eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
رسیدم خونه. اومدم در و باز کردم و واردِ تنها نقطه‌ی امنِ دنیا، دور از مشّایه شدم؛ اتاقم. بنّاییِ همس
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیام‌های ناشناس و باز کردم و این کلیپ رو دیدم... لای تَرَک‌های دیوار و قلبم، نور منفجر شد... متشکرم🌱
سربه‌راه
آرزوی ظهور و‌ شهادت در آخرین نبرد رو‌ دارم، اما سبک زندگی‌م شایسته‌ی مردن زیرِ آوارِ دیواره...!
سربه‌راه
ارتفاع رو دوست دارم چون برای چند دقیقه هم که شده نزدیکِ آسمون می‌شم؛ باید پَست باشی که بفهمی چی می‌گم...
سربه‌راه
کم‌حرف‌ترینِ ماچهارتاست. کم‌حرف یعنی این‌قدر که بعد از یک سال دوستی و هر جمعه بهشت رضا علیه السلام رفتن، یک بار اتفاقی فهمیدیم دایی‌ش شهیده و مزارش همون‌جاییه که اغلب می‌ریم و اون نگفته! کم‌حرف یعنی این‌قدر که با هم حرم بودیم و می‌دونست ما استاد پناهیان رو دوست داریم و استاد پناهیان اون ساعت حرم بود و رواق امام خمینی علیه الرحمه سخنرانی داشت و اون صداش و شنیده بود و به ما نگفته بود! کم‌حرف یعنی این‌قدر که سه سالِ پیش تو اربعین پادرد بود و ما هر موقع قصدِ حرکت داشتیم و صدعموده رفتنِ یه‌نفس برنامه‌مون بود و هی می‌پرسیدیم همه می‌تونین؟ باز به ما نمی‌گفت نه! کم‌حرف یعنی این‌قدر که وقتی پدرش رو تو کرونا از دست داد، ما تا دو ماه نه صداش و شنیدیم، نه اشکاش و دیدیم! امروز اما فقط اون بود که حرف می‌زد؛ یک‌ریز و یک‌نفس! اَمون نمی‌داد! جیغ‌جیغ می‌کرد و با هیجان حرف می‌زد و همه‌چیز رو تعریف می‌کرد! رفته بودیم بهشت رضا علیه السلام. دیر و نزدیکِ غروب و تاریکی و خلوتی. زمانی که دوست‌داشتنی و خواستنیه. کلاغ‌های خوش‌صدای پاییز، بینِ رقصِ برگ‌ها، موسیقیِ زنده داشتن. تا ظهر بارون داشتیم و زمین و آسمون هنوز خیسِ عرق بودن. باد در رفت‌وآمد بود و «گوشِ سرما برده». ما یخ زده بودیم و می‌لرزیدیم و اون گرمش بود! گُر گرفته بود! داغِ داغ بود! وقتی حرف می‌زد ابرها از پشتِ پلک‌هاش سُر می‌خوردن، بس که ابروهاش بالا و پایین شد و همه‌ی احساساتش مخلوط بود؛ می‌ترسید... ذوق داشت... خشمگین بود... مضطرب... وَ غمگین. وقتی تو راهِ مزارِ پدرش بودیم، چندین بار چشم‌هاش سرخ شد و صداش لرزید... در حالی که ما حتی یک بار هم اشک‌هاش و برای پدرش ندیده بودیم... بالای سنگ که رسیدیم و نشستیم و فاتحه خوندیم، دیگه قبرستون خلوت بود. صولتِ سرما همه رو پس زده بود و تو هوهوی باد بینِ درخت‌ها و عوعوی سگ‌های ولگرد، فقط ما بودیم که لرزان نشسته بودیم. تا به پدرش گفتیم چشم‌تون روشن! دارید داماددار می‌شید، یکی از غیب رسید و یه جعبه پر از شیرینیِ تر و تازه گرفت جلومون! من زیرچشمی به رفیق نگاه کردم و اون به سومی و در حالی که به احترامِ آقای تعارف‌کننده، خودمون و نگه داشته بودیم، داشتیم از خنده منفجر می‌شدیم! آقاهه که رفت، انفجارِ خنده قبرستونِ روبه‌غروب رو برداشت. حالا دستش انداخته بودیم که اینم رضایتِ بابا! ب‍ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! قطع به یقین با تغییرِ سبکِ زندگیش دیگه کمتر می‌بینیمش؛ نیمه‌شعبان دیگه با ما نیست، کوه‌ها رو با هم فتح نمی‌کنیم و برای اربعین برامون دنبالِ دینار نمی‌ره، اما همه‌ش فدای صدای هیجان‌زده‌ش روی تاب وقتی داشت با جیغ‌وفریاد از ما می‌پرسید: ینی واقعا دلم گیر کرده؟! ❣
