حيدر البياتي | Haidar Al Baiyatiقائد الجیش الالهی.mp3
زمان:
حجم:
19.6M
کلاس خصوصیم تموم شده. هندزفری میذارم. ماسک میزنم. کوله پشتیم و دوبنده میندازم. وَ بیاتوبوس پیاده راه میفتم.
حالم بده؟ نه!
روی ابرام! از روی ابرها دورش میگردم!
هوا سرده و من گُر گرفتم. اول مهدی رسولی گذاشتم. بیمردم. همونکه امروز گذاشتم تو مدرسه پخش شه.
دیدم نه. پاسخگوی حالم نیست. رفتم تو پوشهی مداحیهای عِراقیم. حیدر البیاتی.
برام مهمه که موقعِ خوندنِ این فرسته، این مداحی رو پخش کنید. برام مهمه خصوصا از دقیقهی یازده گوش بدید و من و بخونید.
صبح ناامید بودم. از ظهور.
به آتش بس فکر میکردم. به سوریه. به تکفیریها. به حاج قاسمی که نیست. به ابراهیم رئیسی که نیست. به سید حسن نصرالله که نیست. به اسماعیل هنیه که نیست. به سنوار و حججی و ابومهدی که نیست.
نیستها برابر با هستها نیست.
دخترای پژوهشم خوب کار نمیکنن. فرصتها و ایدهها داره هدر میره. به آقا فکر میکردم که چقدر فرصت و ایدههاشون هدر رفت چون پای کار ندارن. به ابراهیم رئیسی فکر میکنم وقتی نمیخواست با نیروش تندی کنه و کارش هم نمونه.
به جنگهای پیش رو فکر میکنم. به اینکه دوست داشتم زیارت سوریه برم و این شد.
به اربعین فکر میکنم.
به سالی که با حضور داعش تو عراق رفتم اربعین.
به صدای تیر و تفنگها فکر میکنم وقتی نیمهشب رو بومِ مسجد براثا با رفیق شنیدیم.
به بسته شدن مسیر اربعین فکر میکنم. به دو سال کرونا.
مشاوره به شاگردم گفته کمالگراست. من به خمینی فکر میکنم. کمالگرا فقط خمینی. بقیه برام مسخرهان. هیچ کجای این آدمها کمالگرا نیست.
آرمانگرایی فقط آقا.
آقا به کمتر از ظهور فکر نمیکنن.
آقا بستن که ظهور محقق شه. برای همین کثافتکاری ندارن. برای همین از حکم حجاب کوتاه نمیان. برای همین در دیدار با خونوادهی شمسایی عدل به حجابشون اشاره میکنن. برای همین بعد از زدن سفارتمون تو سوریه، بیست دقه ایستاده از حجاب میگن.
آرمانگرایی فقط آقا که از آرمان ظهور کوتاه نمیان. برای همین از امر به معروف و نهی از منکر نمیترسن. برای همین همه دارن لب میگزن و میگن حالا نگیم شرایط بحرانی نشه و آقا حرف میزنن.
صبح فکر میکردم و از ظهور ناامید بودم.
صبح به اون زن برهنهای که میره باشگاه نهی از منکر نکردم. صبح به صدای ترانهی تاکسی تذکر ندادم.
رسیدم مدرسه. گفتن کلاسها کمتر شده و ساعتها تقسیم.
گفتن مراسم فاطمیه داریم.
هنوز هم برام عجیب نبود. با دخترام هنوز ظهوری کار میکردم، اما خسته.
دخترام ظاهرا با من ارتباط قلبی گرفتن. به محض ورود به کلاس یکی گفت خانوم ناراحتین؟
فهمیده بود. ناراحتیم رؤیت بود.
زنگ تفریح سوم حیاط رو فرش کردن. صدای زیارت حضرت زهرا سلام الله علیها پخش شد.
رفتم وضو بگیرم. برگشتم یه جعبه روی میز مدیر دیدم.
بقیهی معلمها چنین جعبهای رو نمیشناسن.
من میشناسم.
مدیر اومدن و گفتن خانوم فارسی؛ زحمتِ این جعبه و مراسم با شما.
