eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
مثلا نقّاره‌ی صبحِ ظهور❣
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو روزِ پیش آموزش و پرورش اعلام کرده بود برای کشورهای خارجی، می‌خواد دبیر زبان فارسی اعزام کنه. خی‌لی خوشحال شدم و گفتم آزمون این یکی رو یه جوری می‌خونم که قبول شم. از خارج رفتن هم همین شاخ‌بازیاش و دوست دارم. واقعا دوست دارم چون اونجا تشتّت آرا بیداد می‌کنه و این‌که تو دلشون پرچمت و ببری بالا خی‌لی خفنه. مدام یاد «خاطرات سفیر» خانم شادمهری بودم. وقتی هم برگردی، یه خارج‌رفته‌ای که می‌تونی بزنی تو سرِ خودتحقیرها و این خی‌لی فرق داره با ما نرفته‌ها. با کلی امید بخشنامه‌ش و باز کردم چون رشته‌ی ارشدم دقیق متناسب با این مورده، اما امیدم همون شماره‌ی پنج و شش خشکید چون از نخستین شروطش، تأهل بود!😒
سربه‌راه
دو روزِ پیش آموزش و پرورش اعلام کرده بود برای کشورهای خارجی، می‌خواد دبیر زبان فارسی اعزام کنه. خی‌ل
فقط اون ابرویی که تو ثانیه‌ی شونزده_هفده برای اسرائیلی‌ها بالا می‌ندازه✌️😎
ایتا زده و من و پروفایلام و بررسی می‌کنه... عکس مزار شهیده و شمع و بادکنکا رو گذاشته بودم و فهمیده. بهانه‌ی اندوهِ امروزم جور شد... با دولتی رفتنِ ستایش اونی که ضرر کرد، ستایش نبود، مدرسه بود! هنوز حتی یک نفر شبیه‌ش رو پیدا نکردن(!) وَ دخترِ شارلاتان... بی هیچ شایستگی... با نامه‌ی یقه‌بسته‌ها... رفت تیزهوشان... + لینک ستایش
غارتِ عمرِ تو می‌کنند به گشتن دی‌مَه و اردیبهشت و آذر و آبان
همه‌ی کارهای امروزم تیک خورد و انجام شد؛ چون به‌جای یک صفحه قرآن، دو صفحه قرآن خوندم. فقط خوابم کمه که ان‌شاءالله همین کم برکت بگیره و برای هفته‌ی شلوغم پرتوان‌ترین باشم.
از خواب‌آلودگی و بیهودگی وقتی تا خرخره کار داری؛ پناه بر کنجِ کتابخونه‌ی دوست‌داشتنی❣
هفته‌م و با یه اشتباه شروع کردم... اشتباهم بزرگه و مؤثر در سرنوشتِ دخترم... ولی هفته‌م و با اشتباه ادامه نمی‌دم. تا بتونم جبران می‌کنم و اصلاح. گرچه حق نداشتم این کار رو بکنم و فقط خدا از اثر خطای من کم کنه... فردا می‌نویسم. امشب دارم بیهوش می‌شم. همه‌ی کارهای برنامه‌م تیک خورد الحمدلله و فقط دو مورد موند. خدا رو شکر که دارم بیهوش می‌شم. خدا رو شکر به خاطر نعمت خواب.
با خوشی و رضایت از روزهای مدرسه و بودن با دخترام، خراااااااابْ خسته‌ام وُ دلم می‌خواد یه توک/ نوک پا برم مشّایه وُ تا خرخره و از سرِ آرامش خوراکی بخورم و یه کمرباریک چای‌ترش روی همه وُ برم تو موکبی حوالیِ عمودِ هفتصد و سیزده وُ کوله‌پشتی‌م و بذارم وُ تختتتتت بخوابم وُ با نوای مداحی عِراقیِ پرشورِ عصرهاش بیدار شم... سخت خسته‌ام وُ سخت دلتنگِ مشّایه؛ مرکزِ ثقلِ زندگی کردنِ من.
وَ امروز و با چه توانی دارم ادامه می‌دم؟ عصر فرصت دارم دیدار آقا با دانش‌آموزها رو ببینم😍
نه مانتوی سوسول، نه مانتوی اداری؛ مانتوی نازِ دانشجویی با شلوار و مقنعه‌ و ساعتِ مشکی. کفشای اسپرت. پنس هم‌رنگِ مانتو اما نه با مقنعه‌ی خیلی عقب و موهای خیلی افشون. آراویرای ملیح. کوله‌پشتیِ نو و خوش‌ایست. یه تیپِ دانشجویی. اونا فقط رؤیای دانشگاه دارن و معلم و دبیر نمی‌پسندن؛ بلکه مَنشِ استادی به چشم‌شون میاد. دیگه جایی برای کارِ فرهنگی نیست.‌ ناامید نیستم، واقع‌نگرم؛ ۹۹٪ کارِ آموزشیه و باید دیسیپلینِ آموزشی داشت. محترم و مهربان و باحوصله، اما قاطع و جدی و دست‌به‌نمره. دارم برنامه‌ی فردا رو تو ذهنم می‌چینم؛ بعد از پنج سال دوباره با دوازدهم‌ها کلاسِ مدرسه دارم.❣