صبح اخبار و ندیده بودم. با همکارا داشتیم آماده می‌شدیم بریم کلاس که مدیرم اومدن و گفتن دیدین اسرائیل تهران رو زده؟ همه با وحشت بازخورد دادن و من خیلی حقیقی چون خبر نداشتم، با خوشحالی گفتم واقعا؟! راسته؟! خدا رو شکرررررر! جز مدیرم که شناخت پیدا کردن، بقیه خم شدن و نگام کردن و گفتن خانوم فارسی! جنگ آخ جون داره؟! عزیزامون کشته شن آخ جون داره؟! منم خنده خنده تبیین کردم. اما اونجا و اون آدما هدفم نبودن. صبر کردم برم کلاس. خصوصا با نهما. می‌دونستم امروز بقیه دبیرا پف‌ناله‌هاشون و می‌برن کلاس و مغزا رو می‌شورن. پس من هم تأخیر نکردم. این بودنه، این هشتگ ، این سریع و به‌موقع و درست بیان کردنه مهم‌تر از خود ماجراست. پدافندامون عمل کردن و طوری نشده، اما اگه ما روایت‌گر نباشیم، نخورده باختیم. من از آقا و امام دو ویژگی رو خیلی خیلی عاشقم: یکی نظم‌شون، یکی دست بالا بودن‌شون. ما دست بالاییم. هدف و سرانجام ما دست بالاست. دشمن بزنه ملعون قیامته، بمیره هم اسفل‌السافلینِ قیامت. ولی ما بکشیم یا کشته شیم، پیروزِ دو عالمیم. پس دست بالا ماییم. داشتم تو نهمِ پرچالشم، ممیّز رو درس می‌دادم. مثال زدم: ایران با ده «فروند» موشک فتاح، اسرائیل را از صحنه‌ی جهان حذف کرد. وَ با هیجان گفتم صبحم که دیدین اسرائیل ما رو زده؟! دخترام با چشمای گرد پرسیدن اون زده؟ منم با ذوووووووق و خنده گفتم آره خدا رو شکر😍 قشنگ خنده‌ی نرسیده‌ی دخترام ماسید! چرا؟ چون من از موضع قدرت این خبرِ ظاهرا بد رو بهشون گفتم! راویِ اول‌شون من بودم. با چه لحنی؟ ذوق و خنده. با چه موضعی؟ قدرت و دست برتر. با چه محتوایی؟ . دخترام پرسیدن خانوم چرا پس خوشحالین؟! من با هیجان، با ذوق، با نهاااااایتِ خوشحالی گفتم چون ما مسلمونا نمی‌تونیم جنگی رو شروع کنیم، هیچ‌وقت نمی‌تونستیم اسرائیل رو بزنیم، اما اجازه داریم از خودمون دفاع کنیم. حالا که زده دست ما بازه. جنگ ویرانی و قتل عام و تلخی و اندوه داره اما اون شروع کرده و ما تموم می‌کنیم😍 زبان بدنم، زبان بدنِ قاطعِ یه فرمانده بود. یکی‌شون پا شد گفت خانوم جنگ شه مدرسه‌مون، خونه‌مون و پودر کنه هم خوشحالین؟ حالا وقتِ تبیین بود. گفتم من از جنگ خوشحال نیستم. از فرصتِ پیش‌اومده برای نابودیِ ظالم خوشحالم. وَ کااااااااامل تفکر ضداسرائیلیِ انقلاب رو براشون گفتم. حالا نه از جنگ می‌ترسیدن، نه دیگه خوشحال بودن. من فرصتِ حتی تیکه انداختن و ازشون گرفتم و خودممممم تیکه رو انداختم😂 این باید موضع ما باشه! این باید روایت اول باشه! وگرنه وسواس خنّاس دست‌به‌کار می‌شه و نخورده باختیم.
سربه‌راه
صبح اخبار و ندیده بودم. با همکارا داشتیم آماده می‌شدیم بریم کلاس که مدیرم اومدن و گفتن دیدین اسرائیل
این‌قدر این جمله‌ی «خرمشهر را خدا آزاد کرد»ِ امام رو به سخره گرفتن که محتواش محو شده. مثلا خیال می‌کنن امام خمینی؛ مردِ عبودیت و حکمت، این جمله رو از سرِ تعارف گفته(!) نه! خرمشهر رو وااااااااااقعا خدا آزاد کرد! چرا؟ استاد رحیم‌پور ازغدی آمار می‌دادن می‌گفتن سه درصد از مردم تو جنگ ایران و عراق شرکت کردن. سه درصد(!) پس کی هشت سال مقاومت کرده؟! ایمانِ همون سه درصد! اگه می‌خواین تبیین کنید یا شعارش و بدید الآن وقتشه! دست بالا ماییم! و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون. ما دست بالاییم؛ ما سینه‌زن‌های امام حسین علیه السلام. ما منتظران ظهور. ما حزب الله. جنگ بده. خدا نکنه کار به جاهای خطرناک برسه... من خش بیفته روی عزیزام دق می‌کنم... الآنم طوری نشده، اما این لشکر وسواس خنّاس... آه و ناله‌ی همکارا به آسمون بود هنوز هیچی نشده... این لشکرِ وسواس خنّاس از اسرائیل هم بدتره... ظهور خون‌بها لازم داره... راز عالم فاش نمی‌شه جز به خون... ما ناگزیر از نبردیم. ما که قراره کاخ سفید رو حسینیه کنیم ناگزیر از جهادیم. من جنگ‌طلب نیستم. اما ظلم‌ستیزم.