من اون جعبه رو میشناسم. زحمت؟
بگو بارشِ رحمت!
از پنجره به دخترام نگاه میکنم. چی داشتین که پیغمبرم دستار فرستاده؟
از پنجره به دخترام نگاه میکنم. کدومتون پشتِ چهرهی ضدّ روضهش، روضه تو دلش داشته که پیغمبرم، به دادِ اویسش رسیده؟
میخوان مداحی بذارن. چادرت را بتکان. زود خودم و میرسونم و نمیذارم. پویانفر خوب خوند و مؤثر. اما حرمت جمهوری اسلامی رو نگه نداشت. حرمت حرم رو نگه نداشت. یاد حاج قاسم نکرد.
بیمردم میذارم. از مهدی رسولی. به این نیت که حتی یک نفر هم شده بدونه بیمردم نمیشه. بی ما نمیشه. حالا یکی دیگه هست نمیشه.
مداحی تو مدرسه پخش میشه.
جعبه رو میدن بهم.
میرم حیاط.
دخترا نشستن.
جعبه رو باز میکنم.
دیگه زورم به خودم نمیرسه.
اشکهام میریزن.
مردانه و مغرور جلوی خودم و گرفتم و اشکهام زنانه و مُصرّ میریزن.
دخترام با چشمهای گرد من و نگاه میکنن.
معاونمون میبینن حرفی نمیزنم.
خودشون مقدمه میدن.
دخترا قبول باشه. پرچم حرم حضرت عباس علیه السلام از کربلا برامون آوردن. خانوم فارسی میارن بالای سرتون. التماس دعا.
دستارِ سرخِ پیغمبرم رو از جعبه درمیارم.
سر بلند میکنم.
تو جمعیت میگردم پی دخترم که نماز رو مسخره میکنه. صداش میکنم.
دوباره میگردم پی اونکه پارسال گفت دیوونهام پولم و بدم برم کربلا؟ میرم آنتالیا. صداش میکنم.
دوباره میگردم پی اونی که گفتن یه خطای جنسی کرده. صداش میکنم.
میشیم چهار تا.
پرچم رو باز میکنم.
چهار گوشهش و میگیریم.
میبریم بالای سر دخترا.
آروم آروم حرکت میکنم که بعد از بُهتشون، فرصت کنن فکر کنن.
من این پرچم رو قبلا تو هیئت چرخوندم. گریه زاریها دیدم.
من این پرچم رو قبلا تو راهیان چرخوندم. غش و ضعفها دیدم.
من این پرچم رو قبلا تو حرم چرخوندم. آه و ندبهها دیدم.
اما حالا بالای سر دخترامه. بی اشک و آه و ندبه.
شاید با متلک. شاید با استهزا. شاید با تعجب.
اما حالا این منم.
معلمشون.
با تنها افتخار زندگیش.
با تنها حامیش.
با تنها پشتوانهش.
با تنها امنش.
با تنها پناهش.
با تنها کس و کارش.
با تنها امیدش.
دارین از دقیقهی یازدهم حیدر البیاتی رو گوش میدین؟
پیغمبرم دستار فرستاده...
دیدار میسر نشد... اما دستار فرستاده...
دخترام چشمهای معلمشون رو برای اولین بار گریان دیدن به دستارِ حسین... حسین... حسین...
دو تاشون که گوشههای پرچم رو گرفتن، دارن به هم میگن چقدر خوشبویه...
من دوباره میبارم...
سومی پرچم رو به صورتش نزدیک میکنه. بو میکنه. سر بلند میکنه و به من خیره میشه. بعد با تعجب میگه چقدر خوشبویه. من لبخند میزنم.
یکی از نهمها بلند میشه. خودش و به من میرسونه. از پشت بغلم میکنه. میگه خانوم برای پرچم گریه میکنین؟
لبخند میزنم. لبخند و اشک قاطیشده جواب میدم:
ای دلبر و مقصود ما
ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما
نظّاره کن در دود ما
من دخترام و نذر ظهور کردم.
امروز از ظهور ناامید شدم.
