نماز خوندم. یک صفحه قرآن و تفسیرِ روزانهم و گذاشتم با زمانِ مطالعهم یکی کنم. میرزاقاسمیِ خوشمزهای که زنداداش برام آورده رو ناهار خوردم. ازش خیلی تشکر کردم و بهش گفتم اگه یه روز ناخن بکاری، من حلالت نمیکنم. با تعجب ازم پرسید چرا؟ گفتم چون از دستپختِ خوشمزهت محروم میشم. از تعریفم ذوق کرد و دوباره متعجب پرسید چرا عزیزم؟ گفتم چون دیگه ناپاکی... غسل نداری و همیشه ناپاکی... هیچی از دستت نمیتونم بخورم...
وَ نهی از منکرِ زمزمههایی که هفتهی پیش شنیدم رو امروز و بهجاش انجام دادم.
بعد از ناهار آشپزخونه رو مرتب کردم. ظرفا رو شستم. لباسای مدرسه و لباسای شبکاریِ دیشب و انداختم ماشین. گلدونا رو آب دادم. لباسا رو پهن کردم. اسپند دود کردم. چای گذاشتم. گردگیری و جارو کردم. مرتب و جمعوجور کردم. کارای مدرسه و اداره و پژوهش و کارگاه و رفتوآمدهام و طراحی سوالای شبهسمپاد رو لیست کردم. چای نوشیدم. با رفیق تلفنی حرف زدم و برنامهی تفریح فردا رو با بچهها هماهنگ کردم. یه سیر گذاشتم تو سینی و حولِ محورش، فکرِ شام کردم. دعا کردم اینبار خوشمزه شه و شبیهِ شامی که دو شب پیش پختم مزهی زردچوبهی خام نده و مجبور نشم برای مُسرف نبودن، سه وعده غذای بدمزهم و بخورم. وَ تمومِ امشب باید برگه امضا کنم، نمرهی مهرماه رو محاسبه کنم، وَ ژوریهام و دستهبندی. وَ هفتهی سنگینِ پیشِ روم و برنامه بریزم.
حالم خوبه؟ به هیچ وجه!
من سنگرِ امنِ دور از مشّایهم و از دست دادم؛ اتاقم سقوط کرد و دشمن فتحش...
اما زندگی میکنم.
با حالِ بد...
با اشکهای روان...
با خشمی انبوه...
زندگی میکنم.
الله اکبر.
برگههام تموم شد.
هشتم و نهم که دخترای خودم هستن و خودم آموزششون دادم نمرهی کامل نداشتن...
اما هفتمهایی که بهشون هیییییییییچ امیدی نداشتم، یه تکبیستِ بدونِ ارفاق دارن!
هرچی گفته بودم و نوشته بود!
حتی آرایهی پارادوکس که باید نهم تدریس شه و من به هفتم هم میگم بلد بود!
پوللازمم و به سختی میفتم ولی براش جایزه میخرم و میدم سرِ صف مدیر بهش بده😍
خستگی از تنم در رفت😍
اینقددددددددددددر خوشحال شدم که رو ابرام😍😄
سربهراه
رسیدم خونه. اومدم در و باز کردم و واردِ تنها نقطهی امنِ دنیا، دور از مشّایه شدم؛ اتاقم. بنّاییِ همس
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیامهای ناشناس و باز کردم و این کلیپ رو دیدم...
لای تَرَکهای دیوار و قلبم،
نور منفجر شد...
متشکرم🌱
سربهراه
کمحرفترینِ ماچهارتاست. کمحرف یعنی اینقدر که بعد از یک سال دوستی و هر جمعه بهشت رضا علیه السلام رفتن، یک بار اتفاقی فهمیدیم داییش شهیده و مزارش همونجاییه که اغلب میریم و اون نگفته! کمحرف یعنی اینقدر که با هم حرم بودیم و میدونست ما استاد پناهیان رو دوست داریم و استاد پناهیان اون ساعت حرم بود و رواق امام خمینی علیه الرحمه سخنرانی داشت و اون صداش و شنیده بود و به ما نگفته بود!
کمحرف یعنی اینقدر که سه سالِ پیش تو اربعین پادرد بود و ما هر موقع قصدِ حرکت داشتیم و صدعموده رفتنِ یهنفس برنامهمون بود و هی میپرسیدیم همه میتونین؟ باز به ما نمیگفت نه!
کمحرف یعنی اینقدر که وقتی پدرش رو تو کرونا از دست داد، ما تا دو ماه نه صداش و شنیدیم، نه اشکاش و دیدیم!
امروز اما فقط اون بود که حرف میزد؛
یکریز و یکنفس!
اَمون نمیداد! جیغجیغ میکرد و با هیجان حرف میزد و همهچیز رو تعریف میکرد!
رفته بودیم بهشت رضا علیه السلام. دیر و نزدیکِ غروب و تاریکی و خلوتی. زمانی که دوستداشتنی و خواستنیه.
کلاغهای خوشصدای پاییز، بینِ رقصِ برگها، موسیقیِ زنده داشتن. تا ظهر بارون داشتیم و زمین و آسمون هنوز خیسِ عرق بودن. باد در رفتوآمد بود و «گوشِ سرما برده». ما یخ زده بودیم و میلرزیدیم و اون گرمش بود! گُر گرفته بود! داغِ داغ بود!
وقتی حرف میزد ابرها از پشتِ پلکهاش سُر میخوردن، بس که ابروهاش بالا و پایین شد و همهی احساساتش مخلوط بود؛
میترسید...
