eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
طراحی سؤال می‌کردم. همسایه آهنگ گذاشت. اول تمرکزم به هم ریخت. بعد ضربانِ قلبم بالا رفت. بعد عصبی شدم. جدولِ هِدِر رو نتونستم متعادل با صفحه دربیارم. پی‌دی‌اف تمیز نشد. ذهنِ به‌هم‌ریخته‌م که می‌تونست تو پنج دقیقه مشکل رو حل کنه، تو بیست و پنج دقیقه این کار رو کرد. سؤالام و بستم تا فردا هم بررسی کنم و مشکلی نداشته باشه. باید برگه تصحیح کنم ولی نمی‌تونم تو اتاق بمونم. اثراتِ گناه‌های ما فقط مالِ ما نیست! آهنگ گوش دادنِ همسایه علاوه بر این‌که روحِ خودش رو خالی می‌کنه، تعادلِ روانش رو به هم می‌ریزه، وابسته‌ش می‌کنه، متوهمش می‌کنه، قلبش رو کِدِر می‌کنه، گوش‌ش رو پر از لغو می‌کنه، برکتِ زندگیش رو می‌بره، جسم و روحِ من رو هم آزرده کرده، امنیت روانیم رو از بین برده، تمرکزم بر سؤالات شاگردام و گرفته، ضررش به شاگردام هم می‌رسه، منِ عصبی‌شده که آستانه‌ی تحملم اومده پایین و تو اتاقم نتونستم تنفس کنم، اگه خشمم به کسی برسه، بدیِ همسایه به اونم رسیده، وَ این چرخه تا هرجا بره گردنشه... خدایا به‌خاطر گناهانِ چرخه‌دارم هزار استغفرالله... به‌خاطرِ هر گناهی که فکر می‌کردم فقط به خودم مربوطه و جهانی رو ویران کرده هزار استغفرالله... خدایا من و همسایه رو ببخش و هدایت کن... خدایا ظلمی که به خودمون و دنیا کردیم به حق امام زمان علیه السلام ببخش و جبران کن... خدایا من و همسایه رو آگاه و هدایت کن و جهان رو از شرّ ما در امان بدار... خدایا من و همسایه رو در غفلت و گناه و حق‌الناس از دنیا نبر... خدایا به من و همسایه آرامشِ حقیقی رو عطا بفرما و ما رو از بیهودگی نجات بده...
امروز صبحانه رو سر سفره خوردم. سفره برای من قداست داره. سفره برای من منبعِ محبت و عشق و علاقه است. اگه کسی جایی مهمانم کنه، از روی سفره‌ش می‌فهمم چقدر بهم علاقه داره. نه این‌که چند مدل غذا بیاره یا مارک ظروفش چی باشه، نه! این‌که قشنگ‌ترین سفره‌ش و برام بیاره یا یه‌بارمصرف... این‌که خرده‌های نون رو تمیز کرده باشه یا مونده باشه... این‌که سفره رو باسلیقه چیده یا فقط ریخته وسط... این‌که سفره‌ش و با بسم الله شروع کنه یا تعارف... این‌که خودش سر سفره بشینه و لقمه به لقمه‌ی من بخوره یا هی در رفت‌وآمد باشه و بگه من فعلا اشتها ندارم‌.‌.. من از سفره طرفم و روانشناسی می‌کنم... تربیتش رو تحلیل می‌کنم... آرزوها و عقده‌هاش و می‌فهمم... یکی از همکارام می‌گفت ناهارم و خوردم، برای شوهرم گذاشتم اومدم پیامت و دیدم که... پریدم وسط حرفش و گفتم مگه با شوهرت ناهار نمی‌خوری؟! گفت نه، دیرتر از من گرسنه می‌شه... وَ از همون شب همکارم در چشمم زن بی‌عرضه‌ای شد که نمی‌تونه ساعت مشترکی برای سر یه سفره بودن پیدا کنه... تو یکی از سفرام که بیشتر از دو هفته طول کشید، یکی ازم پرسید من ندیدم به خونواده‌ت زنگ بزنی، دلت تنگ نمی‌شه؟ گفتم نه! با تعجب نگاهم کرد و گفت چرا؟! دوست‌شون نداری؟ گفتم دوست‌شون دارم، اما در خونه‌ی ما کسی مراقب سفره نبود... کسی از دیر و زودهای همه یه ساعتِ مشترک استخراج نکرد... کسی یک وعده همه رو دور هم جمع نکرد... سفره که نباشه، تعلق خاطری هم نیست... سفره که نباشه، قهرها طولانی می‌شه... کدورت‌ها عمیق... دوری از هم عادت... سفره برای من منبعِ ارضای حیوانی نیست؛ سفره مقدسه، متبرّکه، منبع عشق و محبّته.
