من در شما وارستگی و اتّکا به خدایی رو دیدم، که در هیچیک از خونوادههای مذهبیِ انشاءاللهگو ندیدم(!)
خصوصا شما بابا که همهی عمر این جملهت رو حقیقی و راست دیدم:
«کار، دستِ اوستا کریمه، نه خَلقش.»❣
به رفیق میگم من و تو سالهاست تو خونواده داریم فحشِ همین مذهبی بیعُرضههای دغلکار رو میخوریم...
اونا رو خونوادههامون دیدن و بیزارن...
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مُجمل!
هر بار طرح کلی اندیشه اسلامی رو میخونم، تک تکِ سلولهام دَم میگیرن که:
آقا موقع نوشتن این کتاب، همسن و سالِ تو بودن!
#انّی_ظلمت_نفسی
حالا میخوام از آتش بس حرف بزنم و بشنوم؛
به خوشحالیهای مسخرهی حتی مذهبیهامون پوزخند زدم و با توئیت سایت رهبری بغض کردم...
آتش بس؟!
دشمن عزمش جزمه، ماییم که پی مذاکرهایم!
با تانک زرهی پیشروی کرده تو سوریه...
زیرزمینی و مخفیانه نه ها! با تانک و زمینی پیشروی کرده به سرزمینی که برای سرِ پا موندنش حججیهامون و دادیم...
اصلا همهی گندها و از دست دادنها با رفتنِ تو شروع شد...
جمهوری اسلامی حرم است؟
علمدارش کو؟...
حيدر البياتي | Haidar Al Baiyatiقائد الجیش الالهی.mp3
زمان:
حجم:
19.6M
کلاس خصوصیم تموم شده. هندزفری میذارم. ماسک میزنم. کوله پشتیم و دوبنده میندازم. وَ بیاتوبوس پیاده راه میفتم.
حالم بده؟ نه!
روی ابرام! از روی ابرها دورش میگردم!
هوا سرده و من گُر گرفتم. اول مهدی رسولی گذاشتم. بیمردم. همونکه امروز گذاشتم تو مدرسه پخش شه.
دیدم نه. پاسخگوی حالم نیست. رفتم تو پوشهی مداحیهای عِراقیم. حیدر البیاتی.
برام مهمه که موقعِ خوندنِ این فرسته، این مداحی رو پخش کنید. برام مهمه خصوصا از دقیقهی یازده گوش بدید و من و بخونید.
صبح ناامید بودم. از ظهور.
به آتش بس فکر میکردم. به سوریه. به تکفیریها. به حاج قاسمی که نیست. به ابراهیم رئیسی که نیست. به سید حسن نصرالله که نیست. به اسماعیل هنیه که نیست. به سنوار و حججی و ابومهدی که نیست.
نیستها برابر با هستها نیست.
دخترای پژوهشم خوب کار نمیکنن. فرصتها و ایدهها داره هدر میره. به آقا فکر میکردم که چقدر فرصت و ایدههاشون هدر رفت چون پای کار ندارن. به ابراهیم رئیسی فکر میکنم وقتی نمیخواست با نیروش تندی کنه و کارش هم نمونه.
به جنگهای پیش رو فکر میکنم. به اینکه دوست داشتم زیارت سوریه برم و این شد.
به اربعین فکر میکنم.
به سالی که با حضور داعش تو عراق رفتم اربعین.
به صدای تیر و تفنگها فکر میکنم وقتی نیمهشب رو بومِ مسجد براثا با رفیق شنیدیم.
به بسته شدن مسیر اربعین فکر میکنم. به دو سال کرونا.
مشاوره به شاگردم گفته کمالگراست. من به خمینی فکر میکنم. کمالگرا فقط خمینی. بقیه برام مسخرهان. هیچ کجای این آدمها کمالگرا نیست.
آرمانگرایی فقط آقا.
آقا به کمتر از ظهور فکر نمیکنن.
آقا بستن که ظهور محقق شه. برای همین کثافتکاری ندارن. برای همین از حکم حجاب کوتاه نمیان. برای همین در دیدار با خونوادهی شمسایی عدل به حجابشون اشاره میکنن. برای همین بعد از زدن سفارتمون تو سوریه، بیست دقه ایستاده از حجاب میگن.
آرمانگرایی فقط آقا که از آرمان ظهور کوتاه نمیان. برای همین از امر به معروف و نهی از منکر نمیترسن. برای همین همه دارن لب میگزن و میگن حالا نگیم شرایط بحرانی نشه و آقا حرف میزنن.
صبح فکر میکردم و از ظهور ناامید بودم.
صبح به اون زن برهنهای که میره باشگاه نهی از منکر نکردم. صبح به صدای ترانهی تاکسی تذکر ندادم.
رسیدم مدرسه. گفتن کلاسها کمتر شده و ساعتها تقسیم.
گفتن مراسم فاطمیه داریم.
هنوز هم برام عجیب نبود. با دخترام هنوز ظهوری کار میکردم، اما خسته.