وَ همون که در بیست و سه سالگی محلّم داد و بلندم کرد،
امروز دستار برام فرستاد.
مدرسه، قَرَن شد.
من و دخترام اویس.
ظهور زیر سایهی پرچمش تپید.
من میدونم؛
زندگیِ دخترام دیگه دو بخش شد:
قبل از پرچمِ حسین...
بعد از پرچمِ حسین...
سربهراه
عرضم به حضورتون صبح که از خونه میزنم بیرون، هوا تاریکِ تاریکه و چراغای شهر هنوز روشن. خیلی اون موقع رو دوست میدارم. فیلم گرفتم کلهی صبح که احساساتم رو پاش بنویسم، انگشتام یخ زد دیگه نتونستم تایپ کنم😂
الآن هم از مدرسه برگشتم خونه و احساساتم متفاوته. پس این فیلم بمونه بعد.
الآن کنار بخاری اتاقم که انشاءالله امروز از دست همسایهی بیتقوا در امانه (چون فعلا هیچ آهنگ و موسیقیای نیست الحمدلله ربّ العالمین)، میخوام در باب «شونهی چپم» خطوط بنویسم.
برای تعریف ماجرای «شونهی چپم» باید اول یه مقدمه بدم:
سربهراه
۱. همیشه به گرگومیشِ هوا از خانه بیرون میزدم، اینبار اما در روشنی. خواب نماندهام. اصلا خوابم نبر
اون آدمِ الکی که صبحها هممسیرم شده بود رو یادتونه؟
مثل همیشه چقدر نقوناله کردم!
حدود دو هفته است که دیگه نمیبینمش. دیر هم نمیرم که بگم رفته، نه! به اتوبوسِ دومم که میرسم تازه ساعت شش شده و هنوز شهر تاریکه. اما دو هفته است ندیدمش.
ندیدنش مهم نیست، خیلی هم خوشحالم که صبحها نیازی نیست با کسی صحبت کنم و میتونم به مطالعهم بپردازم و شاد رو بررسی کنم و پیامام و پاسخ بدم و دعای عهد و زیارت عاشورا پلی کنم.
مهم چیه پس؟
اینکه خدا اون و گذاشته بود برای کمک به من! مثلِ خانومِ رئیس کاروان که نیمهشعبانِ پارسال گذاشت برای ما که تو اون جادهی بارونی و خالی، چهار تا دختر تنها نمونیم. اونجا هم کلی نقوناله کردم!
استغفرالله... هزار استغفرالله...
دو هفتهی پیش یکی از خطوط اتوبوسم تا مدرسه تعویض شد و خط دیگهای اون مسیر رو پوشش داد.
ما که نمیدونستیم؛ تا شش و نیم ایستگاه بودیم و در حال دلشوره که امروز دیر میرسیم.
آخر با هم تصمیم گرفتیم اسنپ بگیریم. مقصد و که زدیم هزینه شد صد هزار تومان😒
یعنی اگر تنها بودم باید صد هزار تومان برای رفتن به مدرسه هزینه میکردم(!)
اما مقصدمون نزدیک به هم و تو یه خیابون بود و هزینه رو تقسیم کردیم و شد نفری پنجاه هزار تومان😁
همون روز بعد از مدرسه بهم زنگ زد که فهمیدی خط عوض شده؟ گفتم نه و بهم اطلاعات داد. فردا صبحش دوباره هم و دیدیم و داشتیم فکر میکردیم چطوری و با چه خطوطی بریم که دیگه پول اسنپ ندیم، که گفت من شنیدم فلان خط میبره فلانجا، ولی میگن ایستگاهش خیلی خیلی خلوته، خدا رو شکر با همیم (حالا صبحا من تو همون ایستگاه، در تاریکی هوا، تنهای تنهام😂)
با هم سوار خطوط جدید شدیم و مسیر رو پیدا کردیم و رسیدیم محلهای کارمون.
بعد از ماجرای اسنپ و پیدا کردن مسیر جدید، من دیگه صبحا اون و ندیدم! دیرتر میره یا زودتر نمیدونم! شاید هوا سرده و اون ایستگاه خلوت، کسی میرسونش. اما درست بعد از اون ماجرا من دیگه ندیدمش.
