سربهراه
خندان و شادمان درس میدادم: از محبّت خارها گل میشود وز محبّت سرکهها مُل میشود دخترم پرسید: خانوم
نه ادبیات، نه محبت، هیچکدوم برای این دنیا کافی نبود.
من هر دو رو امتحان کردم. اَداست، جواب نیست.
اما ایمان...
ایمان...
من سر ایمان فریاد زدم و لبخندش و از من نگرفت!
به ایمان لبخند زدم و سرم فریاد نکشید!
من همهی دهشتناک بودنِ عصبانیتم و به ایمان نشون دادم و طردم نکرد!
ایمان رو طرد نکردم و هوا برش نداشت!
ایمان اَدا نبود...
ادبیات ریخته بود و اَدا بود!
محبت ریخته بود و زِر بود!
ایمان اما نادر بود و حقیقی بود!
من با ایمان خود خود خود حقیقیم بودم و برای رضای خدا تحملم کرد...
با ایمان بهترینم بودم و قدرشناسم بود...
غیر از این، نه ادبیات دنیا رو نجات داد، نه محبت کسی رو عوض کرد!
انگشتهای یک دست هم نشد ایمان... ایمان سخت پیدا میشه و اسلام ریخته...
اگر قرار به فرار و مهاجرت و دل بستنه،
فقط به ایمان فرار... به ایمان مهاجرت میکنم... به ایمان دل میبندم که دنیام و گرم کنه...
از ایمان خارها گل میشود
از ایمان سرکهها مُل میشود
هیچکس تحملِ حقیقی ما رو نداره؛
نه اونی که نزدیکترینه
نه اونی که مؤدبترینه
نه اونی که باکلاسترینه
نه اونی که پولدارترینه
نه اونی که خوشاخلاقترینه
نه اونی که بامحبتترینه
نه اونی که بزرگترینه
نه اونی که عاقلترینه
نه اونی که تحصیلکردهترینه
نه.
فقط اونی که ایمانش قویتره همهجورهی تو رو میپذیره.
مؤمنها امنترین آدمهای روی زمینان...
اما نادر.
نادر.
خیلی خیلی خیلی نادر...
برای همین همه در ناامنی محضیم و تنها!
ساعت سه بیدارم کنین. چفیه بندازیم و شامی که ۹ گرفتیم و گذاشتیم بالای سرمون بخوریم. یکی یه لقمهی کوچیک هم بگیریم برای وقتی ضعف کردیم. یه کیف سبک برداریم که فقط ساندویچا رو توش بذاریم و بطری آب برای وضو و دستمال کاغذی.
گوشی، پاسپورت، دینارا جا نمونه ها!
از بین زائرا یواش راه بریم بیدار نشن. از سوله بزنیم بیرون، سوزِ سرمای نجف استخوون پودر میکنه! چفیههامون و بپیچیم دور سرمون.
مدینة الرضا للزائرین رو ترک کنیم و از پلهبرقیهای طبقهای بالا بریم. مرقد صافی صفا رو رد کنیم و بیفتیم تو ورودی حرم. بازم نذارین من دِهین بخرم و زجرکُشم کنین که بوی شیرینِ داغشون رو میشنوم و باید ازشون بگذرم... باشه! خدای منم بزرگه! یه روز پولدار میشم میام دهینگردیِ نجف!
تا یخ نزدیم تو حیاط حرم بمونیم... روبهروی ایوان طلا... اربعینا که نمیتونیم ببینیم، حداقل الآن غنیمت بدونیم... یخ که زدیم بریم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها.
تا اذان صبح نماز و زیارت داشته باشیم. بعد از نماز جماعت بریم ضریح انگوریِ مولا و برگردیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها بخوابیم.
تخت بخوابیم.
من تو شهر یک روز کاملم بخوابم چشمام پف نمیکنه؛ بس که خوابم بیکیفیته و خسته ازش پا میشم!
دلم برای اون چهار ساعت خواب صحن حضرت زهرا سلام الله علیها تنگ شده که همهمون با چشمای تنگ و ریزشده از پف بیدار شدیم و ترکیدیم از خنده...
بس که عمیق خوابیده بودیم و راحت...
بخوابیم که سه پاشیم... خیاری بخوابیم که زیرِ یه پتویی که تو این جمعیت پیدا کردیم جا شیم...
من چقدر خوابیدن تو مدینة الرضا رو دوست دارم... 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
سلام بر صدای باز و بسته شدنِ درِ توریِ آهنیِ ورودیِ موکب در بادهای نیمهشبِ بیابان...
سلام بر مای باردی که افتاد پشتِ موکب و به دست و گلوی زائری نرسید و از غصه ترکید...