسید چرا؟ گفتم چون از دستپختِ خوشمزهت محروم میشم. از تعریفم ذوق کرد و دوباره متعجب پرسید چرا عزیزم؟ گفتم چون دیگه ناپاکی... غسل نداری و همیشه ناپاکی... هیچی از دستت نمیتونم بخورم...
وَ نهی از منکرِ زمزمههایی که هفتهی پیش شنیدم رو امروز و بهجاش انجام دادم.
بعد از ناهار آشپزخونه رو مرتب کردم. ظرفا رو شستم. لباسای مدرسه و لباسای شبکاریِ دیشب و انداختم ماشین. گلدونا رو آب دادم. لباسا رو پهن کردم. اسپند دود کردم. چای گذاشتم. گردگیری و جارو کردم. مرتب و جمعوجور کردم. کارای مدرسه و اداره و پژوهش و کارگاه و رفتوآمدهام و طراحی سوالای شبهسمپاد رو لیست کردم. چای نوشیدم. با رفیق تلفنی حرف زدم و برنامهی تفریح فردا رو با بچهها هماهنگ کردم. یه سیر گذاشتم تو سینی و حولِ محورش، فکرِ شام کردم. دعا کردم اینبار خوشمزه شه و شبیهِ شامی که دو شب پیش پختم مزهی زردچوبهی خام نده و مجبور نشم برای مُسرف نبودن، سه وعده غذای بدمزهم و بخورم. وَ تمومِ امشب باید برگه امضا کنم، نمرهی مهرماه رو محاسبه کنم، وَ ژوریهام و دستهبندی. وَ هفتهی سنگینِ پیشِ روم و برنامه بریزم.
حالم خوبه؟ به هیچ وجه!
من سنگرِ امنِ دور از مشّایهم و از دست دادم؛ اتاقم سقوط کرد و دشمن فتحش...
اما زندگی میکنم.
با حالِ بد...
با اشکهای روان...
با خشمی انبوه...
زندگی میکنم.
الله اکبر.
برگههام تموم شد.
هشتم و نهم که دخترای خودم هستن و خودم آموزششون دادم نمرهی کامل نداشتن...
اما هفتمهایی که بهشون هیییییییییچ امیدی نداشتم، یه تکبیستِ بدونِ ارفاق دارن!
هرچی گفته بودم و نوشته بود!
حتی آرایهی پارادوکس که باید نهم تدریس شه و من به هفتم هم میگم بلد بود!
پوللازمم و به سختی میفتم ولی براش جایزه میخرم و میدم سرِ صف مدیر بهش بده😍
خستگی از تنم در رفت😍
اینقددددددددددددر خوشحال شدم که رو ابرام😍😄
سربهراه
رسیدم خونه. اومدم در و باز کردم و واردِ تنها نقطهی امنِ دنیا، دور از مشّایه شدم؛ اتاقم. بنّاییِ همس
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیامهای ناشناس و باز کردم و این کلیپ رو دیدم...
لای تَرَکهای دیوار و قلبم،
نور منفجر شد...
متشکرم🌱
سربهراه
کمحرفترینِ ماچهارتاست. کمحرف یعنی اینقدر که بعد از یک سال دوستی و هر جمعه بهشت رضا علیه السلام رفتن، یک بار اتفاقی فهمیدیم داییش شهیده و مزارش همونجاییه که اغلب میریم و اون نگفته! کمحرف یعنی اینقدر که با هم حرم بودیم و میدونست ما استاد پناهیان رو دوست داریم و استاد پناهیان اون ساعت حرم بود و رواق امام خمینی علیه الرحمه سخنرانی داشت و اون صداش و شنیده بود و به ما نگفته بود!
کمحرف یعنی اینقدر که سه سالِ پیش تو اربعین پادرد بود و ما هر موقع قصدِ حرکت داشتیم و صدعموده رفتنِ یهنفس برنامهمون بود و هی میپرسیدیم همه میتونین؟ باز به ما نمیگفت نه!
کمحرف یعنی اینقدر که وقتی پدرش رو تو کرونا از دست داد، ما تا دو ماه نه صداش و شنیدیم، نه اشکاش و دیدیم!
امروز اما فقط اون بود که حرف میزد؛
یکریز و یکنفس!
اَمون نمیداد! جیغجیغ میکرد و با هیجان حرف میزد و همهچیز رو تعریف میکرد!
رفته بودیم بهشت رضا علیه السلام. دیر و نزدیکِ غروب و تاریکی و خلوتی. زمانی که دوستداشتنی و خواستنیه.
کلاغهای خوشصدای پاییز، بینِ رقصِ برگها، موسیقیِ زنده داشتن. تا ظهر بارون داشتیم و زمین و آسمون هنوز خیسِ عرق بودن. باد در رفتوآمد بود و «گوشِ سرما برده». ما یخ زده بودیم و میلرزیدیم و اون گرمش بود! گُر گرفته بود! داغِ داغ بود!
وقتی حرف میزد ابرها از پشتِ پلکهاش سُر میخوردن، بس که ابروهاش بالا و پایین شد و همهی احساساتش مخلوط بود؛
میترسید...
ذوق داشت...
خشمگین بود...
مضطرب...
وَ غمگین.
وقتی تو راهِ مزارِ پدرش بودیم، چندین بار چشمهاش سرخ شد و صداش لرزید... در حالی که ما حتی یک بار هم اشکهاش و برای پدرش ندیده بودیم...
بالای سنگ که رسیدیم و نشستیم و فاتحه خوندیم، دیگه قبرستون خلوت بود. صولتِ سرما همه رو پس زده بود و تو هوهوی باد بینِ درختها و عوعوی سگهای ولگرد، فقط ما بودیم که لرزان نشسته بودیم.
تا به پدرش گفتیم چشمتون روشن! دارید داماددار میشید، یکی از غیب رسید و یه جعبه پر از شیرینیِ تر و تازه گرفت جلومون!
من زیرچشمی به رفیق نگاه کردم و اون به سومی و در حالی که به احترامِ آقای تعارفکننده، خودمون و نگه داشته بودیم، داشتیم از خنده منفجر میشدیم!
آقاهه که رفت، انفجارِ خنده قبرستونِ روبهغروب رو برداشت. حالا دستش انداخته بودیم که اینم رضایتِ بابا! بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله!
قطع به یقین با تغییرِ سبکِ زندگیش دیگه کمتر میبینیمش؛ نیمهشعبان دیگه با ما نیست، کوهها رو با هم فتح نمیکنیم و برای اربعین برامون دنبالِ دینار نمیره،
اما همهش فدای صدای هیجانزدهش روی تاب وقتی داشت با جیغوفریاد از ما میپرسید:
ینی واقعا دلم گیر کرده؟! ❣