میبینید؟ هیچچیز این عالَم بیدلیل و بیحکمت نیست...
چراییِ اخراجم از مدرسه یک هفته قبل از شیوع کرونا و مجازی شدنها رو فهمیدم و چراییِ از دست دادن مدرک ارشد و فرصت دکترام و هنوز نفهمیدم...
اما؛
هیچچیز این عالَم بیحکمت نیست.
هیچچیز اتفاقی نیست.
هیچچیز پیشآمد نیست.
پشت هر واقعه و مسیری برنامه و مقصودی چیده شده.
من این کلمهها رو با یقین مینویسم.
یقین دارم چرا با فلانی دوست هستم و چرا با فلانی دیگه نه. چرا فلانی تو زندگیمه و فلانی نه. چرا بهمان اتفاق در زندگیم تأخیر افتاده و بهمان واقعه تعجیل. حتی یقین دارم پشتِ آهنگ گذاشتن همسایه تو حلق اتاق من حکمتیه؛ یا کفّارهی آزارهای خودمه به آدمها، یا باید با این عذاب رشد کنم و چیزهایی در من تقویت شه.
اما؛
اتفاقی نیست!
با این مقدمه بریم سراغ ماجرای «شونهی چپم»!
امروز دبیرستان کلاس داشتم.
دبیرستان برام هضمشدنی نیست چون از مدیرش بیزارم.
باید فرصت کنم ماجرای کامل دبیرستان رو بنویسم. اونجا دخترای خودم هستن و دخترای جدید هم دخترای خوبیان. با بچهها حالم خوبه و مسیرمون عالی. همهی دبیرها غصهی من رو میخوردن که بعد از اغتشاش دخترا رفتم سر کلاس و باید خیلی عقب باشم. اما یک دهه معلمی و شمّ قوی در آدمشناسی بهم یاد داده هر وقت وارد محیط بینظمی شدم یا زیردست آدم بینظمی قرار گرفتم، برنامهم همیشه باید جلوتر از بقیه باشه، چون با آدمهای بینظم هر لحظه ممکنه برنامهها به هوا بره!
طبق بودجهبندی، من الآن باید درس هشتم باشم، اما درس دهم هستم.
از چهاردهم آبان کلاسام شروع شد، دو جلسه رو بیاطلاع قبلی و بدون جبرانی به برنامههای بیمحتواشون گذروندن، امروز هم کنسل شد، اما از همون روز اول که مدیر رو دیدم، فهمیدم اینجا جای تعلل نیست! رفتم سر کلاس و به لطایفالحیل از دخترا کار کشیدم و به طنز و خنده و رفاقت، سریعالسیر درس دادم و برنامهی ذهنیم و اینطور چیدم که تا دیماه پنج درس از بودجهبندی جلو باشم. اگه اتفاقی بیفته و کلاس من هم تعطیل شه، دخترا حداقل جلو هستن و طفلیا کمتر آسیب میبینن.
در این یک ماه به چشمِ خویشتن دیدم که هر بدیای هست، نیمی از تربیتِ گاوهای بالاسرشونه (پدر و مادر) وَ نیمی از مدیر و معاون و معلمهاشون(!)
هر بدیای دارن برای من قابل درکه چون هنوز زیر ۲۱ سال هستن و تحت تأثیر گفتمان زندگیشون که خونواده و مدرسه است.
دیشب برنامه ریختم امروز مدیر رو بجوم. حقوق آبان هنوز واریز نشده و اسمم هنوز تو لیست حضور و غیاب دبیرها نرفته. فقط ژوریها بهنامم خورده که تا نمراتم مؤثر نباشه برام کاغذپارهای بیش نیست.
تنها امتحانی که گرفتم جامع ادبیات بوده که نمرهش و وارد نکردن. دخترا اطمینان دارن نمره دست دبیرها نیست و بهراحتی و دلبخواه نمره جابهجا میشه. از من حساب میبرن و بعد از خط و نشونم ندیدم یاغیهای تجربی دوازدهم غایب شن، یا وقتی کتاب یادشون رفته بود، خودشون اعتراف کردن و منفی یک رو گرفتن، اما با اینکه به زبون نیاوردن، شمّ قوی آدمشناسیم میگه اینا نگران نمره نیستن و نمرات تو این مدرسه دستکاری میشه...