سربه‌راه
ساعت سه بیدارم کنین. چفیه بندازیم و شامی که ۹ گرفتیم و گذاشتیم بالای سرمون بخوریم. یکی یه لقمه‌ی کوچ
تو سفر هرکی هرجور خورده معمولا، اما من و رفقام چفیه پهن می‌کنیم، یعنی که سفره‌مون. دعای سفره می‌خونیم. برای هم صبر می‌کنیم. تو سفر، خصوصا جهادی و اربعین، تو خسته‌ای، گشنه‌ای، بی‌اشتهایی، صبر کردن معنایی نداره. اما من دوستایی انتخاب کردم که صبر می‌کنن. برای منی که با مقاومت و دیر از خواب پا می‌شم صبر می‌کنن، برای دوست نی‌نی‌ها که فس‌فسو و آروم کاراش و می‌کنه تا آماده‌ی غذا خوردن بشه، صبر می‌کنیم، برای منشی معبد آمون که بدغذا و نخور هست، صبر می‌کنیم. اعتقاد به سفره در حالت عادی که هنر نیست، ببین کی تو قهر و دعوا سفره رو نگه می‌داره، کی تو سفر و سختی سفره رو نگه می‌داره، کی تو نداری و بی‌پولی همون یه تیکه نون خشک رو سر سفره نگه می‌داره، اون ارزش دوستی... هم‌سفری... هم‌سری... هم‌اتاقی... هم‌کلاسی... همکاری داره.
سربه‌راه
این و دیدم و نیم ساعت گریه کردم... دوباره دیدم و یک ساعت ذوق کردم... ذخیره‌ش کردم و سه‌باره دیدم و ک
تو اینترنت دنبالِ یه مثالِ عالی بودم برای آموزشِ نیم‌فاصله که رسیدم به وبلاگِ یه معلمِ فارسیِ هم‌سن و سالِ خودم که دکتراش و گرفته و تو فرهنگستان زبان و ادب فارسی کار می‌کنه... هم حالم دگرگون شد چون یادم اومد دیگه نمی‌تونم تحصیل کنم و دکترا بخونم... هم از روزمره‌نویسی‌های طولانیش تو دنیای آدمای اینستاگرامیِ عکسی و سطحی و زودگذر، کلی کِیف کردم... هم لبریز از حس پوچی و به‌دردنخوردنم کرد... هم لبریز از اشتیاق به دستور زبان... آها! اصلا برای همین یک ساعت درگیرِ وبلاگشم؛ که مثل همه دبیرای ادبیات، عاشق شعر و ادبیات نیست، بلکه مثلِ من مجنونِ دستور زبانه و بازی با کلمات و‌ جملات و شکافتنِ بیت‌ها و مصراع‌ها... بعد از اون دختر ژاپنیه، این یکی خیلی خیلی به وجدم آورد... چه کردم با دکترام.............
پیامم به گروه پژوهشم که بعد از جشن کتاب، دارن آماده‌ی روز پژوهش می‌شن و اصلا از روند کارشون راضی نیستم و جای ستایشِ باهوش، منظم و خوش‌سلیقه‌م خیلی خیلی خالیه...