ذوق داشت...
خشمگین بود...
مضطرب...
وَ غمگین.
وقتی تو راهِ مزارِ پدرش بودیم، چندین بار چشمهاش سرخ شد و صداش لرزید... در حالی که ما حتی یک بار هم اشکهاش و برای پدرش ندیده بودیم...
بالای سنگ که رسیدیم و نشستیم و فاتحه خوندیم، دیگه قبرستون خلوت بود. صولتِ سرما همه رو پس زده بود و تو هوهوی باد بینِ درختها و عوعوی سگهای ولگرد، فقط ما بودیم که لرزان نشسته بودیم.
تا به پدرش گفتیم چشمتون روشن! دارید داماددار میشید، یکی از غیب رسید و یه جعبه پر از شیرینیِ تر و تازه گرفت جلومون!
من زیرچشمی به رفیق نگاه کردم و اون به سومی و در حالی که به احترامِ آقای تعارفکننده، خودمون و نگه داشته بودیم، داشتیم از خنده منفجر میشدیم!
آقاهه که رفت، انفجارِ خنده قبرستونِ روبهغروب رو برداشت. حالا دستش انداخته بودیم که اینم رضایتِ بابا! بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله!
قطع به یقین با تغییرِ سبکِ زندگیش دیگه کمتر میبینیمش؛ نیمهشعبان دیگه با ما نیست، کوهها رو با هم فتح نمیکنیم و برای اربعین برامون دنبالِ دینار نمیره،
اما همهش فدای صدای هیجانزدهش روی تاب وقتی داشت با جیغوفریاد از ما میپرسید:
ینی واقعا دلم گیر کرده؟! ❣
صبح اخبار و ندیده بودم. با همکارا داشتیم آماده میشدیم بریم کلاس که مدیرم اومدن و گفتن دیدین اسرائیل تهران رو زده؟
همه با وحشت بازخورد دادن و من خیلی حقیقی چون خبر نداشتم، با خوشحالی گفتم واقعا؟! راسته؟! خدا رو شکرررررر!
جز مدیرم که شناخت پیدا کردن، بقیه خم شدن و نگام کردن و گفتن خانوم فارسی! جنگ آخ جون داره؟! عزیزامون کشته شن آخ جون داره؟!
منم خنده خنده تبیین کردم. اما اونجا و اون آدما هدفم نبودن.
صبر کردم برم کلاس. خصوصا با نهما.
میدونستم امروز بقیه دبیرا پفنالههاشون و میبرن کلاس و مغزا رو میشورن.
پس من هم تأخیر نکردم.
این #دسته_اول بودنه، این هشتگ #روایت_اول ، این سریع و بهموقع و درست بیان کردنه مهمتر از خود ماجراست.
پدافندامون عمل کردن و طوری نشده، اما اگه ما روایتگر نباشیم، نخورده باختیم.
من از آقا و امام دو ویژگی رو خیلی خیلی عاشقم:
یکی نظمشون،
یکی دست بالا بودنشون.
ما دست بالاییم. هدف و سرانجام ما دست بالاست. دشمن بزنه ملعون قیامته، بمیره هم اسفلالسافلینِ قیامت. ولی ما بکشیم یا کشته شیم، پیروزِ دو عالمیم. پس دست بالا ماییم.
داشتم تو نهمِ پرچالشم، ممیّز رو درس میدادم. مثال زدم: ایران با ده «فروند» موشک فتاح، اسرائیل را از صحنهی جهان حذف کرد.
وَ با هیجان گفتم صبحم که دیدین اسرائیل ما رو زده؟!
دخترام با چشمای گرد پرسیدن اون زده؟
منم با ذوووووووق و خنده گفتم آره خدا رو شکر😍
قشنگ خندهی نرسیدهی دخترام ماسید! چرا؟ چون من از موضع قدرت این خبرِ ظاهرا بد رو بهشون گفتم!
راویِ اولشون من بودم.
با چه لحنی؟ ذوق و خنده.
با چه موضعی؟ قدرت و دست برتر.
با چه محتوایی؟ #واقعنگرانه .
دخترام پرسیدن خانوم چرا پس خوشحالین؟!
من با هیجان، با ذوق، با نهاااااایتِ خوشحالی گفتم چون ما مسلمونا نمیتونیم جنگی رو شروع کنیم، هیچوقت نمیتونستیم اسرائیل رو بزنیم، اما اجازه داریم از خودمون دفاع کنیم. حالا که زده دست ما بازه. جنگ ویرانی و قتل عام و تلخی و اندوه داره اما اون شروع کرده و ما تموم میکنیم😍
زبان بدنم، زبان بدنِ قاطعِ یه فرمانده بود.
یکیشون پا شد گفت خانوم جنگ شه مدرسهمون، خونهمون و پودر کنه هم خوشحالین؟
حالا وقتِ تبیین بود.
گفتم من از جنگ خوشحال نیستم. از فرصتِ پیشاومده برای نابودیِ ظالم خوشحالم.
وَ کااااااااامل تفکر ضداسرائیلیِ انقلاب رو براشون گفتم.
حالا نه از جنگ میترسیدن، نه دیگه خوشحال بودن. من فرصتِ حتی تیکه انداختن و ازشون گرفتم و خودممممم تیکه رو انداختم😂
این باید موضع ما باشه!
این باید روایت اول باشه!
وگرنه وسواس خنّاس دستبهکار میشه و نخورده باختیم.