صبح تو اتوبوس شاد رو باز کردم و دیدم روی گروه دبیرستان پیام گذاشتن امروز شهید میارن مدرسه...
اینقدر تعجب کردم که گروه رو دوباره نگاه کردم ببینم دبیرستانه یا مدرسهی خودم! دیدم دبیرستانه!
مدیر دبیرستان گروه خونیش این چیزا نیست(!) معاوناش اصلا(!) دبیراش عمرا(!)
داشتم فکر میکردم کی پیگیر شهید بوده براشون...
نوشته بودن نیم ساعت برنامه دارن، اما شمّ قوی من همون صبح تو اتوبوس گفت امروز درس، بیدرس!
رسیدم مدرسه و دیدم مدیره امروز تشریف آوردن(!)
بعد از سلام کردن، بیتعارف و رک پرسیدم حقوق آبانم کی واریز میشه؟ من به بینظمی عادت ندارم!
لباش و کج کرد و گیج و گول جواب داد به مؤسس میگم پیگیری کنن(!)
اومدم جواب بدم تا الآن چرا نکردی که دبیر دینیشون با عجله رسید و دیدم دستش کلی پرچمای چروکِ از انباری پیداشده است و به چه کنم، چه کنمه!
فهمیدم اون پیگیری کرده شهید بیارن مدرسه.
دمش گرم ولی عرضهی برنامه ریختن نداشته...
چادر درآوردم، رفتم سرویس بهداشتی وضو گرفتم و اومدم خودم رفتم وسط کار.
میز شلختهشون و درست کردم، کاغذهای نوشتههای شهدایی رو چسبوندم، سربند نصب کردم، چهار تا از دخترا رو بردم اتاق پرورشی و چادر سرشون کردن و براشون حمایل بستم که برای استقبال بایستن دم در. خودم هم چادر سر کردم و رفتم تو حیاط.
تو این مدت مدیره، معاونا، خانوم دینی با تعجب من و نگاه میکردن.
دخترا بدوبدو میومدن پیش من که خانوم چیکار کنیم اینجا رو؟ فلانجا رو؟
یه دستهگل خریده بودن، چند شاخه پرپر کردیم بریزن روی تابوت. دختره نمیدونست کجا بایسته، جا براش گذاشتم و گفتم شهید و آوردن، گل و بپاش روی تابوت.
اون یکی ازم میپرسه خانوم باید گریه کنیم؟ میگم «باید»؟! مگه بایدیه؟
میگه خب همه اینجور جاها گریه میکنن. میگم برای شهید که گریه نمیکنن، شهید خوشبختِ دو عالَمه، برای خودشونه. اگه گریهت اومد گریه کن، نیومد فکر کن! شهید فکر کردن داره، نه گریه کردن!
دو تا اومدن پیشم که میشه به ما چادر بدین، برامون حمایل ببندید ما هم بیایم استقبال؟
معاونه سریع میگه مامان مدرسه چادرت و بیار برای دخترا(!)
من میگم مگه خودت چادر نداری؟ میگه نه. میگم پس چرا میخوای چادر سرت کنی؟ میگه خب برای استقبال از شهید بیام تو خیابون. میگم چرا همینجوری نمیای؟
نگاه میکنن به خودشون؛
مانتوی فرمی که اندازهی بلوز کوتاهش کردن... شلواری که اینقدر کوتاه شده که ساق پا دیده میشه... و مقنعهای دور گردن...
میگن اینطوری که نمیشه...
معاونه همونجا بود... دخترای استقبال هم پشت سرم... به این دو تا گفتم شهید زنده است، فرازمان و فرامکان. یعنی آگاه به احوالات ما. اگه میدونی که این مدلی برای شهید زشته، خب شهید که خبر داره... امروز چادر بپوشی، قبل و بعدت و که نمیتونی بپوشونی(!)