من سه بار صحبت‌های پسرِ معصومه کرباسی رو با آقا شنیدم. اون «الحمدلله الحمدلله» گفتنش برای شهادتِ پدر و مادرش، بوی «خرمشهر را خدا آزاد کرد» می‌داد. اگه ازتون پرسیدن «حالا چی می‌شه؟» چی جواب می‌دین؟ «هرچی رهبر بگه.» اگه جوابتون جز این بود، تا فرصت هست روی خودتون کار کنید! این ادبیات حتی تو مذهبی_ولایی‌ها نیست... واکسن یادتونه؟ خیلی از مذهبی_ولایی‌هامون هنوز نزدن و واکسن زدنِ آقا رو هم تأویل می‌کنن(!) ادبیاتِ آدم از باورش میاد! «هرچی رهبر بگه.» ادبیاتِ حقیقی‌هاست. لب‌ودهنا رو این روزا راحت بررسی کنید! آقا بگن جنگ؛ به‌روی چشم. بگن صلح؛ به‌روی چشم. بگن حمله؛ به‌روی چشم. بگن تسلیم؛ به‌روی چشم. من هرگز به نماز و روزه‌ و کربلا و چادرِ کسی نگاه نکردم که بهش اقتدا کنم. صبر کردم ببینم تو بحران‌ها چه کاره است! من هرکی تو بحران‌ها «هرچی رهبر بگه.» هست رو می‌چینم تو پازلِ زندگیم. اینا آدمای اَبدی هستن. تا قیامت پاتن. فقط متذکر می‌شم که نادرن. من تا حالا فقط دو تاشون و پیدا کردم... فقط دو تا!
این منم. نه که خانومه من باشم! استغفرالله! نه! فضای عکس، منم. اون ابریِ طوفانیِ موّاج و زنی که فعلا تو چنین قابیه؛ منم! به شاگردام نگاه نکنید؛ من همون‌قدر که در مدرسه و بین شاگردام محبوبم، خارج از مدرسه و بین بقیه منفورم! من تندخو، صریح، عیب‌جو، تلخ‌زبان، ایرادگیر وَ جزئی‌نگرم. به‌خاطر برخی تخصص و مهارت‌هام غالبا دوست دارن با من باشن، اما چون تحملِ این ویژگی‌هام و ندارن، سخت‌شونه و ازم تا بتونن پرهیز می‌کنن. من هم در بی‌تعارفیِ محض، هرکی بابِ میلم نباشه کنارش می‌ذارم. قلبم مهربانه و نیّاتم خیرخواهانه، اما چارچوبِ فکریم منعطف نیست و هیچ بیهودگی، مسخرگی، لودگی و روزمرگی رو تحمل نمی‌کنم. در موردِ بالای ۲۱ سال هم معتقدم سنِ تربیتش تموم شده و هر کاری می‌کنه با عقل و اختیار خودشه؛ پس اشتباهش، دست خودشه و شدیدترین برخوردها رو باهاش دارم. پس گل و بلبلِ با شاگردام و به همه‌ی زندگیم تعمیم ندید! نه فرشته‌ام، نه دیو. انسانم؛ با همه‌ی ظرفیت‌های خیر و شر. حالا چرا اینا رو گفتم؟ یادم رفته! چون اتوبوس کمکی بوده و اشتباه سوار شدم. امروز با باروبندیلِ سنگین اومدم برم کتابخونه اما نرسیدم. امروز سوسول‌تر رفتم مدرسه و کفشای خداتومنیِ شیکم، فقط شیکه و پاهام و نابود کرده. در وضعیتِ عصبی‌کننده‌ای هستم و من‌کارتم خالیه. دستگاه شارژ نیست. پول نقد ندارم. وَ از گردن کج کردن پیش مردم متنفرم! این پست رو پاک نکردم چون می‌خواستم حرف مهمی بزنم و امید دارم یادم بیاد! فی‌الحال اگه تا ساعتِ ۸ شب تو خیابون بودید و ماشین داشتید و دختری با کوله‌پشتیِ سنگین، نیما یوشیج‌به‌دست وَ لنگان دیدید، سوارش کنید، من هستم.