قبولِ متوسطه دوم با متوسطه اول، کارِ غیرتخصصی‌ای بود! یه معلم متعهد چنین کاری نمی‌کنه... چاره‌ای برام نذاشتن و به اصطلاح افتادم تو دام... اما خودم متوجهم چقدر داره اختلالِ تخصصی ایجاد می‌کنه... من همین‌جوری سطح بالا به دخترام درس می‌دادم، حالا که متوسطه دوم هم می‌رم بی‌تأثیر نیست... وقتِ طراحی سؤال باید سه_چهار روز بگذره از یه دوره، اما من فرصتش و ندارم و امروز که همه‌ی مستمرها رو طرح کردم، می‌فهمم چه اثری داره... آدم باید تخصصی روی یه کار متمرکز شه... خدا نمی‌گه صد تا کار با هم بکنین؛ می‌گه فاذا فرغت فانصب! یعنی وقتی از یه کار راحت شدی برو سراغ بعدی... خدایا در مورد خیلی کارها من حق انتخاب نداشتم چون باید برای معاش تلاش کنم و در تابستون آدمی درس نمی‌خونه که معلم خصوصی بگیره و من مشکل معاش نداشته باشم! این یه موردم افتادم توش... لطفا خودت معاش و شغل ما رو در مسیری قرار بده که تعهد و تخصص رو با هم داشته باشه و شما و ما راضی باشیم و سربلند🙏
این سه برگه رو قیاس کنید! اینها آزمون جامع متوسطه دوم هست. گفته بودن پنج سؤال تشریحی طرح کنیم. فکر کنم معلوم باشه کدوم برگه طراحی منه! این تفاوت سطح تو اون مدرسه خیلی عصبیم می‌کنه چون یادم نمی‌ره مدیرش می‌خواست با چه حقوقی با من ببنده! طفلی دوازدهمایی که با من دارن... طفلی اونا... این‌طوریه که نمراتِ یه دبیر بالا می‌ره و یکی پایین! از خوبیِ معلم نیست... از سطح معلمه! خودتون قیاس کنید و حواستون به معلم‌های بچه‌هاتون یا خودتون باشه... همیشه میانگینِ بالای نمراتِ یه کلاس، نشان از عالی بودن معلم نیست...!
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم هدیه به شهید رئیسی❣
دیشب یک ساعت خوابیدم. امروز حوالیِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه‌ی عصر، سرِ کلاسِ خصوصی‌م، چشمام داشت می‌رفت. تو اتوبوس صوت‌های اردوی پژوهش رو فرستادم و تا رسیدم نیمه موند. شاگردم؛ مسؤول پژوهشم، از روی گروه اومد پی‌وی و نوشت خانم استراحت یادتون نره. رسیدم خونه. شام خوردم. چشمام و بدنم رو به بیهوشیه. اما تا سه‌شنبه عصر باید مقاومت کنم. باید برگه‌های اتاقم تموم شه. باید نمره‌ی آبان محاسبه شه. فردا بعد از مدرسه و خصوصی، شب‌کارم. باید دوشنبه بعد از دبیرستان برم نمرات آبان رو برسونم. سه‌شنبه عصر تا ساعت شش دیدار با والدین دارم‌. باید نمره‌هام مستدل باشه. چشمام و بدنم و مغزم داره می‌ره. فردا باید قهوه بخورم. قهوه فشارم و می‌بره. باید روی قهوه آب قند یخ بخورم. چاره‌ای نیست. باید مقاومت کنم. اون آرزوهای بزرگ، اندازه‌ی این تن کوچیک نیست. امروز ارائه‌ی نهم‌ها نیاز به اینترنت داشت. اینترنت نداشتن. گفتن خانوم نقطه اتصال می‌دین؟ موبایل رو دادم و رمز رو نشون دادم. یادم نبود رمز اتصال به نت گوشیم، تاریخ تولدمه‌. ذوووووووق کردن که سنّم و فهمیدن. نیمِ کلاس می‌گفتن خانوم چقدر خوب موندید! خانوم ما فکر می‌کردیم بیست سالتونه! نیم کلاس می‌گفتن ینی هم‌سنِ مادرمید؟! من لبخند می‌زدم و چیزی نمی‌گفتم. به این فکر می‌کردم که خسته‌ام؛ بی‌اون‌که کاری کرده باشم و دستم پُر باشه. من تا سه‌شنبه نباید بخوابم. نباید از پا بیفتم. نباید بیهوش شم. خدای فسخ العزایم! با من مدارا کن! من خسته‌ام؛ بی‌اون‌که رسیده باشم. بی‌اون‌که فتح کرده باشم. بی‌اون‌که صعود کرده باشم. درخت‌های باغم، قد کشیدن، اما خشکیده و تهی. با من مدارا کن.