جفتشون میرن تو افق!
درست همین لحظه کی از راه میرسه؟
مدیر...
با چادر(!)
قبل از اینکه من حیرت کنم، دخترا به تمسخر میگیرن؛
خانوم و تا حالا با چادر ندیدیم(!)
و ریزریز که نه... بلند بلند میخندن(!)
چقدر خوب که هنوز اینقدری زلال هستن که به ریا بخندن...
معاونِ مژهکاشتهی آرایشکردهی کمپوشششون برام عزیز میشه، چون حتی یک سانت مقنعهش و نکشید جلو! عیوب ظاهریش بده و خدا هدایتش کنه و من رو به خاطر عیوب باطنیم،
اما نفاق و ریا ویرانگره!
معاونشون بدحجاب و بدظاهر بود، اما نه منافق بود، نه ریاکار.
آفرین که خودش بود بی حتی کوچکترین تغییری.
آفرین که همونطوری رفت کنار شهید عکس گرفت، نه مثل همهی بقیهشون که بدوبدو چادرهای کوتاه و چروک و بدقوارهای که معلوم نبود از کجا برداشتن کشیدن سرشون...
منم با دخترای استقبال رفتم تو خیابون. دبیر دینیه هول کرده بود و همهش دور خودش میچرخید.
دخترا مسخرهش میکردن.
ماشین سپاه از راه رسید.
اول یه نفر راوی وارد مدرسه شد و مختصر در یک ربع روایتگری کرد که نمیدونم مفید هم بود یا نه، چون با دخترای استقبال تو حیاط بودم.
بعد درای ماشین رو باز کردن و شهید خودنمایی کرد...
یه ۳۳ سالهی گمنام که از طلاییه رسیده بود... از وانفسای عملیات خیبر...
دو تا سپاهیه گفتن بیاین خودتون شهید رو به دوش بگیرید...
دخترا با ترس و استرس جلو رفتن.
دبیر دینیه اینقدر هول بود که نمیتونست جمعوجور کنه.
دخترا از تابوت میترسیدن... از تابوت به اون قشنگی و سهرنگی...(!)
خب... اولین بارشون بود چنین ماجرایی داشتن... با ذهنهایی مسموم... آلوده... پر غبار...
مردها تابوت رو دادن دستشون و با اینکه پنج تا بودن، اما از ترس نزدیک بود زیر تابوت و خالی کنن... دبیر دینی اون عقب اشک میریخت و از کار دخترا مونده بود...
به معاونا و مدیره نگاه کردم، دیدم همه خشکشون زده... بسم الله گفتم... رفتم جلو... شونهی چپم رو گذاشتم زیر تابوت... دخترا رو صدا زدم که دو طرف مساوی باشید و جلوی چادراتون و بگیرید بالا و با من راه بیفتید.
شهید رو وارد مدرسه کردیم... از پلهها بردیم بالا... گذاشتیم کنار سالن روی میز...
همه دورش و گرفتن به تماشا...
من کشیدم عقب. عقبِ عقب. آخرین نفر، انتهای سالن، دور از جمعیت.
دست گذاشتم روی شونهی چپم... لبخند زدم... زمزمه کردم:
اللهم عجل لولیک الفرج...
واجعلنا من انصاره و اعوانه...
والذّابین عنه...
والمسارعین الیه فی قضاء حوائجه...
والممتثلین لاوامره...
والمحامین عنه...
والسابقین الی ارادته...
والمستشهدین بین یدیه...
یکی از دخترا از مردها سؤال کرد واقعا توش کسیه؟ چرا در تابوت و باز نمیکنین؟
من زمزمه میکردم:
والمستشهدین بین یدیه...
اون یکی پرسید:
مگه میشه هی هر سال شهید بیارن؟ الکیه بابا! مگه چقدر رفتن جنگیدن؟
من زمزمه میکردم:
والمستشهدین بین یدیه...
یکی دیگه پرسید:
الآن تو این تابوت چند نفرن؟
من زمزمه میکردم:
والمستشهدین بین یدیه...