دخترام ظاهرا با من ارتباط قلبی گرفتن. به محض ورود به کلاس یکی گفت خانوم ناراحتین؟
فهمیده بود. ناراحتیم رؤیت بود.
زنگ تفریح سوم حیاط رو فرش کردن. صدای زیارت حضرت زهرا سلام الله علیها پخش شد.
رفتم وضو بگیرم. برگشتم یه جعبه روی میز مدیر دیدم.
بقیهی معلمها چنین جعبهای رو نمیشناسن.
من میشناسم.
مدیر اومدن و گفتن خانوم فارسی؛ زحمتِ این جعبه و مراسم با شما.
من اون جعبه رو میشناسم. زحمت؟
بگو بارشِ رحمت!
از پنجره به دخترام نگاه میکنم. چی داشتین که پیغمبرم دستار فرستاده؟
از پنجره به دخترام نگاه میکنم. کدومتون پشتِ چهرهی ضدّ روضهش، روضه تو دلش داشته که پیغمبرم، به دادِ اویسش رسیده؟
میخوان مداحی بذارن. چادرت را بتکان. زود خودم و میرسونم و نمیذارم. پویانفر خوب خوند و مؤثر. اما حرمت جمهوری اسلامی رو نگه نداشت. حرمت حرم رو نگه نداشت. یاد حاج قاسم نکرد.
بیمردم میذارم. از مهدی رسولی. به این نیت که حتی یک نفر هم شده بدونه بیمردم نمیشه. بی ما نمیشه. حالا یکی دیگه هست نمیشه.
مداحی تو مدرسه پخش میشه.
جعبه رو میدن بهم.
میرم حیاط.
دخترا نشستن.
جعبه رو باز میکنم.
دیگه زورم به خودم نمیرسه.
اشکهام میریزن.
مردانه و مغرور جلوی خودم و گرفتم و اشکهام زنانه و مُصرّ میریزن.
دخترام با چشمهای گرد من و نگاه میکنن.
معاونمون میبینن حرفی نمیزنم.
خودشون مقدمه میدن.
دخترا قبول باشه. پرچم حرم حضرت عباس علیه السلام از کربلا برامون آوردن. خانوم فارسی میارن بالای سرتون. التماس دعا.
دستارِ سرخِ پیغمبرم رو از جعبه درمیارم.
سر بلند میکنم.
تو جمعیت میگردم پی دخترم که نماز رو مسخره میکنه. صداش میکنم.
دوباره میگردم پی اونکه پارسال گفت دیوونهام پولم و بدم برم کربلا؟ میرم آنتالیا. صداش میکنم.
دوباره میگردم پی اونی که گفتن یه خطای جنسی کرده. صداش میکنم.
میشیم چهار تا.
پرچم رو باز میکنم.
چهار گوشهش و میگیریم.
میبریم بالای سر دخترا.
آروم آروم حرکت میکنم که بعد از بُهتشون، فرصت کنن فکر کنن.
من این پرچم رو قبلا تو هیئت چرخوندم. گریه زاریها دیدم.
من این پرچم رو قبلا تو راهیان چرخوندم. غش و ضعفها دیدم.
من این پرچم رو قبلا تو حرم چرخوندم. آه و ندبهها دیدم.
اما حالا بالای سر دخترامه. بی اشک و آه و ندبه.
شاید با متلک. شاید با استهزا. شاید با تعجب.
اما حالا این منم.
معلمشون.
با تنها افتخار زندگیش.
با تنها حامیش.
با تنها پشتوانهش.
با تنها امنش.
با تنها پناهش.
با تنها کس و کارش.
با تنها امیدش.
دارین از دقیقهی یازدهم حیدر البیاتی رو گوش میدین؟
پیغمبرم دستار فرستاده...
دیدار میسر نشد... اما دستار فرستاده...
دخترام چشمهای معلمشون رو برای اولین بار گریان دیدن به دستارِ حسین... حسین... حسین...
دو تاشون که گوشههای پرچم رو گرفتن، دارن به هم میگن چقدر خوشبویه...
من دوباره میبارم...
سومی پرچم رو به صورتش نزدیک میکنه. بو میکنه. سر بلند میکنه و به من خیره میشه. بعد با تعجب میگه چقدر خوشبویه. من لبخند میزنم.
یکی از نهمها بلند میشه. خودش و به من میرسونه. از پشت بغلم میکنه. میگه خانوم برای پرچم گریه میکنین؟
لبخند میزنم. لبخند و اشک قاطیشده جواب میدم:
ای دلبر و مقصود ما
ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما
نظّاره کن در دود ما
من دخترام و نذر ظهور کردم.
امروز از ظهور ناامید شدم.
وَ همون که در بیست و سه سالگی محلّم داد و بلندم کرد،
امروز دستار برام فرستاد.
مدرسه، قَرَن شد.
من و دخترام اویس.
ظهور زیر سایهی پرچمش تپید.
من میدونم؛
زندگیِ دخترام دیگه دو بخش شد:
قبل از پرچمِ حسین...
بعد از پرچمِ حسین...