خدا کنه مردهای سپاهی هم از سؤالای دخترا دلگیر نشن... خدا کنه اونا هم یادشون باشه اتفاقی نیست... این شهید... وسط این مدرسه... بین این دخترا... اتفاقی نیست...
دستم روی شونهی چپمه... هی اون دست رو به صورتم میکشم... به قلبم... به چشمهام... هی به اون سی و سه سالهی گمنام از طلاییه یادآوری میکنم بهت دل بستم بار گناه رو از شونهم برداری... هی زمزمه میکنم:
والمستشهدین بین یدیه...
معلمها از دفتر بیرون نیومدن... فقط دو نفر...
دخترا برخیشون از کلاسا بیرون نیومدن...
فقط بیست نفر تو سالنن...
خوبه که اجباری نیست... خوبه که دنبال جمعیت نیستن... خوبه که اینقدر هول شدن و متحیر که حواسشون به این چیزا نیست...
مدیر با چادر سرش، متحیر ایستاده کنار تابوت و زل زده به راوی...
راوی مرد ساده و زلالیه که فن بیان نداره...
داره با گلایه میگه معلما خواهش میکنم دخترا رو توجیه کنید... این سؤالا جوابش روشنه...
داره شرح دیانای رو میده و من تو دلم میگم برادر! شما بیا معلما رو توجیه کن، دخترا نمیخواد!
یاغیهای مدرسه؛ دوازدهم تجربی، میرن بیسکوییت میارن برای پذیرایی.
ازشون تشکر میکنم و با خنده میگم: قیافههای خشنتون به این کارا نمیخوره.
یکی جواب میده مهم دله خانوم.
منم با خنده جواب میدم:
البته از کوزه همان برون تراود که در اوست!
با هر شور و شوق بیفکری مقابله میکنم. قرار باشه با شهید چادر سر کنن، حتما با اومدن اَندی هم لخت میکنن(!)
پس با «مهم دله» همین لحظه و همینجا مقابله میکنم. از این شهید نمیخوام چادر ریایی مدیر یادشون بمونه. میخوام جملهی من یادشون بیاد که از کوزه همان برون تراود که در اوست...
شهید رو بردن. پیشِ چشمِ همهشون وقتی گذاشتنش تو ماشین، رفتم جلو و سر به تابوت گذاشتم و بوسیدمش.
به شهید سپردم سلامم رو به آقا امام حسین علیه السلام برسونن.
دخترا به دبیر دینی نگاه میکردن که هایهای گریه میکرد. بعد به من که باصلابت و بیگریه از شهید خداحافظی کردم.
برام مهم بود من رو کنارِ شهید راستقامت و ایستاده و استوار ببینن. برام مهم بود در تمومِ حرکات و رفتارم افتخار و غرور ببینن.
رفتیم داخل فهمیدم میخوان حیاط رو ایستگاه صلواتی کنن و برنامه داشته باشن و کلاسا به هواست.
آماده شدم بیام خونه. شبکارم و باید کوله ببندم که امشب تا فردا شب نیستم و پشت سر هم به کار و مدرسه.
دبیر دینی هنوز تو سالن داشت گریه میکرد. ازشون تشکر کردم و صورتشون و بوسیدم. درسته مثل غالب مذهبیا بیعرضه و بیبرنامه بود، اما این شهید رو اون به مدرسه دعوت کرده بود.
از پلهها که پایین میومدم، به گلبرگای کف زمین نگاه کردم که سر شهید ریختن. دوست داشتم بردارم اما مردّد بودم.
دم در سردستهی یاغیهای نهم دوییهای پارسال و مظلومِ دهمهای امسال، خودش و رسوند بهم و از تو کاپشنش دو تا گلبرگ درآورد و داد دستم. گفت خانوم! از گلبرگای سر شهیده. برای شما...
این همون دختریه که پارسال یواشکی تو کولهم کادو گذاشته بود...
نازنین من...
هیچچیز اتفاقی نیست!
نه پرچم کربلا تو مدرسهی خودم...
نه شهید ۳۳ سالهی دبیرستان...
خبر آمد خبری در راه است!